منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[آیا ابن عباس بیت المال را غارت كرد؟]

و حكایت او در اخذ بیت المال بصره و رفتن او به مكّه و كاغذ نوشتن امیر المؤمنین(علیه السلام) به او در این باب و جواب نوشتن او به آن عبارتهاى جسارت آمیز محقّقین را به تحیّر در آورده.(735)
قطب راوندى گفته كه عبیداللَّه بن عبّاس است نه عبداللَّه؛ دیگران گفته اند كه این درست نیاید؛ زیرا كه عبیداللَّه عامل آن حضرت بوده در یمن، او را به بصره چه كار؟ بعلاوه احدى این مطلب را از او نقل ننموده. ابن ابى الحدید گفته كه این امر بر من مشكل شده؛ چه اگر تكذیب نقل كنم مخالفت با رُوات و اكثر كتب كرده ام؛ زیرا كه همه اتّفاق كرده اند بر نقل آن و اگر گویم عبداللَّه بن عبّاس است گمان نمى كنم در حقّ او این امر را با آن ملازمت و اطاعت و اخلاص نسبت به على(علیه السلام) در حیات على(علیه السلام) و بعد از فوت او و اگر این امر را از ابن عبّاس بگردانم به كه فرود آورم همانا من در این مقام متوقفم.(736)
ابن میثم فرموده كه این مجرد استبعاد است و ابن عبّاس معصوم نبوده و امیر المؤمنین(علیه السلام) در امر حقّ ملاحظه احدى نمى فرموده اگر چه عزیزترین اولادش باشد بلكه واجب است كه در این امور غلظت بر اقرباء بیشتر باشد و این همان ابن عبّاس است انتهى.(737)
و ابن عبّاس از ترس ابن زبیر از مكّه به طائف رفت و در سنه شصت و هشت یا سنه شصت و نه در طائف وفات یافت و محمّد بن حنفیّه بر او نماز خواند و گفت: الیُومَ ماتَ رَبّانىِّ هذِهِ الْاُمَّةِ.(738)گویند چون او را بر سریر گذاشته بودند دو مرغ سفید داخل در كفن او شدند مردم گفتند: این فقه او بوده است!(739)

[شرح حال عثمان بن حُنَیف ]

شانزدهم: عثمان بن حُنَیف. (مُصَغَّراً)
برادر سَهل بن حُنَیف است كه از پیش گذشت؛ از سابقین است كه رجوع به امیر المؤمنین(علیه السلام) نمودند و او از جانب آن حضرت والى بصره بود. و روایت شده كه میهمان شد به ولیمه یكى از فتیان اهل بصره كه در آن مهمانى اغنیاء بودند و فقراء محجوب؛ چون این خبر به امیر المؤمنین(علیه السلام) رسید براى وى كاغذى نوشت:
اَمّا بَعْدُ؛ یَابْنَ حُنَیْف فَقَدْ بَلَغَنی اَنَّ رَجُلاً مِنْ فِتْیَةِ اَهْلِ الْبَصْرَةِ دَعاكَ اِلى مَأْدَبَةٍ فَاَسْرَعْتَ اِلَیْها تُسْتَطابُ لَكَ الاَْلْوانُ وَتُنْقَلُ اِلَیْكَ الْجِفانُ وَما ظَنَنْتُ اَنَّكَ تُجیبُ اِلى طَعامِ قَوْمٍ عائلُهُمْ مَجْفُوٌّ وَغَنِیُّهُمْ مَدْ عُوٌّ الخ.(740)
و این عثمان همان است كه طلحه و زبیر وقتى كه وارد بصره شدند بسیارى از لشكر او را كشتند و او را گرفتند و بسیار زدند و ریش او را كندند و او را از بصره اخراج كردند؛ و بعد از جنگ جمل امیر المؤمنین(علیه السلام) عبداللَّه بن عبّاس را به حكومت بصره باز داشت و عثمان در كوفه سكونت جست و بود تا زمان معاویه بن ابى سفیان.

[شرح حال عَدىّ بن حاتم طائى ]

هفدهم: عَدى بن حاتم طائى از محبّین امیر المؤمنین(علیه السلام) و در حروب آن حضرت در خدمت آن جناب بوده و در یارى آن حضرت شمشیر زده و در سال دهم به خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) شتافت و اسلام آورد و سببش آن شد كه در سال نهم لشكر اسلام به جبل طىّ رفتند و بتخانه آنجا را كه «فلس» نام داشت خراب كردند و اهلش را اسیر كردند، عدىّ بن حاتم كه قائد قبیله بود به شام گریخت و خواهرش اسیر شد اسیران را به مدینه آوردند؛ چون رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ایشان را مشاهده فرمود دختر حاتم كه در صباحت و فصاحت معروف بود به پاى خاست و عرضه داشت: یا رَسُولَ الله! هَلَكَ الْوالِدُ وَغابَ الْوافِدُ فَامْنُنْ عَلَىَّ مَنَّ اللّهُ بِكَ. یعنى پدرم حاتم مرده و برادم عَدىّ به شام فرار كرده، پس بر من منّت گذار و ببخش مرا.
در روز اوّل و دوّم حضرت جوابى به او نفرمود، موافق «سیره ابن هشام» روز سوّم هنگام عبور پیغمبر بر ایشان، امیرالمؤمنین(علیه السلام) به آن زن اشاره فرمود: كه عرض حال كن، آن زن سخن گذشته را اعاده كرد؛ حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) فرمود ترا بخشیدم هرگاه قافله با امانتى پیدا شود مرا خبر كن تا ترا به بلادت بفرستم. دختر گفت: مى خواهم به نزد برادرم به شام روم. این بود تا جماعتى از قبیله قُضاعه به مدینه آمدند. دختر به حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) عرض كرد كه گروهى از قوم من آمده اند كه ثقه و اعتماد به آنها است مرا روانه فرما. حضرت او را جامه بپوشانید و زاد و راحله عطا فرمود و با آن جماعت او را روانه فرمود؛ دختر به شام رفت و برادر خود عَدىّ را دیدار كرد و او را از حال خود آگهى داد و با وى گفت: چنان دانم كه ایمنى این جهان و آن جهان جز در خدمت محمّد(صلى الله علیه و آله) به دست نشود، نیكو آن است كه بى درنگ به حضرت او شتاب گیرى. عدىّ تهیّه سفر كرده به مدینه آمد و به مجلس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) وارد گشت و معرفى خود نموده، پیغمبر(صلى الله علیه و آله) به جانب خانه حركت فرمود، عدىّ نیز در قفاى آن حضرت بود، در بین راه پیرزنى خدمت آن حضرت رسید و در حاجت خویش سخن بسیار گفت و آن جناب نیز ایستاده بود تا كار او به نظام گیرد؛ عدى با خود اندیشید كه این روش پادشاهان نباشد از بهر زال چندین مهّم خویش را تعطیل دهند بلكه این خوى پیغمبران است، چون به خانه وارد شدند رسول خدا(صلى الله علیه و آله) به ملاحظه آنكه عدىّ بزرگ زاده و محترم بود احترام او را ملحوظ فرمود وساده اى كه از لیف خرما آكنده بود برداشت و بگسترد و عدىّ را بر روى آن نشستن فرمود چندان كه عدىّ كناره گرفت پذیرفته نشد پس عدىّ را بر وساده جاى داد و خود بر خاك نشست.(741)
این بود سیرت شریفه آن حضرت با كفّار و كسى كه مراجعه كند در كتبى كه شیعه و سنّى در سیرت نبوى(صلى الله علیه و آله) نوشته اند امثال این را بسیار بیند.
بالجمله؛ عَدىّ بن حاتم به دست حضرت رسول اكرم(صلى الله علیه و آله)اسلام آورد و به حكم وَبِاَبِهِ اقْتَدى عَدِىُّ فِى الْكَرَمِ، عدىّ مردى صاحب جود و سخاوت بود. گویند وقتى مرد شاعرى به نزد وى آمد و گفت: یا اَباطریف تو را مدح گفته ام. گفت: تأمل كن تا ترا آگاه كنم از مال خود كه به تو عطا خواهم كرد تا بر حسب عطا مرا مدح گوئى و آن هزار هزار درهم و هزار میش و سه بنده و اسبى است، اكنون بگوى؛ پس شاعر مدح خود را انشاد كرد. و عدىّ ساكن كوفه گشت و در جَمَل و صِفّین و نهروان ملازمت ركاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) داشت و در جمل یك چشم او به جراحت نابینا شد.، و در سنه شصت و هشت در كوفه وفات كرد. وقتى در ایّام معاویه بر معاویه وفود كرد، معاویه گفت:اى عدىّ چه كردى با پسرهاى خود كه با خود نیاوردى؟ گفت: در ركاب امیر المؤمنین(علیه السلام) كشته شدند: قال ما اَنْصَفَكَ عَلِىٌّ قَتَلَ اَوْلادَكَ وَاَبْقى اَوْلادَهُ! فَقالَ عَدِىُّ: ما اَنْصَفْتُ عَلِیّاً اِذْ قُتِلَ وَبَقیت؛ یعنى معاویه گفت: على در حق تو انصاف نكرد كه فرزندان ترا كشت و فرزندان خود را باقى گذاشت! عدىّ گفت: من با على انصاف ندادم كه او كشته شد و من زنده ماندم؛
(دور از حریم كوى تو بى بهره مانده ام ----- شرمنده مانده ام كه چرا زنده مانده ام؟)
معاویه گفت: دانسته باش كه هنوز قطره اى از خون عثمان باقى است كه سترده نمى شود مگر به خون شریفى از اشراف یمن، عدىّ گفت: سوگند به خداى آن دلها كه آكنده بود از خشم تو هنوز در سینه هاى ما است و آن شمشیرها كه ترا با آن قتال مى دادیم بر دوشهاى ما است. همانا اگر از دَر خدیعت و غدر شبرى با ما نزدیك شوى در طریق شرّ شبرى ترا نزدیك شویم، دانسته باش كه قطع حلقوم و سكرات مرگ بر ما آسانتر است از اینكه سخنى ناهموار در حق على(علیه السلام) بشنویم و كشیدن شمشیراى معاویه به انگیزش شمشیر است. معاویه مصلحت وقت را در جنبش و غضب ندید، روى سخن را بگردانید و مستوفیان خود را امر كرد كه كلمات عدىّ را مكتوب سازید كه همه پند و حكمت است. (742)