فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[شرح حال عبداللَّه بن ابى طلحه ]

یازدهم: عبداللَّه بن ابى طلحة از نیكان اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام)است و او همان است كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) دعا كرده براى او در وقت حامله شدن مادر او به او؛ چه آنكه مادر او همان مادر انس بن مالك است و او افضل زنهاى انصار بوده و چون حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) به مدینه تشریف آورد هر كسى براى آن جناب هدیّه آورد؛ مادر اَنس دست انس را گرفت به خدمت آن حضرت برد و گفت: یا رسول اللَّه! من چیزى نداشتم هدیّه به خدمت شما آورم جز این پسرم، پس او در خدمت شما باشد و خدمت بكند؛ پس انس خادم آن حضرت شد و مادر انس را بعد از مالك پدر انس، ابوطلحه مالك شد و ابوطلحه از اَخیار انصار بود؛ شبها قائم و روزها صائم بود و ملكى داشت روزها در آن عمل مى كرد و حق تعالى از مادر انس به او فرزندى داده بود آن پسر ناخوش شد ابوطلحه شبها كه به خانه مى آمد احوال او را مى پرسید، و به او نظر مى كرد تا آنكه در یكى از روزها وفات كرد، ابوطلحه شب كه به خانه آمد احوال بچه را پرسید، مادرش گفت: امشب بچه ساكن و راحت شده! ابوطلحه خوشحال شد پس آن شب را با مادر بچه مقاربت نمود همین كه صبح شد مادر طفل به ابوطلحه گفت كه اگر یكى از همسایگان به قومى چیزى را عاریه بدهد و ایشان به آن عاریه تمتع برند و چون عاریه را صاحبش پس گرفت آن قوم شروع كنند به گریستن حال ایشان چگونه است؟ گفت: ایشان مَجانین مى باشند. گفت: پس ملاحظه كن ما مجانین نباشیم، پسرت وفات كرد و آن عاریه بود خدا گرفت پس صبر كن و تسلیم باش از براى خدا و او را دفن كن. ابوطلحه این مطلب را براى رسول خدا(صلى الله علیه و آله) نقل كرد، آن جناب از امر آن زن تعجّب كرد و دعا كرد براى او و گفت: اَللّهُمَّ بارِكْ لَهُما فى لَیْلَتِها. و از آن شب آبستن شد به عبداللَّه و چون عبداللَّه متولّد شد او را در خرقه پیچید و به اَنَس داد كه خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) برد، آن جناب كام عبداللَّه را برداشت و در حق او دعا فرمود، لاجَرَم عبداللَّه از افضل ابناء انصار گشت.(722)

[شرح حال عبداللَّه بن بُدیل ]

دوازدهم: عبداللَّه بُدَیل بن ورقاء الخزاعى، قاضى نوراللَّه گفت كه در كتاب «استیعاب» مذكور است كه عبداللَّه با پدر خود پیش از فتح مكّه مسلمان شدند و او بزرگ خزاعه بود و خُزاعه عَیْبَه حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) یعنى موضع سرّ آن حضرت بودند. عبداللَّه در غزاى حُنَیْن وطائف و تَبوك حاضر بود و او را قدر و بزرگى تمام بود و در حرب صفّین با برادرش عبدالرحمن شهید شد و در آن روز امیر پیادگان لشكر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود و از اكابر اصحاب او بود. و از شعبى روایت كرده كه عبداللَّه بن بدیل در حرب صفیّن دو زره پوشیده بود و دو شمشیر داشت و اهل شام را به شمشیر مى زد و مى گفت:
لَمْ یَبْقَ اِلاَّ النَّصْرُوَ التَّوَكُّلُ ----- ثُمَّ الَّتمَشّی فِی الرَّعیلِ الاَوَّلِ
مَشْىَ الْجِمالِ فى حِیاضِ المَنْهَلِ ----- وَاللَّهُ یَقْضْی مایَشآءُ وَیَفْعَلُ
و همچنان شمشیر مى زد و مبارز مى انداخت تا به معاویه رسید و او را از جاى خود برداشت و اصحاب او را كه در حوالى او بودند متفرق ساخت بعد از آن اصحاب او اتّفاق نموده او را سنگ باران كردند و تیر و شمشیر در او ریختند تا شهید شد. پس معاویه و عبداللَّه بن عامر كه با هم ایستاده بودند بر سر كشته او آمدند و عبداللَّه عامر عمامه خود را فى الحال بر روى او پوشید و رحمت بر او كرد و معاویه به قصد آنكه گوش و بینى او را ببرد فرمود كه روى او را باز كنند، عبداللَّه قسم یاد كرد كه تا جان در بدن من باشد نخواهم گذاشت كه به او تعرّضى رسانید، معاویه گفت: روى او را باز كنید كه ما او را به عبداللَّه عامر بخشیدیم، چون عمامه از روى او برداشتند و معاویه را نظر بر یال و كوپال او افتاد گفت: به خدا سوگند كه آن قوچ قوم خود بود خدایا مرا ظفر ده بر اشتر و اشعث بن قیس كه مانند این مرد در میان لشكر على نیست مگر آن دو مرد. بعد از آن معاویه گفت: محبّت قبیله خزاعه با على به مرتبه اى است كه اگر زنان ایشان توانستندى كه با دشمن او جنگ كنند تقصیر نكردندى تا به مردان چه رسد انتهى.(723)
فقیر گوید: كه منتهى مى شود به عبداللَّه بن بُدَیل، نَسَب شیخ امام سعید قدوة المفسّرین ترجمان كلام اللَّه مجید جناب حسین بن على بنْ محمّد بن احمد الخُزاعى مشهور به شیخ ابوالفتوح رازى صاحب «روض الجنان» در تفسیر قرآن و جدّ او محمّد بن احمد و جدّ جدّش احمد و عموى پدرش عبدالرحمن بن احمد بن الحسین الخزاعى النیسابورى نزیل رى مشهور به مفید نیشابورى و پسر او ابوالفتوح محمّد بن الحسین و پسر خواهرش احمد بن محمّد تمامى از علما و فضلا مى باشند.
وَ هُوَ رَحِمَهُ اللَّهُ مَعْدِنُ الْعِلْمِ وَمَحْتِدُهُ شَرَفٌ تَتابَعَ كابِرٌ عَنْ كابِرٍ كَالرُمْحِ اَنْبُوباً عَلى اَنْبوبٍ.
و این بزرگوار از مشایخ ابن شهر آشوب است و قبر شریفش در جوار حضرت عبدالعظیم در رى در صحن امام زاده حمزه است.

[شرح حال عبداللَّه بن جعفر طیّار]

سیزدهم: عبداللَّه بن جعفر الطّیّار، در «مجالس» است كه او اوّل مولودى است از اهل اسلام كه در ارض حبشه متولد شده و بعد از هجرت نبوى(صلى الله علیه و آله) در خدمت پدر خود به مدینه آمدند و به شرف ملازمت حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فائز شدند از عبداللَّه بن جعفر مروى است كه گفت: من یاد دارم كه چون خبر فوت پدرم جعفر به مدینه رسید حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) به خانه ما آمدند و تعزیت پدرم رسانید و دست مبارك بر سر من و سر برادر من فرود آوردو بوسه بر روى ما زد و اشك از چشمش روان شد به حیثیتى كه بر محاسن مباركش متقاطر مى شد و مى فرمود كه جعفر به بهترین ثوابى رسید اكنون خلیفه وى تو باش در ذُریّه وى به بهترین خلافتى و بعد از سه روز باز به خانه ما آمد و همگى را بنواخت و دلدارى نمود و از لباس تعزیه بیرون آورده در حق ما دعا كرد و به مادر ما اَسماء بنت عُمَیْس فرمود كه غم مخور من ولىّ ایشانم در دنیا و آخرت. عبداللَّه به غایت كریم و ظریف و حلیم و عفیف بود، سخاى او به مرتبه اى بود كه او را «بحر جود» مى گفتند.
آورده اند كه بعضى او را در كثرت سخا عتاب نمودند، او در جواب گفت: مدّتى است كه مردم را معتاد به اِنعام خود ساخته ام از آن مى اندیشم كه اگر انعام خود را از ایشان قطع نمایم خداى تعالى نیز عطاى خود را از من قطع نماید انتهى.(724)
ابن شهر آشوب روایت كرده است كه روزى حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) به عبداللَّه بن جعفر گذشت و او در كودكى بازى مى كرد و خانه از گل مى ساخت حضرت فرمود كه چه مى كنى این را؟ گفت: مى خواهم بفروشم. فرمود كه قیمتش را چه مى كنى؟ گفت كه رُطب مى خرم و مى خورم. حضرت دعا كرد كه خداوندا در دستش بركت بگذار و سودایش را سودمند گردان. پس چنان شد به بركت دعاى آن حضرت كه هیچ چیز نخرید كه در آن سودى نكند و آن قدر مال به هم رسانید كه به جود و بخشش او مثل مى زنند و اهل مدینه كه قرض مى كردند وعده مى دادند كه چون وقت عطاى عبداللَّه بن جعفر شود دَیْن خود را ادا مى كنیم (725) و روایت شده كه او را ملامت مى كردند در كثرت بخشش و جودش.
عبداللَّه گفت:
لَسْتُ اَخْشى قِلَّةَ الْعَدَمِ ----- ما اتَّقَیْتُ اللَّهَ فی كَرَمی
كُلَّما اَنفَقْتُ یُخْلِفُهُ ----- لِىَ رَبٌّ واسِعُّ النِّعَمِ (726)
فقیر گوید:حكایاتى كه از جود و سخاى او نقل شده زیاده از آن است كه نقل شود، چنین به خاطر دارم كه در «مروج الذّهب» دیدم كه چون اموال عبداللَّه بن جعفر تمام گشت روز جمعه در مسجد جامع از خدا طلب مرگ كرد و گفت: خدایا! تو مرا عادتى دادى به جود و سخاو من عادت دادم مردم را به بذل و عطا، پس اگر مال دنیا را از من قطع خواهى فرمود، مرا در دنیا باقى نگذار؛ پس آن هفته نگذشت كه از دنیابگذشت.
و در «عمدة الطالب» است كه عبداللَّه بن جعفر در سنه هشتاد هجرى در مدینه وفات كرد، ابان بن عثمان بن عفّان بر وى نماز گزاشت و در بقیع مدفون شد و قولى است كه در اَبواء وفات كرد سنه نود و سلیمان بن عبدالملك مروان بر او نماز گزاشت و در آنجا دفن شد و عبداللَّه را بیست پسر و به قولى بیست و چهار پسر بوده از جمله معاویة بن عبداللَّه بن جعفر است كه وصىّ پدرش عبداللَّه بوده و او را عبداللَّه «معاویه» نام گذاشت به خواهش معاویه؛ و او پدر عبداللَّه بن معاویه است كه در ایّام «مروان حِمار» سنه صد و بیست و پنج خروج كرد و مردم را به بیعت خود خواند مردم با او بیعت كردند پس مالك جبل شد پس بود تا سنه صدو بیست و نه ابومسلم مروزى او را به حیله گرفت و در هرات او را حبس كرد پیوسته در مَحْبَس بود تا سنه صدو هشتاد و سه وفات كرد، قبرش در هرات است زیارت كرده مى شود. صاحب عمده گفته كه من دیدم قبر او را در سنه هفتصد و هفتاد شش.(727)
و دیگر از اولاد عبداللَّه بن جعفر، اسحاق عریضى است و او پدر قاسم امیر یمن است و قاسم مردى جلیل بوده، مادرش امّ حكیم دختر جناب قاسم بن محمّد بن ابى بكر است پس قاسم بن اسحاق با حضرت صادق(علیه السلام) پسر خاله است و او پدر ابوهاشم جعفرى است.
و دیگر از اولاد عبداللَّه بن جعفر، على زینبى است كه مادرش حضرت زینب بنت حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) است و او را دو پسر است از لبابه دختر عبداللَّه بن عبّاس بن عبدالمطّلب: یكى محمّد رئیس و دیگر اسحاق اشرف. و محمّد رئیس پدر ابى الكرام عبداللَّه و ابراهیم اعرابى است كه از اَجِلاء بنى هاشم است و به او منتهى مى شود نسب ابویعلى الجعفرى خلیفه شیخ مفید كه وفات كرد در سنه چهارصد و شصت و سه. و دیگر از اولاد عبداللَّه بن جعفر، محمّد و عون است كه در كربلا شهید گشتند و بیاید در احوال حضرت سید الشهداء(علیه السلام) ذكر شهادت ایشان و بیاید در فصل پنجم آن كلام غلام عبداللَّه با او در باب قتل پسران او و جواب او غلام را.(728)