منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[شرح حال ابوالأسود دُئلى ]

دهم: ظالم بن ظالم ابوالأسود دُئِلى بصرى است كه از شُعرا اسلام و از شیعیان امیرالمؤمنین و حاضر شدگان در صِفّین بوده است و او همان است كه وضع «علم نحو» نموده بعد از آنكه اصلش را از امیرالمؤمنین(علیه السلام) اخذ نموده و اوست كه قرآن مجید را اعراب كرده به نقطه در زمان زیاد بن ابیه. وقتى معاویه براى او هدیّه فرستاد كه از جمله آن حلوائى بود براى آنكه او را از محبّت امیرالمؤمنین(علیه السلام) منحرف كند دخترش كه به سن پنج سالگى یا شش سالگى بود مقدارى از آن حلوا برداشت و در دهان گذاشت، ابوالأسود گفت: اى دختر! این حلوا را معاویه براى ما فرستاده كه ما را از ولاى امیرالمؤمنین (علیه السلام) برگرداند. دخترك گفت:
قَبَّحَهُ اللَّهُ یَخْدَعُنا عَنِ السَّیِّدِ الْمُطَهَّرِ بِالشَّهْدِ الْمُزَعْفَرِ تَبّاً لِمُرْسِلِهِ وَآكِلِه.
سپس خود را معالجه كرد تا آنچه خورده بود قى كرد و این شعر بگفت:
أَبِاالشَّهْدِ المُزَعْفَرِ یابْنَ هِنْدٍ ----- نَبیعُ عَلَیْكَ اَحْساباً وَدیناً
مَعاذَ اللَّهِ كَیْفَ یَكُونُ هذا ----- وَمَوْلینا امیرُالمُؤْمنینا(718)
بالجمله؛ ابوالأسود در طاعون سنه شصت و نه به سن هشتاد و پنج در بصره وفات كرد و ابن شهر آشوب و جمعى دیگر ذكر كرده اند اشعار ابوالأسود را در مرثیه امیرالمؤمنین(علیه السلام) و اوّل آن مرثیه این است:
الاّ یا عَیْنُ جُودی فَاسْعَدینا ----- الا فَابْكی اَمیرَ المُؤمنینا(719)
و ابوالأسود شاعرى طلیق اللسان و سریع الجواب بوده؛ زمخشرى نقل كرده كه زیاد بن ابیه ابوالأسود را گفت كه با دوستى على چگونه اى؟ گفت: چنانچه تو در دوستى معاویه باشى لكن من در دوستى ثواب اُخروى خواهم و تو از دوستى معاویه حُطام دُنیوى جوئى و مَثَل من و تو شعر عمروبن معدى كرب است:
خَلیلانِ مُخْتَلِفٌ شَأْننا ----- اُریدُ الْعَلاءَ وَیَهْوِى السَّمَنَ
اُحِبُّ دِمآءَ بَنى مالِكِ ----- وَراقَ المُعَلّى بَیاضَ اللَّبَنِ (720)
و هم زمخشرى این شعر را از او روایت كرده:
اَمُفَنّدی فی حُبِّ آلِ محمّد ----- حَجَرٌ بِفیكَ فَدَعْ مَلامَكَ اَوْزِد
مَنْ لَمْ یَكُنْ بِحِبالِهِمْ مُسْتَمْسِكاً ----- فَلْیَعْتَرِفْ بِوِلادَةٍ لَمْ تُرْشَدِ(721)

[شرح حال عبداللَّه بن ابى طلحه ]

یازدهم: عبداللَّه بن ابى طلحة از نیكان اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام)است و او همان است كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) دعا كرده براى او در وقت حامله شدن مادر او به او؛ چه آنكه مادر او همان مادر انس بن مالك است و او افضل زنهاى انصار بوده و چون حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) به مدینه تشریف آورد هر كسى براى آن جناب هدیّه آورد؛ مادر اَنس دست انس را گرفت به خدمت آن حضرت برد و گفت: یا رسول اللَّه! من چیزى نداشتم هدیّه به خدمت شما آورم جز این پسرم، پس او در خدمت شما باشد و خدمت بكند؛ پس انس خادم آن حضرت شد و مادر انس را بعد از مالك پدر انس، ابوطلحه مالك شد و ابوطلحه از اَخیار انصار بود؛ شبها قائم و روزها صائم بود و ملكى داشت روزها در آن عمل مى كرد و حق تعالى از مادر انس به او فرزندى داده بود آن پسر ناخوش شد ابوطلحه شبها كه به خانه مى آمد احوال او را مى پرسید، و به او نظر مى كرد تا آنكه در یكى از روزها وفات كرد، ابوطلحه شب كه به خانه آمد احوال بچه را پرسید، مادرش گفت: امشب بچه ساكن و راحت شده! ابوطلحه خوشحال شد پس آن شب را با مادر بچه مقاربت نمود همین كه صبح شد مادر طفل به ابوطلحه گفت كه اگر یكى از همسایگان به قومى چیزى را عاریه بدهد و ایشان به آن عاریه تمتع برند و چون عاریه را صاحبش پس گرفت آن قوم شروع كنند به گریستن حال ایشان چگونه است؟ گفت: ایشان مَجانین مى باشند. گفت: پس ملاحظه كن ما مجانین نباشیم، پسرت وفات كرد و آن عاریه بود خدا گرفت پس صبر كن و تسلیم باش از براى خدا و او را دفن كن. ابوطلحه این مطلب را براى رسول خدا(صلى الله علیه و آله) نقل كرد، آن جناب از امر آن زن تعجّب كرد و دعا كرد براى او و گفت: اَللّهُمَّ بارِكْ لَهُما فى لَیْلَتِها. و از آن شب آبستن شد به عبداللَّه و چون عبداللَّه متولّد شد او را در خرقه پیچید و به اَنَس داد كه خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) برد، آن جناب كام عبداللَّه را برداشت و در حق او دعا فرمود، لاجَرَم عبداللَّه از افضل ابناء انصار گشت.(722)

[شرح حال عبداللَّه بن بُدیل ]

دوازدهم: عبداللَّه بُدَیل بن ورقاء الخزاعى، قاضى نوراللَّه گفت كه در كتاب «استیعاب» مذكور است كه عبداللَّه با پدر خود پیش از فتح مكّه مسلمان شدند و او بزرگ خزاعه بود و خُزاعه عَیْبَه حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) یعنى موضع سرّ آن حضرت بودند. عبداللَّه در غزاى حُنَیْن وطائف و تَبوك حاضر بود و او را قدر و بزرگى تمام بود و در حرب صفّین با برادرش عبدالرحمن شهید شد و در آن روز امیر پیادگان لشكر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود و از اكابر اصحاب او بود. و از شعبى روایت كرده كه عبداللَّه بن بدیل در حرب صفیّن دو زره پوشیده بود و دو شمشیر داشت و اهل شام را به شمشیر مى زد و مى گفت:
لَمْ یَبْقَ اِلاَّ النَّصْرُوَ التَّوَكُّلُ ----- ثُمَّ الَّتمَشّی فِی الرَّعیلِ الاَوَّلِ
مَشْىَ الْجِمالِ فى حِیاضِ المَنْهَلِ ----- وَاللَّهُ یَقْضْی مایَشآءُ وَیَفْعَلُ
و همچنان شمشیر مى زد و مبارز مى انداخت تا به معاویه رسید و او را از جاى خود برداشت و اصحاب او را كه در حوالى او بودند متفرق ساخت بعد از آن اصحاب او اتّفاق نموده او را سنگ باران كردند و تیر و شمشیر در او ریختند تا شهید شد. پس معاویه و عبداللَّه بن عامر كه با هم ایستاده بودند بر سر كشته او آمدند و عبداللَّه عامر عمامه خود را فى الحال بر روى او پوشید و رحمت بر او كرد و معاویه به قصد آنكه گوش و بینى او را ببرد فرمود كه روى او را باز كنند، عبداللَّه قسم یاد كرد كه تا جان در بدن من باشد نخواهم گذاشت كه به او تعرّضى رسانید، معاویه گفت: روى او را باز كنید كه ما او را به عبداللَّه عامر بخشیدیم، چون عمامه از روى او برداشتند و معاویه را نظر بر یال و كوپال او افتاد گفت: به خدا سوگند كه آن قوچ قوم خود بود خدایا مرا ظفر ده بر اشتر و اشعث بن قیس كه مانند این مرد در میان لشكر على نیست مگر آن دو مرد. بعد از آن معاویه گفت: محبّت قبیله خزاعه با على به مرتبه اى است كه اگر زنان ایشان توانستندى كه با دشمن او جنگ كنند تقصیر نكردندى تا به مردان چه رسد انتهى.(723)
فقیر گوید: كه منتهى مى شود به عبداللَّه بن بُدَیل، نَسَب شیخ امام سعید قدوة المفسّرین ترجمان كلام اللَّه مجید جناب حسین بن على بنْ محمّد بن احمد الخُزاعى مشهور به شیخ ابوالفتوح رازى صاحب «روض الجنان» در تفسیر قرآن و جدّ او محمّد بن احمد و جدّ جدّش احمد و عموى پدرش عبدالرحمن بن احمد بن الحسین الخزاعى النیسابورى نزیل رى مشهور به مفید نیشابورى و پسر او ابوالفتوح محمّد بن الحسین و پسر خواهرش احمد بن محمّد تمامى از علما و فضلا مى باشند.
وَ هُوَ رَحِمَهُ اللَّهُ مَعْدِنُ الْعِلْمِ وَمَحْتِدُهُ شَرَفٌ تَتابَعَ كابِرٌ عَنْ كابِرٍ كَالرُمْحِ اَنْبُوباً عَلى اَنْبوبٍ.
و این بزرگوار از مشایخ ابن شهر آشوب است و قبر شریفش در جوار حضرت عبدالعظیم در رى در صحن امام زاده حمزه است.