منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[شرح حال صَعْصَعْة بن صُوْحان ]

نهم:صَعْصَعَة بْن صُوْحانِ العبدى، در «مجالس» است كه در كتاب «خلاصه» مذكور است كه او از اكابر اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود، و از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) مروى است كه در میان اصحاب حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) كسى نبود كه حق آن حضرت را چنانكه سزاوار است داند مگر صعصعه و اصحاب او؛ چنانچه ابن داود گفته، همین قدر بس است در عُلوّ قدر و شرف او.(715)
و در كتاب «استیعاب» مسطور است كه صعصعة بن صوحان عبدى در عهد حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) مسلمان بود امّا آن حضرت را، به واسطه مانعى ندید و از جمله بزرگان قوم خود عبدالقیس بود و فصیح و خطیب و زبان آور و دیندار و فاضل و بلیغ بود و او و برادر او زیدبن صُوْحان در زمره اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) شمرده مى شوند. و روایت نموده كه ابوموسى اشعرى كه عامل عمر بود هزار هزار درهم مال نزد عمر فرستاد عمر آن مال را بر مسلمانان قسمت كرد چون پاره اى از آن بماند عمر برخاست و خطبه اى انشاد كرد و گفت: بدانید اى مردم كه از این مال بعد از حقوق مردم، فَضْلَه و بقیه مانده چه مى گوئید در آن؟ پس صَعْصَعه برخاست و او در آن وقت جوانى اَمْرد بود گفت: اى امیرالمؤمنین! مشورت در چیزى باید كرد كه قرآن در بیان حكم آن نازل نشده باشد. و چون قرآن موضع آن را مُبیّن ساخته تو آن را به جاى آن وضع كن؛ پس عمر گفت: راست گفتى، تو از منى و من از توام؛ آنگاه آن بقیه را در میان مسلمانان قسمت نمود.(716)
شیخ ابوعمرو كَشّى روایت نمود كه صعصعه وقتى بیمار بود و حضرت امیرالمؤمنین على(علیه السلام) به عیادت او تشریف بردند و در آن حال به او گفتند كه اى صعصعه عیادت مرا نسبت به خود موجب زیادتى بر قوم خود نسازى، صعصعه گفت: بلى، واللَّه! من آن را منّتى و فضلى از خداى تعالى نسبت به خود مى دانم. و همچنین روایت نموده كه چون معاویه به كوفه آمد جمعى از مردم آنجا كه حضرت امام حسن(علیه السلام) از معاویه جهت ایشان امان گرفته بود به مجلس او درآمدند، صعصعه نیز چون از آن جماعت بود به مجلس درآمد، چون نظر معاویه بر او افتاد گفت: به خدا سوگند! اى صعصعه كه نمى خواستم تو در امان من درآئى، صعصعه گفت: به خدا سوگند كه من نمى خواستم كه ترا نام به خلافت برم، آنگاه به اسم خلافت بر او سلام كرد و بنشست. معاویه گفت: اگر تو بر خلافت من صادقى بر منبر رو و على را لعن كن، صعصعه متوجّه مسجد شد و بر منبر رفت و حمد الهى و درود بر حضرت رسالت پناهى ادا كرد، آنگاه گفت: اى گروه حاضران! از پیش كسى مى آیم كه شرّ خود را مقدم داشته و خیر خود را مؤخّر داشته و مرا امر كرده كه على بن ابى طالب را لعنت كنم پس او را لعنت كنید لَعَنَهُ اللَّهُ. اهل مسجد آواز به آمین برداشتند؛ آنگاه صعصعه نزد معاویه رفت و او را به آنچه بر منبر گفته بود اِخبار نمود، معاویه گفت: واللَّه كه تو به آن عبارت لعن مرا قصد نموده بودى؛ یك بار دیگر باید رفت و تصریح به لعن على كرد. پس صعصعه بازگشت و بر منبر آمد و گفت: معاویه مرا امر كرده كه لعن على بن ابى طالب كنم، اینك من لعن مى كنم آن كس را كه لعن على بن ابى طالب كند. حاضران مسجد دیگر بار آواز به آمین برداشتند و چون معاویه از آن خبردار شد و دانست كه لعن حضرت امیر او نخواهد كرد، فرمود تا از كوفه او را اخراج كردند.(717)

[شرح حال ابوالأسود دُئلى ]

دهم: ظالم بن ظالم ابوالأسود دُئِلى بصرى است كه از شُعرا اسلام و از شیعیان امیرالمؤمنین و حاضر شدگان در صِفّین بوده است و او همان است كه وضع «علم نحو» نموده بعد از آنكه اصلش را از امیرالمؤمنین(علیه السلام) اخذ نموده و اوست كه قرآن مجید را اعراب كرده به نقطه در زمان زیاد بن ابیه. وقتى معاویه براى او هدیّه فرستاد كه از جمله آن حلوائى بود براى آنكه او را از محبّت امیرالمؤمنین(علیه السلام) منحرف كند دخترش كه به سن پنج سالگى یا شش سالگى بود مقدارى از آن حلوا برداشت و در دهان گذاشت، ابوالأسود گفت: اى دختر! این حلوا را معاویه براى ما فرستاده كه ما را از ولاى امیرالمؤمنین (علیه السلام) برگرداند. دخترك گفت:
قَبَّحَهُ اللَّهُ یَخْدَعُنا عَنِ السَّیِّدِ الْمُطَهَّرِ بِالشَّهْدِ الْمُزَعْفَرِ تَبّاً لِمُرْسِلِهِ وَآكِلِه.
سپس خود را معالجه كرد تا آنچه خورده بود قى كرد و این شعر بگفت:
أَبِاالشَّهْدِ المُزَعْفَرِ یابْنَ هِنْدٍ ----- نَبیعُ عَلَیْكَ اَحْساباً وَدیناً
مَعاذَ اللَّهِ كَیْفَ یَكُونُ هذا ----- وَمَوْلینا امیرُالمُؤْمنینا(718)
بالجمله؛ ابوالأسود در طاعون سنه شصت و نه به سن هشتاد و پنج در بصره وفات كرد و ابن شهر آشوب و جمعى دیگر ذكر كرده اند اشعار ابوالأسود را در مرثیه امیرالمؤمنین(علیه السلام) و اوّل آن مرثیه این است:
الاّ یا عَیْنُ جُودی فَاسْعَدینا ----- الا فَابْكی اَمیرَ المُؤمنینا(719)
و ابوالأسود شاعرى طلیق اللسان و سریع الجواب بوده؛ زمخشرى نقل كرده كه زیاد بن ابیه ابوالأسود را گفت كه با دوستى على چگونه اى؟ گفت: چنانچه تو در دوستى معاویه باشى لكن من در دوستى ثواب اُخروى خواهم و تو از دوستى معاویه حُطام دُنیوى جوئى و مَثَل من و تو شعر عمروبن معدى كرب است:
خَلیلانِ مُخْتَلِفٌ شَأْننا ----- اُریدُ الْعَلاءَ وَیَهْوِى السَّمَنَ
اُحِبُّ دِمآءَ بَنى مالِكِ ----- وَراقَ المُعَلّى بَیاضَ اللَّبَنِ (720)
و هم زمخشرى این شعر را از او روایت كرده:
اَمُفَنّدی فی حُبِّ آلِ محمّد ----- حَجَرٌ بِفیكَ فَدَعْ مَلامَكَ اَوْزِد
مَنْ لَمْ یَكُنْ بِحِبالِهِمْ مُسْتَمْسِكاً ----- فَلْیَعْتَرِفْ بِوِلادَةٍ لَمْ تُرْشَدِ(721)

[شرح حال عبداللَّه بن ابى طلحه ]

یازدهم: عبداللَّه بن ابى طلحة از نیكان اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام)است و او همان است كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) دعا كرده براى او در وقت حامله شدن مادر او به او؛ چه آنكه مادر او همان مادر انس بن مالك است و او افضل زنهاى انصار بوده و چون حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) به مدینه تشریف آورد هر كسى براى آن جناب هدیّه آورد؛ مادر اَنس دست انس را گرفت به خدمت آن حضرت برد و گفت: یا رسول اللَّه! من چیزى نداشتم هدیّه به خدمت شما آورم جز این پسرم، پس او در خدمت شما باشد و خدمت بكند؛ پس انس خادم آن حضرت شد و مادر انس را بعد از مالك پدر انس، ابوطلحه مالك شد و ابوطلحه از اَخیار انصار بود؛ شبها قائم و روزها صائم بود و ملكى داشت روزها در آن عمل مى كرد و حق تعالى از مادر انس به او فرزندى داده بود آن پسر ناخوش شد ابوطلحه شبها كه به خانه مى آمد احوال او را مى پرسید، و به او نظر مى كرد تا آنكه در یكى از روزها وفات كرد، ابوطلحه شب كه به خانه آمد احوال بچه را پرسید، مادرش گفت: امشب بچه ساكن و راحت شده! ابوطلحه خوشحال شد پس آن شب را با مادر بچه مقاربت نمود همین كه صبح شد مادر طفل به ابوطلحه گفت كه اگر یكى از همسایگان به قومى چیزى را عاریه بدهد و ایشان به آن عاریه تمتع برند و چون عاریه را صاحبش پس گرفت آن قوم شروع كنند به گریستن حال ایشان چگونه است؟ گفت: ایشان مَجانین مى باشند. گفت: پس ملاحظه كن ما مجانین نباشیم، پسرت وفات كرد و آن عاریه بود خدا گرفت پس صبر كن و تسلیم باش از براى خدا و او را دفن كن. ابوطلحه این مطلب را براى رسول خدا(صلى الله علیه و آله) نقل كرد، آن جناب از امر آن زن تعجّب كرد و دعا كرد براى او و گفت: اَللّهُمَّ بارِكْ لَهُما فى لَیْلَتِها. و از آن شب آبستن شد به عبداللَّه و چون عبداللَّه متولّد شد او را در خرقه پیچید و به اَنَس داد كه خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) برد، آن جناب كام عبداللَّه را برداشت و در حق او دعا فرمود، لاجَرَم عبداللَّه از افضل ابناء انصار گشت.(722)