فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[شرح حال سلیمان بن صُرد]

هفتم: سلیمان بن صُرد الخزاعى، اسم او در جاهلیّت یسار بوده، رسول خدا(صلى الله علیه و آله) او را سلیمان نام نهاده، مردى جلیل و فاضل بوده در كوفه سكونت اختیار كرد و در خزاعه خانه بنا نهاد و او سیّد قوم خود بوده و در صِفّین ملازم ركاب حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود و در آنجا حوشب ذى ظلیم به دست وى كشته گشت و او همان كس است كه شیعیان كوفه بعد از وفات معاویه در خانه وى جمع شدند و كاغذ براى امام حسین(علیه السلام) نوشتند و آن حضرت را به كوفه دعوت كردند ولكن در ركاب سید الشهداء(علیه السلام) حاضر نگشت و از فیض شهادت در خدمت آن جناب محروم ماند. پس از آن سخت پشیمان گشت توبت و انابت جست و از بهر خونخواهى آن حضرت كمر استوار كرد تا در سنه شصت و پنج با مُسَیَّب بن نَجَبَه فَزارى و عبداللَّه بن سعد بن نُفَیْل عضدى و عبداللَّه بن وال تمیمى و رِفاعَة بن شَدّاد بجلى و جمعى از شیعیان كوفه كه آنها را توّابین گویند به جهت خونخواهى امام حسین(علیه السلام) از بنى امیّه به سمت شام حركت كردند و در «عین ورده» كه شهرى است از بلاد جزیره با لشكر شام تلاقى كردند و شامیان سى هزار تن بودند كه به سركردگى ابن زیاد و حُصین بن نُمیر و شُراحیل بن ذى الكلاع حِمْیَرى به جهت قتال شیعیان از شام حركت كرده بودند، پس مابین ایشان جنگ عظیمى واقع شد و سلیمان به تیر حُصین بن نمیر شهید شد و پس از آن مسیّب كشته شد، شیعیان كه چنین دیدند یكباره دست از جان بشستند و غلاف شمشیرها را شكستند و مشغول جنگ شدند و در این حال پانصد تن از شیعیان بصره به یارى ایشان رسیدند پاى اصطبار استوار نهادند و پیوسته قتال مى كردند و مى گفتند: اَقِلْنا رَبَّنا تَفْریطَنا فَقَدْ تُبْنا؛ تا آنكه عبداللَّه بن سعد با جمله اى از وجوه لشكر شیعه كشته شدند مابقى چون تاب مقاومت در خود ندیدند روى به هزیمت نهادند و به بلاد خویش ملحق شدند. و شیخ ابن نما در «شرح الثار» كیفیّت شهادت سلیمان را ذكر كرده و در آخرش گفته:فَلَقَدْ بَذَلَ فى اَهْلِ الثّار مُهْجَتَهُ وَاخْلَصَ للَّهِ تَوْبَتَهُ وَقَدْ قُلْتُ هذَیْنِ الْبَیْتَیْنِ حَیْثُ ماتَ مُبَرَّءً مِنَ الْعَیْبِ وَالشَّیْنِ.
قَضى سُلَیْمانُ نَحْبَهُ فَعَذا ----- اِلى جِنانٍ وَرَحْمَةِ الْباری
مَضى حَمیداً فى بَذْلِ مُهْجَتِهِ ----- وَاَخَذِهِ لِلْحُسَیْنِ بِالّثارِ(712)
و در حدیث مفضّل طویل در رجعت اشاره به مدح او شده.

[شرح حال سهل بن حُنَیف ]

هشتم: سهل بن حُنَیْف انصارى (به ضم حاء) برادر عثمان بن حُنَیْف است كه بیاید ذكرش، از اَجِلّاء صحابه و از دوستان با اخلاص حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) است، در بَدْر و اُحُد حاضر بوده و در اُحُد مردانگى ها نموده و در صفّین ملازمت ركاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) داشته و بعد از مراجعت آن حضرت از صفّین در كوفه وفات كرد، حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرمود: لَوْ اَحَبَّنى جَبَلٌ لَتَهافَتْ؛ یعنى اگر كوه مرا دوست دارد هر آینه پاره پاره شود؛ زیرا بلا و امتحان خاصّ دوستان اهل بیت است. و آن جناب او را كفن كرد در بُرْد اَحْمَر حبره و در نماز بر او بیست و پنج مرتبه تكبیر گفت و فرمود كه اگر هفتاد تكبیر بر او بگویم اهلیّت آن دارد.(713)
و در «مجالس» است كه صاحب «استیعاب» آورده كه او در جمیع غزوات و مشاهد حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) حاضر گردیده و در جنگ احد كه اكثر صحابه فرار برقرار اختیار نموده ثبات قدم ورزیده به رَمْىِ سهام اَعدا را از حرم سید اَنام دور مى ساخت و بعد از آن در سلك اصحاب حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) منتظم بوده و آن حضرت در وقت خروج به حرب جمل، او را در مدینه خلیفه و نائب خود نموده و در حرب صفّین با آن حضرت طریق مجاهده پیموده و حكومت فارس بعضى اوقات به او متعلق بوده پس آن حضرت به واسطه ناسازگارى اهل آنجا او را معزول نمود و «زیاد» را والى آنجا ساخت.(714)

[شرح حال صَعْصَعْة بن صُوْحان ]

نهم:صَعْصَعَة بْن صُوْحانِ العبدى، در «مجالس» است كه در كتاب «خلاصه» مذكور است كه او از اكابر اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود، و از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) مروى است كه در میان اصحاب حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) كسى نبود كه حق آن حضرت را چنانكه سزاوار است داند مگر صعصعه و اصحاب او؛ چنانچه ابن داود گفته، همین قدر بس است در عُلوّ قدر و شرف او.(715)
و در كتاب «استیعاب» مسطور است كه صعصعة بن صوحان عبدى در عهد حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) مسلمان بود امّا آن حضرت را، به واسطه مانعى ندید و از جمله بزرگان قوم خود عبدالقیس بود و فصیح و خطیب و زبان آور و دیندار و فاضل و بلیغ بود و او و برادر او زیدبن صُوْحان در زمره اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) شمرده مى شوند. و روایت نموده كه ابوموسى اشعرى كه عامل عمر بود هزار هزار درهم مال نزد عمر فرستاد عمر آن مال را بر مسلمانان قسمت كرد چون پاره اى از آن بماند عمر برخاست و خطبه اى انشاد كرد و گفت: بدانید اى مردم كه از این مال بعد از حقوق مردم، فَضْلَه و بقیه مانده چه مى گوئید در آن؟ پس صَعْصَعه برخاست و او در آن وقت جوانى اَمْرد بود گفت: اى امیرالمؤمنین! مشورت در چیزى باید كرد كه قرآن در بیان حكم آن نازل نشده باشد. و چون قرآن موضع آن را مُبیّن ساخته تو آن را به جاى آن وضع كن؛ پس عمر گفت: راست گفتى، تو از منى و من از توام؛ آنگاه آن بقیه را در میان مسلمانان قسمت نمود.(716)
شیخ ابوعمرو كَشّى روایت نمود كه صعصعه وقتى بیمار بود و حضرت امیرالمؤمنین على(علیه السلام) به عیادت او تشریف بردند و در آن حال به او گفتند كه اى صعصعه عیادت مرا نسبت به خود موجب زیادتى بر قوم خود نسازى، صعصعه گفت: بلى، واللَّه! من آن را منّتى و فضلى از خداى تعالى نسبت به خود مى دانم. و همچنین روایت نموده كه چون معاویه به كوفه آمد جمعى از مردم آنجا كه حضرت امام حسن(علیه السلام) از معاویه جهت ایشان امان گرفته بود به مجلس او درآمدند، صعصعه نیز چون از آن جماعت بود به مجلس درآمد، چون نظر معاویه بر او افتاد گفت: به خدا سوگند! اى صعصعه كه نمى خواستم تو در امان من درآئى، صعصعه گفت: به خدا سوگند كه من نمى خواستم كه ترا نام به خلافت برم، آنگاه به اسم خلافت بر او سلام كرد و بنشست. معاویه گفت: اگر تو بر خلافت من صادقى بر منبر رو و على را لعن كن، صعصعه متوجّه مسجد شد و بر منبر رفت و حمد الهى و درود بر حضرت رسالت پناهى ادا كرد، آنگاه گفت: اى گروه حاضران! از پیش كسى مى آیم كه شرّ خود را مقدم داشته و خیر خود را مؤخّر داشته و مرا امر كرده كه على بن ابى طالب را لعنت كنم پس او را لعنت كنید لَعَنَهُ اللَّهُ. اهل مسجد آواز به آمین برداشتند؛ آنگاه صعصعه نزد معاویه رفت و او را به آنچه بر منبر گفته بود اِخبار نمود، معاویه گفت: واللَّه كه تو به آن عبارت لعن مرا قصد نموده بودى؛ یك بار دیگر باید رفت و تصریح به لعن على كرد. پس صعصعه بازگشت و بر منبر آمد و گفت: معاویه مرا امر كرده كه لعن على بن ابى طالب كنم، اینك من لعن مى كنم آن كس را كه لعن على بن ابى طالب كند. حاضران مسجد دیگر بار آواز به آمین برداشتند و چون معاویه از آن خبردار شد و دانست كه لعن حضرت امیر او نخواهد كرد، فرمود تا از كوفه او را اخراج كردند.(717)