فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[شرح حال رُشَیْد هَجَرى ]

پنجم: رُشید هَجَرى از مُتَمسّكین به حبل اللَّه المتین و از مخصوصین اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) بوده. علاّمه مجلسى(رضى الله عنه) در «جلاء العیون» فرموده: شیخ كَشّى به سند معتبر روایت كرده است كه روزى میثم تمّار كه از بزرگان اصحاب حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) و صاحب اسرار آن حضرت بود بر مجلس بنى اسد مى گذشت ناگاه حبیب بن مظاهر كه یكى از شهدا كربلا است به او رسید ایستادند و با یكدیگر سخنان بسیار گفتند، حبیب بن مظاهر گفت كه گویا مى بینم مرد پیرى كه پیش سر او مو نداشته باشد و شكم فربهى داشته باشد و خربزه و خرما فروشد او را بگیرند و براى محبّت اهل بیت رسالت بردار كشند و بردار، شكمش را بدرند. و غرض او میثم بود. میثم گفت: من نیز مردى را مى شناسم سرخ رو كه دو گیسو داشته باشد و براى نصرت فرزند پیغمبر(صلى الله علیه و آله) بیرون آید و او را به قتل رسانند و سرش را در دور كوفه بگردانند و غرض او حبیب بود، این را گفتند و از هم جدا شدند. اهل مجلس چون سخنان ایشان را شنیدند گفتند ما از ایشان دروغگوترى ندیده بودیم، هنوز اهل مجلس برنخاسته بودند كه رشید هجرى كه از محرمان اسرار حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود به طلب آن دو بزرگوار آمد و از اهل مجلس احوال ایشان را پرسید، ایشان گفتند كه ساعتى در اینجا توقف كردند و رفتند و چنین سخنان با یكدیگر گفتند؛ رُشَید گفت: خدا رحمت كند میثم را این را فراموش كرده بود كه بگوید آن كسى كه سر او را خواهد آورد جایزه او را صد درهم از دیگران زیاده خواهند داد. چون رُشید رفت آن جماعت گفتند كه این از آنها دروغگوتر است، پس بعد از اندك وقتى دیدند كه میثم را بر دَرِ خانه عمرو بن حریث بر دار كشیده بودند و حبیب بن مظاهر با حضرت امام حسین(علیه السلام) شهید شد و سر او را بر دور كوفه گردانیدند.(704)
ایضاً شیخ كَشّى روایت كرده است كه روزى حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) با اصحاب خود به خرما ستانى آمد و در زیر درخت خرمائى نشست و فرمود كه از آن درخت، خرمائى به زیر آوردند و با اصحاب خود تناول فرمود، پس رُشید هَجَرى گفت: یا امیرالمؤمنین، چه نیكو رُطَبى بود این رطب! حضرت فرمود: یا رشید! ترا بر چوب این درخت بر دار خواهند كشید؛ پس بعد از آن رُشید پیوسته به نزد آن درخت مى آمد و آن درخت را آب مى داد، روزى به نزد آن درخت آمد دید كه آن را بریده اند گفت اجل من نزدیك شد؛ بعد از چند روز، ابن زیاد فرستاد و او را طلبید در راه دید كه درخت را به دو حصّه نموده اند گفت: این را براى من بریده اند؛ پس بار دیگر ابن زیاد او را طلبید و گفت: از دروغهاى امام خود چیزى نقل كن. رشید گفت: من دروغگو نیستم و امام من دروغگو نیست و مرا خبر داده است كه دستها و پاها و زبان مرا خواهى برید. ابن زیاد گفت بِبَرید او را و دستها و پاهاى او را ببرید و زبان او را بگذارید تا دروغ امام او ظاهر شود؛ چون دست و پاى او را بریدند و او را به خانه بردند خبر به آن لعین رسید كه او امور غریبه از براى مردم نقل مى كند، امر نمود كه زبانش را نیز بریدند و به روایتى امر كرد كه او را نیز به دار كشیدند.(705)
شیخ طوسى به سند معتبر از ابوحسّان عجلى روایت كرده است كه گفت: ملاقات كردم اَمَة اللَّه دختر رُشید هَجَرى را گفتم خبر ده مرا از آنچه از پدر بزرگوار خود شنیده اى. گفت: شنیدم كه مى گفت: كه شنیدیم از حبیب خود حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) كه مى گفت اى رُشَید چگونه خواهد بود صبر تو در وقتى كه طلب كند ولدالزناى بنوامیّه و دستها و پاها و زبان ترا ببرد؟ گفتم: یا امیرالمؤمنین! آخرش بهشت خواهد بود؟ فرمود كه بلى و تو با من خواهى بود در دنیا و آخرت. پس دختر رُشید گفت: به خدا سوگند! دیدم كه عبیداللَّه بن زیاد پدر مرا طلبید و گفت بیزارى بجوى از امیرالمؤمنین(علیه السلام) ، او قبول نكرد؛ ابن زیاد گفت كه امام تو چگونه ترا خبر داده است كه كشته خواهى شد؟ گفت كه خبر داده است مرا خلیلم امیرالمؤمنین(علیه السلام) كه مرا تكلیف خواهى نمود كه از او بیزارى بجویم پس دستها و پاها و زبان مرا خواهى برید. آن ملعون گفت: به خدا سوگند كه امام ترا دروغگو مى كنم، دستها و پاهاى او را ببرید و زبان او را بگذارید، پس دستها و پاهاى او را بریدند و به خانه ما آوردند، من به نزد او رفتم و گفتم: اى پدر! این درد و الم چگونه بر تو مى گذرد؟ گفت: اى دختر! اَلَمى بر من نمى نماید مگر به قدر آنكه كسى در میان ازدحام مردم باشد و فشارى به او برسد؛ پس همسایگان و آشنایان او به دیدن او آمدند و اظهار درد و اندوه براى مصیبت او مى كردند و مى گریستند، پدرم گفت: گریه را بگذارید و دواتى و كاغذى بیاورید تا خبر دهم شما را به آنچه مولایم امیرالمؤمنین(علیه السلام) مرا خبر داده است كه بعد از این واقع خواهد شد. پس خبرهاى آینده را مى گفت و ایشان مى نوشتند. چون خبر بردند براى آن ولدالزنا كه رشید خبرهاى آینده را به مردم مى گوید و نزدیك است كه فتنه برپا كند، گفت: مولاى او دروغ نمى گوید بروید و زبان او را ببرید. پس زبان آن مخزن اسرار را بریدند و در آن شب به رحمت حق تعالى داخل شد، حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) او را رُشَیْدُ الْبَلایا مى نامید و علم منایا و بلایا به او تعلیم كرده بود و بسیار بود كه به مردم مى رسید و مى گفت تو چنین خواهى بود و چنین كشته خواهى شد، آنچه مى گفت واقع مى شد.(706)
[مرد نامرئى ]
و در كتاب «بحارالانوار» از كتاب «اختصاص» نقل شده كه در ایّامى كه زیاد بن ابیه در طلب رشید هجرى بود، رُشید خود را پنهان كرده و مختفى مى زیست، روزى «اَبُو اراكَه» كه یكى از بزرگان شیعه است بر در خانه خود نشسته بود با جماعتى از اصحابش، دید كه رُشَید پیدا شد و داخل منزل او شد، «ابواراكه» از این كار رشید ترسید برخاست به دنبال او رفت و به او گفت كه واى بر تو اى رشید! از این كار مرا به كشتن درآوردى و بچه هاى مرا یتیم نمودى. گفت: مگر چه شده؟ گفت: براى آنكه زیاد بن ابیه در طلب تو است و تو در منزل من علانیه و آشكار داخل شدى و اشخاصى كه نزد من بودند ترا دیدند؛ گفت: هیچ یك از ایشان مرا ندید. «ابواراكه» گفت: با این همه با من استهزاء و مسخرگى مى كنى؟ پس گرفت رُشید را و او را محكم ببست و در خانه كرده و دَرْ را بر روى او ببست پس برگشت به نزد اصحاب خود و گفت به نظر من آمد كه شیخى داخل منزل من شد آیا به نظر شما هم آمد؟ ایشان گفتند:ما احدى را ندیدیم! «ابواراكه» براى احتیاط مكرّر از ایشان همین را پرسید ایشان همان جواب دادند. «ابو اراكه» ساكت شد لكن ترسید كه غیر ایشان او را دیده باشد؛ پس رفت به مجلس زیاد بن ابیه تجسّس نماید هرگاه ملتفت شده اند خبر دهد ایشان را كه رُشَیْد نزد اوست، پس او را به ایشان بدهد؛ پس سلام كرد بر زیاد و نشست و مابین او و زیاد دوستى بود، پس در این حال كه با هم صحبت مى كردند «ابواراكه» دید كه رُشَیْد سوار بر استر او شده و رو كرده به مجلس «زیاد» مى آید ابواراكه از دیدن رُشَید رنگش تغییر كرد و متحیّر و سرگشته ماند و یقین به هلاكت خویش نمود، آنگاه دید كه رُشید از استر پیاده گشت و به نزد زیاد آمد و بر او سلام كرد زیاد برخاست و دست به گردن او درآورد و او را بوسید و شروع كرد از او احوال پرسیدن كه چگونه آمدى با كى آمدى در راه بر تو چه گذشت و گرفت ریش او را، پس رُشید زمانى مكث كرد آنگاه برخاست و برفت. «ابواراكه» از زیاد پرسید كه این شیخ كى بود؟ زیاد گفت: یكى از برادران ما از اهل شام بود كه براى زیارت ما از شام آمده: «ابواراكه» از مجلس برخاست و به منزل خویش رفت رُشَید را دید كه به همان حال است كه او را گذاشته و رفته بود، پس با او گفت: الحال كه نزد تو چنین علم و توانائى است كه من مشاهده كردم پس هركار كه خواهى بكن و هر وقت كه خواستى به منزل من بیا.(707)
فقیر گوید: كه «ابواراكه» مذكور یكى از خواصّ اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) بوده مانند اَصْبَغ بن نُباته و مالك اشتر و كُمَیْل بن زیاد و آلِ اَبُواَراكَه مشهورند در رجال شیعه و آنچه كرد ابواراكه نسبت به رُشید از جهت استخفاف به شأن او نبود بلكه از ترس بر جان خود بود؛ زیرا كه «زیاد» سخت در طلب رُشَیْد و امثال او از شیعیان بود و در صدد تعذیب و قتل ایشان بود و همچنین كسانى كه اعانت ایشان كنند یا ایشان را پناه دهند و میهمان كنند.

[شرح حال زید بن صوحان ]

ششم: زید بن صُوْحان العبدى، در «مجالس» است كه در كتاب «خلاصه» مذكور است كه او از اَبدال و اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود و در حرب جمل شهید شد؛(708) و شیخ ابوعمرو كَشّى روایت نموده كه چون زید را زخم كارى رسید و از پشت اسب بر زمین افتاد حضرت امیر(علیه السلام) بر بالین او آمد و فرمود: یا زید!
رَحِمَكَ اللَّهُ كُنْتَ خَفیفَ الْمَؤنَهِ عَظیمَ الْمَعُونَةِ؛
یعنى رحمت [خدا]بر تو باد كه مؤنه و مشقت و تعلّقات دنیوى، ترا اندك بود و معونه و امداد تو در دین بسیار بود. پس زید سر خود را به جانب آن حضرت برداشت و گفت: خداى تعالى جزاى خیر دهد ترا اى امیرالمؤمنین، واللَّه! ندانستم ترا مگر علیم به خداوند تعالى، به خدا سوگند كه به همراهى تو با دشمنان تو از روى جهل مقاتله نكردم لیكن چون حدیث غدیر را كه در حق تو وارد شده از اُمّ سَلَمَه شنیده بودم و از آنجا وخامت عاقبت كسى كه ترا مخذول سازد، دانسته بودم پس كراهت داشتم كه ترا مخذول و تنها بگذارم تا مبادا خداى تعالى مرا مخذول سازد. و از فضل بن شاذان روایت نموده كه زید از رؤساى تابعین و زُهّاد ایشان بود و چون عایشه به بصره رسید به او كتابتى نوشت كه:
مِنْ عایِشَةَ زَوْجَةِ النَّبِىِّ(صلى الله علیه و آله) اِلى اِبْنِها زَیْدِ بْنِ صُوْحانِ الْخاصِّ اَمّا بَعْدُ: فَاِذا اَتاكَ كِتابی هذا فَاجْلِسْ فی بَیْتِكَ وَاخْذُلِ النّاسَ عَنْ عَلِىِّ بِنْ ابى طالب [صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْهِ ]حَتّى یَاْتِیَكَ اَمْری؛
یعنى این كتابتى است از عایشه زوجه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) به فرزند او زید بن صُوْحان خالص الاعتقاد باید كه چون این كتابت به تو رسد مردمان كوفه را از نصرت و همراهى على بن ابى طالب [(علیه السلام) ]بازدارى تا دیگر امر من به تو رسد. چون زید كتابت را بخواند جواب نوشت كه ما را امر كرده اى به چیزى كه به غیر آن مأموریم و خود ترك چیزى كرده اى كه به آن مأمورى والسلام.(709)
فقیر گوید: كه «مسجد زید» یكى از مساجد شریفه كوفه است و دعاى او كه در نماز شب مى خوانده معروف است و ما در «مفاتیح» ذكر كردیم.(710)
روایت است كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) به او فرمود كه عضوى از تو پیش از تو به بهشت خواهد رفت پس در جنگ نهاوند دستش بریده شد.(711)

[شرح حال سلیمان بن صُرد]

هفتم: سلیمان بن صُرد الخزاعى، اسم او در جاهلیّت یسار بوده، رسول خدا(صلى الله علیه و آله) او را سلیمان نام نهاده، مردى جلیل و فاضل بوده در كوفه سكونت اختیار كرد و در خزاعه خانه بنا نهاد و او سیّد قوم خود بوده و در صِفّین ملازم ركاب حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود و در آنجا حوشب ذى ظلیم به دست وى كشته گشت و او همان كس است كه شیعیان كوفه بعد از وفات معاویه در خانه وى جمع شدند و كاغذ براى امام حسین(علیه السلام) نوشتند و آن حضرت را به كوفه دعوت كردند ولكن در ركاب سید الشهداء(علیه السلام) حاضر نگشت و از فیض شهادت در خدمت آن جناب محروم ماند. پس از آن سخت پشیمان گشت توبت و انابت جست و از بهر خونخواهى آن حضرت كمر استوار كرد تا در سنه شصت و پنج با مُسَیَّب بن نَجَبَه فَزارى و عبداللَّه بن سعد بن نُفَیْل عضدى و عبداللَّه بن وال تمیمى و رِفاعَة بن شَدّاد بجلى و جمعى از شیعیان كوفه كه آنها را توّابین گویند به جهت خونخواهى امام حسین(علیه السلام) از بنى امیّه به سمت شام حركت كردند و در «عین ورده» كه شهرى است از بلاد جزیره با لشكر شام تلاقى كردند و شامیان سى هزار تن بودند كه به سركردگى ابن زیاد و حُصین بن نُمیر و شُراحیل بن ذى الكلاع حِمْیَرى به جهت قتال شیعیان از شام حركت كرده بودند، پس مابین ایشان جنگ عظیمى واقع شد و سلیمان به تیر حُصین بن نمیر شهید شد و پس از آن مسیّب كشته شد، شیعیان كه چنین دیدند یكباره دست از جان بشستند و غلاف شمشیرها را شكستند و مشغول جنگ شدند و در این حال پانصد تن از شیعیان بصره به یارى ایشان رسیدند پاى اصطبار استوار نهادند و پیوسته قتال مى كردند و مى گفتند: اَقِلْنا رَبَّنا تَفْریطَنا فَقَدْ تُبْنا؛ تا آنكه عبداللَّه بن سعد با جمله اى از وجوه لشكر شیعه كشته شدند مابقى چون تاب مقاومت در خود ندیدند روى به هزیمت نهادند و به بلاد خویش ملحق شدند. و شیخ ابن نما در «شرح الثار» كیفیّت شهادت سلیمان را ذكر كرده و در آخرش گفته:فَلَقَدْ بَذَلَ فى اَهْلِ الثّار مُهْجَتَهُ وَاخْلَصَ للَّهِ تَوْبَتَهُ وَقَدْ قُلْتُ هذَیْنِ الْبَیْتَیْنِ حَیْثُ ماتَ مُبَرَّءً مِنَ الْعَیْبِ وَالشَّیْنِ.
قَضى سُلَیْمانُ نَحْبَهُ فَعَذا ----- اِلى جِنانٍ وَرَحْمَةِ الْباری
مَضى حَمیداً فى بَذْلِ مُهْجَتِهِ ----- وَاَخَذِهِ لِلْحُسَیْنِ بِالّثارِ(712)
و در حدیث مفضّل طویل در رجعت اشاره به مدح او شده.