فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[شرح حال حارث همدانى ]

سوم حارث بن عبداللَّه الأعور الهَمْدانى (689) (به سكون میم) از اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) و دوستان آن جناب است. قاضى نوراللَّه گفته: در «تاریخ یافعى» مذكور است كه حارث صاحب حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) بوده و به صحبت عبداللَّه بن مسعود رسیده بود و فقیه بود و حدیث او در سُنَن اَرْبَعه مذكور است (690) و در كتاب «میزان ذَهَبى» مسطور است كه حارث از كِبار علماء تابعین بود، و از ابن حیّان نقل نموده كه حارث غالى بود در تشیّع.(691) و از ابوبكر بن ابى داود كه از علماء اهل سنّت است نقل كرده كه او مى گفت كه حارث اعور، اَفْقَه ناس و اَفْرَض ناس و اَحْسَب ناس بوده و علم فرایض را از حضرت امیر(علیه السلام) اخذ نموده و نَسائى با آنكه تعنّت در رجال حدیث مى كند حدیث حارث را در سُنَن اربعه ذكر نموده و احتجاج به آن كرده و تقویت امر حارث كرده.(692) و در كتاب شیخ ابوعمرو كَشّى مسطور است كه حارث شبى به خدمت حضرت امیر(علیه السلام) رفت، آن حضرت پرسیدند كه چه چیز ترا در این شب به نزد من آورده؟ حارث گفت: واللَّه! دوستى كه مرا با تُست مرا پیش تو آورده؛ آنگاه آن حضرت فرمودند: بدان اى حارث كه نمیرد آن كسى كه مرا دوست دارد الاّ آنكه در وقت جان دادن مرا ببیند و به دیدن من، امیدوار رحمت الهى گردد و همچنین نمى میرد كسى كه مرا دشمن دارد الاّ آنكه در آن وقت مردن مرا ببیند و از دیدن من، در عرق خجالت و ناامیدى نشیند.(693) این روایت نیز در بعضى از اشعار دیوان معجز نشان آن حضرت مذكور است:
یاحار هَمْدانَ مَنْ یَمُتْ یَرَنی ----- مِنْ مُؤمِنٍ اَوْمُنافِقٍ قُبُلا(694)
(الابیات)
فقیر گوید: بدان كه نَسَب شَیْخُنَا الْبَهائى زیدَ بهائُهُ به حارث مذكور منتهى مى شود و لهذا شیخ بهائى گاهى «حارثى» از خود تعبیر مى فرماید.(695)
و این حارث همان است كه حضرت امیر(علیه السلام) را دید با حضرت خضر در نخیله كه طَبَق رُطَبى از آسمان بر ایشان نازل شد و از آن خوردند اما خضر(علیه السلام) دانه او را دور افكند ولكن حضرت امیر(علیه السلام) در كف دست جمع كرد، حارث گفت: گفتم به آن حضرت كه این دانه هاى خرما را به من ببخش، حضرت آنها را به من بخشید، من نشاندم آن را بیرون آمد خرمایشان پاكیزه كه مثل آن ندیده بودم.(696)
و هم روایت است كه وقتى به حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) عرض كرد كه دوست دارم كه مرا گرامى دارى به آنكه به منزل من درآئى و از طعام من میل فرمائى حضرت فرمود: به شرط آنكه تكلُّف نكنى براى من چیزى را، پس داخل منزل او شد؛ حارث پاره نانى براى آن حضرت آورد حضرت شروع كرد به خوردن، حارث گفت: با من دَراهِمى مى باشد و بیرون آورد و نشان داد و عرض كرد اگر اذن دهید براى شما چیزى بخرم، فرمود: این نیز از همان چیزى است كه در خانه است یعنى عیبى ندارد و تكلّف ندارد.(697)

[شرح حال حُجْربن عدى ]

چهارم حُجْر(698) ابن عدى الكندى الكوفى از اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) و از اَبْدال است، در «كامل بهائى» است كه زهد و كثرت عبادت او در عَرَب مشهور بود، گویند شبانه روزى هزار ركعت نماز كردى (699) و در «مجالس» است كه صاحب استیعاب گفته كه حُجر از فضلاى صحابه بود و با صِغَر سن از كِبار ایشان بود و مستجاب الدَعوة بود و در حرب صفّین از جانب امیرالمؤمنین(علیه السلام) امارت لشكر كِنْدَه به او متعلّق بود و در روز نهران امیر لشكر حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود.(700)
علامه حلّى قدس سره فرموده كه حُجر از اصحاب حضرت امیر(علیه السلام) و از اَبْدال بوده، و حسن بن داود ذكر نموده كه حُجر از عظماء صحابه و اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) است یكى از امراى معاویه به او امر كرد كه حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را لعن كند او بر زبان آورد كه «اِنَّ اَمیرَ الْوَفد اَمَرَنى اَنْ اَلْعَنَ عَلّیاً فَالْعَنُوهُ لَعَنَهُ اللَّهُ».
حُجر با بعضى از اصحاب خود به سعایت زیاد بن ابیه و حكم معاویه بن ابى سفیان در سنه پنجاه و یك شربت شهادت چشید.(701)
فقیر گوید: كه اسامى اصحاب او كه با او كشته شدند از این قرار است: شریك بن شدّاد الحَضْرمى، وصَیْفىّ بن شِبْل الشّیْبانى، و قَبیصَة بن ضُبَیْعَة العَبسى، و مُجْرِز بن شهاب الْمِنْقَرِىّ، و كِدام بن حیّان العنزى، و عبدالرحمن بن حسّان العنزى. و قبور ایشان با قبر شریف حجر در عَذْراء دو فرسخى دمشق واقع است، و قتل حجر در قلوب مسلمانان بزرگ آمد و معاویه را بر این عمل سرزنش و توبیخ بسیار نمودند. و روایت شده كه معاویه وارد شد بر عایشه، عایشه با وى گفت كه چه واداشت ترا بر كشتن اهل عَذْراء حُجر و اصحابش؟ گفت اى امّ المؤمنین دیدم در قتل ایشان صلاح امّت است و در بقاء ایشان فساد امّت است لاجرم ایشان را كشتم؛ عایشه گفت: شنیدم از رسول خدا(صلى الله علیه و آله) كه فرمود كشته خواهد شد بعد از من به عذراء كسانى كه غضب خواهد كرد حق تعالى براى ایشان و اهل آسمان.(702) و نقل شده كه ربیع بن زیاد الحارثى كه از جانب معاویه عامل خراسان بود چون خبر شهادت حُجر را بشنید خداى را بخواند و گفت: اى خدا! اگر ربیع را در نزد تو قرب و منزلتى است جان او را مُعَجلاً قبض كن! هنوز این سخن در دهان داشت كه وفات نمود.(703)

[شرح حال رُشَیْد هَجَرى ]

پنجم: رُشید هَجَرى از مُتَمسّكین به حبل اللَّه المتین و از مخصوصین اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) بوده. علاّمه مجلسى(رضى الله عنه) در «جلاء العیون» فرموده: شیخ كَشّى به سند معتبر روایت كرده است كه روزى میثم تمّار كه از بزرگان اصحاب حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) و صاحب اسرار آن حضرت بود بر مجلس بنى اسد مى گذشت ناگاه حبیب بن مظاهر كه یكى از شهدا كربلا است به او رسید ایستادند و با یكدیگر سخنان بسیار گفتند، حبیب بن مظاهر گفت كه گویا مى بینم مرد پیرى كه پیش سر او مو نداشته باشد و شكم فربهى داشته باشد و خربزه و خرما فروشد او را بگیرند و براى محبّت اهل بیت رسالت بردار كشند و بردار، شكمش را بدرند. و غرض او میثم بود. میثم گفت: من نیز مردى را مى شناسم سرخ رو كه دو گیسو داشته باشد و براى نصرت فرزند پیغمبر(صلى الله علیه و آله) بیرون آید و او را به قتل رسانند و سرش را در دور كوفه بگردانند و غرض او حبیب بود، این را گفتند و از هم جدا شدند. اهل مجلس چون سخنان ایشان را شنیدند گفتند ما از ایشان دروغگوترى ندیده بودیم، هنوز اهل مجلس برنخاسته بودند كه رشید هجرى كه از محرمان اسرار حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود به طلب آن دو بزرگوار آمد و از اهل مجلس احوال ایشان را پرسید، ایشان گفتند كه ساعتى در اینجا توقف كردند و رفتند و چنین سخنان با یكدیگر گفتند؛ رُشَید گفت: خدا رحمت كند میثم را این را فراموش كرده بود كه بگوید آن كسى كه سر او را خواهد آورد جایزه او را صد درهم از دیگران زیاده خواهند داد. چون رُشید رفت آن جماعت گفتند كه این از آنها دروغگوتر است، پس بعد از اندك وقتى دیدند كه میثم را بر دَرِ خانه عمرو بن حریث بر دار كشیده بودند و حبیب بن مظاهر با حضرت امام حسین(علیه السلام) شهید شد و سر او را بر دور كوفه گردانیدند.(704)
ایضاً شیخ كَشّى روایت كرده است كه روزى حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) با اصحاب خود به خرما ستانى آمد و در زیر درخت خرمائى نشست و فرمود كه از آن درخت، خرمائى به زیر آوردند و با اصحاب خود تناول فرمود، پس رُشید هَجَرى گفت: یا امیرالمؤمنین، چه نیكو رُطَبى بود این رطب! حضرت فرمود: یا رشید! ترا بر چوب این درخت بر دار خواهند كشید؛ پس بعد از آن رُشید پیوسته به نزد آن درخت مى آمد و آن درخت را آب مى داد، روزى به نزد آن درخت آمد دید كه آن را بریده اند گفت اجل من نزدیك شد؛ بعد از چند روز، ابن زیاد فرستاد و او را طلبید در راه دید كه درخت را به دو حصّه نموده اند گفت: این را براى من بریده اند؛ پس بار دیگر ابن زیاد او را طلبید و گفت: از دروغهاى امام خود چیزى نقل كن. رشید گفت: من دروغگو نیستم و امام من دروغگو نیست و مرا خبر داده است كه دستها و پاها و زبان مرا خواهى برید. ابن زیاد گفت بِبَرید او را و دستها و پاهاى او را ببرید و زبان او را بگذارید تا دروغ امام او ظاهر شود؛ چون دست و پاى او را بریدند و او را به خانه بردند خبر به آن لعین رسید كه او امور غریبه از براى مردم نقل مى كند، امر نمود كه زبانش را نیز بریدند و به روایتى امر كرد كه او را نیز به دار كشیدند.(705)
شیخ طوسى به سند معتبر از ابوحسّان عجلى روایت كرده است كه گفت: ملاقات كردم اَمَة اللَّه دختر رُشید هَجَرى را گفتم خبر ده مرا از آنچه از پدر بزرگوار خود شنیده اى. گفت: شنیدم كه مى گفت: كه شنیدیم از حبیب خود حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) كه مى گفت اى رُشَید چگونه خواهد بود صبر تو در وقتى كه طلب كند ولدالزناى بنوامیّه و دستها و پاها و زبان ترا ببرد؟ گفتم: یا امیرالمؤمنین! آخرش بهشت خواهد بود؟ فرمود كه بلى و تو با من خواهى بود در دنیا و آخرت. پس دختر رُشید گفت: به خدا سوگند! دیدم كه عبیداللَّه بن زیاد پدر مرا طلبید و گفت بیزارى بجوى از امیرالمؤمنین(علیه السلام) ، او قبول نكرد؛ ابن زیاد گفت كه امام تو چگونه ترا خبر داده است كه كشته خواهى شد؟ گفت كه خبر داده است مرا خلیلم امیرالمؤمنین(علیه السلام) كه مرا تكلیف خواهى نمود كه از او بیزارى بجویم پس دستها و پاها و زبان مرا خواهى برید. آن ملعون گفت: به خدا سوگند كه امام ترا دروغگو مى كنم، دستها و پاهاى او را ببرید و زبان او را بگذارید، پس دستها و پاهاى او را بریدند و به خانه ما آوردند، من به نزد او رفتم و گفتم: اى پدر! این درد و الم چگونه بر تو مى گذرد؟ گفت: اى دختر! اَلَمى بر من نمى نماید مگر به قدر آنكه كسى در میان ازدحام مردم باشد و فشارى به او برسد؛ پس همسایگان و آشنایان او به دیدن او آمدند و اظهار درد و اندوه براى مصیبت او مى كردند و مى گریستند، پدرم گفت: گریه را بگذارید و دواتى و كاغذى بیاورید تا خبر دهم شما را به آنچه مولایم امیرالمؤمنین(علیه السلام) مرا خبر داده است كه بعد از این واقع خواهد شد. پس خبرهاى آینده را مى گفت و ایشان مى نوشتند. چون خبر بردند براى آن ولدالزنا كه رشید خبرهاى آینده را به مردم مى گوید و نزدیك است كه فتنه برپا كند، گفت: مولاى او دروغ نمى گوید بروید و زبان او را ببرید. پس زبان آن مخزن اسرار را بریدند و در آن شب به رحمت حق تعالى داخل شد، حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) او را رُشَیْدُ الْبَلایا مى نامید و علم منایا و بلایا به او تعلیم كرده بود و بسیار بود كه به مردم مى رسید و مى گفت تو چنین خواهى بود و چنین كشته خواهى شد، آنچه مى گفت واقع مى شد.(706)
[مرد نامرئى ]
و در كتاب «بحارالانوار» از كتاب «اختصاص» نقل شده كه در ایّامى كه زیاد بن ابیه در طلب رشید هجرى بود، رُشید خود را پنهان كرده و مختفى مى زیست، روزى «اَبُو اراكَه» كه یكى از بزرگان شیعه است بر در خانه خود نشسته بود با جماعتى از اصحابش، دید كه رُشَید پیدا شد و داخل منزل او شد، «ابواراكه» از این كار رشید ترسید برخاست به دنبال او رفت و به او گفت كه واى بر تو اى رشید! از این كار مرا به كشتن درآوردى و بچه هاى مرا یتیم نمودى. گفت: مگر چه شده؟ گفت: براى آنكه زیاد بن ابیه در طلب تو است و تو در منزل من علانیه و آشكار داخل شدى و اشخاصى كه نزد من بودند ترا دیدند؛ گفت: هیچ یك از ایشان مرا ندید. «ابواراكه» گفت: با این همه با من استهزاء و مسخرگى مى كنى؟ پس گرفت رُشید را و او را محكم ببست و در خانه كرده و دَرْ را بر روى او ببست پس برگشت به نزد اصحاب خود و گفت به نظر من آمد كه شیخى داخل منزل من شد آیا به نظر شما هم آمد؟ ایشان گفتند:ما احدى را ندیدیم! «ابواراكه» براى احتیاط مكرّر از ایشان همین را پرسید ایشان همان جواب دادند. «ابو اراكه» ساكت شد لكن ترسید كه غیر ایشان او را دیده باشد؛ پس رفت به مجلس زیاد بن ابیه تجسّس نماید هرگاه ملتفت شده اند خبر دهد ایشان را كه رُشَیْد نزد اوست، پس او را به ایشان بدهد؛ پس سلام كرد بر زیاد و نشست و مابین او و زیاد دوستى بود، پس در این حال كه با هم صحبت مى كردند «ابواراكه» دید كه رُشَیْد سوار بر استر او شده و رو كرده به مجلس «زیاد» مى آید ابواراكه از دیدن رُشَید رنگش تغییر كرد و متحیّر و سرگشته ماند و یقین به هلاكت خویش نمود، آنگاه دید كه رُشید از استر پیاده گشت و به نزد زیاد آمد و بر او سلام كرد زیاد برخاست و دست به گردن او درآورد و او را بوسید و شروع كرد از او احوال پرسیدن كه چگونه آمدى با كى آمدى در راه بر تو چه گذشت و گرفت ریش او را، پس رُشید زمانى مكث كرد آنگاه برخاست و برفت. «ابواراكه» از زیاد پرسید كه این شیخ كى بود؟ زیاد گفت: یكى از برادران ما از اهل شام بود كه براى زیارت ما از شام آمده: «ابواراكه» از مجلس برخاست و به منزل خویش رفت رُشَید را دید كه به همان حال است كه او را گذاشته و رفته بود، پس با او گفت: الحال كه نزد تو چنین علم و توانائى است كه من مشاهده كردم پس هركار كه خواهى بكن و هر وقت كه خواستى به منزل من بیا.(707)
فقیر گوید: كه «ابواراكه» مذكور یكى از خواصّ اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) بوده مانند اَصْبَغ بن نُباته و مالك اشتر و كُمَیْل بن زیاد و آلِ اَبُواَراكَه مشهورند در رجال شیعه و آنچه كرد ابواراكه نسبت به رُشید از جهت استخفاف به شأن او نبود بلكه از ترس بر جان خود بود؛ زیرا كه «زیاد» سخت در طلب رُشَیْد و امثال او از شیعیان بود و در صدد تعذیب و قتل ایشان بود و همچنین كسانى كه اعانت ایشان كنند یا ایشان را پناه دهند و میهمان كنند.