منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

فصل هفتم :در ذكر جمعى از اكابر اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام)

اشاره به فضیلت اَصْبَغ بن نُباته

اوّل:اَصْبَغ بن نُباته مُجاشِعى است كه جلالت شأنش بسیار و از فُرْسان عِراق و از خواص امیرالمؤمنین(علیه السلام) است:
وَكانَ رَحِمَهُ اللَّهُ شَیْخاً ناسِكاً عابِداً وَكانَ مِنْ ذَخائِر اَمیرالمُؤْمِنینَ(علیه السلام) . قاضى نوراللَّه گفته كه در «كتاب خلاصه» مذكور است كه او از جمله خواصّ امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود مشكور است.
و در كتاب كشّى از ابى الجارود روایت كرده كه او گفت: از اصبغ پرسیدم كه منزلت حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) در میان شما تا كجا است؟ گفت مجمل اخلاص ما نسبت به او این است كه شمشیرهاى خود را بر دوش نهاده ایم و به هر كس كه ایماء نماید او را به شمشیرهاى خود مى زنیم و ایضاً روایت نموده كه از اصبغ پرسیدند كه چگونه حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) ترا و اَشْباه ترا شرطة الخمیس نام نهاده؟ گفت: بنابر آنكه ما با او شرط كرده بودیم كه در راه او مجاهده كنیم تا ظفر یابیم یا كشته شویم و او شرط كرد و ضامن شد كه به پاداش آن مجاهده، ما را به بهشت رساند.(678)
مخفى نماند كه «خمیس»، لشكر را مى گویند بنابر آنكه مركّب از پنج فرقه است كه آن «مقدّمه» و «قلب» و «میمنه» و «میسره» و «ساقه» باشد، پس آنكه مى گویند كه فلان صاحب امیرالمؤمنین(علیه السلام) از شرطة الخمیس است این معنى دارد كه از جمله لشكریان اوست كه میان ایشان و آن حضرت شرط مذكور منعقد شده.(679)
و چنین روایت كرده اند كه جمعى كه با آن حضرت آن شرط نموده اند شش هزار مرد بوده اند، و در روز حرب جمل به عبداللَّه بن یحیى حضرمى گفتند كه بشارت باد ترا اى پسر یحیى كه تو و پدر تو به تحقیق از جمله شرط الخمیس اید و حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) مرا از نام تو و پدر تو خبر داده و خداى تعالى شما را به زبان مبارك پیغمبر(صلى الله علیه و آله) خود شرطة الخمیس نام نهاده.(680)
و در كتاب «میزان ذَهَبى» كه از اهل سنّت است مسطور است كه علماء رجال اهل سنّت اصبغ را شیعه مى دانند و بنابراین حدیث او را متروك مى دانند و از ابن حِبّان نقل كرده كه اصبغ مردى بود كه به محبّت على بن ابى طالب(علیه السلام) مفتون شده بود و طامات از او سر مى زد، بنابراین حدیث او را ترك كرده اند انتهى.(681)
وبالجمله؛اَصْبَغ حدیث عهد اشتر و وصیّت حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) به پسرش محمّد را روایت كرده و كلمات او را با حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) بعد از ضربت زدن ابن ملجم ملعون بر آن حضرت، در ذكر شهادت آن حضرت گذشت.

[شرح حال اویس قرنى ]

دوّم:اُوَیْس قَرَنى، صُهیل یَمَن و آفتاب قَرَن از خِیار تابعین و از حواریّین امیرالمؤمنین(علیه السلام) و یكى از زُهّاد ثَمانیه (682) بلكه افضل ایشان است و آخرى از آن صد نفر است كه در صِفّین با حضرت امیر(علیه السلام) بیعت كردند به بذل مهجه شان در ركاب مبارك او و پیوسته در خدمت آن جناب قتال كرد تا شهید شد. و نقل شده كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) به اصحاب خود فرمود كه بشارت باد شما را به مردى از امّت من كه او را اویس گویند همانا او مانند ربیعه و مُضَر را شفاعت مى كند.(683) و نیز روایت شده كه حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) شهادت داد از براى او به بهشت و هم روایت شده كه فرمود:
تَفُوحُ رَوائِحُ الْجَنَّةِ مِنْ قِبَل الْقَرَنِ واشَوقاهُ اِلَیكَ یا اُوَیْسَ الْقَرَنِ؛
یعنى مى وزد بوهاى بهشت از جانب قَرَن پس اظهار شوق مى فرمود به اویس قَرَن و فرمود: هركه او را ملاقات كرد از جانب من به او سلام برساند.(684)
بدان كه موحدین عرفاء، اُوَیْس را فراوان ستوده اند و او را سید التّابعین گویند، و گویند كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) او را نفس الرحمن و خیرالتابعین یاد كرده و گاهى كه از طرف یمن استشمام نمودى فرمودى اِنّى لَاَنْشَقُ رُوحَ الرَّحْمِنٍ مِنْ طَرَفِ الْیَمَن.(685)
گویند: اویس شتربانى همى كرد و از اجرت آن، مادر را نفقه مى داد، وقتى از مادر اجازت طلبید كه به مدینه به زیارت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) مشرّف شود مادرش گفت كه رخصت مى دهم به شرط آنكه زیاده از نیم روز توقف نكنى. اویس به مدینه سفر كرد چون به خانه حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) آمد از قضا، آن حضرت در خانه نبود لاجَرَم اویس از پس یك دو ساعت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را ندیده به یمن مراجعت كرد. چون حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) مراجعت كرد، فرمود: این نورِ كیست كه در این خانه مى نگرم؟ گفتند: شتربانى كه اویس نام داشت در این سراى آمد و باز شتافت، فرمود: در خانه ما این نور را به هدیه گذاشت و برفت.(686)
و از كتاب «تذكرة الأولیاء» نقل است كه خرقه رسول خداى(صلى الله علیه و آله) را بر حسب فرمان امیرالمؤمنین على(علیه السلام) و عمر، در ایام خلافت عمر، به اویس آوردند و او را تشریف كردند؛ عمر نگریست كه اویس از جامه عریان است الاّ آنكه گلیم شترى برخود ساتر ساخته، عمر او را بستود و اظهار زهد كرد و گفت: كیست كه این خلافت را از من به یك قرص نان خریدارى كند؟ اویس گفت: آن كس را كه عقل باشد بدین بیع و شراء سر در نیاورد و اگر تو راست مى گوئى بگذار و برو تا هر كه خواهد برگیرد! گفت: مرا دعا كن؛ اویس گفت: من از پس هر نماز، مؤمنین و مؤمنات را دعا گویم اگر تو با ایمان باشى دعاى من ترا در یابد والاّ من دعاى خویش ضایع نكنم!(687)
گویند : اویس بعضى از شبها را مى گفت: امشب شب ركوع است و به یك ركوع شب را به صُبح مى آورد و شبى را مى گفت: امشب شب سجود است و به یك سجود شب را به نهایت مى كرد! گفتند: اى اویس این چه زحمت است كه بر خود مى بینى؟ گفت: كاش از ازل تا ابد یك شب بودى و من به یك سجده به پاى بردمى!(688)