منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[حكایت تشرّف آقاسیّدمهدى قزوینى خدمت امام زمان(عج)]

آن حكایت چنین است كه نقل فرمود سید سَنَد و حبر معتمد زُبدة العلماء و قدوة الأولیاء میرزا صالح خلف ارشد سیّد المحقّقین و نور مصباح المتهجّدین وحید عصره آقا سیّد مهدى قزوینى طاب ثراه از والد ماجدش، فرمود: خبر داد مرا والد من كه ملازمت داشتم به بیرون رفتن به سوى جزیره اى كه در جنوب حلّه است بین دجله و فرات به جهت ارشاد و هدایت عشیره هاى بنى زبید به سوى مذهب حق (و همه ایشان به مذهب اهل سنّت بودند و به بركت هدایت والدقدس سرهم همه برگشتند به سوى مذهب امامیّه اَیَّدَهُمُ اللَّهُ و به همان نحو باقى اند تا كنون و ایشان زیاده از ده هزار نفس اند). فرمود در جزیره مزارى است معروف به قبر حمزه پسر كاظم(علیه السلام) ، مردم او را زیارت مى كنند و براى او كرامات بسیار نقل مى كنند و حول آن قریه اى است مشتمل بر صد خانوار تقریباً، پس من مى رفتم به جزیره و از آنجا عبور مى كردم و او را زیارت نمى كردم چون نزد من به صحّت رسیده بود كه حمزه پسر موسى بن جعفر(علیه السلام) در رى مدفون است با عبدالعظیم حسنى، پس یك دفعه حسب عادت بیرون رفتم و در نزد اهل آن قریه مهمان بودم پس اهل آن قریه مستدعى شدند از من كه زیارت كنم مرقد مذكور را پس من امتناع كردم و گفتم به ایشان كه من مزارى را كه نمى شناسم زیارت نمى كنم و به جهت اعراض من از زیارت آن مزار رغبت مردم به آنجا كم شد، آنگاه از نزد ایشان حركت كردم و شب را در مزیدیّه ماندم در نزد بعضى از سادات آنجا، پس چون وقت سحر شد برخاستم براى نافله شب و مهیّا شدم براى نماز، پس چون نافله شب را به جا آوردم نشستم به انتظار طلوع فجر به هیئت تعقیب كه ناگاه داخل شد بر من سیّدى كه مى شناختم او را به صلاح و تقوى و از سادات آن قریه بود پس سلام كرد و نشست آنگاه گفت: یا مولانا! دیروز میهمان اهل قریه حمزه شدى و او را زیارت نكردى؟ گفتم: آرى! گفت: چرا؟ گفتم؛ زیرا كه من زیارت نمى كنم آن را كه نمى شناسم و حمزه پسر حضرت كاظم(علیه السلام) مدفون است در رى، پس گفت: رُبَّ مَشْهُورٍ لا اَصْلَ لَهُ؛ بسا چیزها كه شهرت كرده و اصلى ندارد؛ آن قبر حمزه پسر موسى كاظم(علیه السلام) نیست هر چند چنین مشهور شده بلكه آن قبر ابى یعلى حمزة بن قاسم علوى عبّاسى است یكى از علماء اجازه و اهل حدیث و او را اهل رجال ذكر كرده اند در كتب خود و او را ثنا كرده اند به علم و ورع. پس در نفس خود گفتم این از عوام سادات است و از اهل اطّلاع بر علم رجال و حدیث نیست پس شاید این كلام را اخذ نموده از بعضى از علماء، آنگاه برخاستم به جهت مراقبت طلوع فجر و آن سیّد برخاست و رفت و من غفلت كردم كه سؤال كنم از او این كلام را از كى اخذ كرده، چون فجر طالع شده بود و من مشغول شدم به نماز چون نماز كردم نشستم براى تعقیب تا آنكه آفتاب طلوع كرد و با من جمله اى كتب رجال بود پس در آنها نظر كردم دیدم حال بدان منوال است كه ذكر نمود، پس اهل قریه به دیدن من آمدند و در ایشان بود آن سیّد. پس گفتم: نزد من آمدى و خبر دادى مرا از قبر حمزه كه او ابویعلى حمزة بن قاسم علوى است پس آن را تو از كجا گفتى و از كى اخذ نمودى؟ پس گفت: واللَّه! من نیامده بودم نزد تو پیش از این ساعت و من شب گذشته در بیرون قریه بیتوته كرده بودم در جائى كه نام آن را برده قدوم ترا شنیدم پس در این روز آمدم به جهت زیارت تو، پس به اهل آن قریه گفتم لازم شده مرا كه برگردم به جهت زیارت حمزة پس شكّى ندارم در اینكه آن شخص را كه دیدم او صاحب الامر(علیه السلام) بود، پس من و جمیع اهل قریه سوار شدیم به جهت زیارت او و از آن وقت این مزار به این مرتبه ظاهر و شایع شد كه براى او شدِّ رحال مى كنند از مكانهاى دور.
مؤلف گوید: شیخ نجاشى در «رجال» فرموده: حمزة بن قاسم بن على بن حمزة بن حسن بن عبیداللَّه بن عباس بن على بن ابى طالب(علیه السلام) ابویعلى ثقه جلیل القدر است از اصحاب ما حدیث بسیار روایت مى كرد ، او را كتابى است در ذكر كسانى كه روایت كرده اند از جعفر بن محمد(علیه السلام) از مردان و از كلمات علماء و اساتید معلوم مى شود كه از علماى غیبت صُغْرى معاصر والد صدوق على بن بابویه است رضوان اللَّه علیهم اجمعین.(669)
و امّا عبّاس بن الحسن بن عبیداللَّه بن العباس كُنْیَتش ابوالفضل است، خطیبى فصیح و شاعرى بلیغ بوده و در نزد هارون الرشید صاحب مكانت بوده؛ قالَ اَبُونَصْر الْبُخارى: ما رُأیَ هاشِمِىَ ٌّ اَعْضَبُ لِساناً مِنْهُ.(670) خطیب بغداد گفته: ابوالفضل العبّاس بن حسن برادر محمّد و عبید اللَّه و فضل و حمزه مى باشد و او از اهل مدینه رسول(صلى الله علیه و آله) است در ایّام هارون الرشید آمد به بغداد و اقامت كرد در آنجا به مصاحبت هارون و بعد از هارون، مصاحبت كرد با مأمون و او مردى بود عالم و شاعر و فصیح بیشتر علویّین او را اَشْعَر اولاد ابوطالب دانسته اند؛ پس خطیب به سند خود روایت كرده از فضل بن محمّد بن فضل كه گفت عمویم عبّاس فرمود كه رأى تو گنجایش ندارد هر چیزى را، پس مهیّا كن آن را بر چیزهاى مهم و مال تو بى نیاز نمى كند تمام مردمان را، پس مخصوص بساز به آن اهل حق را و كرامتت كفایت نمى كند عامّه را، پس قصد كن به آن اهل فضل را.(671) و عباس بن حسن مذكور از چهار پسر عقب آورد: احمد و عبیداللَّه و على و عبداللَّه. و ابونصر بخارى گفته كه عقب او از عبداللَّه بن عبّاس است نه غیر آن؛ و عبداللَّه بن عبّاس شاعرى بوده فصیح نزد مأمون تقدّم داشت و مأمون او را شیخ بن الشیخ مى گفت و چون وفات كرد و مأمون خبردار شد گفت: اِسْتَوَى النّاسُ بَعْدَكَ یَاَبْنَ عَبّاس و تشییع كرد جنازه او را.(672) و عبداللَّه بن عبّاس را پسرى است حمزه نام اولادش به طبریّه شام مى باشند از جمله ابوالطیب محمّد بن حمزه است كه صاحب مروّت و سماحت و صله رحم و كثرت معروف و فضل كثیر و جاه واسع بوده و در طبریّه آب و ملك داشت و اموالى جمع كرده بود. ظفر بن خضر فراعنى بر او حسد برده لشكرى براى قتل او فرستاد او را در بستان خود در طبریّه شهید كردند و در ماه صفر دویست و نود و یك، شعراء او را مرثیه گفتند، اعقاب او در طبریّه است ایشان را «بَنُو الشَّهید» گویند.
و اما عبیداللَّه بن حسن بن عبیداللَّه بن العبّاس قاضى قُضاة حَرَمَیْن، پس از اولاد اوست بنو هارون بن داود بن الحُسین بن على عبیداللَّه مذكور و بنو هارون مذكور در «دمیاط» مى باشند، و هم از اولاد اوست قاسم بن عبداللَّه بن الحسن بن عبیداللَّه مذكور صاحب ابى محمّد امام حسن عسكرى(علیه السلام) . و این قاسم صاحب شأن و منزلت بود در مدینه و سعى كرد در صلح مابین بنوعلى و بنو جعفر؛ وَكانَ اَحَدَ اَصْحابِ الَّراْى واللِّسانِ.

[ذكر عمر الأطرف بن امیرالمؤمنین(علیه السلام) و اولاد او]

عمر الأطرف كُنْیَه اش ابوالقاسم است و چون شرافتش از یك طرف است او را «اطرف» گویند؛ اما عمر بن على بن الحسین چون شرافتش از دو طرف است او را «عمر اشرف» گویند، مادرش صهباء ثعلبیّه است و آن امّ حبیب بنت عباد بن ربیعة بن یحیى است از سبى یمامه و به قولى از سبى خالد بن الولید است از «عین التّمر» كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) آن را خرید و عمر با رقیّه خواهرش توأم به دنیا آمدند و او آخرین اولاد امیرالمؤمنین(علیه السلام) است كه به دنیا آمد و او صاحب لسان و داراى فَصاحت وَجُود وَ عفّت بود.
قالَ صاحِبُ «الْعُمدة»: وَلایَصِحُّ رِوایَةُ مَنْ رَوى اَنَّ عُمَرَ حَضَرَ كَرْبَلا وَكانَ اَوَّلُ مَنْ بایَعَ عَبْدُاللَّهِ بْنِ الزُّبَیْر ثُمَّ بایَعَ بَعْدَهُ الْحَجّاجَ.(673)
فقیر گوید:در ذكر اولاد حضرت امام حسن(علیه السلام) بیاید كه حجّاج خواست عُمَر را با حَسَن بن حَسَن شریك سازد در صَدَقات امیرالمؤمنین(علیه السلام) و میسر نشد، وفات كرد عمر در «یَنْبُع» به سنّ هفتاد و هفت یا هفتاد و پنج؛ و اولاد او جماعت بسیارند در شهرهاى متعدّده و همگى منتهى مى شوند به پسرش محمّد بن عمر از چهار ولد:
1- عبداللَّه 2- عبیداللَّه 3- عُمَر، و مادر این سه نفر خدیجه دختر امام زین العابدین(علیه السلام) است 4 جعفر و او مادرش اُمّ وَلَد است.
شیخ ابونصر بخارى گفته كه اكثر علما برآنند كه عقب جعفر منقرض شدند.(674)
و امّا عمر بن محمد بن عمر الأطرف، پس اعقابش از دو پسر است: ابوالحمد اسماعیل و ابى الحسن ابراهیم، و امّا عبیداللَّه بن محمد بن الأطرف، صاحب عمده گفته كه او صاحب قبر النّذور است به بغداد و او را زنده دفن كردند.(675)
فقیر گوید: كه صاحب قبر النّذور عبیداللَّه بن محمد بن عمر الأشرف است چنانچه خطیب در «تاریخ بغداد» و حَمَوى در «مُعْجَم» ذكر كرده اند و روایت كرده خطیب به سند خود از محمّد بن موسى بن حمّاد بربرى كه گفت: گفتم به سلیمان بن ابى شیخ كه مى گویند صاحب قبرالنّذور، عبیداللَّه بن محمد بن عمر بن على بن ابى طالب است ؟ گفت: چنین نیست بلكه قبر او در زمین و ملكى است از او در ناحیه كوفه موسوم به «لُبَیَّا» و صاحب قبر النّذور، عبیداللَّه بن محمّد بن عمر بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب است(علیهم السلام) . و نیز خطیب روایت كرده از «ابوبكر دُوْرِى» از ابو محمّد حسن بن محمّد ابن اخى طاهر علوى كه قبر عبیداللَّه بن محمّد بن عمر بن على بن ابى طالب(علیه السلام) در زمینى است به ناحیه كوفه مسمّى به «لُبَىّ».(676)
بالجمله؛ در ذكر اولاد حضرت امام زین العابدین(علیه السلام) بیاید ذكر او، و عقب او از على بن طبیب بن عبیداللَّه مذكور است و ایشان را «بنوالطّبیب» گویند و از ایشان است ابواحمد محمّد بن احمد بن الطبیب و او سیّدى بود جلیل شیخ آل ابوطالب بوده، در مصر به سوى او رجوع مى كردند در مشورت و رأى.
و اما عبداللَّه بن محمّد بن الأطرف، پس اعقابش از چهار نفر است: احمد و محمّد و عیسى المبارك و یحیى الصالح و احمد بن عبداللَّه پدر ابویعلى حمزه سمّاكى نسّابه است و پدر عبدالرحمن بن احمد است كه ظاهر شد در یمن. و محمّد بن عبداللَّه پدر قاسم بن محمّد است كه در طبرستان سلطنت پیدا كرد و نام مى بردند او را به «مَلِك جَلیل» و نیز پدر او، ابوعبداللَّه جعفر بن محمّد ملك ملتانى است كه در ملتان سلطنت پیدا كرد و اولاد بسیار آورد و عددشان زیاد گردید و بسیارى از ایشان ملوك و اُمراء و عُلما و نَسّابون بودند و كثیرى از ایشان بر رأى اسماعیلیة بودند و به زبان هندى تكلّم مى نمودند و از اولاد جعفر ملك ملتانى است ابو یعقوب اسحاق بن جعفر كه یكى از عُلما و فُضلا بوده و پسرش احمد بن اسحاق صاحب جلالت بوده در مملكت فارس و پسرش ابوالحسن على بن احمد بن اسحاق نسّابه بوده و او همان است كه عضدالدّوله او را نقابت طالبیّین داد بعد از عزل ابواحمد موسوى؛ و ابوالحسن مذكور چهار سال نَقیب نُقباى طالبیّین بود در بغداد و سنّتهاى نیكو به جاى گذاشت.
و امّا عیسى المبارك بن عبداللَّه بن محمّد الأطرف، پس سیّدى شریف راوى حدیث بود و از اولاد اوست ابوطاهر احمد فقیه نسّابه محدّث شیخ اهل بیت خود در علم و زهد. و او جَدِّ سیّد شریف نقیب ابوالحسن على بن یحیى بن محمّد بن عیسى بن احمد مذكور است كه روایت كرده شیخ ابوالحَسَن عُمَرى در «مَجْدى» از على بن سهل تمّار از خالش، محمّد بن وهبان از او و او از علان كلابى كه گفت: مصاحبت كردم با ابوجعفر محمّد پسر امام على النّقى بن محمّد بن على الرّضا(علیهم السلام) در حالى كه تازه سن بود؛ فَما رَاَیْتُ اَوْقَرَ وَلا اَزْكى وَلا اَجَلَّ مِنْهُ: پس ندیدم كسى را كه وقارش از او زیادتر باشد و نه كسى كه پاكیزه تر و جلیل تر از او باشد. پدرش امام على نقى(علیه السلام) او را در حجاز گذاشت در حالى كه طفل بود، چون بزرگ شد و قوّت گرفت به سامره آمد وَكانَ مَعَ اَخیهِ الاِمام اَبى محمّد(علیه السلام) لایُفارقُه: در خدمت برادرش امام حسن عسكرى(علیه السلام) بود و ملازمت او را اختیار كرده و از آن حضرت جدا نمى گشت. وَكانَ اَبُو محمّد عَلَیْهِ السَّلامُ یَاْنِسُ بِهِ وَ یَنْقَبَضُ مِنْ اَخیه جَعْفَر: و حضرت امام حسن(علیه السلام) به او انس مى گرفت و از برادرش جعفر گرفته مى شد.(677)
امّا یحیى الصالح بن عبداللَّه بن محمّد الأطرف مُكَنى است به ابوالحسن رشید او را حبس كرد پس از آن او را به قتل رسانید و عقب او از دو تن است: یكى ابوعلى محمّد صوفى و دیگر ابوعلى صاحب حَبْس مأمون و ایشان را اعقاب بسیار است و از اولاد حَسَن است «بنو مراقد» كه جمله اى از ایشان در نیل و حلّه ساكن بودند و از نقباء بودند و از اولاد محمّد صوفى است شیخ ابوالحسن على بن ابى الغنائم محمّد بن على بن محمّد بن محمّد ملقطة بن على الضّریر بن محمّد الصوفى كه منتهى شده به او علم نَسَب در زمانش و قول او حجّت شده و شیوخى از بزرگان و اَجِلاء را ملاقات كرده و تصنیف كرده كتاب «مبسوط» و «مجدى» و «شافى» و «مشجر» را و ساكن در بصره بود پس از آن منتقل شد به موصل در سنه چهار صد و بیست و سه و در آنجا زن گرفت و اولاد آورد و پدرش ابوالغنائم نیز نسّابه است. روایت مى كند سیّد نسّابه جلیل فخّار بن مَعَدّ موسوى از سیّد جلال الدین عبدالحمید بن عبداللَّه تقى حسینى از ابن كلثون عبّاسى نسّابه از جعفر بن ابى هاشم بن على از جدش ابى الحسن عُمَرى مذكور. و نیز روایت مى كند سیّد جلال الدین عبدالحمید بن تقى از شریف ابوتمام محمّد بن هبة اللَّه بن عبدالسّمیع هاشمى از ابوعبداللَّه جعفر بن ابى هاشم از جدّش ابوالحسن عُمَرى مذكور.

فصل هفتم :در ذكر جمعى از اكابر اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام)