منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

فصل چهارم :در وصیّت هاى امیرالمومنین(علیه السلام) وكیفیت وفات و غسل و دفن آن حضرت

از محمّد بن حنفیه روایت شده كه چون شب بیستم ماه مبارك رمضان شد اثر زهر به قدمهاى مبارك پدرم رسید و در آن شب نشسته نماز مى كرد و به ما وصیّتها مى كرد و تسلّى مى داد تا آنكه صبح طالع شد، پس مردم را رخصت داد كه به خدمتش برسند، مردمان مى آمدند و سلام مى كردند و جواب مى فرمود و مى فرمود:
اَیُّهَا النّاسُ سَلُونى قَبْلَ اَنْ تَفْقِدُونى؛ سؤال كنید و بپرسید از من پیش از آنكه مرا نیابید، و سؤالهاى خود را سبك كنید براى مصیبت امام خود. مردم خروش برآوردند و سخت بنالیدند. حُجْر بن عَدى برخاست و شعرى چند در مصیبت امیرالمؤمنین(علیه السلام) انشاد كرد؛ چون ساكت شد آن حضرت فرمود: اى حُجْر! چون باشد حال تو گاهى كه ترا بطلبند و تكلیف نمایند كه از من برائت و بیزارى جوئى؟ عرض كرد: به خدا قسم! اگر مرا با شمشیر پاره پاره كنند و به آتش عذاب نمایند از تو بیزارى نجویم. فرمود: تو به هر خیر موفق باشى، خداوندت از آل پیغمبر جزاى خیر دهد. آنگاه شربتى از شیر طلبید و اندكى بیاشامید و فرمود كه این آخر روزى من است از دنیا، اهل بیت به هاى هاى بگریستند.(634)
نقل شده كه مردى ابن ملجم را گفت: اى دشمن خداى! خوشدل مباش كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) را بهبودى حاصل شود؛ آن ملعون گفت: پس امّ كلثوم بر چه كس مى گرید، بر من مى گرید یا بر على سوگوارى مى كند؟ سوگند به خداى كه این شمشیر را با هزار درهم خریدم و با هزار درهم آن را به زهر سیراب ساختم و هر نقصان كه داشت به اصلاح آوردم و با چنان شمشیر ضربتى بر على زدم كه اگر قسمت كنند آن ضربت را بر اهل مشرق و مغرب همگان بمیرند!(635)
بالجمله؛چون شب بیست و یكم شد فرزندان و اهل بیت خود را جمع كرد و ایشان را وداع كرد و فرمود كه خدا خلیفه من است بر شما او بس است مرا و نیكو وكیلى است و ایشان را وصیّت به خیرات فرمود و در آن شب اثر زهر بر بدن مباركش بسیار ظاهر شده بود هر چند خوردنى و آشامیدنى آوردند تناول نفرمود و لبهاى مباركش به ذكر خدا حركت مى كرد و مانند مروارید عرق از جبین نازنینش مى ریخت و به دست مبارك خود پاك مى كرد و مى فرمود: شنیدم از رسول خدا(صلى الله علیه و آله) كه چون وفات مؤمن نزدیك مى شود عرق مى كند جبین او مانند مروارید تر و ناله او ساكن مى شود. پس صغیر و كبیر فرزندان خود را طلبید و فرمود كه خدا خلیفه من است بر شما، شما را به خدا مى سپارم؛ پس همه به گریه افتادند، حضرت امام حسن(علیه السلام) گفت: اى پدر! چنین سخن مى گوئى كه گویا از خود ناامید شده اى؟ فرمود: اى فرزند گرامى! یك شب پیش از آنكه این واقعه بشود جدّت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را در خواب دیدم از آزارهاى این امّت با او شكایت كردم، فرمود: نفرین كن بر ایشان ، پس گفتم: خداوندا! بدل من بدان را بر ایشان مسلط كن و بدل ایشان بهتر از ایشان مرا روزى گردان، پس حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) فرمود كه خداى دعاى ترا مستجاب كرد بعد از سه شب ترا به نزد من خواهد آورد؛ اكنون سه شب گذشته است، اى حسن! ترا وصیّت مى كنم به برادرت حسین و فرمود كه شماها از من اید و من از شمایم؛ آنگاه رو كرد به فرزندان دیگر كه غیر از فاطمه بودند و ایشان را وصیّت فرمود كه مخالفت حسن و حسین مكنید، پس گفت حق تعالى شما را صبر نیكو كرامت فرماید امشب از میان شما مى روم و به حبیب خود محمد مصطفى(صلى الله علیه و آله) ملحق مى شوم چنانچه مرا وعده داده است.(636)
شیخ مفید و شیخ طوسى از حضرت امام حسن(علیه السلام) روایت كرده اند كه فرمود چون پدر بزرگوار مرا هنگام وفات رسید چنین ما را وصیّت (637) كرد كه این چیزى است كه وصیّت مى كند به آن على بن ابى طالب برادر و پسر عمّ و مصاحب رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ، اوّل وصیّت من این است كه شهادت مى دهم به وحدانیّت خدا و اینكه محمّد(صلى الله علیه و آله) بنده خدا و رسول و برگزیده اوست و خدا او را به علم خویش اختیار كرد و او را پسندید و گواهى مى دهم كه خدا مردگان را از گور خواهد برانگیخت و از اعمال مردم پرسش خواهد نمود و دانا است به آنچه در سینه هاى مردم پنهان است، اى فرزند من حسن! ترا وصیّت مى كنم بدانچه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) مرا وصیّت فرمود و تو كافى هستى از براى وصایت، چون من از دنیا بروم و امّت با تو در طریق مخالفت باشند ملازم خانه خود باش و بر خطیئه خود گریه كن و دنیا را مقصود بزرگ خویش مساز و در طلبش متاز و نماز را در اوّل وقت آن به پا دار و زكات را در وقت خود به اهلش برسان و در كارهاى شبهه ناك خاموش باش و هنگام خشم و رضا به عدل و اقتصاد رفتار كن و با همسایگان نیكو سلوك كن و مهمان را گرامى دار و بر ارباب مشقّت و بلا ترحم كن و صله رحم كن و مسكینان را دوست دار و با ایشان مجالست كن و تواضع و فروتنى كن كه آن افضل عبادات است و آرزو و آمال خویش را كوتاه كن و مرگ را یاد مى كن و ترك كن دنیا را و طریقه زهد پیش آر؛ زیرا كه تو رهینه مرگى و هدف بلائى و افكنده رنج و عنائى و ترا وصیّت مى كنم به خشیت و ترس از خداوند جبّار در پنهان و آشكار و نهى مى كنم ترا از آنكه بى اندیشه و تأمّل در گفتن و كردن سرعت كنى و در كار آخرت ابتدا و تعجیل نما و در امر دنیا تأنى و مسامحه نما تا رشد و صلاح تو در آن بر تو معلوم شود. و بپرهیز از جاهائى كه محلّ تهمت است و از مجلسى كه گمان بد به اهل آن برده مى شود؛ چه همانا همنشین بد ضرر مى زند همنشین خود را، اى فرزند من! از براى خدا كار مى كن و از فحش و هرزه گوئى زبان خود را زجر میكن و امر به معروف و نهى از منكر كن و با برادران دینى از براى خدا برادرى كن و صالح را به جهت صلاح او دوست میدار و با فاسقان مدارا كن كه ضرر به دین تو نرسانند و در دل، ایشان را دشمن دار و كردار خود را از كردار ایشان جدا كن تا آنكه مثل ایشان نباشى. و در معبر و راهها منشین و با سفیهان و جاهلان مجادله و ممارات مكن و در معیشت خود میانه روى كن و در عبادت خویش نیز به طریق اقتصاد باش و بر تو باد در عبادات به عبادتى كه بر آن مداومت نمائى و طاقت آن داشته باشى و خاموشى اختیار كن تا از مفاسد زبان سالم بمانى و زاد خویش را در سفر آخرت از پیش فرست و یادگیر نیكوئیها و خیر را تا دانا باشى و ذكر كن خدا را در همه حال و بر خُردان اهل خویش رحم كن و پیران ایشان را توقیر و تعظیم كن و هیچ طعامى را مخور تا آنكه پیش از خوردن از آن، قدرى تصدق كنى و بر تو باد به روزه داشتن كه آن زكات بدن و سپر آتش جهنّم است و با نفس خود جهاد مى كن و از جلیس خود در حذر باش و از دشمن اجتناب جوى و بر تو باد به مجالسى كه ذكر خدا در آن مى شود و دعا بسیار كن. اینها وصیّتهاى من است و من در نصیحت تو اى فرزند تقصیر نكردم، اینك هنگام مفارقت و جدائى است، ترا وصیّت مى كنم كه با برادر خود محمد نیكوئى كنى؛ چه او برادر و فرزند پدر تُست و مى دانى كه من او را دوست مى دارم و امّا برادرت حُسین، پس پسر مادر تو و برادر اعیانى تُست و ترا در باب او احتیاج به وصیّت نیست و خداوند خلیفه من است بر شما و از او مسئلت مى كنم كه احوال شما را به اصلاح آورد و شرّ ستمكاران و طاغیان را از شما بگرداند، بر شما است كه شكیبائى كنید و پاى اصطبار استوار دارید تا امر خدا نازل شود و فرح شما در رسد و نیست قوّت و قدرتى مگر به خداوند علىّ عظیم.(638)
به روایت سابقه چون حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) وصیّتهاى خود را به امام حسن(علیه السلام) نمود پس فرمود: اى حسن! چون من از دنیا بروم مرا غُسل ده كفن میكن و حنوط كن به بقیّه حنوط جدّت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) كه از كافور بهشت است و جبرئیل آن را آورده بود براى آن حضرت و چون مرا بر روى سریر گذارید پیش روى سریر را حمل نكنید بلكه دنبال او را بگیرید و به هر سو كه سریرم مى رود متابعت كنید و به هر موضع كه بایستد بدانید قبر من آنجا است، پس جنازه مرا بر زمین گذارید و تو اى حسن، بر من نماز كن و هفت تكبیر بگوى و بدان كه هفت تكبیر جز بر من حلال نباشد الاّ بر فرزند برادرت حسین كه او قائم آل محمد و مهدى این امّت است و ناراحتى هاى خلق را او درست خواهد كرد؛ و چون از نماز بر من فارغ شدى جنازه را از موضع خود بردار و خاك آنجا را حفر كن قبر كنده و لحدى ساخته و تخته چوبى منقّر خواهى یافت كه پدرم حضرت نوح براى من ساخته، پس مرا بر روى آن تخته بگذار و هفت خشت ساخته بزرگ آنجا خواهى یافت آنها را بر روى من بچین، پس اندكى صبر كن آنگاه یك خشت را بردار و به قبر نظر كن، خواهى یافت كه من در قبر نیستم؛ زیرا كه به جدّ تو رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ملحق خواهم شد؛ چه اگر پیغمبرى را در مشرق به خاك سپرند و وصّى او را در مغرب مدفون سازند البته حق تعالى روح و جسد پیغمبر را با روح و جسد وصّى او جمع نماید و پس از زمانى از هم جدا شوند و به قبرهاى خویش برمى گردند، پس آنگاه قبر مرا با خاك انباشته كن و آن موضع را از مردم پنهان كن و چون روز روشن شود نعشى بر ناقه حمل كن و بده به كسى كه به جانب مدینه كشد تا مردمان ندانند كه من در كجا مدفونم.(639)
و از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) مروى است كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) امام حسن را فرمود: از براى من چهار قبر در چهار موضع حفر كن: یكى در مسجد كوفه، دوم در میان رَحْبَه، سوم در نجف، چهارم در خانه جُعْدَة بن هُبَیره تا كس در قبر من راه نبرد.(640)
مؤلّف گوید: كه این اخفاى قبر براى آن بود كه مَبادا ملاعین خوارج و بنى امیه كه در نهایت دشمنى و عداوت آن حضرت بودند بر قبر مطلع شوند و اراده كنند جسد مطهر آن حضرت را از قبر بیرون آورند و پیوسته آن قبر مخفى بود تا زمان حضرت صادق(علیه السلام) كه بعضى از اصحاب و شیعیان به توسط زیارت كردن آن حضرت جدّ خود را و نمودن قبر را دانستند و در زمان رشید بر همه ظاهر ولائح شد موضع آن مضجع منوّر به تفصیلى كه مقام را گنجایش ذكر نیست.
پس حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) با فرزندان خود فرمود: زود باشد كه فتنه ها از هر جانب رو به شما آورد و منافقان این امّت كینه هاى دیرینه خود را از شما طلب نمایند و انتقام از شما بكشند، پس بر شما باد به صبر كه عاقبت صبر، نیكو است؛ پس رو به جانب حَسَنَیْن(علیهماالسلام) نمود فرمود كه بعد از من بر خصوص شما فتنه هاى بسیار واقع خواهد شد از جهت هاى مختلفه، پس صبر كنید تا خدا حكم كند میان شما و دشمنان شما و او بهترین حكم كنندگان است پس به امام حسین(علیه السلام) رو كرد و فرمود: اى ابا عبداللَّه! ترا این امّت شهید مى كنند پس بر تو باد به تقوى و صبر در بلاد پس لختى بى هوش شد چون به هوش آمد فرمود: اینك رسول خدا(صلى الله علیه و آله) و عمّ من حمزه و برادرم جعفر نزدیك من آمدند و گفتند زود بشتاب كه ما مشتاق و منتظر توایم! پس دیده هاى مبارك خود را گردانید و به اهل بیت خود نظر كرد و فرمود كه همه را به خدا مى سپارم خدا همه را به راه حقّ و راست دارد و از شرّ دشمنان حفظ نماید، خدا خلیفه من است بر شما و خدا بس است براى خلافت و نصرت، آنگاه فرمود: بر شما باد سلام اى فرشتگان خدا!
ثُمَّ قال: «لِمِثْلِ هذا فَلْیَعْمَلِ الْعامِلُونَ»(641)«اِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذینَ اتَّقَوْا وَالَّذینَهُمْ مُحْسِنُونَ»؛(642)
از براى مثل این مقام و منزلت باید عمل كنند عمل كنندگان، به درستى كه خداوند با پرهیزكاران و نیكوكاران است. پس جبین مباركش در عرق نشست و چشم هاى مبارك را بر هم گذاشت و دست و پاى را به جانب قبله كشید و گفت:
اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ وَحَدَهُ لاشَریكَ لَهُ وَاَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ.
این بگفت و به قدم شهادت به سوى جنّت خرامید صلوات اللَّه علیه و لعنة اللَّه على قاتِلِه.(643) و این واقعه هایله در شب جمعه بیست و یكم شهر رمضان سال چهلم از هجرت بود.
پس در آن حال صداى شیون و گریه از خانه آن حضرت بلند شد پس اهل كوفه دانستند كه مصیبت آن حضرت واقع شده از تمامى شهر كوفه صداى شیون و گریه بلند شد مانند روزى كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) از دنیا رحلت فرموده بود و نیز در آن شب آفاق آسمان متغیّر گشت و زمین بلرزید و صداى تسبیح و تقدیش فرشتگان از هوا شنیده مى شد و قبائل جنّ نوحه مى كردند و مى گریستند و مرثیه مى خواندند، پس مشغول غسل آن حضرت شدند.
محمد بن الحنفیّه روایت كرده كه چون برادرانم مشغول غسل شدند امام حسین(علیه السلام) آب مى ریخت و امام حسن(علیه السلام) غسل مى داد و احتیاج نداشتند به كسى كه جسد آن حضرت را بگرداند و بدن مبارك هنگام غسل خود از این سوى بدان سوى مى شد و بوئى خوشتر از مُشك و عَنْبَر از جسد مطهرش شنیده مى شد. چون از كار غسل فارغ شدند، امام حَسَن(علیه السلام) صدا زد كه اى خواهر! بیاور حنوط جدّم رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را، پس زینب(علیها السلام) مبادرت كرد و سهم حنوط امیرالمؤمنین(علیه السلام) را كه بعد از پیغمبر(صلى الله علیه و آله) و فاطمه(علیهماالسلام) به جاى مانده بود و از همان كافورى بود كه جبرئیل از بهشت آورده بود حاضر ساخت چون آن حنوط را سر بگشودند شهر كوفه را به جمله اى از بوى خوش معطّر ساخت، پس آن حضرت را در پنج جامه كفن كردند و در تابوت نهادند و به حكم وصیت امیرالمؤمنین(علیه السلام) دنبال سریر را حَسَنَیْن (علیهماالسلام) برداشتند و مقدم آن را جبرئیل و میكائیل حمل دادند و به جانب نجف كه ظَهْر كوفه است شتافتند و بعضى از مردم خواستند كه به مشایعت بیرون شوند امام حسن(علیه السلام) ایشان را به مراجعت فرمان كرد. و حضرت امام حسین(علیه السلام) مى گریست و مى گفت: لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلىّ الْعَظیمِ، اى پدر بزرگوار پشت ما را شكستى گریه را از جهت تو آموخته ام.
و محمد بن حنفیّة گفته: به خدا سوگند كه من مى دیدم كه جنازه آن حضرت بر هر دیوار و عمارت و درختى كه مى گذشت آنها خم مى شدند و خشوع مى كردند نزد جنازه آن حضرت و موافق روایت «امالى» شیخ طوسى چون جنازه آن حضرت گذشت به قائم غرّى و آن در قدیم بنائى بود گویا شبیه به میل كه آن را عَلَم نیز مى نامیدند پس به جهت تعظیم و احترام آن نعش مطهّر كج و منحنى شد چنانچه سریر اَبْرَهَه در وقت داخل شدن عبدالمطّلب بر ابرهه به جهت تعظیم آن جناب، منحنى و كج شد و الحال به جاى آن قائم، مسجدى كه آن را مسجد حنّانه مى نامند و در شرقى نجف به فاصله سه هزار ذرع تقریباً واقع است.
وبالجمله؛ چون جنازه به موضع قبر آن حضرت رسید فرود آمد، پس جنازه را بر زمین نهادند و امام حسن(علیه السلام) به جماعت بر آن حضرت نماز كرد و هفت تكبیر گفت و بعد از نماز جنازه را برداشتند و آن موضع را حَفْر كردند ناگاه قبر ساخته و لحد پرداخته ظاهر شد و تخته اى در زیر قبر فرش كرده بود كه بر آن لوح به خطّ سریانى دو سطر نقش بود كه این كلمات ترجمه آن است:
بِسمِ اللَّهِ الرّحمن الرّحیمِ هذا ما حَفَرَهُ نوحٌ النَّبِىُّ لِعَلِىٍ وَصِىِّ مُحَمَّدٍ(صلى الله علیه و آله) قَبْلَ الطُّوفانِ بِسَبعِمِأَة عامٍ.
و به روایتى نوشته بود كه این آن چیزى است كه ذخیره كرده است نوح پیغمبر براى بنده شایسته طاهر و مطهّر. و چون خواستند آن حضرت را داخل قبر نمایند صداى هاتفى شنیدند كه مى گفت فرو برید او را به سوى تربت طاهر و مطهّر كه حبیب به سوى حبیب خود مشتاق گردیده است.(644)
و نیز صداى منادى شنیده شد كه گفت: حقّ تعالى شما را صبر نیكو كرامت فرماید در مصیبت سیّد شما و حجّت خدا بر خلق خویش.
و از امام محمد باقر(علیه السلام) منقول است كه حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را پیش از طلوع صبح در ناحیه غَرِیَّیْن دفن كردند و در قبر آن حضرت امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) و محمد حنفیه وعبداللَّه بن جعفر داخل شدند.
و بالجمله؛ پس از آنكه قبر را پوشیده داشتند یك خشت از بالاى سر آن حضرت برداشتند و در قبر نظر كردند كسى را در قبر ندیدند ناگاه صداى هاتفى را شنیدند كه گفت: امیرالمؤمنین بنده شایسته خدا بود، حق تعالى او را به پیغمبر خود ملحق گردانید و چنین كند خداوند با اوصیاء پس از انبیاء حتّى آنكه اگر پیغمبرى در مشرق بمیرد و وصى او در مغرب رحلت نماید خدا آن وصى را با پیغمبر ملحق خواهد ساخت!
صاحب كتاب «مشارق الانوار» از امام حسن(علیه السلام) حدیث كرده كه حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) با حَسَنَیْن(علیه السلام) فرمود كه چون مرا به قبر گذارید پیش از آنكه خاك بر قبر بریزید دو ركعت نماز به جا آورید و بعد از آن، در قبر نظر نمائید. پس چون آن حضرت را داخل قبر نمودند و دو ركعت نماز گزاردند و در قبر نگریستند دیدند كه پرده اى از سندس بر روى قبر گسترده است امام حسن(علیه السلام) از فراز سر آن پرده را به یك سوى كرد و در قبر نگاه كرد، دید كه رسول خدا و آدم صفىّ و ابراهیم خلیل(علیهم السلام) با آن حضرت سخن مى گویند و امام حسین(علیه السلام) از جانب پاى آن حضرت پرده را برگرفت دید كه حضرت فاطمه(علیها السلام) و حوّا و مریم و آسیه بر آن حضرت نوحه مى كنند. و چون از كار دفن آن حضرت فارغ شدند، صعصعة بن صُوْحان عبدى نزد قبر مقدس آن حضرت ایستاد و مشتى از خاك برگرفت و بر سر خود ریخت و گفت: پدر و مادرم فداى تو باد یا امیرالمؤمنین! گوارا باد ترا كرامتهاى خدا اى ابوالحسن(علیه السلام) به تحقیق كه مولد تو پاكیزه بود و صبر تو قوى بود و جهاد تو عظیم بود و به آنچه آرزو داشتى رسیدى و تجارت سودمند كردى و به نزد پروردگار خود رفتى و از این نوع كلمات بسیار گفت و بسیار گریست و دیگران را به گریه آورد، پس رو كردند به سوى حضرت امام حسن وامام حسین(علیهماالسلام) و محمّد و جعفر و عبّاس و یحیى و عون و سایر فرزندان آن حضرت و ایشان را تعزیت گفتند و به كوفه مراجعت كردند. چون صبح طالع شد براى مصلحتى تابوتى از خانه حضرت بیرون آوردند به بیرون كوفه، حضرت امام حسین(علیه السلام) بر آن تابوت نماز كرد و آن تابوت را بر شترى بستند و به جانب مدینه روان داشتند.
نقل شده كه عبداللَّه بن عباس این اشعار را در مرثیه حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) انشاد كرد:
وَهَزَّ عَلِىٌّ بالْعِراقَیْنِ لِحیتَهُ ----- مُصیبَتُها جَلَّتْ عَلى كُلِّ مُسْلِمٍ
وَقالَ سَیَأتیها مِنَ اللَّهِ نازِلٌ ----- وَیَخْضِبُها اَشْقَى الْبَرِیَّةِ بالدَّمِ
فَعاجَلَهُ بِالسَّیْفِ شَلَّتْ یَمینُهُ ----- لِشُؤْمِ قَطامِ عِنْدَ ذاكَ ابْنُ مُلْجَمٍ
فَیاضَرْبَةً مِنْ خاسِرٍ ضَلّ سَعْیُهُ ----- تَبَوّءَ مِنْها مَقْعَداً فى جَهَنَّم
فَفازَ اَمیرُ المُؤْمِنینَ بِحَظِّهِ ----- وَاِنْ طَرَقَتْ اِحْدى اللَّیالى بِمُعْظَمٍ
اَلا اِنَّمَا الدُّنْیا بَلاءٌ وَفِتْنَةٌ ----- حَلاوَتُها شیبَتْ بِصَبْرٍ وَعَلْقَمٍ (645)
و نیز منقول ست كه چون خبر قتل امیرالمؤمنین(علیه السلام) را براى معاویه بردند گفت:
اِنَّ الاسَدَ الَّذى كانَ یَفْتَرِشُ ذِراعَیْهِ فِى الْحَرْبِ قَدْ قَضى نَحْبَهُ ؛ یعنى آن شیرى كه چنگالهاى خود را هنگام حرب بر زمین گسترده مى داشت وداع جهان گفت؛ پس این شعر را تذكره كرد:
قُلْ لِلاَرانِبِ تَرْعى اَیْنَما سَرَحَتْ ----- وَلِظِّباء بِلا خَوْفٍ وَلا وَجَلٍ (646)
شیخ كلینى و ابن بابویه(رضى الله عنه) و دیگران به سندهاى معتبر روایت كرده اند كه در روز شهادت حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) صداى شیون از مردم بلند شد و دهشتى عظیم در مردم افتاد مانند روزى كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) از جهان برفت و در آن حال پیرمردى اشك ریزان و شتاب كنان بیامد مى گریست و مى گفت:
«اِنّا للَّهِ وَاِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ» امروز خلافت نبوّت انقطاع یافت پس بیامد و بر دَرِ خانه امیرالمؤمنین(علیه السلام) بایستاد و بسیارى از مناقب حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) تذكره كرد و مردمان ساكت بودند و مى گریستند چون سخن را به پاى آورد، از نظر ناپدید شد مردمان هرچه او را طلب كردند او را نیافتند!(647)
مؤلّق گوید: كه آن پیرمرد حضرت خضر(علیه السلام) بود و كلمات او را كه به منزله زیارت حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) است و در روز شهادت آن حضرت، این احقر در كتاب «هدیّه» در باب زیارات آن حضرت ذكر كردم و این مختصر را گنجایش نقل آن نیست.(648)

فصل پنجم :در قتل ابن ملجم لعین به دست امام حسن(علیه السلام)

چون حضرت امام حسن(علیه السلام) جسد مبارك پدر را در اَرْض نجف به خاك سپرد و به كوفه مراجعت كرد، در میان شیعیان على(علیه السلام) بر منبر صعود فرمود و خواست كه خطبه قرائت فرماید، اشك چشم و طغیان بُكاء گلوى مباركش را فشار كرد و نگذاشت آغاز سخن كند، پس ساعتى بر فراز منبر نشست تا لختى آسایش گرفت، پس برخاست و خطبه اى در كمال فصاحت و بلاغت قرائت فرمود كه خلاصه آن كلمات بعد از ستایش و سپاس یزدان پاك چنین مى آید، فرمود:
حمد خداوند را كه خلافت را بر ما اهل بیت نیكو گردانید و نزد خدا به شمار مى گیریم، مصیبت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) و مصیبت امیرالمؤمنین(علیه السلام) در شرق و غرب عالم اثر كرد و به خدا قسم كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) دینار و درهمى بعد از خود نگذاشت مگر چهارصد درهم كه اراده داشت به آن مبلغ خادمى از براى اهل خویش ابتیاع فرماید.(649)
و همانا حدیث كرد مرا جدم رسول خدا(صلى الله علیه و آله) كه دوازده تن از اهل بیت و صفوت او مالك امّت و خلافت باشند و هیچ یك از ما نخواهد بود اِلاّ آنكه مقتول یا مسموم شود و چون این كلمات را به پاى برد فرمان كرد تا ابن ملجم را حاضر كردند، فرمود: چه چیز ترا بر این داشت كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) را شهید ساختى و ثُلمه بدین شگرفى در دین انداختى؟ گفت: من با خدا عهد كردم و بر ذمّت نهادم كه پدر ترا به قتل رسانم و لاجَرَم وفا به عهد خویش نمودم اكنون اگر مى خواهى مرا امان ده تا به جانب شام روم و معاویه را به قتل رسانم و تو را از شرّ او آسوده كنم و باز به نزد تو برگردم آنگاه اگر خواهى مرا مى كشى و اگر خواهى مى بخشى، امام حسن(علیه السلام) فرمود: هیهات! به خدا قسم كه آب سرد نیاشامى تا روح تو به آتش دوزخ ملحق گردد.
و موافق روایت «فرحة الغرىّ» ابن ملجم گفت: مرا سِرّى است كه مى خواهم در گوش تو گویم، حضرت اباء نمود و فرمود كه اراده كرده از شدّت عداوت گوش مرا به دندان بركَنَد. گفت: به خدا قَسَم! اگر مرا رُخصت مى داد كه نزدیك او شوم، گوش او را از بیخ مى كندم!(650)
پس آن حضرت موافق وصیّت امیرالمؤمنین(علیه السلام) ابن ملجم ملعون را به یك ضربت به جهنّم فرستاد، و به روایت دیگر حكم كرد كه او را گردن زدند. و امّ الهیثم دختر اسود نخعى خواستار شد تا جسدش را به او سپردند پس آتشى برافروخت و آن جسد پلید را در آتش بسوخت.(651)
مؤلّف گوید:كه از این روایت ظاهر شد كه ابن ملجم پلید را در روز بیست و یكم شهر رمضان كه روز شهادت حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) بوده، به جهنّم فرستادند چنانچه به این مضمون روایات دیگر است كه از جمله در بعضى كتب قدیمه است (652) كه چون در آن شبى كه حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را دفن كردند و صبح طالع شد امّ كلثوم حضرت امام حسن(علیه السلام) را سوگند داد كه مى خواهم كشنده پدر مرا یك ساعت زنده نگذارى؛ پس نتیجه این كلمات آن باشد كه آنچه در میان مردم معروف است كه ابن ملجم در روز بیست و هفتم ماه رمضان به جهنّم پیوسته مستندى ندارد.
ابن شهر آشوب و دیگران روایت كرده اند كه استخوانهاى پلید ابن ملجم را در گودالى انداخته بودند و پیوسته مردم كوفه از آن مغاك بانگ ناله و فریاد مى شنیدند،(653) و حكایت اِخبار آن راهب از عذاب ابن ملجم در دار دنیا به قىّ كردن مرغى بدن او را در چهار مرتبه و پس او را پاره پاره نمودن و بلعیدن و پیوسته این كار را با او نمودن بر روى سنگى در میان دریا، مشهور و در كتب معتبره مسطور است.(654)
مورّخ امین مسعودى گفته (655) كه چون خواستند ابن ملجم را بكشند، عبداللَّه بن جعفر خواستار شد كه او را با من گذارید تا تشفّى نفسى حاصل كنم پس دست و پاى او را برید و میخى داغ كرد تا سرخ شد و در چشمانش كرد آن ملعون گفت: سُبْحانَ اللَّهِ الَّذى خَلَقَ الانسانَ اِنَّكَ لَتَكْحَلُ عَمَّكَ بِمَلْمُولٍ مَضٍّ؛ پس مردمان ابن ملجم را مأخوذ داشتند و در بوریا پیچیدند و نفت بر او ریختند و او را آتش زدند.(656)

فصل ششم :در ذكر اولاد امیرالمؤمنین(علیه السلام) و زوجات آن حضرت

حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را از ذُكور و اِناث به قول شیخ مفید بیست و هفت تن فرزند بود: چهار نفر از ایشان امام حسن و امام حسین و زینب كبرى مُلَقَّب به عقیله و زینب صغرى است كه مُكَنّاة است به اُمّ كُلْثُوم و مادر ایشان حضرت فاطمه زهراء سیّدة النّساة(علیهم السلام) است و شرح حال امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) بیاید و زینب در حباله نكاح عبداللَّه بن جعفر پسر عمّ خویش بود و از او فرزندان آورد كه از جمله محمّد و عون بودند كه در كربلا شهید گشتند.(657)
و ابوالفرج گفته كه محمّد بن عبداللَّه بن جعفر كه در كربلا شهید شد مادرش خوصا بنت حفصة بن ثقیف است و او برادر اعیانى عبیداللَّه است كه او نیز در وقعه طَفّ شهید شد؛(658) و امّا امّ كلثوم حكایت تزویج او با عمر در كتب مسطور است (659) و بعد از او ضجیع عون بن جعفر و از پس او زوجه محمّد بن جعفر گشت.
و ابن شهر آشوب از «كتاب امامت» ابو محمّد نوبختى روایت كرده كه ام كلثوم را عُمر بن الخطّالب تزویج كرد و چون آن مخدّره صغیره بود همبستر نگشت و پیش از آنكه با او مضاجعت كند از دنیا برفت.(660)
پنجم: محمّد مكنّى به ابى القاسم و مادر او خوله حنفیّه دختر جعفر بن قیس است و در بعضى روایات است كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) امیرالمؤمنین(علیه السلام) را به میلاد محمد بشارت داد و نام و كُنْیَت خود را عطاى او گذاشت.(661) و محمد در زمان حكومت عمربن الخطّاب متولّد شد و در ایّام عبدالملك بن مروان وفات كرد و سن او را شصت و پنج گفته اند و در موضع وفات او اختلاف است: به قولى در «ایله» و به قولى در «طائف» و به قول دیگر در «مدینه» وفات كرد و او را در بقیع به خاك سپردند. جماعت كیسانیّه او را امام مى دانستند و او را مهدى آخر زمان مى خواندند و به اعتقاد ایشان آنكه محمّد در جِبال رَضْوى كه كوهستان یَمَن است جاى فرموده است و زنده است تا گاهى كه خروج كند و الحمدللَّه اهل آن مذهب منقرض شدند. و محمّد مردى عالم وشجاع ونیرومند و قوى بوده. نقل شده كه وقتى زرهى چند به خدمت امیرالمؤمنین(علیه السلام) آوردند یكى از آن درعها از اندازه قامت بلندتر بود حضرت فرمود تا مقدارى از دامان آن زره را قطع كنند، محمّد دامان زره را جمع كرد و از آنجا كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) علامت نهاده بود به یك قبضه بگرفت و مثل آنكه بافته حریر را قطع كند دامنهاى درع آهنین را از هم درید. و حكایت او و قیس بن عُباده با آن دو مرد رُومى كه از جانب سلطان روم فرستاده شده بود معروف است و كثرت شجاعت و دلیرى او از ملاحظه جنگ جَمَل و صِفّین معلوم شود.
6 و 7: عمر و رقیّه كبرى است كه هر دو تن توأم از مادر متولد شدند و مادر ایشان، امّ حبیب دختر ربیعه است.
8 و 9 و 10 و 11: عبّاس و جعفر و عثمان و عبداللَّه اكبر است كه هر چهار در كربلا شهید گشتند و كیفیّت شهادت ایشان بعد از این مذكور شود ان شاء اللَّه تعالى. و مادَرِ این چهار تن، امّ البنین بنت حزام بن خالد كلابى است و نقل شده كه وقتى امیرالمؤمنین(علیه السلام) برادر خود عقیل را فرمود كه تو عالم به اَنْساب عربى، زنى براى من اختیار كن كه مرا فرزندى بیاورد كه فحل و فارس عرب باشد، عرض كرد كه امّ البنین كلابیه را تزویج كن كه شجاعتر از پدران او هیچ كس در عرب نبوده. پس جناب امیر(علیه السلام) او را تزویج كرد و از او جناب عباس(علیه السلام) و سه برادر دیگر متولّد گشت و از این جهت است كه شمر بن ذى الجوشن لَعَنَهُ اللَّهُ كه از بنى كِلاب است در كربلا خطّ امان از براى ابوالفضل العبّاس(علیه السلام) و برادران آورد و تعبیر كرد از ایشان به فرزندان خواهر چنانكه مذكور مى شود.
12 و 13: محمّد اصغر و عبداللَّه است و محمّد مُكَنّى به ابى بكر است و این هر دو در كربلا شهید گشتند و مادر ایشان، لیلى بنت مسعود دارِمیَّه است.
14: یحیى مادر او، اَسماء بنت عُمَیْس است.
15 و 16: امّ الحسن و رَمْلَه است و مادر ایشان امّ سعید بنت عُرْوة بن مسعود ثَقَفى است و این رَمْلَه، رمله كبرى است و زوجه ابى الهیاج عبداللَّه ابى سفیان بن حارث بن عبدالمطّلب بوده و گفته اند كه امّ الحَسَن زوجه جعدة بن هبیره پسرعمّه خود بوده و از پس او، جعفر بن عقیل او را نكاح كرد.
17 و 18 و 19: نفیسه و زینب صُغرى و رقیّه صُغرى است، و ابن شهر آشوب مادر این سه دختر را امّ سعید بنت عُرْوَه گفته و مادر امّ الحَسَن و رَمْلَه را امّ شعیب مخزومیّه ذكر نموده، و نقل شده كه نفیسه مُكَنّاه به امّ كلثوم صغرى بوده، و كثیر بن عبّاس بن عبدالمطّلب او را تزویج نمود و زینب صغرى را محمّد بن عقیل كابین بست و بعضى گفته اند كه رقیّه صغرى مادرش امّ حبیبه است و او را مسلم بن عقیل به نكاح خویش درآورده بود، و بقیّه اولاد آن حضرت از بیستم تا بیست و هفتم بدین ترتیب به شمار رفته:
اُمّ هانى و اُمّ الكِرام و جُمانه مكنّاة به اُمّ جعفر و اُمامَه و اُمّ سَلَمَه و مَیْمُونَه و خدیجه و فاطمه رحمة اللَّه علیهنّ.(662)
و بعضى اولادهاى آن حضرت را سى و شش تن شمار كرده اند: هیجده تن ذكور و هیجده نفر اِناث به زیادتى عبداللَّه و عون كه مادرش اَسماء بنت عُمَیْس بوده به روایت هشام بن محمّد معروف به ابن كلبى و محمّد اوسط كه مادَرِ او اُمامه دختر زینب و دختر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) بوده، و عثمان اصغر و جعفر اصغر و عبّاس اصغر و عمر اصغر و رَمْلَة صغرى و امّ كلثوم صغرى.
و ابن شهر آشوب نقل كرده كه حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را از محیاة دختر امرء القیس زوجه آن حضرت دخترى بود كه در ایّام صبا و صِغَر سنّ از دنیا برفت.(663) و شیخ مفید(رضى الله عنه) فرمود كه در میان مردم شیعى ذكر مى شود كه حضرت فاطمه زهراء(علیها السلام) را فرزندى از حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) در شكم بود كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) او را «مُحسن» نام نهاده بود و بعد از رسول خدا(صلى الله علیه و آله) آن كودك نارسیده از شكم مباركش ساقط شد.
مؤلف گوید: كه مسعودى در «مروج الذّهب» و ابن قُتَیْبَه در «معارف» و نورالدین عبّاس موسوى شامى در «ازهار بستان النّاظرین» محسن را در اولاد امیرالمؤمنین(علیه السلام) شمار كرده اند و صاحب «مجدى» گفته كه شیعه روایت كرده خبر محسن و «رفسه» را و من یافتم در بعضى كتب اهل سنّت ذكر محسن را ولكن ذكر نكرده رفسه را مِنْ جَهْةٍ أعول عَلَیْها.(664)
وبالجمله؛ از پسران امیرالمؤمنین(علیه السلام) پنج نفر فرزند آوردند امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) و محمّد بن الحنفیّه و عبّاس و عمر الاكبر و از ذكر كردن مادران اولادهاى امیرالمؤمنین(علیه السلام) اسامى جمله، از زوجات آن حضرت نیز معلوم شد. و گفته شده مادامى كه حضرت فاطمه(علیها السلام) در دنیا بود امیرالمؤمنین(علیه السلام) زنى را به نكاح خود در نیاورد چنانكه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) در زمان حیات خدیجه زن دیگر اختیار نفرمود و بعد از آنكه حضرت فاطمه(علیها السلام) از دنیا رحلت فرمود بنا بر وصیّت آن حضرت، اُمامه دختر خواهر آن مخدّره را تزویج كرد. و به روایتى تزویج امامه از پس سه شب گذشته از وفات حضرت فاطمه(علیها السلام) واقع شد و چون امیرالمؤمنین(علیه السلام) شهید گشت ،چهار زن و هجده تن اُمُّ ولد از آن جناب باقى مانده بود و اسامى این چهار زن چنین به شمار رفته: اُمامه و اَسماء بنت عُمَیْس و لیلى التّمیمیه واُمُّ الْبَنین.
تذییلٌ:
همانا دانستى كه از فرزندان امیرالمؤمنین(علیه السلام) ، پنج تن اولاد آوردند: حضرت امام حسن و امام حسین(علیهماالسلام) و بیاید ذكر این دو بزرگوار و اولادشان بعد از این اِنْ شاءَ اللَّه تعالى، و سه دیگر محمّد بن الحنفیّه و حضرت عبّاس و عمر الاطرف مى باشند و شایسته است كه ما در اینجا به ذكر بعض اولاد ایشان اشاره كنیم: