منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

اشعار ملا محمد طاهر قمی در فضائل علی علیه السلام

خاتمة: مَرحُوم مَغْفُور خُلد مقام عالِم كامِل جَلیلُ الْقَدْر صاحب تصانیف رائقه آخوند ملا مُحمّد طاهر [قمى ] كه در قبرش در شیخان كبیر قم است نزدیك جناب زكریّا ابن آدم قمى(رضى الله عنه) قصیده اى گفته در مدح حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) موسوم به «مُونس الابَرار» و در آن اشاره كرده به بسیارى از فضائل آن بزرگوار و شایسته است كه ما در این كتاب مبارك به چند شعر از آن تبرّك جسته و این فصل را به آن ختم كنیم. فرموده:
به خون دیده نوشتیم بر در و دیوار ----- كه چشم لطف ز اَبناى روزگار مدار
مگیر انس به كس در جهان به غیر خدا ----- بكن اگر بتوانى زخویش نیز كنار
فریب نرمى اَبناء روزگار مخور ----- كه هست نرمى ایشان به رنگ نرمى مار
همیشه در پى خواب و خورند و منصب و جاه ----- كنند مثل عروسان حجله نقش و نگار
چه روز ظاهرشان بر صفا و نورانى ----- درونشان چو شب تیره رنگ، تیره و تار
همیشه در پى آزار یكدیگر باشند ----- حسد نموده شعار و نفاق كرده دثار
جمیع خسته و بیمار بهر سیم و زرند ----- دواى علّتشان هست شربت دینار
خورند از سر جرئت حرام از غفلت ----- نمى كنند لبى تر به آب استغفار
ز روى ذوق چنان مى خورند مال حرام ----- كه اشتران علف سبز را به وقت بهار
به گوششان نشود آشنا حكایت مرگ ----- اگر كنى به شب و روز نزدشان تكرار
نمى شوند به مردن از آن جهت راضى ----- كه كرده اند عمارت در این شكسته حصار
بهوش باش مرو از پى هوا و هوس ----- بیا و گوهر ایمان خویش محكم دار
كه دیو نفس تو همدست گشته با ابلیس ----- كه از كف تو ربایند این دُرّ شهوار
سرت به افسر عزّت بلند كى گردد ----- زسر برون نكنى تا علاقه دستار
محل امن مدان این جهان فانى را ----- برون فرست متاعت از این شكسته حصار
چُه مرغ خانه مقیم زمین چرا شده اى ----- اسیر خاك مذلّت تو خویش را مگذار
ترا پریدن با قدسیان بود ممكن ----- بیا و رشته غفلت زبال خود بردار
شود گشوده به رویت درى زخلوت انس ----- اگر مراقبه سازى شعار و ذكر دثار
خشوع و نیّتِ اخلاص روح اعمال است ----- عمل چُه دور شد از روح، طاعتش مشمار
ریاء و سُمْعه بود زهر در مزاج عمل ----- بیا و یك سر مو زین دو در عمل مگذار
به غیر یاد خدا هرچه در دلت گذرد ----- مرض شمار تو آن را و ناتمام عیار
اسیر كاكُل و زُلف بتان مكن خود را ----- كه روزگار شود بر تو تیره چون شب تار
زدیده تا بتوانى بگیر گوهر اشك ----- كه روز حشر بود این متاع را بازار
زكشتزار جهان قانعم به دانه اشك ----- مرا به دانه خال بتان نباشد كار
نشسته بر سر راهت اجل سِنان بر كف ----- ببر پناه به دار الامان استغفار
اگرچه در چمن دهر از كشاكش چرخ ----- چه خاك راه شدم پایكوب هر خس و خار
زمهر یك سرو گردن بلندتر گشتم ----- زدم به سر چو گل مهر حیدر كرّار
به تاج مِهْر على سر بلند گردیدم ----- زآسمان گذرد گر سرم، عجب مشمار
زذوق مهر على آمده به چرخ افلاك ----- زبهر او شده سرگرم ثابت و سیّار
محبتش نه همین واجب است بر انسان ----- شده محبت او فرض بر جِبال و بِحار
زمهر او چه عقیق یمن بود معروف ----- برند دست به دستش زگرمى بازار
على كه خواند رسول خداش، خیر بشر(606) ----- در او كسى كه شك آورد، گشت از كفّار
نماز و روزه و حج كسى نشد مقبُول ----- مگر به مهر على و ائمّه اطهار
به غیر تیغ كسش آب در گلو نكند ----- شود چه دشمن شوریده بخت او بیمار
دلى كه نیست در او مهر مرتضى، قلب است ----- شود به مهر على نقد دل تمام عیار
على است صاحب (607)بدر آنكه در میانه جیش ----- چُه ماه بَدْر بُد و دیگران نجوم صِغار
على است قاتل عمرو آن دلیر كز خونش ----- گرفت مذهب اسلام دست و پا بنگار
به نور علم على محو گشت ظلمت جهل ----- به آب تیغ على شد زمین دل گُلزار
شدى سیاه رخ منكران (608) خرق فلك ----- اگر شدى به دم تیغ او سپهر دچار
على است عرش مكانى كه بهربت شكنى ----- به دوش عرش (609) نشان نبى گرفت قرار
نمود مدح على را به «هَلْ اَتى » رَحْمن ----- چه كرد از سر اخلاص نان خود ایثار
چه داد از سر اخلاص خاتم (610) خود را ----- نهاد بر سر او تاج «اِنّما» غفّار
دلیل اگرطلبى بر امامتش یك دم ----- به چشم دل بنگر بر حدیث یوم الدّار(611)
حدیث منزله (612) را وِرْد خویشتن میساز ----- كه مى كند دل اهل نفاق را افكار
بودامام به حُكم حدیث روز غدیر ----- بدین حدیث نمایند خاص و عام اقرار
نبى چه وارد خُم گشت بر سر منبر ----- خلیفه كرد على را به گفته جبّار
نهاد بر سر او تاج والِ مَنْ والاهُ ----- گرفت از همه امّتان خود اقرار
ولیك آنكه با صحبت تهنیت كردى ----- نمود از پس اقرار خویشتن انكار
على است آنكه خدا نفس مصطفى خواندش (613) ----- جدا نكرد زهم این دو نفس را جبّار
ز اتحاد نگنجد میانشان مویى ----- میان این دو برادر كجاست جاى سه بار
على كه مظهر یَتْلُوهُ شاهِدٌ آمده است ----- به غیر او، تو كسى را امام خود مشمار
على است (614)هادى هر قوم و ثانى ثقلین (615) ----- قدم برون زطریق هدایتش مگذار
على به قول نبى هست چون سفینه نوح (616) ----- به دامنش چه زنى دست، خوف غرق مدار
بگیر دامن حیدر كه آیه تطهیر(617) ----- گواه پاكى دامان اوست بى گفتار
بود امام من آن كس كه در زمان رَسُول ----- همیشه بود امیر مهاجر و انصار
نه آن خلاف شعار آنكه حضرت نبوى ----- نمود بر سر ایشان اُسامه را سردار
بود امام من آن سرورى كه در خیبر ----- نبى نمود ثنایش به خوشترین گفتار
عَلَم (618)چه داد به دست على(علیه السلام) رسول خداى ----- شدند مضطرب از بیم ضربتش كفار
شكسته گشت زیك حمله اش عَساكر كفر ----- زتیغ او بنمودند همچو تیر فرار
به دستیارى توفیق دَرْ زخیبر كند ----- چنانچه كاه برون آورند از دیوار
درى كه بود گران بر چهل نفر افكند ----- چهل گزش به پى سر به قوّت جبّار
بود امام رسولى كه خواند در موسم ----- به امر حضرت بارى برائت بر كفار
نه آنكه حضرت جبریل بر زمین آورد ----- برات غزلش از نزد عالم الاسرار
بود خلیفه حق آنكه در تمامى عمر ----- زحق (619) جدا نشد و حقّ از او نكرد كنار
بود امام من آن آفتاب بُرج شرف ----- كه كرد از سر اعجاز ردّ شمس دوبار
سخن چه كرد به اخلاص با على خورشید ----- ربود گوى تفاخر زثابت و سیار
كسى كه گفت «سَلونى» سزد امامت را ----- نه آنكه كرد به «لَوْلا» به جهل خود اقرار
امام اهل معارف كسى تواند بود ----- كه كرد تربیتش مصطفى به دوش و كنار
همیشه كرد زعلم لَدُنّیش تعلیم ----- بدو سپرد علوم ظواهر واسرار
نمود نام على(علیه السلام) را دَرِ مدینه عِلمْ ----- كه تا غلط نكند ابلهى دراز دیوار
به شهر علم ترا حاجتى اگر باشد ----- بگیر راه درش را و كج مرو زینهار
بُود امام مرا بس على و اولادش ----- مرا به این و به آن نیست غیر لعنت كار
مرا به سر نبود جز هواى خاك نجف ----- به مصر و شام و صفاهان مرا نباشد كار
شدم به یارى حق سالها مقیم نجف ----- كه شاید شود آن خاك پاك قبر و مزار
ولیك عاقبت از جور دشمنان كردم ----- از آن زمین مقدس به اضطرار فرار
به حق جاه محمّد(صلى الله علیه و آله) به آبروى على(علیه السلام) ----- مرا رسان به نجف اى اِله جنّت و نار
اگرچه جمع بود خاطرم به مهر عَلى(علیه السلام) ----- اگر به هند بمیرم و گر به ملك تتار
هر آن كسى كه به مهر على بود معروف ----- یقین كنند از او، منكر و نكیر فرار
كسى كه چشم شفاعت زمرتضى دارد ----- به گوش او نرسد غیر مژده ازغفّار
زبهر دشمن حیدر بود بناى جحیم ----- به دوستان على(علیه السلام) دوزخش نباشد كار
گر اتّفاق به مهر على(علیه السلام) نمودندى ----- نمى نمود خدا خلق بهر مردم نار
چه حصر كردن فضل على(علیه السلام) میسر نیست ----- سخن بس است دگر كن به عجز خود اقرار
كسى كه دم زند از فضل بى نهایت او ----- چه مُرغكى است كه از بحر تَر كند منقار
حدیث فضل على(علیه السلام) را تمام نتوان كرد ----- اگر مداد(620) شود اَبْحُر و قلم اشجار
گمان مكن كه در این گفتگو بود اغراق ----- چنین به ما خبر آمد ز احمد مختار(صلى الله علیه و آله)

فصل سوم :در بیان سبب شهادت آن حضرت و ضربت ابن ملجم مرادى علیه اللعنة

مشهور میان علماى شیعه آن است كه در شب نوزدهم ماه مبارك رمضان سنه چهلم از هجرت در وقت طلوع صبح حضرت سیّد اوصیاء على مرتضى(علیه السلام) از دست شقى ترین امّت ابن ملجم مرادى لعین، ضربت خورد و چون ثُلثى از شب بیست و یكم آن ماه گذشت روح مقدّسش به ریاض جِنان پرواز كرد و مدّت عمر شریفش شصت و سه سال بوده، ده ساله بود كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) به پیغمبرى مبعوث گردید و به آن حضرت ایمان آورد و بعد از بعثت سیزده سال با آن حضرت در مكّه ماند و بعد از هجرت به مدینه با آن حضرت ده سال در مدینه بود و پس از آن به مصیبت حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) مبتلا شد و بعد از آن حضرت سى سال زندگانى فرمود، دو سال و چهار ماه در خلافت ابوبكر و یازده سال در خلافت عُمر و دوازده سال در خلافت عثمان به سر برد. و خلافت ظاهریّه آن حضرت قریب به پنج سال كشید و در اكثر آن مدّت با منافقان مشغول قتال و جدال بود و پیوسته بعد از حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) مظلوم بود و اظهار مظلومیّت خویش مى فرمود و از كثرت نافرمانى و نفاق مردم خویش دلتنگ بود و طلب مرگ از خدا مى نمود وكَرّةً بَعْد كَرّةٍ از شهادت خود به دست ابن ملجم خبر مى داد و گاهى مى فرمود كه چه مانع شده است بدبخت ترین امّت را كه محاسن مرا از خون سرم خضاب كند؟ و در آن ماه رمضانى كه واقعه شهادت آن جناب در آن ماه اتّفاق افتاد بر منبر اصحاب خویش رااعلام فرمود كه امسال به حج خواهید رفت و من در میان شما نخواهم بود و در آن ماه یك شب در خانه امام حسن(علیه السلام) و یك شب در خانه امام حسین(علیه السلام) و یك شب در خانه جناب زینب(علیها السلام) دختر خود كه در خانه عبداللَّه بن جعفر بود افطار مى فرمود و زیاده از سه لقمه تناول نمى فرمود، از سبب آن حالت مى پرسیدند مى فرمود: امر خدا نزدیك شده است مى خواهم خدا را ملاقات كنم و شكم من از طعام پر نباشد و بعضى نگاشته اند كه یك روز از بالاى منبر به جانب فرزندش امام حسن(علیه السلام) نظرى افكند و فرمود: اى ابا محمّد! از این ماه رمضان چند روز گذشته است؟ عرض كرد: سیزده روز؛ پس به جانب امام حسین(علیه السلام) نظرى كرد و فرمود: اى اباعبداللّه از این ماه رمضان چند روز مانده؟ عرض كرد: هفده روز؛ پس حضرت دست بر محاسن شریف خود زد و در آن روز لحیه آن جناب سفید بود و فرمود: وَاللَّهِ لَیَخْضِبُها بِدَمِها اِذِ انْبَعَثَ اَشْقیها؛ به خدا قسم كه اشقى امّت، این موى سفید را با خون سر خضاب خواهد كرد! پس این شعر را انشاد فرمود:
اُریدُ حَیاتَهُ وَیُریدُ قَتْلی ----- عَذیرَكَ من خَلیلِكَ مِنْ مُرادٍ(621)
وامّا كیفیّت مقتل آن حضرت چنانكه جماعتى از بزرگان نقل كرده اند چنین است كه گروهى از خوارج كه از آن جمله عبدالرّحمن بن ملجم بود بعد از واقعه نهروان در مكّه جمع شدند و هر روز اجتماعى مى كردند و انجمنى مى ساختند و بر كشتگان نهروان مى گریستند، یك روز در طى سخن همى گفتند: على و معاویه كار این امّت را پریشان ساختند اگر هر دو تن را مى كشتیم این امّت را از زحمت ایشان آسُوده مى ساختیم؛ مردى از قبیله اشجع سر برداشت و گفت: به خدا قسم كه عمرو بن العاص كم از ایشان نیست بلكه اصل فساد و ریشه فتنه اوست؛ پس سخن بر این نهادند كه هر سه تن را باید كشت، ابن مُلجم لعین گفت: على را من مى كشم؛ حجّاج بن عبداللَّه كه معروف به «بُرْك» بود، كشتن معاویه را به ذمّه خویش نهاد، و «دادویه» كه معروف به عمرو بن بكر تمیمى است، قتل عمرو عاص را بر ذمّه نهاد؛ چون عهد به پاى بردند با هم قرار دادند كه باید هر سه تن در یك شب بلكه در یك ساعت كشته شوند و سخن بر این نهادند كه شب نوزدهم ماه رمضان هنگام نماز بامداد كه ایشان حاضر مسجد شوند در انجام این امر اقدام نمایند؛ پس یكدیگر را وداع كرده «بُرْك» طریق شام گرفت و عمرو سفر مصر كرد و ابن ملجم لعین به جانب كوفه روان شد و هر سه تن شمشیر خود را مسموم ساختند و مكنون خاطر را مكتوم داشتند و انتظار روز میعاد مى بردند تا گاهى كه شب نوزدهم رسید. بامداد آن شب بُرك بن عبداللَّه با شمشیر زهر آب داده داخل مسجد شد و در میان جماعت از قفاى مُعاویه بایستاد آنگاه كه معاویه به ركوع یا به سجود رفت تیغ بكشید و بر ران او زده معاویه بانگى در داد و در محراب در افتاد مردمان در هم رفتند و «برك» را بگرفتند و معاویه را به سراى خویش بردند و طبیب حاذق حاضر كردند چون طبیب زخم او را دید گفت: این ضربت از اثر شمشیر زهر آب داده است و عِرْق نكاح را آسیب رسیده است اگر خواهى این جراحت بهبودى پذیرد و نسل تو منقطع نشود باید با آهن سرخ كرده موضع جراحت را داغ كرد آنگاه مداوا كرد و اگر چشم از فرزند مى پوشى با مشروبات معالجه توان كرد، معاویه گفت: مرا تاب و توان نیست كه با حدیده محماة صبر كنم و مرا دو فرزندم یزید و عبداللَّه كافى است؛ پس او را با شراب عقاقیر مداوا كردند تا بهبودى یافت و نسل او منقطع گشت و بعد از صحّت، امر كرد تا از بهر او در مسجد مقصوره اى بنا كردند و پاسبانان بگماشت تا او را حراست كنند؛ پس «بُرْك» را حاضر ساخت و فرمان داد تا سر از تنش برگیرند گفت: الامان و البشارة! معاویه گفت: چیست آن بشارت؟ گفت: رفیق من رفته است كه على را در این وقت بكشد اكنون مرا حبس كن تا خبر رسد اگر على را كشته اند آنچه خواهى بكن و اگرنه مرا رها كن كه بروم على را به قتل رسانم و سوگند یاد كنم كه باز به نزد تو آیم كه هرچه خواهى در حقّ من حكم كنى؛ پس بنابر قولى معاویه امر كرد تا او را حبس كردند تا گاهى كه خبر شهادت امیرالمؤمنین(علیه السلام) رسید به شكرانه قتل على(علیه السلام) او را رها كرد.
امّا عمرو بن بكر چون داخل مصر شد صبر كرد تا شب نوزدهم شهر رمضان برسید پس با شمشیر مسموم در مسجد جامع درآمد و به انتظار عمروعاص نشست از قضا در آن شب عمروعاص را قولنجى عارض شد و نتوانست به مسجد رفت، پس قاضى مصر را كه خارجة بن ابى حبیبه مى گفتند به نیابت خویش به مسجد فرستاد، خارجه به نماز ایستاد عمروبن بكر را چنان گمان رفت كه پیشنماز عمروعاص است شمشیر خود را كشید و بر خارجه بدبخت فرود آورد و او را در خون خود بغلطانید و همى خواست تا فرار كند كه مردم او را بگرفتند و به نزد عمروعاص، او را بردند؛ عمروبن العاص فرمان داد تا او را بكشند آن ملعون آغاز جزع نمود و سخت بگریست، گفتند: هنگام مرگ این گریستن چیست مگر ندانستى كه جزاى این كار هلاكت است؟ گفت: لاواللَّه! من از مرگ هراسان نشوم بلكه از آن مى گریم كه بر قتل عمرو ظفر نیافتم و از آن غمگینم كه «بُرْك» و «ابن ملجم» به آرزوى خویش رسیدند و على و معاویه را به تیغ خویش گذرانیدند، عمرو گفت تا او را گردن زدند و روز دیگر به عیادت خارجه رفت و او هنوز حشاشه جانى باقى داشت، رو به عمروعاص كرد و گفت: یا ابا عبداللَّه! همانا این مرد اراده نداشت جز قتل ترا، عمرو گفت: لكن خداوند اراده كرد خارجه را.
امّا عبدالرحمن بن ملجم به قصد قتل امیرالمؤمنین(علیه السلام) به كوفه آمد و در محلّه بنى كِنْدَه كه قاعدین خوارج در آنجا جاى داشتند فرود شد ولكن از خوارج قصد خویش را مخفى مى داشت كه مبادا منتشر شود در این ایّام كه به انتظار كشتن امیرالمؤمنین(علیه السلام) روز به سر مى برد وقتى به زیارت یكى از اصحاب خویش رفت در آنجا قَطامِ بنت اخضر تیمیّه را ملاقات كرد و او سخت نیكو روى و مشگین موى بود و پدر و برادر او را كه از جمله خوارج بود امیرالمؤمنین(علیه السلام) در نهروان كشته بود از این جهت او را با على(علیه السلام) خصومت بى نهایت بود، ابن ملجم را چون نظر به جمال دل آراى او فتاد یك باره دل از دست بداد؛ لاجرم از در خواستگارى قَطامِ بیرون شد، قطام گفت كه چه مَهْر من خواهى كرد؟ گفت: هرچه بگوئى! گفت: صداق من سه هزار درهم و كنیزكى و غلامى و كشتن على بن ابى طالب است! ابن مُلجم گفت كه تمام آنچه گفتى ممكن است جز قتل على كه چگونه از براى من میسّر شود؛ قطامِ گفت: وقتى كه على مشغول به امرى باشد و از تو غافل باشد ناگهان بر او شمشیر مى زنى و غیلةً او را مى كشى پس اگر كشتى قلب مرا شفا دادى و عیش خود را با من مُهنّا ساختى و اگر تو كشته شوى پس آنچه در آخرت به تو مى رسد از ثوابها بهتر است براى تو از آنچه در دنیا به تو مى رسد. ابن ملجم دانست كه آن ملعونه با او در مذهب موافقت دارد گفت: به خدا سوگند كه من نیز به این شهر نیامده ام مگر براى این كار، قطام گفت كه من از قبیله خود جمعى را با تو همراه مى كنم كه تو را در این امر معاونت كنند، پس كس فرستاد به نزد وَرْدان بن مُجالد كه از قبیله او بود و او را براى یارى ابن ملجم طلبید. و ابن ملجم نیز در این اوقات كه مصمم قتل على(علیه السلام) بود وقتى شبیب بن بَجْرَه را كه از قبیله اشجع بود و مذهب خوارج داشت دیدار كرد گفت: اى شبیب! هیچ توانى كه كسب شرف دنیا و آخرت كنى؟ گفت: چه كنم؟ ابن ملجم ملعون گفت كه در قتل على، مرا اعانت كنى، شبیب گفت: یابن ملجم! مادر به عزاى تو بگرید اندیشه مرا هولناك كرده اى چگونه بدین آرزو دست توان یافت؟ ابن ملجم گفت: چندین ترسان و بددل مباش در مسجد جامع كمین مى سازیم و هنگام نماز فجر بر وى مى تازیم و كار او را با شمشیر مى سازیم و دل خود را شفا مى بخشیم و خون خود را باز مى جوئیم. چندان از اینگونه سخن كرد كه شبیب را قوى دل ساخت و با خود همدست و همداستان نمود و او را با خود به نزد قَطامِ برد و در این هنگام آن ملعونه در مسجد اعظم بود و قبّه و خیمه از براى او برپا كرده بودند و به اعتكاف مشغول بود، پس ابن ملجم از اتفاق شبیب با خود، قطام را آگهى داد آن ملعونه گفت: هرگاه كه خواستید او را به قتل آرید در اینجا به نزد من آئید؛ پس آن دو ملعون از مسجد بیرون شدند و چند روزى به سر بردند تا شب چهارشنبه نوزدهم رسید، پس ابن ملجم با شبیب و وَرْدان به نزد قَطام در مسجد حاضر شدند آن ملعونه بافته اى چند از حریر طلبید و بر سینه هاى ایشان محكم ببست و شمشیرهاى زهر آب داده را بداد تا حمایل كردند و گفت چون مردان مرد انتها زفرصت برید و چون هنگام رسید وقت را از دست ندهید؛ آن سه تن از نزد آن ملعونه بیرون شدند و در مقابل آن درى كه حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) از آن داخِل مسجد مى شد، بنشستند و انتظار حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را مى بردند. و هم در این ایّام كه این سه ملعون به این خیال بودند وقتى اشعث بن قیس را دیدار كرده بودند و او را از عزم خویشتن آگاهى داده بودند اشعث نیز اعانت ایشان را بر ذمّه نهاده بود تا در این شب كه لیله نوزدهم بود او نیز حسب الوعده خویش به نزد ایشان آمد. و حُجْر بن عدى(رضى الله عنه) كه از بزرگان شیعیان بود آن شب را در مسجد به سر مى برد ناگهان به گوش او رسید كه اشعث مى گوید: یابن ملجم! در كار خویش بشتاب و سرعت كن در انجاح حاجت خویش كه صبح دمید و رسوا خواهى گردید. حُجْر از این سخن غرض ایشان را فهمید و با اشعث، گفت: اى اعور! اراده قتل على(علیه السلام) را دارى؛ پس به جانب خانه امیرالمؤمنین(علیه السلام) مبادرت كرد تا آن حضرت را از عزیمت ایشان آگهى دهد قضا را آن حضرت از راه دیگر به مسجد رفته بود تا حُجْر به خانه آن جناب رفت و برگشت، كار از حدّ گذشت چون به مسجد رسید صداى مردم را شنید كه به قتل آن حضرت خبر مى دهند.
اكنون بیان كنیم حال حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را در آن شب: از امّ كلثوم نقل شده كه فرمود چون شب نوزدهم ماه رمضان رسید پدرم به خانه آمد به نماز ایستاد، من براى افطار آن جناب طبقى حاضر گذاشتم كه دو قرصه نان جو با كاسه اى از لَبَن و مقدارى از نمك سوده در آن بود چون از نماز فارغ شد، چون آن طبق را نگریست بگریست و فرمود: اى دختر! براى من در یك طَبَق دو نانخورش حاضِر كرده اى مگر نمى دانى كه من متابعت برادر و پسر عمّ خود رسول خدا(صلى الله علیه و آله) مى كنم؟ اى دختر! هركه خوراك و پوشاك او در دنیا نیكوتر است ایستادن او در قیامت نزد حق تعالى بیشتر است، اى دختر! در حلال دنیا حساب است و در حرام دنیا عذاب. پس برخى از زهد حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) را تذكره فرمود آنگاه فرمود: به خدا سوگند افطار نكنم تا از این دو خورش، یكى را بردارى؛ پس من كاسه لَبَن را برداشتم و آن حضرت اندكى از نان جو با نمك تناول فرمود و حمد و ثناى الهى به جا آورد و برخاست و به نماز ایستاد پیوسته مشغول ركوع و سجود بود و تضرّع و ابتهال به درگاه خالق متعال مى نمود و نقل شده كه آن حضرت در آن شب بسیار از بیت خود بیرون مى رفت و داخل مى شد و به اطراف آسمان نظر مى كرد و اضطراب مى نمود و تضرّع و زارى مى كرد و سوره یس را تلاوت فرمود و مى گفت: اَللّهُمَّ باركْ لى فى الْمَوْتِ ؛ یعنى خداوندا مبارك گردان براى من مرگ را، بسیار مى گفت: اِنّا للَّهِ وَاِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ و كلمه مباركه لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلا بِاللَّهِ العَلِىِّ الْعَظیمِ را بسیار مكرر مى كرد و بسیار صلوات مى فرستاد و استغفار مى نمود.
و ابن شهر آشوب و غیره روایت كرده اند كه حضرت در تمام آن شب بیدار بود و براى نماز شب بیرون نرفت به خلاف عادت همیشه خویش.
امّ كلثوم عرض كرد: اى پدر! این بیدارى و اضطراب شما در این شب براى چیست؟ فرمود: در صبح این شب من شهید خواهم شد! عرض كرد: بفرمائید جعده به مسجد رود و با مردم نماز گزارد، (جعده فرزند هبیره است و مادرش امّ هانى خواهر امیرالمؤمنین(علیه السلام) است) فرمود: «بگویئد جعده به مسجد رود و با مردم نماز گزارد»؛ پس بى توانى فرمود كه از قضاى الهى نمى توان گریخت و خود آهنگ رفتن به مسجد نمود.(622)
و روایت شده كه در آن شب آن حضرت بیدار بود و بسیار بیرون مى رفت و به آسمان نظر مى افكند و مى فرمود:به خدا قسم كه دروغ نمى گویم و دروغ به من گفته نشده این است آن شبى كه مرا وَعْده شهادت داده اند، پس به مضجع خویش برمى گشت پس زمانى كه فجر طالع شد «اِبْن نَبّاح» مؤذّن آن حضرت درآمد و نداى نماز در داد، حضرت به آهنگ مسجد برخاست چون به صحن خانه آمد مرغابیان چند كه در خانه بودند به خلاف عادت از پیش روى آن حضرت درآمدند و پر مى زدند و فریاد و صیحه همى كردند بعضى خواستند كه ایشان را برانند حضرت فرمود: «دَعُوهُنَّ فاِنَّهُنَّ صَوآئحُ تَتْبَعُها نَوآئحُ»(623) یعنى بگذارید ایشان را به حال خود همانا ایشان صیحه زنندگانند كه از پى، نوحه كنندگان دارند. و به روایتى ام كلثوم یا امام حسن(علیه السلام) عرض كرد: اى پدر! چرا فال بد مى زنى؟ فرمود: فال بد نمى زنم ولكن دل شهادت مى دهد كه كشته مى شوم یا آنكه فرمود: این سخن حقّى بود كه به زبانم جارى شد؛ آنگاه سفارش مرغابیان را به امّ كلثوم نمود و فرمود: اى دخترك من! به حق من بر تو كه اینها را رها كنى؛ زیرا كه محبوس داشتى چیزى را كه زبان ندارد و قادر نیست بر سخن گفتن، هرگاه گرسنه یا تشنه شود پس آنها را غذا ده و سیراب كن و اگر نه رها كن بروند و از گیاههاى زمین بخورند و چون به در خانه رسید قلاب، در كمربند آن حضرت بند شد و از كمر مباركش باز شد حضرت كمر را محكم بست و اشعارى چند انشاد كرد كه از جمله این دو بیت است:
(مورّخ امین «مسعودى» گفته در خانه آن حضرت از تنه درخت خرما بود و چون خواست بیرون برود در باز نمى شد و مشكل شده بود فتح، آن حضرت در را از جا كند و كنارى نهاد و اِزار خود بگشود و محكم بست و این دو شعر را انشاد فرمود: اُشْدُدْ...)(624)
اُشْدُدْ حَیازیمَكَ لِلْمَوْتِ ----- فِاَنَّ المَوتَ لاقیكا
وَلاتَجْزَعْ عَنِ المَوْتِ ----- اِذا حَلَّ بِنادیكا
وَلا تَغْتَرَّ بالدَّهْرِ ----- وَإنْ كانَ یُوافیكا
كَما اَضْحَكَكَ الدَّهْرُ ----- كَذاكَ الدَّهْرُ یُبْكیكا(625)
مضمون اشعار آنكه: اى على! ببند میان خود را براى مرگ، پس همانا مرگ ترا ملاقات خواهد نمود، و جَزَع مكن از مرگ وقتى كه نازل شود به منزل تو، و مغرور مشو به دنیا هرچند با تو موافقت نماید، همچنان كه دهر ترا خندان گردانیده است، همچنین ترا به گریه خواهد درآورد؛ پس گفت: الهى مرگ را بر من مبارك كن و لقاى خود را بر من خجسته فرماى.
اُمّ كُلْثُوم از شنیدن این كلمات فریاد وا اَبَتاهُ و واغَوْثاهُ برداشت و امام حسن(علیه السلام) از قفاى پدر بیرون رفت چون به آن حضرت رسید عرض كرد همى خواهم با شما باشم، حضرت فرمود كه ترا سوگند مى دهم به حقّى كه از براى من است بر تو كه برگردى، امام حسن(علیه السلام) به خانه باز شد و با امّ كلثوم محزون و غمگین نشستند و بر احوال و اقوالى كه از پدربزرگوار مشاهده كرده بودندمى گریستند.
و از آن سوى امیرالمؤمنین(علیه السلام) وارد مسجد گشت و قندیل هاى مسجد خاموش بود، آن حضرت در تاریكى ركعتى چند نماز بگزاشت و لختى مشغول تعقیب گشت، آنگاه بر بام مسجد آمد و انگشتان مبارك بر گوش نهاد و بانگ اذان در داد و چون آن حضرت اذان مى گفت هیچ خانه در كوفه نبود مگر آنكه صداى اذانش به آنجا مى رسید، آنگاه از مَأْذَنه به زیر آمد و خداى را تقدیس و تهلیل مى گفت و صلوات مى فرستاد آنگاه از بام به زیر آمد و این چند بیت را قرائت فرمود:
خَلُّوا سَبیلَ المُؤْمِن الُْمجاهِدِ ----- [فی اللَّه ذى الكُتُب وَذى المشاهد]
فىِ اللَّهِ لا یَعْبُدُ غَیْرَ الْواحِد ----- وَ یُوقِظُ النّاسَ اِلَى الْمَساجِدِ(626)
پس به صحن مسجد درآمد و همى گفت: الصَّلوة الصَّلوة و خفتگان را براى نماز از خواب برمى انگیخت و ابن ملجم ملعون در تمام آن شب بیدار بود و در آن امر عظیم كه اراده داشت تفكّر مى كرد؛ این هنگام كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) خفتگان را براى نماز بیدار مى كرد او نیز در میان خفتگان به روى در افتاده بود و شمشیر مسموم خود را در زیر جامه داشت، چون امیرالمؤمنین(علیه السلام) بدو رسید فرمود: برخیز! براى نماز و چنین مخواب كه این خواب شیاطین است، بر دست راست بخواب كه خواب مؤمنان است یا به طرف چپ بخواب كه خواب حكماء است و بر پشت بخواب كه خواب پیغمبران است.
آنگاه فرمود: قصدى در خاطر دارى كه نزدیك است از آن آسمانها فرو ریزد و زمین چاك شود و كوهسارها نگون گردد و اگر بخواهم مى توانم خبر داد كه در زیر جامه چه دارى! و از او در گذشت و به محراب رفت و به نماز ایستاد. و امّا ابن ملجم با اینكه كَرّةً بَعْدَ كَرّةٍ گوشزد او گشته بود كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) را اَشقاى امّت شهید مى كند و گاهى قَطامِ را مى گفت مى ترسم من آن كس باشم و بر آرزو نیز دست نیابم. و آن شب تا بامداد در اندیشه این امر عظیم بود عاقبت سیلاب شقاوت او این خیالات گوناگون را چون خس و خاشاك به طوفان فنا داد و عزم خویش را در قتل امیرالمؤمنین(علیه السلام) درست كرد و بیامد در پهلوى آن استوانه كه در پهلوى محراب بود جاى گرفت، وَرْدان و شَبیب نیز در گوشه اى خزیدند، چون امیرالمؤمنین(علیه السلام) در ركعت اوّل سر از سجده برداشت، شبیب ابن بَجْرَه اوّل آهنگ قتل آن حضرت كرد و بانگ زد كه: للَّهِ الْحُكْم یا على لالَكَ وَلا لأصْحابِكَ؛ یعنى حكم خاص خداوند است تو نتوانى از خویشتن حكم كنى و كار دین را به حكومت حَكَمَیْن بازگذارى. این بگفت و تیغ را براند شمشیر او بر طاق آمد و خطا كرد. از پس او، ابن ملجم آمد بى توانى شمشیر خود را حركتى داد این كلمات بگفت و شمشیر بر فرق آن حضرت فرود آورد و از قضا ضربت او به جاى زخم عمروبن عبدود آمد و تا موضع سجده را بشكافت آن حضرت فرمود:
بِسْمِ اللَّهِ وبِاللَّهِ وَعَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ فُزْتُ وَرَبِّ الكَعْبَةِ.
سوگند به خداى كعبه كه رستگار شدم! و صیحه شریفه اش بلند شد كه فرزند یهودیه ابن ملجم مرا كشت او را مأخوذ دارید، اهل مسجد چون صداى آن حضرت شنیدند در طلب آن ملعون شدند و صداها بلند شد و حال مردم دیگرگون شده بود پس همه به سوى محراب دویدند كه آن حضرت در محراب افتاده و فَرْق مباركش شكافته شده و خاك برمى گیرد و بر مواضع جراحت مى ریزد و این آیه مباركه مى خواند:(627)
«مِنها خَلَقْناكُمْ وَفیها نُعیدُكُمْ وَمِنها نُخْرِجُكُمْ تارَةً اُخْرى .»(628)
؛یعنى از زمین خلق كردم شما را و در زمین برمى گردانم شما را و از زمین بیرون مى آورم شما را بار دیگر؛ پس فرمود كه آمد امر خدا و راست شد گفته رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ؛ مردمان دیدند كه خون سرش بر روى و محاسن شریفش جارى است و ریش مباركش به خون خضاب شده و مى فرماید:
هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ؛ این همان وعده است كه خدا و رسول(صلى الله علیه و آله) به من داده اند؛ و هم هنگام ضربت ابن مُلجم بر فرق آن حضرت زمین بلرزید و دریاها به موج آمد و آسمانها متزلزل گشت و درهاى مسجد به هم خورد و خروش از ملائكه آسمانها بلند شد و باد سیاهى سخت بوزید كه جهان را تاریك ساخت و جبرئیل در میان آسمان و زمین ندا در داد چنانكه مردمان بشنیدند و گفت:
تَهَدَّمَتْ وَاللَّهِ اَرْكانُ الْهُدى وَانْطَمَسَتْ اَعْلامُ التُّقى وَانْفَصَمَتِ الْعُرْوَةُ الْوُثْقى قُتِلَ ابْنُ عَمِّ الْمُصطَفى قُتِلَ الْوَصِىُّ الْمُجْتَبى قُتِلَ عَلِىٌّ الْمُرْتَضى قَتَلَهُ اَشْقَى الاَشْقِیاءِ؛
به خدا سوگند كه در هم شكست اركان هدایت و تاریك شد ستاره هاى علم نبّوت و برطرف شد نشانه هاى پرهیزكارى و گسیخته شد عروة الوثقاى اِلهى و كشته شد پسر عَمِّ محمّد مصطفى(صلى الله علیه و آله) و شهید شد سیّد اوصیاء على مرتضى شهید كرد او را بدبخت ترین اشقیاء.
چون امّ كلثوم این صدا را شنید طپانچه بر روى خود زد و گریبان چاك كرد و فریاد برداشت وا اَبَتاه وا عَلیّاه وا محمّداه پس حَسَنَیْن(علیهماالسلام) از خانه به سوى مسجد دویدند، دیدند كه مردم نوحه و فریاد مى كنند و مى گویند: وااِماماه وَ وا اَمیرالْمُؤمنین به خدا سوگند كه شهید شد امام عابد مجاهد كه هرگز اصنام و اوثان را سجده نكرد و اشبه مردم بود به رسول خدا(صلى الله علیه و آله) پس چون داخل مسجد شدند فریاد وااَبَتاه و وا عَلیاه برآوردند و مى گفتند كاش مرده بودیم و این روز را نمى دیدیم؛ چون به نزدیك محراب آمدند پدر بزرگوار خویش را دیدند كه در میان محراب در افتاده. و ابوجعده وَ جماعتى از اصحاب و انصار آن حضرت حاضرند و همى خواهند تا مگر آن حضرت را بر پا دارند تا با مردم نماز گزارد و او توانائى ندارد، پس حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) امام حسن(علیه السلام) را به جاى خود باز داشت كه با مردم نماز گزارد و آن حضرت نماز خویشتن را نشسته تمام كرد و از زحمت زهر و شدت زخم به جانب یمین و شمال متمایل مى گشت، چون امام حسن(علیه السلام) از نماز فارغ شد سر پدر را در كنار گرفت و همى گفت: اى پدر! پشت مرا شكستى چگونه ترا به این حال توانم دید؟ امیرالمؤمنین(علیه السلام) چشم بگشود و فرمود: اى فرزند! از پس امروز پدر ترا رنجى و اَلَمى نیست، اینك جدّ تو محمّد مصطفى(صلى الله علیه و آله) و جدّه تو خدیجه كبرى و مادر تو فاطمه زهرا(علیها السلام) و حوریان بهشت حاضرند و انتظار پدر ترا دارند تو شاد باش و دست از گریستن بدار كه گریه تو، ملائكه آسمان را به گریه درآورده است؛ پس با رداى امیرالمؤمنین(علیه السلام) جراحت سر را محكم ببستند و آن حضرت را از محراب به میان مسجد آوردند و از آن سوى، خبر شهادت امیرالمؤمنین(علیه السلام) در شهر كوفه پراكنده شد زن و مرد آن بلده به سوى مسجد شتاب كردند، امیرالمؤمنین(علیه السلام) را دیدند كه سرش در دامن امام حَسَن(علیه السلام) است. و با آنكه جاى ضربت را محكم بسته اند خون از آن مى ریزد و گلگونه مباركش از زردى به سفیدى مایل شده است به اطراف آسمان نظر مى كند و زبان مباركش به تسبیح و تقدیس الهى مشغول است و مى گوید:
اِلهی اَسْئَلُكَ مُرافَقَةَ الاَنْبِیآءِ وَالاَوْصِیاءِ وَاَعْلى دَرَجاتِ جَنَّةِ الْمَاْوى.
پس زمانى مدهوش شد و امام حسن(علیه السلام) بگریست و از قَطَرات عَبرات آن حضرت كه بر روى پدر بزرگوارش ریخت آن حضرت به هوش آمد و چشم بگشود و فرمود: اى فرزند! چرا مى گریى و جَزَع مى كنى؟ همانا تو بعد از من به زهر ستم شهید مى شوى و برادرت حسین به تیغ و هر دو تن به جدّ و پدر و مادر خود ملحق خواهید شد. آنگاه امام حسن(علیه السلام) از قاتل پدر پرسش كرد، فرمود: مرا پسر یهودیّه عبدالرّحمن بن مُلْجُم مُرادى ضربت زد و اكنون او را به مسجد درآورند و اشاره كرد به باب كِنْدَه و پیوسته زهر شمشیر بر بدن آن حضرت سَرَیان مى كرد و آن حضرت را بى خویشتن مى نمود و مردمان به باب كِنْدَه مى نگریستند و بر امیرالمؤمنین (علیه السلام) مى گریستند كه ناگاه صدائى از دَرِ مسجد بلند شد و ابن ملجم را دست بسته از باب كِنْدَه به مسجد درآوردند و مردمان گوش و گردن او را با دندان مى گزیدند و بر رویش مى زدند و آب دهان بر روى نحسش مى افكندند و او را همى گفتند: واى بر تو! ترا چه بر این داشت كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) را كشتى و رُكْن اسلام را در هم شكستى؟! و او خاموش بود چیزى نمى گفت و مردم را هر ساعت آتش خشم افروخته تر مى گشت و همى خواستند او را با دندان پاره پاره كنند. حُذَیْفه نَخَعى با شمشیر كشیده از پیش روى مى شتافت و مردم را مى شكافت تا او را به حضور حضرت امام حسن(علیه السلام) آوردند، چون نظر آن حضرت بر او افتاد فرمود: اى ملعون! كشتى امیرالمؤمنین و امام المسلمین را به جاى آنكه ترا پناه داد و ترا بر دیگران اختیار كرد و عطاها فرمود، آیا بد امامى بود از براى تو و جزاى نیك هاى او به تو این بود كه دادى؟!.
ابن ملجم همچنان سر به زیر افكنده بود و سخن نمى گفت، پس در آن وقت صداهاى مردم به گریه و نوحه بلند شد، پس امام حسن(علیه السلام) پرسید از آن مردى كه آن ملعون را آورده بود، كه این دشمن خدا را در كجا یافتى؟ پس آن مرد حكایت یافتن ابن ملجم را براى آن حضرت نقل نمود، پس امام حسن(علیه السلام) فرمود: حمد و سپاس خداوندى را سزا است كه دوست خود را یارى كرد و دشمن خود را مخذول و گرفتار نمود. بعد از لختى امیرالمؤمنین(علیه السلام) چشم بگشود و این كلمه مى فرمود:
اِرْفَقُوا یا مَلائِكَةَ رَبّى بى؛ یعنى اى فرشتگان خدا، با من رفق و مدارا كنید. آنگاه امام حسن(علیه السلام) به آن حضرت عرض كرد: این دشمن خدا و رسول و دشمن تو، ابن ملجم است كه حق تعالى ترا بر او نیرو داد و در نزد تو حاضر ساخت. امیرالمؤمنین(علیه السلام) به جانب آن ملعون نگریست و به صداى ضعیفى فرمود: یابن ملجم! امرى بزرگ آوردى و مرتكب كار عظیم گشتى، آیا من از بهر تو بد امامى بودم كه مرا چنین جزا دادى؟ آیا من ترا مَوْرِد مرحمت نكردم و از دیگران برنگزیدم؟ آیا به تو احسان نكردم و عطاى تو را افزون نكردم با آنكه مى دانستم كه تو مرا خواهى كشت لكن خواستم حجّت بر تو تمام شود و خدا انتقام مرا از تو بكشد و نیز خواستم كه از این عقیدت برگردى و شاید از طریق ضلالت و گمراهى روى بتابى، پس شقاوت بر تو غالب شد تا مرا بكشتى، اى شقى ترین اشقیاء! ابن ملجم این وقت بگریست و گفت: اَفَاَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فى النّارِ؟ یعنى آیا تو نجات مى توانى داد كسى را كه در جهنم است و خاصّ آتش است؟ آنگاه حضرت سفارش او را به امام حسن(علیه السلام) كرد و فرمود: اى پسر! با اسیر خود مدارا كن و طریق شفقت و رحمت پیش دار، آیا نمى بینى چشمهاى او را كه از ترس چگونه گردش مى كند و دلش چگونه مضطرب مى باشد؟ امام حسن(علیه السلام) عرض كرد: این ملعون ترا كشته است و دل ما را به درد آورده است امر مى كنى كه با او مدارا كنیم؟! فرمود: اى فرزند! ما اهل بیت رحمت و مغفرتیم، پس بخوران به او از آنچه خود مى خورى و بیاشام او را از آنچه خود مى آشامى، پس اگر من از دنیا رفتم از او قصاص كن و او را بكش و جسد او را به آتش نسوزان و او را مُثْله مكن یعنى دست و پا و گوش و بینى و سایر اعضاى او را قطع مكن كه من از جدّ تو رسول خدا(صلى الله علیه و آله) شنیدم كه فرمود: «مثله مكنید اگر چه به سگ گزنده باشد». و اگر زنده ماندم من خود داناترم كه با او چه كار كنم و من اَوْلى مى باشم به عفو كردن؛ چه ما اهل بیتى مى باشیم كه با گناهكار در حق ما جز به عفو و كرم رفتار دیگر ننمائیم. این وقت آن حضرت را از مسجد برداشته با نهایت ضعف و بى حالى آن جناب را به خانه بردند و ابن ملجم را دست به گردن بسته در خانه محبوس داشتند و مردمان در گرد سراى آن حضرت فریاد گریه و عویل در هم افكندند و نزدیك بود كه خود را هلاك كنند و حضرت امام حسن(علیه السلام) در عین گریه و زارى و ناله و بى قرارى با پدر بزرگوار خود گفت: اى پدر! بعد از تو براى ما كه خواهد بود مصیبت تو براى ما امروز مثل مصیبت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) است، گویا گریه را از براى مصیبت تو آموخته ایم؛ پس حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) نور دیده خود را به نزدیك خویش طلبید و دیده هاى او را دید كه از بسیارى گریه مجروح گردیده پس به دست مبارك خود آب از چشمان حسن(علیه السلام) پاك كرد و دست بر دل مباركش نهاد و فرمود: اى فرزند! خداوند عالمیان دل ترا به صبر ساكن فرماید و مزد تو و برادران ترا در مصیبت من عظیم گرداند و ساكن فرماید اضطراب ترا و جریان آب دیدگان ترا، پس به درستى كه خداوند مزد مى دهد ترا به قدر مصیبت تو؛ پس آن حضرت را در حجره اى نزدیك مصلاى خود خوابانیدند، زینب و ام كلثوم آمدند و در پیش آن حضرت بنشستند و نوحه و زارى براى آن حضرت مى كردند و مى گفتند كه بعد از تو كودكان اهل بیت را كه تربیت خواهد كرد؟ و بزرگان ایشان را كه محافظت خواهد نمود؟ اى پدر بزرگوار! اندوه ما بر تو دور و دراز است و آب دیده ما هرگز ساكن نخواهد شد! پس صداى مردم از بیرون حجره بلند شد به ناله و آب از دیده هاى آن حضرت جارى شد و نظر حسرت به سوى فرزندان خود افكند و حسنَیْن (علیهماالسلام) را نزدیك خود طلبید و ایشان را در بركشید و رویهاى ایشان را مى بوسید.(629) شیخ مفید(630) و شیخ طوسى روایت كرده اند از اصبغ بن نباته كه چون حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را ضربت زدند و به خانه بردند من و حارث همدانى و سُوَیْد بن غَفَلَه با گروهى از اصحاب بر در سراى آن حضرت جمع شدیم چون صداى گریه و عویل از خانه آن حضرت بلند شد ما نیز گریستیم و بانگ ناله و فغان بركشیدیم كه ناگاه امام حسن(علیه السلام) از خانه بیرون شد و فرمود: اى مردمان! امیر مؤمنان فرمان داده كه به خانه هاى خویش باز شوید. آن جماعت پراكنده شدند و من به جاى خود ماندم، بار دیگر صداى شیون از خانه آن حضرت شنیدم و من نیز گریستم، دیگر باره حضرت امام حسن(علیه السلام) از خانه بیرون آمد و فرمود كه نگفتم به خانه هاى خود روید؟ گفتم: به خدا سوگند یابن رسول اللَّه كه جانم یارى نمى كند و پایم قوّت رفتار ندارد و تا امیرالمؤمنین(علیه السلام) را نبینم به جائى نمى توانم رفت، پس بسیار گریستم و حضرت امام حسن(علیه السلام) داخل خانه شد و بعد از اندك زمانى بیرون آمد و مرا به اندرون خانه طلبید، چون داخل شدم دیدم كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) را بر بالشها تكیه داده اند و عصابه زردى بر سرش بسته اند و روى مباركش از بسیارى خونى كه از سرش رفته است چنان زرد شده بود كه ندانستم عصابه اش زردتر بود یا رنگ مباركش! چون مولاى خود را بر آن حال مشاهده كردم بى تاب شدم و در قدم محترمش افتادم و مى بوسیدم و بر دیده هاى خود مى مالیدم و مى گریستم، حضرت فرمود كه اى اصبغ! گریه مكن كه من راه بهشت در پیش دارم، گفتم: فداى تو شوم مى دانم كه تو به بهشت مى روى من بر حال خود و بر مفارقت تو مى گریم انتهى.(631)
بالجمله؛پس ساعتى مدهوش شد به سبب زهرى كه در بدن مباركش جارى شده بود چنانكه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) به سبب زهرى كه به او داده بودند گاهى مدهوش مى شد و گاهى به هوش باز مى آمد، چون امیرالمؤمنین(علیه السلام) به هوش آمد امام حسن(علیه السلام) كاسه اى از شیر به دست آن حضرت داد، حضرت گرفت اندكى تناول فرمود و بقیّه آن را براى ابن ملجم امر فرمود، دیگر باره سفارش كرد به حضرت امام حسن(علیه السلام) در باب اَكْل و شُرْبه آن ملعون.
شیخ مفید و دیگران روایت كرده اند كه چون ابن ملجم را به حبس بردند ام كلثوم گفت: اى دشمن خدا! امیرالمؤمنین(علیه السلام) را كشتى؟ آن ملعون گفت: امیرالمؤمنین را نكشته ام پدر ترا كشته ام؛ امّ كلثوم فرمود: امیدوارم كه آن حضرت از این ضربت شفا یابد و حق تعالى ترا در دنیا و آخرت معذّب دارد؛ ابن ملجم گفت كه آن شمشیر با هزار درهم خریده ام و هزار درهم دیگر داده ام كه آن را به زهر آب داده اند و ضربتى بر او زده ام كه اگر میان اهل زمین قسمت كنند آن ضربت را هر آینه همه را هلاك كند!(632)
ابوالفرج نقل كرده كه به جهت معالجه زخم امیرالمؤمنین(علیه السلام)اطبّاء كوفه را جمع كردند و عالم تر آنان در عمل جرّاحى شخصى بود كه او را اثیر بن عمرو مى گفتند، چون در جراحت امیرالمؤمنین(علیه السلام) نگریست شُش گوسفندى طلبید كه تازه و گرم باشد، چون آن شش را حاضر كردند رگى از آن بیرون كشید آنگاه او را در شكاف زخم كرد و در آن دمید تا اطرفش به اَقْصاى جرحت رسید و لختى بگذاشت پس برداشت و در آن نظر كرد بعضى از سفیدى مغز سر آن حضرت را در آن دید آن وقت به امیرالمؤمنین(علیه السلام) عرض كرد كه وصیت خود را بكن كه ضربت این دشمن خدا كار خود را كرده و به مغز سر رسیده و دیگر كار از تدبیر بیرون شده.(633)

فصل چهارم :در وصیّت هاى امیرالمومنین(علیه السلام) وكیفیت وفات و غسل و دفن آن حضرت

از محمّد بن حنفیه روایت شده كه چون شب بیستم ماه مبارك رمضان شد اثر زهر به قدمهاى مبارك پدرم رسید و در آن شب نشسته نماز مى كرد و به ما وصیّتها مى كرد و تسلّى مى داد تا آنكه صبح طالع شد، پس مردم را رخصت داد كه به خدمتش برسند، مردمان مى آمدند و سلام مى كردند و جواب مى فرمود و مى فرمود:
اَیُّهَا النّاسُ سَلُونى قَبْلَ اَنْ تَفْقِدُونى؛ سؤال كنید و بپرسید از من پیش از آنكه مرا نیابید، و سؤالهاى خود را سبك كنید براى مصیبت امام خود. مردم خروش برآوردند و سخت بنالیدند. حُجْر بن عَدى برخاست و شعرى چند در مصیبت امیرالمؤمنین(علیه السلام) انشاد كرد؛ چون ساكت شد آن حضرت فرمود: اى حُجْر! چون باشد حال تو گاهى كه ترا بطلبند و تكلیف نمایند كه از من برائت و بیزارى جوئى؟ عرض كرد: به خدا قسم! اگر مرا با شمشیر پاره پاره كنند و به آتش عذاب نمایند از تو بیزارى نجویم. فرمود: تو به هر خیر موفق باشى، خداوندت از آل پیغمبر جزاى خیر دهد. آنگاه شربتى از شیر طلبید و اندكى بیاشامید و فرمود كه این آخر روزى من است از دنیا، اهل بیت به هاى هاى بگریستند.(634)
نقل شده كه مردى ابن ملجم را گفت: اى دشمن خداى! خوشدل مباش كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) را بهبودى حاصل شود؛ آن ملعون گفت: پس امّ كلثوم بر چه كس مى گرید، بر من مى گرید یا بر على سوگوارى مى كند؟ سوگند به خداى كه این شمشیر را با هزار درهم خریدم و با هزار درهم آن را به زهر سیراب ساختم و هر نقصان كه داشت به اصلاح آوردم و با چنان شمشیر ضربتى بر على زدم كه اگر قسمت كنند آن ضربت را بر اهل مشرق و مغرب همگان بمیرند!(635)
بالجمله؛چون شب بیست و یكم شد فرزندان و اهل بیت خود را جمع كرد و ایشان را وداع كرد و فرمود كه خدا خلیفه من است بر شما او بس است مرا و نیكو وكیلى است و ایشان را وصیّت به خیرات فرمود و در آن شب اثر زهر بر بدن مباركش بسیار ظاهر شده بود هر چند خوردنى و آشامیدنى آوردند تناول نفرمود و لبهاى مباركش به ذكر خدا حركت مى كرد و مانند مروارید عرق از جبین نازنینش مى ریخت و به دست مبارك خود پاك مى كرد و مى فرمود: شنیدم از رسول خدا(صلى الله علیه و آله) كه چون وفات مؤمن نزدیك مى شود عرق مى كند جبین او مانند مروارید تر و ناله او ساكن مى شود. پس صغیر و كبیر فرزندان خود را طلبید و فرمود كه خدا خلیفه من است بر شما، شما را به خدا مى سپارم؛ پس همه به گریه افتادند، حضرت امام حسن(علیه السلام) گفت: اى پدر! چنین سخن مى گوئى كه گویا از خود ناامید شده اى؟ فرمود: اى فرزند گرامى! یك شب پیش از آنكه این واقعه بشود جدّت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را در خواب دیدم از آزارهاى این امّت با او شكایت كردم، فرمود: نفرین كن بر ایشان ، پس گفتم: خداوندا! بدل من بدان را بر ایشان مسلط كن و بدل ایشان بهتر از ایشان مرا روزى گردان، پس حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) فرمود كه خداى دعاى ترا مستجاب كرد بعد از سه شب ترا به نزد من خواهد آورد؛ اكنون سه شب گذشته است، اى حسن! ترا وصیّت مى كنم به برادرت حسین و فرمود كه شماها از من اید و من از شمایم؛ آنگاه رو كرد به فرزندان دیگر كه غیر از فاطمه بودند و ایشان را وصیّت فرمود كه مخالفت حسن و حسین مكنید، پس گفت حق تعالى شما را صبر نیكو كرامت فرماید امشب از میان شما مى روم و به حبیب خود محمد مصطفى(صلى الله علیه و آله) ملحق مى شوم چنانچه مرا وعده داده است.(636)
شیخ مفید و شیخ طوسى از حضرت امام حسن(علیه السلام) روایت كرده اند كه فرمود چون پدر بزرگوار مرا هنگام وفات رسید چنین ما را وصیّت (637) كرد كه این چیزى است كه وصیّت مى كند به آن على بن ابى طالب برادر و پسر عمّ و مصاحب رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ، اوّل وصیّت من این است كه شهادت مى دهم به وحدانیّت خدا و اینكه محمّد(صلى الله علیه و آله) بنده خدا و رسول و برگزیده اوست و خدا او را به علم خویش اختیار كرد و او را پسندید و گواهى مى دهم كه خدا مردگان را از گور خواهد برانگیخت و از اعمال مردم پرسش خواهد نمود و دانا است به آنچه در سینه هاى مردم پنهان است، اى فرزند من حسن! ترا وصیّت مى كنم بدانچه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) مرا وصیّت فرمود و تو كافى هستى از براى وصایت، چون من از دنیا بروم و امّت با تو در طریق مخالفت باشند ملازم خانه خود باش و بر خطیئه خود گریه كن و دنیا را مقصود بزرگ خویش مساز و در طلبش متاز و نماز را در اوّل وقت آن به پا دار و زكات را در وقت خود به اهلش برسان و در كارهاى شبهه ناك خاموش باش و هنگام خشم و رضا به عدل و اقتصاد رفتار كن و با همسایگان نیكو سلوك كن و مهمان را گرامى دار و بر ارباب مشقّت و بلا ترحم كن و صله رحم كن و مسكینان را دوست دار و با ایشان مجالست كن و تواضع و فروتنى كن كه آن افضل عبادات است و آرزو و آمال خویش را كوتاه كن و مرگ را یاد مى كن و ترك كن دنیا را و طریقه زهد پیش آر؛ زیرا كه تو رهینه مرگى و هدف بلائى و افكنده رنج و عنائى و ترا وصیّت مى كنم به خشیت و ترس از خداوند جبّار در پنهان و آشكار و نهى مى كنم ترا از آنكه بى اندیشه و تأمّل در گفتن و كردن سرعت كنى و در كار آخرت ابتدا و تعجیل نما و در امر دنیا تأنى و مسامحه نما تا رشد و صلاح تو در آن بر تو معلوم شود. و بپرهیز از جاهائى كه محلّ تهمت است و از مجلسى كه گمان بد به اهل آن برده مى شود؛ چه همانا همنشین بد ضرر مى زند همنشین خود را، اى فرزند من! از براى خدا كار مى كن و از فحش و هرزه گوئى زبان خود را زجر میكن و امر به معروف و نهى از منكر كن و با برادران دینى از براى خدا برادرى كن و صالح را به جهت صلاح او دوست میدار و با فاسقان مدارا كن كه ضرر به دین تو نرسانند و در دل، ایشان را دشمن دار و كردار خود را از كردار ایشان جدا كن تا آنكه مثل ایشان نباشى. و در معبر و راهها منشین و با سفیهان و جاهلان مجادله و ممارات مكن و در معیشت خود میانه روى كن و در عبادت خویش نیز به طریق اقتصاد باش و بر تو باد در عبادات به عبادتى كه بر آن مداومت نمائى و طاقت آن داشته باشى و خاموشى اختیار كن تا از مفاسد زبان سالم بمانى و زاد خویش را در سفر آخرت از پیش فرست و یادگیر نیكوئیها و خیر را تا دانا باشى و ذكر كن خدا را در همه حال و بر خُردان اهل خویش رحم كن و پیران ایشان را توقیر و تعظیم كن و هیچ طعامى را مخور تا آنكه پیش از خوردن از آن، قدرى تصدق كنى و بر تو باد به روزه داشتن كه آن زكات بدن و سپر آتش جهنّم است و با نفس خود جهاد مى كن و از جلیس خود در حذر باش و از دشمن اجتناب جوى و بر تو باد به مجالسى كه ذكر خدا در آن مى شود و دعا بسیار كن. اینها وصیّتهاى من است و من در نصیحت تو اى فرزند تقصیر نكردم، اینك هنگام مفارقت و جدائى است، ترا وصیّت مى كنم كه با برادر خود محمد نیكوئى كنى؛ چه او برادر و فرزند پدر تُست و مى دانى كه من او را دوست مى دارم و امّا برادرت حُسین، پس پسر مادر تو و برادر اعیانى تُست و ترا در باب او احتیاج به وصیّت نیست و خداوند خلیفه من است بر شما و از او مسئلت مى كنم كه احوال شما را به اصلاح آورد و شرّ ستمكاران و طاغیان را از شما بگرداند، بر شما است كه شكیبائى كنید و پاى اصطبار استوار دارید تا امر خدا نازل شود و فرح شما در رسد و نیست قوّت و قدرتى مگر به خداوند علىّ عظیم.(638)
به روایت سابقه چون حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) وصیّتهاى خود را به امام حسن(علیه السلام) نمود پس فرمود: اى حسن! چون من از دنیا بروم مرا غُسل ده كفن میكن و حنوط كن به بقیّه حنوط جدّت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) كه از كافور بهشت است و جبرئیل آن را آورده بود براى آن حضرت و چون مرا بر روى سریر گذارید پیش روى سریر را حمل نكنید بلكه دنبال او را بگیرید و به هر سو كه سریرم مى رود متابعت كنید و به هر موضع كه بایستد بدانید قبر من آنجا است، پس جنازه مرا بر زمین گذارید و تو اى حسن، بر من نماز كن و هفت تكبیر بگوى و بدان كه هفت تكبیر جز بر من حلال نباشد الاّ بر فرزند برادرت حسین كه او قائم آل محمد و مهدى این امّت است و ناراحتى هاى خلق را او درست خواهد كرد؛ و چون از نماز بر من فارغ شدى جنازه را از موضع خود بردار و خاك آنجا را حفر كن قبر كنده و لحدى ساخته و تخته چوبى منقّر خواهى یافت كه پدرم حضرت نوح براى من ساخته، پس مرا بر روى آن تخته بگذار و هفت خشت ساخته بزرگ آنجا خواهى یافت آنها را بر روى من بچین، پس اندكى صبر كن آنگاه یك خشت را بردار و به قبر نظر كن، خواهى یافت كه من در قبر نیستم؛ زیرا كه به جدّ تو رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ملحق خواهم شد؛ چه اگر پیغمبرى را در مشرق به خاك سپرند و وصّى او را در مغرب مدفون سازند البته حق تعالى روح و جسد پیغمبر را با روح و جسد وصّى او جمع نماید و پس از زمانى از هم جدا شوند و به قبرهاى خویش برمى گردند، پس آنگاه قبر مرا با خاك انباشته كن و آن موضع را از مردم پنهان كن و چون روز روشن شود نعشى بر ناقه حمل كن و بده به كسى كه به جانب مدینه كشد تا مردمان ندانند كه من در كجا مدفونم.(639)
و از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) مروى است كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) امام حسن را فرمود: از براى من چهار قبر در چهار موضع حفر كن: یكى در مسجد كوفه، دوم در میان رَحْبَه، سوم در نجف، چهارم در خانه جُعْدَة بن هُبَیره تا كس در قبر من راه نبرد.(640)
مؤلّف گوید: كه این اخفاى قبر براى آن بود كه مَبادا ملاعین خوارج و بنى امیه كه در نهایت دشمنى و عداوت آن حضرت بودند بر قبر مطلع شوند و اراده كنند جسد مطهر آن حضرت را از قبر بیرون آورند و پیوسته آن قبر مخفى بود تا زمان حضرت صادق(علیه السلام) كه بعضى از اصحاب و شیعیان به توسط زیارت كردن آن حضرت جدّ خود را و نمودن قبر را دانستند و در زمان رشید بر همه ظاهر ولائح شد موضع آن مضجع منوّر به تفصیلى كه مقام را گنجایش ذكر نیست.
پس حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) با فرزندان خود فرمود: زود باشد كه فتنه ها از هر جانب رو به شما آورد و منافقان این امّت كینه هاى دیرینه خود را از شما طلب نمایند و انتقام از شما بكشند، پس بر شما باد به صبر كه عاقبت صبر، نیكو است؛ پس رو به جانب حَسَنَیْن(علیهماالسلام) نمود فرمود كه بعد از من بر خصوص شما فتنه هاى بسیار واقع خواهد شد از جهت هاى مختلفه، پس صبر كنید تا خدا حكم كند میان شما و دشمنان شما و او بهترین حكم كنندگان است پس به امام حسین(علیه السلام) رو كرد و فرمود: اى ابا عبداللَّه! ترا این امّت شهید مى كنند پس بر تو باد به تقوى و صبر در بلاد پس لختى بى هوش شد چون به هوش آمد فرمود: اینك رسول خدا(صلى الله علیه و آله) و عمّ من حمزه و برادرم جعفر نزدیك من آمدند و گفتند زود بشتاب كه ما مشتاق و منتظر توایم! پس دیده هاى مبارك خود را گردانید و به اهل بیت خود نظر كرد و فرمود كه همه را به خدا مى سپارم خدا همه را به راه حقّ و راست دارد و از شرّ دشمنان حفظ نماید، خدا خلیفه من است بر شما و خدا بس است براى خلافت و نصرت، آنگاه فرمود: بر شما باد سلام اى فرشتگان خدا!
ثُمَّ قال: «لِمِثْلِ هذا فَلْیَعْمَلِ الْعامِلُونَ»(641)«اِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذینَ اتَّقَوْا وَالَّذینَهُمْ مُحْسِنُونَ»؛(642)
از براى مثل این مقام و منزلت باید عمل كنند عمل كنندگان، به درستى كه خداوند با پرهیزكاران و نیكوكاران است. پس جبین مباركش در عرق نشست و چشم هاى مبارك را بر هم گذاشت و دست و پاى را به جانب قبله كشید و گفت:
اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ وَحَدَهُ لاشَریكَ لَهُ وَاَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ.
این بگفت و به قدم شهادت به سوى جنّت خرامید صلوات اللَّه علیه و لعنة اللَّه على قاتِلِه.(643) و این واقعه هایله در شب جمعه بیست و یكم شهر رمضان سال چهلم از هجرت بود.
پس در آن حال صداى شیون و گریه از خانه آن حضرت بلند شد پس اهل كوفه دانستند كه مصیبت آن حضرت واقع شده از تمامى شهر كوفه صداى شیون و گریه بلند شد مانند روزى كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) از دنیا رحلت فرموده بود و نیز در آن شب آفاق آسمان متغیّر گشت و زمین بلرزید و صداى تسبیح و تقدیش فرشتگان از هوا شنیده مى شد و قبائل جنّ نوحه مى كردند و مى گریستند و مرثیه مى خواندند، پس مشغول غسل آن حضرت شدند.
محمد بن الحنفیّه روایت كرده كه چون برادرانم مشغول غسل شدند امام حسین(علیه السلام) آب مى ریخت و امام حسن(علیه السلام) غسل مى داد و احتیاج نداشتند به كسى كه جسد آن حضرت را بگرداند و بدن مبارك هنگام غسل خود از این سوى بدان سوى مى شد و بوئى خوشتر از مُشك و عَنْبَر از جسد مطهرش شنیده مى شد. چون از كار غسل فارغ شدند، امام حَسَن(علیه السلام) صدا زد كه اى خواهر! بیاور حنوط جدّم رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را، پس زینب(علیها السلام) مبادرت كرد و سهم حنوط امیرالمؤمنین(علیه السلام) را كه بعد از پیغمبر(صلى الله علیه و آله) و فاطمه(علیهماالسلام) به جاى مانده بود و از همان كافورى بود كه جبرئیل از بهشت آورده بود حاضر ساخت چون آن حنوط را سر بگشودند شهر كوفه را به جمله اى از بوى خوش معطّر ساخت، پس آن حضرت را در پنج جامه كفن كردند و در تابوت نهادند و به حكم وصیت امیرالمؤمنین(علیه السلام) دنبال سریر را حَسَنَیْن (علیهماالسلام) برداشتند و مقدم آن را جبرئیل و میكائیل حمل دادند و به جانب نجف كه ظَهْر كوفه است شتافتند و بعضى از مردم خواستند كه به مشایعت بیرون شوند امام حسن(علیه السلام) ایشان را به مراجعت فرمان كرد. و حضرت امام حسین(علیه السلام) مى گریست و مى گفت: لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلىّ الْعَظیمِ، اى پدر بزرگوار پشت ما را شكستى گریه را از جهت تو آموخته ام.
و محمد بن حنفیّة گفته: به خدا سوگند كه من مى دیدم كه جنازه آن حضرت بر هر دیوار و عمارت و درختى كه مى گذشت آنها خم مى شدند و خشوع مى كردند نزد جنازه آن حضرت و موافق روایت «امالى» شیخ طوسى چون جنازه آن حضرت گذشت به قائم غرّى و آن در قدیم بنائى بود گویا شبیه به میل كه آن را عَلَم نیز مى نامیدند پس به جهت تعظیم و احترام آن نعش مطهّر كج و منحنى شد چنانچه سریر اَبْرَهَه در وقت داخل شدن عبدالمطّلب بر ابرهه به جهت تعظیم آن جناب، منحنى و كج شد و الحال به جاى آن قائم، مسجدى كه آن را مسجد حنّانه مى نامند و در شرقى نجف به فاصله سه هزار ذرع تقریباً واقع است.
وبالجمله؛ چون جنازه به موضع قبر آن حضرت رسید فرود آمد، پس جنازه را بر زمین نهادند و امام حسن(علیه السلام) به جماعت بر آن حضرت نماز كرد و هفت تكبیر گفت و بعد از نماز جنازه را برداشتند و آن موضع را حَفْر كردند ناگاه قبر ساخته و لحد پرداخته ظاهر شد و تخته اى در زیر قبر فرش كرده بود كه بر آن لوح به خطّ سریانى دو سطر نقش بود كه این كلمات ترجمه آن است:
بِسمِ اللَّهِ الرّحمن الرّحیمِ هذا ما حَفَرَهُ نوحٌ النَّبِىُّ لِعَلِىٍ وَصِىِّ مُحَمَّدٍ(صلى الله علیه و آله) قَبْلَ الطُّوفانِ بِسَبعِمِأَة عامٍ.
و به روایتى نوشته بود كه این آن چیزى است كه ذخیره كرده است نوح پیغمبر براى بنده شایسته طاهر و مطهّر. و چون خواستند آن حضرت را داخل قبر نمایند صداى هاتفى شنیدند كه مى گفت فرو برید او را به سوى تربت طاهر و مطهّر كه حبیب به سوى حبیب خود مشتاق گردیده است.(644)
و نیز صداى منادى شنیده شد كه گفت: حقّ تعالى شما را صبر نیكو كرامت فرماید در مصیبت سیّد شما و حجّت خدا بر خلق خویش.
و از امام محمد باقر(علیه السلام) منقول است كه حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را پیش از طلوع صبح در ناحیه غَرِیَّیْن دفن كردند و در قبر آن حضرت امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) و محمد حنفیه وعبداللَّه بن جعفر داخل شدند.
و بالجمله؛ پس از آنكه قبر را پوشیده داشتند یك خشت از بالاى سر آن حضرت برداشتند و در قبر نظر كردند كسى را در قبر ندیدند ناگاه صداى هاتفى را شنیدند كه گفت: امیرالمؤمنین بنده شایسته خدا بود، حق تعالى او را به پیغمبر خود ملحق گردانید و چنین كند خداوند با اوصیاء پس از انبیاء حتّى آنكه اگر پیغمبرى در مشرق بمیرد و وصى او در مغرب رحلت نماید خدا آن وصى را با پیغمبر ملحق خواهد ساخت!
صاحب كتاب «مشارق الانوار» از امام حسن(علیه السلام) حدیث كرده كه حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) با حَسَنَیْن(علیه السلام) فرمود كه چون مرا به قبر گذارید پیش از آنكه خاك بر قبر بریزید دو ركعت نماز به جا آورید و بعد از آن، در قبر نظر نمائید. پس چون آن حضرت را داخل قبر نمودند و دو ركعت نماز گزاردند و در قبر نگریستند دیدند كه پرده اى از سندس بر روى قبر گسترده است امام حسن(علیه السلام) از فراز سر آن پرده را به یك سوى كرد و در قبر نگاه كرد، دید كه رسول خدا و آدم صفىّ و ابراهیم خلیل(علیهم السلام) با آن حضرت سخن مى گویند و امام حسین(علیه السلام) از جانب پاى آن حضرت پرده را برگرفت دید كه حضرت فاطمه(علیها السلام) و حوّا و مریم و آسیه بر آن حضرت نوحه مى كنند. و چون از كار دفن آن حضرت فارغ شدند، صعصعة بن صُوْحان عبدى نزد قبر مقدس آن حضرت ایستاد و مشتى از خاك برگرفت و بر سر خود ریخت و گفت: پدر و مادرم فداى تو باد یا امیرالمؤمنین! گوارا باد ترا كرامتهاى خدا اى ابوالحسن(علیه السلام) به تحقیق كه مولد تو پاكیزه بود و صبر تو قوى بود و جهاد تو عظیم بود و به آنچه آرزو داشتى رسیدى و تجارت سودمند كردى و به نزد پروردگار خود رفتى و از این نوع كلمات بسیار گفت و بسیار گریست و دیگران را به گریه آورد، پس رو كردند به سوى حضرت امام حسن وامام حسین(علیهماالسلام) و محمّد و جعفر و عبّاس و یحیى و عون و سایر فرزندان آن حضرت و ایشان را تعزیت گفتند و به كوفه مراجعت كردند. چون صبح طالع شد براى مصلحتى تابوتى از خانه حضرت بیرون آوردند به بیرون كوفه، حضرت امام حسین(علیه السلام) بر آن تابوت نماز كرد و آن تابوت را بر شترى بستند و به جانب مدینه روان داشتند.
نقل شده كه عبداللَّه بن عباس این اشعار را در مرثیه حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) انشاد كرد:
وَهَزَّ عَلِىٌّ بالْعِراقَیْنِ لِحیتَهُ ----- مُصیبَتُها جَلَّتْ عَلى كُلِّ مُسْلِمٍ
وَقالَ سَیَأتیها مِنَ اللَّهِ نازِلٌ ----- وَیَخْضِبُها اَشْقَى الْبَرِیَّةِ بالدَّمِ
فَعاجَلَهُ بِالسَّیْفِ شَلَّتْ یَمینُهُ ----- لِشُؤْمِ قَطامِ عِنْدَ ذاكَ ابْنُ مُلْجَمٍ
فَیاضَرْبَةً مِنْ خاسِرٍ ضَلّ سَعْیُهُ ----- تَبَوّءَ مِنْها مَقْعَداً فى جَهَنَّم
فَفازَ اَمیرُ المُؤْمِنینَ بِحَظِّهِ ----- وَاِنْ طَرَقَتْ اِحْدى اللَّیالى بِمُعْظَمٍ
اَلا اِنَّمَا الدُّنْیا بَلاءٌ وَفِتْنَةٌ ----- حَلاوَتُها شیبَتْ بِصَبْرٍ وَعَلْقَمٍ (645)
و نیز منقول ست كه چون خبر قتل امیرالمؤمنین(علیه السلام) را براى معاویه بردند گفت:
اِنَّ الاسَدَ الَّذى كانَ یَفْتَرِشُ ذِراعَیْهِ فِى الْحَرْبِ قَدْ قَضى نَحْبَهُ ؛ یعنى آن شیرى كه چنگالهاى خود را هنگام حرب بر زمین گسترده مى داشت وداع جهان گفت؛ پس این شعر را تذكره كرد:
قُلْ لِلاَرانِبِ تَرْعى اَیْنَما سَرَحَتْ ----- وَلِظِّباء بِلا خَوْفٍ وَلا وَجَلٍ (646)
شیخ كلینى و ابن بابویه(رضى الله عنه) و دیگران به سندهاى معتبر روایت كرده اند كه در روز شهادت حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) صداى شیون از مردم بلند شد و دهشتى عظیم در مردم افتاد مانند روزى كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) از جهان برفت و در آن حال پیرمردى اشك ریزان و شتاب كنان بیامد مى گریست و مى گفت:
«اِنّا للَّهِ وَاِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ» امروز خلافت نبوّت انقطاع یافت پس بیامد و بر دَرِ خانه امیرالمؤمنین(علیه السلام) بایستاد و بسیارى از مناقب حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) تذكره كرد و مردمان ساكت بودند و مى گریستند چون سخن را به پاى آورد، از نظر ناپدید شد مردمان هرچه او را طلب كردند او را نیافتند!(647)
مؤلّق گوید: كه آن پیرمرد حضرت خضر(علیه السلام) بود و كلمات او را كه به منزله زیارت حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) است و در روز شهادت آن حضرت، این احقر در كتاب «هدیّه» در باب زیارات آن حضرت ذكر كردم و این مختصر را گنجایش نقل آن نیست.(648)