منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[شجاعت شگفت انگیز على(علیه السلام) ]

امّا كمالات بدنیّه آن حضرت را همه مى دانند كه احدى همپایه او نبود، قوّت و زورش ضرب المثل است در آفاق و هیچ كس به قوّت او نبوده. به اتفاق دَر خیبر را به دست معجزنماى خویش از جاى كند و جماعتى نتوانستند حركتش دهند و سنگى عظیم را از سر چاهى بر گرفت كه لشكر از تحریكش عاجز بودند، شجاعتش شجاعت گذشتگان را از یاد برده و نام آیندگان را بر زبانهاى مردم فسرده، مقاماتش در حروب مشهور و حروبش تا قیامت معروف و مذكور است. شجاعى است كه هرگز نگریخته و از هیچ لشكرى نترسیده هرگز خصمى در برابر نیامده كه از او نجات یافته باشد مگر در ایمان آوردن، هرگز ضربتى نزده كه محتاج به ضربت دیگر باشد، و شجاعى را كه آن حضرت مى كشت قوم او افتخار مى كردند به آنكه امیرالمؤمنین(علیه السلام) او را كشته؛ و لهذا خواهر عمروبن عبدودّ در مرثیه برادر خویش اشعارى خواند به این مضمون كه اگر كشنده عمرو غیر امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود من تا زنده بودم بر او مى گریستم امّا چون قاتلش یگانه است در شجاعت و ممتاز است به كرامت، كشته او را عارى و ننگى نیست. و شجاعى كه لحظه اى در مقابل آن حضرت مى ایستاد پیوسته به آن افتخار مى نمود و از قوّت قلب و دلیرى خود مى سرود. پادشاهان بلاد كفر صورت آن جناب را در معبد خود نقش مى كردند و جمعى از ملوك ترك و آل بویه براى تیمّن و تبرّك صورت او را بر شمشیرهاى خود از جهت ظفر و نصرت بر دشمن نگاشته و با خود مى داشتند و این بود قوّت و زور او با آنكه نان جو مى خورد و غذا كم تناول مى نمود و مأكول و ملبوسش از همه كس درشت تر بود و همیشه صائم و قائم و عبادت او دائم بود.(603)

[نَسَب شریف حضرت على(علیه السلام) ]

امّا كمالات خارجیّه او یكى نسب شریف او است كه پدرش ابوطالب سیّد بطحاء و شیخ قریش و رئیس مكّه معظمه بوده و كفالت نمود حفظ كردن حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) را از اَوان صِغَر تا ایّام كبر و آن حضرت را از مشركین و كفّار، محافظت و حمایت مى نمود و تا او در حیات بود حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) محتاج به هجرت و اختیار غربت نشد تا هنگامى كه ابوطالب از دنیا رحلت كرد، بى یار و ناصر شد از مكّه به مدینه هجرت كرد. و مادر امیرالمؤمنین(علیه السلام) فاطمه بنت اسد بن هاشم بود كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) او را به رداى خویش تكفین فرمود. پسر عمّ آن حضرت سیّد الاوّلین والآخرین محمّد بن عبداللَّه خاتم النّبییّن(صلى الله علیه و آله) بود و برادرش جعفر طیّار ذوالجناحین و عمّش حمزه سید الشهداء«سلام اللَّه علیهم اجمعین» بود.
وبالجمله؛ پدرانش، پدران رسول خدا و مادرانش، مادران خیر خلق اللَّه، گوشت و خونش با گوشت و خون او مقرون و نور روحش با نور او متصل و مضموم؛ پیش از خلق آدم تا صُلْب عبدالمطّلب و بعد از صُلْب عبدالمطّلب در صُلْب عبداللَّه و ابوطالب از هم جدا شدند و دو سیّد عالم به هم رسیدند، اوّل مُنْذِر و ثانى هادى. و دیگر از كمالات خارجیه او مصاهرت او است كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) تزویج فرمود فاطمه(علیها السلام) را به او كه اشرف دختران خویش و سیّده زنان عالمیان بود و به مرتبه اى رسول خدا(صلى الله علیه و آله) او را دوست مى داشت كه از براى آمدن او تواضع مى نمود و از جاى خویش برمى خاست و او را مى بوسید و مى بوئید. و معلوم است كه محبّت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فاطمه(علیها السلام) را نه از جهت آن بود كه فاطمه(علیها السلام) دختر او بود بلكه از جهت كثرت شرافت و محبوبیت او نزد حق تعالى بود. شعر:
این محبت ها از محبت ها جداست ----- حُبّ محبوب خدا حُبّ خداست
بارها رسول خدا(صلى الله علیه و آله) مى فرمود كه فاطمه پاره تن من است اذیّت او اذیّت من، رضاى او رضاى من، غضب او غضب من است.(604)
دیگر از كمالات خارجیّه آن حضرت حكایت اولادهاى او است و حاصل نشد از براى احدى آنچه از براى آن جناب حاصل شد از شرف اولاد؛ چه آنكه حضرت حسن و حسین(علیهماالسلام) كه دو اولاد آن جناب اند دو امام و سیّد جوانان اهل بهشت اند و محبّت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در باب آنها به مرتبه اى بود كه بر احدى مخفى نیست. و دیگر جناب عباس و محمّد و حضرت زینب و امّ كلثوم و غیر ایشان كه جلالت و مرتبه ایشان اوضح از بیان است و از براى هر یك از جناب امام حسن و امام حسین(علیه السلام) اولادهائى بود كه به نهایت شرف رسیده بودند.
امّا از امام حسن(علیه السلام) ؛ پس قاسم و عبداللَّه و حسن مثنّى و مثلّث و عبداللَّه محض ونفس زكیّه و ابراهیم قتیل باخمرى و على عابد و حسین بن على بن الحسن مقتول فخّ و ادریس بن عبداللَّه و عبدالعظیم وسادات بطحانى و شجرى وگلستانه و آل طاوس و اسماعیل بن ابراهیم بن الحسن بن الحسن بن على(علیهم السلام) ملقب به طباطبا و غیر ایشان رضوان اللَّه علیهم اجمعین كه در باب اولادهاى امام حسن(علیه السلام) اسامى ایشان به شرح خواهد رفت.
و امّا از جناب امام حسین(علیه السلام) ؛ پس به هم رسید امامان بزرگواران مانند امام زین العابدین و حضرت باقر العلوم و جناب امام جعفر صادق و حضرت امام موسى كاظم و جناب امام رضا و حضرت محمد جواد و جناب على هادى و حضرت حسن عسكرى و حضرت حجة بن الحسن مولانا صاحب العصر والزّمان صلوات اللَّه وسلامه علیهم اجمعین.
اَلْحَمْدُللَّهِ الَّذى جَعَلَنامِنَ الْمُتَمسِّكینَ بِوِلایَةِ اَمیرِالْمُؤْمِنین وَالاَئمَّةِ عَلَیْهِم السَّلام.
مَوآهِبُ اللَّهِ عِنْدی جاوَزَتْ أَمَلی ----- وَلَیْسَ یَبْلُغُها قَوْلى وَلا عَمَلی
لَكِنَّ اَشْرَفُها عِنْدی وَاَفْضَلُها ----- وَلایَتی لاَمیرِالْمُؤْمِنینَ عَلِىٌ (605)
یارَبِّ فَاحْشُرْنى فِى الاخِرَةِ مَعَ النَّبِىَ وَالْعِتْرَةِ الطّاهِرَةِ.

اشعار ملا محمد طاهر قمی در فضائل علی علیه السلام

خاتمة: مَرحُوم مَغْفُور خُلد مقام عالِم كامِل جَلیلُ الْقَدْر صاحب تصانیف رائقه آخوند ملا مُحمّد طاهر [قمى ] كه در قبرش در شیخان كبیر قم است نزدیك جناب زكریّا ابن آدم قمى(رضى الله عنه) قصیده اى گفته در مدح حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) موسوم به «مُونس الابَرار» و در آن اشاره كرده به بسیارى از فضائل آن بزرگوار و شایسته است كه ما در این كتاب مبارك به چند شعر از آن تبرّك جسته و این فصل را به آن ختم كنیم. فرموده:
به خون دیده نوشتیم بر در و دیوار ----- كه چشم لطف ز اَبناى روزگار مدار
مگیر انس به كس در جهان به غیر خدا ----- بكن اگر بتوانى زخویش نیز كنار
فریب نرمى اَبناء روزگار مخور ----- كه هست نرمى ایشان به رنگ نرمى مار
همیشه در پى خواب و خورند و منصب و جاه ----- كنند مثل عروسان حجله نقش و نگار
چه روز ظاهرشان بر صفا و نورانى ----- درونشان چو شب تیره رنگ، تیره و تار
همیشه در پى آزار یكدیگر باشند ----- حسد نموده شعار و نفاق كرده دثار
جمیع خسته و بیمار بهر سیم و زرند ----- دواى علّتشان هست شربت دینار
خورند از سر جرئت حرام از غفلت ----- نمى كنند لبى تر به آب استغفار
ز روى ذوق چنان مى خورند مال حرام ----- كه اشتران علف سبز را به وقت بهار
به گوششان نشود آشنا حكایت مرگ ----- اگر كنى به شب و روز نزدشان تكرار
نمى شوند به مردن از آن جهت راضى ----- كه كرده اند عمارت در این شكسته حصار
بهوش باش مرو از پى هوا و هوس ----- بیا و گوهر ایمان خویش محكم دار
كه دیو نفس تو همدست گشته با ابلیس ----- كه از كف تو ربایند این دُرّ شهوار
سرت به افسر عزّت بلند كى گردد ----- زسر برون نكنى تا علاقه دستار
محل امن مدان این جهان فانى را ----- برون فرست متاعت از این شكسته حصار
چُه مرغ خانه مقیم زمین چرا شده اى ----- اسیر خاك مذلّت تو خویش را مگذار
ترا پریدن با قدسیان بود ممكن ----- بیا و رشته غفلت زبال خود بردار
شود گشوده به رویت درى زخلوت انس ----- اگر مراقبه سازى شعار و ذكر دثار
خشوع و نیّتِ اخلاص روح اعمال است ----- عمل چُه دور شد از روح، طاعتش مشمار
ریاء و سُمْعه بود زهر در مزاج عمل ----- بیا و یك سر مو زین دو در عمل مگذار
به غیر یاد خدا هرچه در دلت گذرد ----- مرض شمار تو آن را و ناتمام عیار
اسیر كاكُل و زُلف بتان مكن خود را ----- كه روزگار شود بر تو تیره چون شب تار
زدیده تا بتوانى بگیر گوهر اشك ----- كه روز حشر بود این متاع را بازار
زكشتزار جهان قانعم به دانه اشك ----- مرا به دانه خال بتان نباشد كار
نشسته بر سر راهت اجل سِنان بر كف ----- ببر پناه به دار الامان استغفار
اگرچه در چمن دهر از كشاكش چرخ ----- چه خاك راه شدم پایكوب هر خس و خار
زمهر یك سرو گردن بلندتر گشتم ----- زدم به سر چو گل مهر حیدر كرّار
به تاج مِهْر على سر بلند گردیدم ----- زآسمان گذرد گر سرم، عجب مشمار
زذوق مهر على آمده به چرخ افلاك ----- زبهر او شده سرگرم ثابت و سیّار
محبتش نه همین واجب است بر انسان ----- شده محبت او فرض بر جِبال و بِحار
زمهر او چه عقیق یمن بود معروف ----- برند دست به دستش زگرمى بازار
على كه خواند رسول خداش، خیر بشر(606) ----- در او كسى كه شك آورد، گشت از كفّار
نماز و روزه و حج كسى نشد مقبُول ----- مگر به مهر على و ائمّه اطهار
به غیر تیغ كسش آب در گلو نكند ----- شود چه دشمن شوریده بخت او بیمار
دلى كه نیست در او مهر مرتضى، قلب است ----- شود به مهر على نقد دل تمام عیار
على است صاحب (607)بدر آنكه در میانه جیش ----- چُه ماه بَدْر بُد و دیگران نجوم صِغار
على است قاتل عمرو آن دلیر كز خونش ----- گرفت مذهب اسلام دست و پا بنگار
به نور علم على محو گشت ظلمت جهل ----- به آب تیغ على شد زمین دل گُلزار
شدى سیاه رخ منكران (608) خرق فلك ----- اگر شدى به دم تیغ او سپهر دچار
على است عرش مكانى كه بهربت شكنى ----- به دوش عرش (609) نشان نبى گرفت قرار
نمود مدح على را به «هَلْ اَتى » رَحْمن ----- چه كرد از سر اخلاص نان خود ایثار
چه داد از سر اخلاص خاتم (610) خود را ----- نهاد بر سر او تاج «اِنّما» غفّار
دلیل اگرطلبى بر امامتش یك دم ----- به چشم دل بنگر بر حدیث یوم الدّار(611)
حدیث منزله (612) را وِرْد خویشتن میساز ----- كه مى كند دل اهل نفاق را افكار
بودامام به حُكم حدیث روز غدیر ----- بدین حدیث نمایند خاص و عام اقرار
نبى چه وارد خُم گشت بر سر منبر ----- خلیفه كرد على را به گفته جبّار
نهاد بر سر او تاج والِ مَنْ والاهُ ----- گرفت از همه امّتان خود اقرار
ولیك آنكه با صحبت تهنیت كردى ----- نمود از پس اقرار خویشتن انكار
على است آنكه خدا نفس مصطفى خواندش (613) ----- جدا نكرد زهم این دو نفس را جبّار
ز اتحاد نگنجد میانشان مویى ----- میان این دو برادر كجاست جاى سه بار
على كه مظهر یَتْلُوهُ شاهِدٌ آمده است ----- به غیر او، تو كسى را امام خود مشمار
على است (614)هادى هر قوم و ثانى ثقلین (615) ----- قدم برون زطریق هدایتش مگذار
على به قول نبى هست چون سفینه نوح (616) ----- به دامنش چه زنى دست، خوف غرق مدار
بگیر دامن حیدر كه آیه تطهیر(617) ----- گواه پاكى دامان اوست بى گفتار
بود امام من آن كس كه در زمان رَسُول ----- همیشه بود امیر مهاجر و انصار
نه آن خلاف شعار آنكه حضرت نبوى ----- نمود بر سر ایشان اُسامه را سردار
بود امام من آن سرورى كه در خیبر ----- نبى نمود ثنایش به خوشترین گفتار
عَلَم (618)چه داد به دست على(علیه السلام) رسول خداى ----- شدند مضطرب از بیم ضربتش كفار
شكسته گشت زیك حمله اش عَساكر كفر ----- زتیغ او بنمودند همچو تیر فرار
به دستیارى توفیق دَرْ زخیبر كند ----- چنانچه كاه برون آورند از دیوار
درى كه بود گران بر چهل نفر افكند ----- چهل گزش به پى سر به قوّت جبّار
بود امام رسولى كه خواند در موسم ----- به امر حضرت بارى برائت بر كفار
نه آنكه حضرت جبریل بر زمین آورد ----- برات غزلش از نزد عالم الاسرار
بود خلیفه حق آنكه در تمامى عمر ----- زحق (619) جدا نشد و حقّ از او نكرد كنار
بود امام من آن آفتاب بُرج شرف ----- كه كرد از سر اعجاز ردّ شمس دوبار
سخن چه كرد به اخلاص با على خورشید ----- ربود گوى تفاخر زثابت و سیار
كسى كه گفت «سَلونى» سزد امامت را ----- نه آنكه كرد به «لَوْلا» به جهل خود اقرار
امام اهل معارف كسى تواند بود ----- كه كرد تربیتش مصطفى به دوش و كنار
همیشه كرد زعلم لَدُنّیش تعلیم ----- بدو سپرد علوم ظواهر واسرار
نمود نام على(علیه السلام) را دَرِ مدینه عِلمْ ----- كه تا غلط نكند ابلهى دراز دیوار
به شهر علم ترا حاجتى اگر باشد ----- بگیر راه درش را و كج مرو زینهار
بُود امام مرا بس على و اولادش ----- مرا به این و به آن نیست غیر لعنت كار
مرا به سر نبود جز هواى خاك نجف ----- به مصر و شام و صفاهان مرا نباشد كار
شدم به یارى حق سالها مقیم نجف ----- كه شاید شود آن خاك پاك قبر و مزار
ولیك عاقبت از جور دشمنان كردم ----- از آن زمین مقدس به اضطرار فرار
به حق جاه محمّد(صلى الله علیه و آله) به آبروى على(علیه السلام) ----- مرا رسان به نجف اى اِله جنّت و نار
اگرچه جمع بود خاطرم به مهر عَلى(علیه السلام) ----- اگر به هند بمیرم و گر به ملك تتار
هر آن كسى كه به مهر على بود معروف ----- یقین كنند از او، منكر و نكیر فرار
كسى كه چشم شفاعت زمرتضى دارد ----- به گوش او نرسد غیر مژده ازغفّار
زبهر دشمن حیدر بود بناى جحیم ----- به دوستان على(علیه السلام) دوزخش نباشد كار
گر اتّفاق به مهر على(علیه السلام) نمودندى ----- نمى نمود خدا خلق بهر مردم نار
چه حصر كردن فضل على(علیه السلام) میسر نیست ----- سخن بس است دگر كن به عجز خود اقرار
كسى كه دم زند از فضل بى نهایت او ----- چه مُرغكى است كه از بحر تَر كند منقار
حدیث فضل على(علیه السلام) را تمام نتوان كرد ----- اگر مداد(620) شود اَبْحُر و قلم اشجار
گمان مكن كه در این گفتگو بود اغراق ----- چنین به ما خبر آمد ز احمد مختار(صلى الله علیه و آله)