فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[سبقت حضرت على(علیه السلام) در ایمان ]

وجه نهم: آنكه آن حضرت اسبق ناس بود در ایمان به خدا و رسول؛ چنانچه عامّه و خاصّه به این فضیلت معترفند و دشمنان او انكار او نمى توانند نمود؛ چنانكه خود امیرالمؤمنین(علیه السلام) این منقبت را در بالاى منبر اظهار فرمود و احدى انكار آن نكرد.(555)
از جناب سلمان روایت شده كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرمود:
اَوَّلُكُمْ وُرُوداً عَلَىَّ الْحوضَ وَاَوَّلُكُمْ اِسْلاماً عَلِىُّ بْنُ ابى طالب.(556)
و نیز آن حضرت به فاطمه(علیها السلام) ، فرمود: زَوَّجْتُكِ اَقْدَمَهُمْ اِسلاماً وَاَكثْرَهُمْ عِلْماً.(557) و اَنَس گفته كه برانگیخت حق تعالى پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را در روز دوشنبه و اسلام آورد على(علیه السلام) در روز سه شنبه.(558)
و خزیمة بن ثابت انصارى در این باب گفته:
مآ كُنْتُ اَحْسِبُ هذَا الاَمْرَ مُنْصَرِفاً ----- عَنْ هاشِمٍ ثُمَّ مِنْها عَنْ اَبى حَسَنٍ
اَلَیْسَ اَوَّل مَنْ صَلّى بِقِبْلَتِهِمْ ----- وَاَعْرِفُ النّاسِ بِالآثارِ وَالسُّنَنِ
وَ آخِرُ النّاسِ عَهْداً بِالنَّبِىِّ وَمَنْ ----- جِبْرِیلُ عَوْنٌ لَهُ فِى الْغُسْلِ وَالْكَفَنِ (559)
شیخ مفید(رضى الله عنه) روایت كرده از یحیى بن عفیف كه پدرم با من گفت: روزى در مكّه با عبّاس بن عبدالمطّلب نشسته بودم كه جوانى داخل مسجد الحرام شد و نظر به سوى آسمان افكند و آن هنگام وقت زوال بود پس رو به كعبه نمود و به نماز ایستاد، در این هنگام كودكى را دیدم كه آمد در طرف راست او به نماز ایستاد و از پس آن زنى آمد و در عقب ایشان ایستاد، پس آن جوان به ركوع رفت و آن كودك و زن نیز ركوع كردند، پس آن جوان سر از ركوع برداشت و به سجده رفت آن دو نفر نیز متابعت كردند، من شگفت ماندم و به عبّاس گفتم: امر این سه تن امرى عظیم است! عبّاس گفت: بلى، آیا مى دانى ایشان كیستند؟ این جوان محمّد بن عبداللَّه بن عبدالمطّلب فرزند برادر من است و آن كودك على بن ابى طالب فرزند برادر دیگر من است و آن زن خدیجه دختر خُوَیْلد است، همانا بدانكه فرزند برادرم محمّد بن عبداللَّه مرا خبر داد كه او را خدائى است پروردگار آسمانها و زمین است و امر كرده است او را به این دینى كه بر طریق او مى رود، و به خدا قسم كه بر روى زمین غیر از این سه تن كسى بر دین او نیست.(560)

[فصاحت حضرت على(علیه السلام) ]

وجه دهم: آنكه آن حضرت افصح فصحاء بود و این مطلب به مرتبه اى واضح است كه مُعاویه اذعان به آن نموده چنانچه گفته: واللَّه كه راه فصاحت و بلاغت را بر قریش كسى غیر على نگشوده و قانون سخن را كسى غیر او تعلیم ننموده.(561) و بلغاء گفته اند در وصف كلام آن جناب كه دوَن كَلامِ الْخالقِ و فوقَ كَلامِ الْمَخْلُوق (562) و كتاب «نهج البلاغه» اَقْوى شاهدى است در این باب و خدا و رسول داند اندازه فصاحت و دقائق حكمت كلمات آن حضرت را و هیچ كس آرزو نكرده است و در خاطرى نگذشته است كه مانند خُطَب و كلمات آن حضرت تلفیق كند و اگر بعضى از علماى سنّت و جماعت خطبه شقشقیة را از خُطَب آن حضرت نشمردند و منسوب به سید رضى جامع نهج البلاغه كردند مطلبى دقیق در این باب ملحوظ نظر داشته اند والاّ بر اهل ادب و خبره پوشیده نیست سخافت قول ایشان؛ چه علماى اخبار ذكر كرده اند كه پیش از ولادت سید رضى(رضى الله عنه) این خطبه را در كتب سالفه یافتند. و شیخ مفید كه ولادتش بیست و یك سال قبل از سید رضى(رضى الله عنه) واقع شده این خطبه را در كتاب «ارشاد» نقل كرده و فرموده كه جماعتى از اهل نقل به طُرُق مختلفه از ابن عباس روایت كرده اند كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) این خطبه را در رَحْبَه انشاء فرمود و من نیز در خدمت آن حضرت حاضر بودم.(563) و ابن ابى الحدید و فصحاى عرب و علماى ادب متفقند كه سید رضى(رضى الله عنه) و غیر او ابداً به امثال این كلمات تَفَوُّه نتوانند كرد.(564)

[معجزات حضرت على(علیه السلام) ]

وجه یازدهم: معجزات باهرات آن جناب است:
بدان كه معجزه آن است كه بر دست بشرى امرى ظاهر گردد كه از حدّ بشر بیرون باشد و مردمان از آوردن به مثل آن عاجز باشند لكن واجب نمى كند كه از صاحب معجزه همواره معجزه اش آشكار باشد و هر وقت كه صاحب معجزه دیدار گردد معجزه او نیز دیده شود بلكه صاحب معجزه چون از درِ تَحَدّى بیرون شدى یا مدّعى از وى معجزه طلبیدى اجابت فرمودى و امرى به خارق عادت ظاهر نمودى. امّا بسیارى از معجزات امیرالمؤمنین(علیه السلام) همواره ملازم آن حضرت بود و دوست و دشمن نظاره مى كرد و هیچ كس را نیروى انكار آن نبوده و آنها زیاده از آن است كه نقل شود؛ از جمله شجاعت و قوّت آن حضرت است كه به اتّفاق دوست و دشمن كَرّار غیر فَرّار و غالب كلّ غالب است. و این مطلب بر ناظر غزوات آن حضرت مانند بدر و اُحُد و جنگهاى بصره و صِفّین و دیگر حُروب آن حضرت واضح و ظاهر است و در لیلةُ الهَریر(565) زیاده از پانصد كس و به قولى نُهصد كس را با شمشیر بكشت و به هر ضربتى تكبیر گفت و معلوم است كه شمشیر آن حضرت بر درع آهن و «خُودِ» فولاد فرود مى آمد و تیغ آن جناب آهن و فولاد مى درید و مرد مى كشت، آیا هیچ كس این را تواند یا در خور تمناى این مقام تواند بود؟ و امیرالمؤمنین(علیه السلام) در این غزوات اظهار خرق عادت و معجزات نخواست بنماید بلكه این شجاعت و قوّت ملازم قالب بشریّت آن حضرت بود.
ابن شهر آشوب قضایاى بسیار در باب قوّت آن حضرت نقل نموده مانند دریدن آن حضرت قماط(566) را در حال طفولیّت و كشتن او مارى را به فشار دادن گردن او را به دست خود در اوان صِغَر كه در مهد جاى داشت، و مادر او را حیدره نامید و اثر انگشت آن حضرت در اسطوانه در كوفه و مشهد، [اثر] كف او در تكریت و موصول و غیره و اثر شمشیر او در صخره جبل ثور در مكّه و اَثَر نیزه او در كوهى از جبال بادیه و در سنگى در نزد قلعه خیبر معروف بوده است. و حكایت قوّت آن حضرت در باب قطب رحى (567) و طوق كردن آن را در گردن خالدبن الولید و فشار دادن آن جناب خالد را به انگشت سبابه و وسطى به نحوى كه خالد نزدیك به هلاكت رسید و صیحه منكره كشید و در جامه خویش پلیدى كرد بر همه كس معلوم است و برداشتن آن جناب سنگى عظیم را از روى چشمه آب در راه صِفّین و چند ذراع بسیار او را دور افكندن در حالتى كه جماعت بسیار از قلع (568)آن عاجز بودند و حكایت قَلْع باب خیبر و قتل مرحب اَشْهَر است از آنكه ذكر شود و ما در تاریخ احوال حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) به آن اشاره كردیم.
ابن شهر آشوب فرموده چیزى كه حاصلش این است كه از عجایب و معجزات امیرالمؤمنین(علیه السلام) آن است كه آن حضرت در سالیان دراز كه در خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) جهاد همى كرد و در ایّام خلافت خود كه با ناكثین و قاسطین و مارقین جنگهاى سخت همى كرد هرگز هزیمت نگشت و او را هرگز جراحتى منكر نرسید و هرگز با مبارزى قتال نداد الاّ آنكه بر وى ظفر جست و هرگز قِرْنى از وى نجات نیافت و در تحت هیچ رایت قتال نداد الاّ آنكه دشمنان را مغلوب و ذلیل ساخت و هرگز از انبوه لشكر خوفناك نگشت و همواره به جانب ایشان هَرْوَله كنان رفت؛ چنانكه روایت شده كه در یوم خندق به آهنگ عَمْروبن عبدود چهل ذراع جستن كرد و این از عادت خارج است و دیگر قطع كردن او پاهاى عمرو را با آن ثیاب و سلاح كه عمرو پوشیده بود، و دیگر دو نیمه كردن مرحب جهود را از فرق تا به قدم با آنكه همه تن او محفوف در آهن و فولاد بود(569) الخ.
دیگر فصاحت و بلاغت آن حضرت است كه به اتفاق فُصَحاى عرب و علماى ادب كلام آن جناب فوق كلام مخلوق و تحت كلام خالق است؛ چنانكه به این مطلب اشاره شد.
دیگر علم و حكمت آن حضرت است كه اندازه او را جز خدا و رسول كسى نداند و شرح كردن آن نتواند؛ چنانكه به برخى از آن اشاره شد؛ پس كسى كه بى معلّمى و مدرّسى به صورت ظاهر در مَعارج علم و حكمت چنان عُروج كند كه هیچ آفریده تمنّاى آن مقام نتواند كرد، معجزه آشكار باشد.
دیگر جود و سخاوت آن حضرت است كه هر چه به دست كرد بذل كرد و با فاطمه و حَسَنَیْن(علیهم السلام) سه شب رُوزه با روزه پیوستند و طعام خویش را به مسكین و یتیم و اسیر دادند و در ركوع انگشترى قیمتى انفاق كرد و حق تعالى در شأن او و اهل بیت او سوره «هَلْ اَتى» و آیه اِنَّما نازل فرمود و گذشت كه آن حضرت به رشح جبین و كدّ یمین هزار بنده آزاد فرمود.
و دیگر عبادت و زهد آن حضرت است كه به اتّفاق علماى خبر هیچ كس آن عبادت نتوانست كرد و در تمامى عمر به نان جوین قناعت فرمود و از نمك و سركه خورشى افزونتر نخواست و با آن قوت آن قوّت داشت كه به برخى از آن اشارت نمودیم و این نیز معجزه باشد؛ زیرا كه از حدّ بشر بیرون است. و از این سان است عفو و علم و رحمت او و شدّت و نقمت او و شرف او و تواضع او كه تعبیر از او مى شود به «جمع بین الاضداد» و «تألیف بین الاَشْتات» و این نیز از خوارق عادات و فضائل شریفه آن حضرت باشد؛ چنانكه سیّد رضى رضى اللَّه عنه در افتتاح «نهج البلاغه» به این مطلب اشاره كرده و فرموده: اگر كسى تأمّل و تدبر كند در خُطَب و كلمات آن حضرت و از ذهن خود خارج كند كه این كلمات از آن مشرع فصاحت است كه عظیم القدر و نافذ الامر و مالك الرّقاب بوده شكّ نخواهد كرد كه صاحب این كلمات باید شخصى باشد كه غیر از زهد و عبادت حظّ و شغل دیگر نداشته باشد و باید كسى باشد كه در گوشه خانه خود غنوده یا در سر كوهى اعتزال نموده باشد كه غیر از خود كسى دیگر ندیده باشد و ابداً تصوّر نخواهد كرد و یقین نخواهد نمود كه این كلمات از مثل آن حضرت كسى باشد كه با شمشیر برهنه در دریاى حَرْب غوطه خورده و تن هاى اَبْطال را بى سر نموده و شجاعان روزگار را به خاك هلاك افكنده و پیوسته از شمشیرش خون مى چكیده و با این حال زاهِدُ الزُّهاد و بَدَلُ الاَبْدال بوده و این از فضایل عجیبه و خصایص لطیفه آن جناب است كه مابین صفتهاى متضادّه جمع فرموده انتهى.(570)
وَلَنعمَ ما قالَ الصَّفِىّ الحلّى فى مدح امیرالمؤمنین(علیه السلام) :
جُمِعَتْ فى صِفاتِكَ الاَضْدادُ ----- فَلِهذا عَزَّتْ لَكَ الاَنْدادُ
زاهِدٌ حاكِمٌ حَلیمٌ شُجاعٌ ----- فاتِكٌ ناسِكٌ فَقیرٌ جَوادٌ
شِیَمٌ ما جُمِعْنَ فى بَشَرٍ قَطُّ ----- وَلا حازَ مِثْلَهُنَّ الْعِبادُ
خُلُقٌ یُحْجِلُ النَّسیمَ مِنَ ----- اللُّطْفِ وَبَاْسٌ یَدوبُ مِنْهُ الْجَمادُ
وبالجمله؛ آن حضرت در جمیع صفات از همه مخلوقات جز پسر عمّش برترى دارد لاجرم وجود مباركش اندر آفرینش محیط ممكنات و بزرگترین معجزات است و هیچ كس را مجال انكار آن نیست بِاَبى اَنْتَ وَاُمّى یا آیَةَ اللَّهِ الْعُظْمى وَالنَّبَأ الْعَظیمَ. امّا معجزاتى كه گاهى از آن حضرت ظاهر شده زیاده از حَدّ و عَدّ است و این احقر در این مختصر به طور اجمال اشاره به مختصرى از آن مى نمایم كه فهرستى باشد از براى اهل تمیزّ و اطّلاع.
از جمله معجزات آن حضرت، معجزات متعلّقه به انقیاد حیوانات و جنّیان است آن جناب را؛ چنانچه این مطلب ظاهر است از حدیث شیر و جُوَیْرِیَة ابْنِ مُسْهِرْ(571) و مخاطبه فرمودن آن جناب با ثعبان بر منبر كوفه (572) و تكلّم كردن مرغان و گرگ و جرّى با آن حضرت و سلام دادن ماهیان فرات آن جناب را به امارت مؤمنان (573) و برداشتن غراب كفش آن حضرت را و افتادن مارى از آن (574) و قضیّه مرد آذربایجانى و شتر سركش او(575) و حكایت مرد یهودى و مفقود شدن مالهاى او و آوردن جنّیان آنها را به امر امیرمؤمنان (576) و كیفیت بیعت گرفتن آن جناب از جنّها به وادى عقیق و غیره.(577)
دیگر معجزات آن حضرت است تعلّق به جمادات و نباتات مانند رَدّ شَمْس براى آن حضرت در زمان رسول خدا(صلى الله علیه و آله) و بعد از ممات آن حضرت در ارض بابل و بعضى در جواز ردّ شمس كتابى نوشته اند و ردّ شمس را در مواضِع عدیده براى آن حضرت نگاشته اند.(578) و دیگر تكلّم كردن شمس است با آن جناب در مواضع متعدّده و دیگر حكم آن حضرت به سكون زمین هنگامى كه زلزله حادث شد در زمین مدینه زمان ابوبكر و از جنبش باز نمى ایستاد و به حكم آن جناب قرار گرفت و دیگر تنطّق كردن حِصى در دست حق پرستش و دیگر حاضر شدن آن حضرت به طىّ الارض در نزد جنازه سلمان در مدائن و تجهیز او نمودن و تحریك آن حضرت ابوهریره را به طىّ الارض و رسانیدن او را به خانه خویش هنگامى كه شكایت كرد به آن حضرت كثرت شوق خویش را به دیدن اهل و اولاد خود.(579)
دیگر حدیث بساط است كه سیر دادن آن جناب باشد جمعى از اصحاب را در هوا و بردن ایشان را به نزد كهف اصحاب كهف و سلام كردن اصحاب بر اصحاب كهف و جواب ندادن ایشان جز امیرالمؤمنین(علیه السلام) را و تكلّم نمودن ایشان با آن حضرت و دیگر طلا كردن آن جناب كلوخى را براى وام خواه (580) و حكم كردن او به عدم سقوط جِدارى كه مُشْرِف بر انهدام بود و آن حضرت در پاى آن نشسته بود و دیگر نرم شدن آهن زره در دست او چنانچه خالد گفته كه دیدم آن جناب حلقه هاى درع خود را با دست خویش اصلاح مى فرمود و به من فرمود كه اى خالد، خداوند به سبب ما و به بركت ما آهن را در دست داوُد نرم ساخت. و دیگر شهادت نخلهاى مدینه به فضلیت آن جناب و پسر عمّ و برادرش رسول خدا(صلى الله علیه و آله) و فرمودن پیغمبر(صلى الله علیه و آله) به آن حضرت كه یا على! نخل مدینه را «صیحانى» نام گذار، كه فضیلت من و تو را آشكار كردند. و دیگر سبز شدن درخت امرودى به معجزه آن حضرت و اژدها شدن كمان به امر آن حضرت و از این قبیل زیاده از آن است كه اِحْصاء شود و سلام كردن شَجَر و مدر به آن جناب در اراضى یمن و كم شدن فرات هنگام طغیان آن به امر آن حضرت.(581)
و دیگر معجزات آن حضرت است متعلّق به مَرضى و مَوْتى مانند ملتئم شدن دست مقطوع هشام بن عدىّ همدانى در حرب صفّین و ملتئم فرمودن او دست مقطوع آن مرد سیاهى كه از محبّان آن جناب بود و به امر آن حضرت قطع شده بود هنگامى كه سرقت كرده بود. و دیگر سخن گفتن جمجمه یعنى كلّه پوسیده با آن حضرت در اراضى بابل و در آن و موضع مسجدى بنا كردند(582) و الحال آن موضع در نزدیكى مسجد ردّ شمس در نواحى حلّه معروف است.(583) و در «تحیّة الزّائر» و «هدیّه» به مسجد ردّ شمس و جمجمه اشارتى به شرح رفته (584) و دیگر حكایت زنده كردن آن سام بن نوح را و زنده گردانیدن اصحاب كهف را در حدیث بساط چنانكه به آن اشارت شد.
و از حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) منقول است كه وقتى رسول خدا(صلى الله علیه و آله) مریض شد امیرالمؤمنین(علیه السلام) جماعتى از انصار را در مسجد دیدار كرد و فرمود: دوست دارید كه حاضر خدمت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) شوید؟ گفتند: بلى، پس ایشان را بر در سراى آن حضرت آورد و اجازه خواسته حاضر مجلس ساخت و خود بر بالین حضرت مصطفى(صلى الله علیه و آله) در نزد سر آن بزرگوار نشست و دست مبارك بر سینه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) گذاشت و فرمود: اُمَّ مِلدَمٍ! اُخْرُجى عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ. و تب را فرمود كه بیرون شو، در زمان تب از بدن پیغمبر(صلى الله علیه و آله) بیرون شد و آن حضرت برخاست و نشست و فرمود: اى پسر ابوطالب! خداوند چندان ترا خصال خیر عطاء فرمود كه تب از تو هزیمت مى كند. وَلَنِعْمَ ما قیلَ: (قائل مَقْصُوره عَبْدى است).
مَنْ زالَتِ الْحُمّى عَنِ الطُهْرِبِهِ ----- مَنْ رُدَّتِ الشَّمْسُ لَهُ بَعْدَ الِعِشا
مَنْ عَبَّرَ الْجَیْشَ عَنِ الْمآءِ وَلَمْ ----- یُخْشَ عَلَیْهِ بَلَلٌ وَلانَدى (585)
و نیز ابن شهر آشوب(رضى الله عنه) روایت كرده است از عبدالواحد بن زید كه گفت: در خانه كعبه مشغول به طواف بودم دخترى را دیدم كه براى خواهر خود سوگند یاد كرد به امیرالمؤمنین(علیه السلام) به این كلمات:
لاوَحَقِّ الْمُنْتَجَبِ بِالْوَصِیَّةِ، الْحاكِمِ بِالسَّوِیَّةِ، الْعادِلِ فىِ الْقَضِیَّةِ، الْعالى الْبَیِّنَةِ زَوْج فاطِمَةِ الْمَرْضِیَّةِ ما كانَ كذَا.
من در تعجّب شدم كه دختر به این كودكى چگونه امیرالمؤمنین(علیه السلام) را به این كلمات مدح مى كند، از او پرسیدم كه آیا على(علیه السلام) را مى شناسى كه بدین تمجید او را یاد مى كنى؟ گفت: چگونه نشناسم كسى را كه پدرم در جنگ صِفّین در یارى او كشته گشت و از پس آن كه ما یتیم گشتیم آن حضرت روزى به خانه ما درآمد و به مادرم فرمود: چون است حال تو اى مادر یتیمان؟ مادرم عرض كرد: به خیر است؛ پس مرا و خواهرم را كه اینك حاضر است به نزد آن حضرت حاضر ساخت و مرض آبله چشم مرا نابینا ساخته بود چون نگاهش به من افتاد آهى كشید و این دو شعر را قرائت فرمود:
ما اِنْ تَاَوَّهْتُ مِنْ شَىْ ءٍ رُزِئْتُ بِهِ ----- كَما تَاَوَّهْتُ لِلاَطفالِ فیِ الصِّغَرِ
قَدْ ماتَ والِدُهُم مَنْ كانَ یَكْفِلُهُمْ ----- فیِ النّآئباتِ وَفیِ الاَسْفارِ وَالحَضَرِ
آنگاه دست مبارك بر صورت من كشید، در زمان به بركت دست معجز نماى آن حضرت چشم من بینا شد چنانكه در شب تاریك شتر رمیده را از مسافت بعیده دیدار مى كنم.(586)
دیگر معجزات آن حضرت است در تعذیب و هلاكت جماعتى كه به خصومت و دشمنى آن حضرت قیام نمودند مانند هلاكت مردى كه سبّ آن حضرت مى نمود به زیر پاى شتر و كور شدن ابوعبداللّه المحّدث كه منكر فضل آن حضرت بود و به صورت سگ شدن خطیب دمشقى و به صورت خنزیز شدن دیگرى و سیاه شدن روى مرد دیگر و بیرون آمدن گاوى از شطّ و كشتن خطیب بدگو را در واسط و فشردن آن حضرت گلوى بدگوئى را در خواب و قطران شدن بول مرد بدگوئى و هلاك جمع بسیارى در خواب كه آن حضرت را ناسزا مى گفتند مانند احمد بن حمدون موصلى و مذبوح شدن همسایه محمّد بن عَبّاد بصراوى و غیر ایشان از جماعت دیگر كه در دنیا چاشنى عذاب الهى را چشیدند به جهت آنكه آن حضرت را سَبّ مى كردند. و كور شدن مردى كه تكذیب آن حضرت مى نمود و تعذیب حارث بن نعمان فِهْرى (587) كه از قبولى مولائیت جناب امیر(علیه السلام) سرتافت و كراهت شدید از آن ظاهر نمود. و احقر قضیّه آن را از ثَعْلَبى و سائر ائمّه سنّیّه در «فیض قدیر» نقل نمودم و عقد اعتراضات ابن تیمیّه حرّانى را بر این حدیث شریف مبتور و خرافات او را هباءً منثور نمودم.
و دیگر از معجزات آن حضرت است كه بعد از شهادت آن بزرگوار و جمله اى از آنها از قبر شریفش ظاهر شده.
و دیگر از معجزات آن حضرت اِخبار آن حضرت است از اَخبار غیب كه بعد از این به جمله اى از آنها اشارت خواهد شد ان شاء اللَّه تعالى.
وبالجمله؛ معجزات آن حضرت واضح و روشن است كه هیچ كس را مجال انكار آن نیست، یا اباالحَسَن! یا امیرالمؤمنین! بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى، توئى آن كس كه دشمنانت پیوسته سعى مى كردند در خاموش كردن نور فضایل تو و دوستانت را یارائى ذكر مناقب نبود و به جهت ترس و تقیّه كتمان فضل تو مى نمودند و با این حال این قدر از معجزات و فضائل جنابت بر مردم ظاهر شد كه شرق و غرب عالم را فرا گرفت و دوست و دشمن به ذكر مدائح و مناقب رطب اللسان و عذب البیان گشتند. عَرَبیّه:
شَهِدَ الاَنامُ بِفَضْلِهِ حَتَّى الْعِدى ----- وَالْفَضْلُ ما شَهِدَتْ بِهِ الاَعْداءُ
ابن شهر آشوب نقل كرده كه اعرابیّه را در مسجد كوفه دیدند كه مى گفت: اى آن كسى كه مشهورى در آسمانها و مشهورى در زمینها و مشهورى در دنیا و مشهورى در آخرت، سلاطین جور و جبابره زمان همّت بر آن گماشتند كه نور ترا خاموش كنند خدا نخواست و روشنى آن را زیادتر گردانید. گفتند: از این كلمات چه كس را قصد كرده اى؟ گفت: امیرالمؤمنین(علیه السلام) را، این بگفت و از دیده ها غایب گشت.(588)
به روایات مستفیضه از شَعْبى روایت شده كه مى گفت پیوسته مى شنیدم كه خُطباى بنى امیّه بر منابر سَبّ امیرالمؤمنین(علیه السلام) مى كردند و از براى آن حضرت بد مى گفتند با این حال، گویا كسى بازوى آن جناب را گرفته به آسمان بالا مى برد و رفعت و رتبت او را ظاهر مى نمود. و نیز مى شنیدیم كه پیوسته مدائح و مناقب اسلاف و گذشتگان خویش را مى نمودند و چنان مى نمود كه مردارى را بر مردم مى نمودند و جیفه اى را ظاهر مى كردند، یعنى هرچه مدح و خوبى گذشتگان خود مى كردند بدى و عفونت آنها بیشتر ظاهر مى شد و این نیز خرق عادت و معجزه آشكار است و اگرنه با این حال، باید فضیلتى از آن جناب ظاهر نشود و نور او خاموش شود بلكه بَدَل مناقب مثالب موضوعه منتشر شود نه آنكه فضائل و مناقب او شرق و غرب عالم را مملو كند و جمهور مردم و كافّه ناس از دوست و دشمن قهراً مدح او را گویند:«یُریدوُنَ اَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِاَفْواهِهِمْ وَیَاْبَى اللَّهُ اِلاّ اَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ.»(589)
از این سان است كثرت نسل و ذَرارى و اولادهاى آن جناب كه پیوسته خلفاى جور و دشمنان و جبابره زمان همّت بر آن گماشتند كه ایشان را از بیخ بركنند و نام و نشانى از ایشان باقى نگذارند و چه بسیار از علویّین را شهید كردند و به انواع سختیها ایشان را عذاب نمودند بعضى را به تیغ و شمشیر و برخى را به جوع و عطش كشتند و كثیرى را زنده در بین اسطوانه و جِدار و تحت اَبْنِیَه نهادند و بسیارى را در حبس و نكال مسجون نمودند(590)و قلیلى كه از دست ایشان جستند از ترس جان از بلاد خویش غربت و دورى اختیار كردند و در مواضع نائیه و بیابان قفر دور از آبادانى و عمران متفرق شدند و مردم نیز از ترس جان خویش و به جهت تقرّب نزد جبابره زمان از ایشان دورى كردند و با این حال، بحمدللَّه تعالى در تمام بلاد و در هر شهر و قریه و در هر مجلس و مجمعى آن قدر مى باشند كه حصر ایشان نتوان نمود و از تمامى ذَرارى پیغمبران و اولیاء و صالحان بلكه از ذَرارى هر یك از مردمان بیشتر و فزونتر مى باشند و این نیز خرق عادت و معجزه باهره باشد.(591)