منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[حلم و عفو حضرت على(علیه السلام) ]

وجه هفتم: آنكه آن حضرت اَحْلَم مردم و عفو كننده ترین مردمان بود از كسى كه با او بدى كند و صحت این مطلب معلوم است از آنچه كرد با دشمنان خود مانند مروان ابن الحكم و عبداللَّه بن زبیر و سعید بن العاص كه در جنگ جمل برایشان مسلط شد و ایشان اسیر آن حضرت شدند، آن جناب تمامى را رها كرد و متعرّض ایشان نشد و تلافى ننمود و چون بر صاحب هودج [عایشه ] ظفر یافت به نهایت شفقت و لطف، مراعات او نمود؛ و اهل بصره شمشیر بر روى او و اولادش كشیدند و ناسزا گفتند، چون بر ایشان غلبه كرد شمشیر از ایشان برداشت و آنها را امان داد و اموال و اولادشان را نگذاشت غارت كنند. و نیز این مطلب پر ظاهر است از آنچه در جنگ صِفّین با معاویه كرد كه اوّل لشكر مُعاویه سَرِ آب را گرفته ملازمان آن حضرت را از آن منع كردند بعد از آن، آن جناب آب را از تصرّف ایشان گرفت و آنها را به صحراى بى آبى راند اصحاب آن حضرت گفتند تو هم آب را از ایشان منع فرما تا از تشنگى هلاك شوند و حاجت به جنگ و جدال نباشد، فرمودند: وَاللَّه! آنچه ایشان كردند من نمى كنم و شمشیر مُغنى است مرا از این كار و فرمان كرد تا طرفى از آب گشودند تا لشكر مُعاویه نیز آب بردارند.(551)
و جمع كثیرى از علماى سنّت در كتب خود نقل كرده اند كه یكى از ثقات اهل سنّت گفت: على بن ابى طالب(علیه السلام) را در خواب دیدم گفتم: یا امیرالمؤمنین! شما وقتى كه فتح مكّه فرمودید خانه ابوسفیان را مَأْمَن مردم نمودید و فرمودید هركه داخل خانه ابوسفیان شود بر جان خویش ایمن است، شما این نحو احسان در حق ابوسفیان فرمودید، فرزند او در عوض تلافى كرد فرزندت حسین(علیه السلام) را در كربلا شهید نمود و كرد آنچه كرد، حضرت فرمود: مگر اشعار ابن الصّیفى را در این باب نشنیدى؟ گفتم: نشنیدم، فرمود: جواب خود را از او بشنو، گفت: چون بیدار شدم مبادرت كردم به خانه ابن الصّیفى كه معروف است به «حیص و بَیص» و خواب خود را براى او نقل كردم تا خواب مرا شنید شهقه زد و سخت گریست و گفت: به خدا قسم كه این اشعارى را كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرموده من در همین شب به نظم آوردم و از دهان من هنوز بیرون نشده و براى احدى ننوشته ام پس انشاد كرد از براى من آن ابیات را:
مَلَكْنا فَكانَ الْعَفْوُمِنّا سَجِیَّةً ----- فَلَمّا مَلَكْتُمْ سالَ بِالدَّمِ اَبْطَحُ
وَحَلَّلْتُم قتْلَ الاُسارى وَطالَ ما ----- غَدَوْنا عَلَى الاَسْرى فَنَعْفُو وَنَصْفَحُ
وَحَسْبُكُم هذَا التَّفاوُتُ بَیْنَنا ----- وَكُلُّ اِنآءٍ بَالَّذی فیهِ یَرْشَحُ (552)

[حسن خلق حضرت على(علیه السلام) ]

وجه هشتم:حُسْن خُلق و شكفته روئى آن حضرت است. و این مطلب به حدّى واضح است كه دشمنانش به این عیب كردند، عمروعاص مى گفت كه او بسیار دِعابَة و خوش طبعى مى كند و عمرو این را از قول عمر برداشته كه او براى عذر اینكه خلافت را به آن حضرت تفویض نكند این را، عیب او شمرد. صَعْصَعْة بن صُوْحان و دیگران در وصف او گفتند: در میان ما كه بود مثل یكى از ما بود، به هر جانب كه او را مى خواندیم مى آمد و هرچه مى گفتیم مى شنید و هرجا كه مى گفتیم مى نشست و با این حال، چنان از آن حضرت هیبت داشتیم كه اسیر دست بسته دارد از كسى كه با شمشیر برهنه بر سرش ایستاده باشد و خواهد گردنش را بزند.(553)
و نقل شده كه روزى معاویه به قیس بن سعد، گفت: خدا رحمت كند ابوالحسن را كه بسیار خندان و شكفته و خوش طبع بود، قیس گفت: بلى چنین بود و رسول خدا(صلى الله علیه و آله) نیز با صحابه خوش طبعى مى نمود و خندان بود، اى معاویه! تو به ظاهر چنین نمودى كه او را مدح مى كنى امّا قصد ذمّ آن جناب نمودى واللَّه! آن جناب با آن شكفتگى و خندانى، هیبتش از همه كس افزون بود و آن هیبت تقوى بود كه آن سرور داشت نه مثل هیبتى كه اراذل و لِئام شام از تو دارند.(554)

[سبقت حضرت على(علیه السلام) در ایمان ]

وجه نهم: آنكه آن حضرت اسبق ناس بود در ایمان به خدا و رسول؛ چنانچه عامّه و خاصّه به این فضیلت معترفند و دشمنان او انكار او نمى توانند نمود؛ چنانكه خود امیرالمؤمنین(علیه السلام) این منقبت را در بالاى منبر اظهار فرمود و احدى انكار آن نكرد.(555)
از جناب سلمان روایت شده كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرمود:
اَوَّلُكُمْ وُرُوداً عَلَىَّ الْحوضَ وَاَوَّلُكُمْ اِسْلاماً عَلِىُّ بْنُ ابى طالب.(556)
و نیز آن حضرت به فاطمه(علیها السلام) ، فرمود: زَوَّجْتُكِ اَقْدَمَهُمْ اِسلاماً وَاَكثْرَهُمْ عِلْماً.(557) و اَنَس گفته كه برانگیخت حق تعالى پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را در روز دوشنبه و اسلام آورد على(علیه السلام) در روز سه شنبه.(558)
و خزیمة بن ثابت انصارى در این باب گفته:
مآ كُنْتُ اَحْسِبُ هذَا الاَمْرَ مُنْصَرِفاً ----- عَنْ هاشِمٍ ثُمَّ مِنْها عَنْ اَبى حَسَنٍ
اَلَیْسَ اَوَّل مَنْ صَلّى بِقِبْلَتِهِمْ ----- وَاَعْرِفُ النّاسِ بِالآثارِ وَالسُّنَنِ
وَ آخِرُ النّاسِ عَهْداً بِالنَّبِىِّ وَمَنْ ----- جِبْرِیلُ عَوْنٌ لَهُ فِى الْغُسْلِ وَالْكَفَنِ (559)
شیخ مفید(رضى الله عنه) روایت كرده از یحیى بن عفیف كه پدرم با من گفت: روزى در مكّه با عبّاس بن عبدالمطّلب نشسته بودم كه جوانى داخل مسجد الحرام شد و نظر به سوى آسمان افكند و آن هنگام وقت زوال بود پس رو به كعبه نمود و به نماز ایستاد، در این هنگام كودكى را دیدم كه آمد در طرف راست او به نماز ایستاد و از پس آن زنى آمد و در عقب ایشان ایستاد، پس آن جوان به ركوع رفت و آن كودك و زن نیز ركوع كردند، پس آن جوان سر از ركوع برداشت و به سجده رفت آن دو نفر نیز متابعت كردند، من شگفت ماندم و به عبّاس گفتم: امر این سه تن امرى عظیم است! عبّاس گفت: بلى، آیا مى دانى ایشان كیستند؟ این جوان محمّد بن عبداللَّه بن عبدالمطّلب فرزند برادر من است و آن كودك على بن ابى طالب فرزند برادر دیگر من است و آن زن خدیجه دختر خُوَیْلد است، همانا بدانكه فرزند برادرم محمّد بن عبداللَّه مرا خبر داد كه او را خدائى است پروردگار آسمانها و زمین است و امر كرده است او را به این دینى كه بر طریق او مى رود، و به خدا قسم كه بر روى زمین غیر از این سه تن كسى بر دین او نیست.(560)