منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[زهد حضرت على(علیه السلام) ]

وجه پنجم: كثرت زهد امیرالمؤمنین(علیه السلام) است و شكى نیست كه اَزْهَد مردم بعد از رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ، آن حضرت بود و تمام زاهدین روى اخلاص به او دارند و آن حضرت سید زُهّاد بود هرگز طعامى سیر نخورد و مأكول و ملبوسش از همه كس درشت تر بود. نان ریزه هاى خشك جوین را مى خورد و سَر اَنبان نان را مهر مى كرد كه مبادا فرزندانش از روى شفقت و مهربانى زیت یا روغنى به آن بیالایند و كم بود كه خورشى با نان خود ضمّ كند و اگر گاهى مى كرد نمك یا سركه بود.(546)
و در كیفیت شهادت آن حضرت بیاید كه آن حضرت در شب نوزدهم ماه رمضان كه براى افطار به خانه ام كلثوم آمد، امّ كلثوم طَبَقى از طعام نزد آن حضرت نهاد كه در آن دو قرص جوین و كاسه اى از لَبَن و قدرى نمك بود حضرت را كه نظر بر آن طعام افتاد بگریست و فرمود: اى دختر! دو نان خورش براى من در یك طَبَق حاضر كرده اى مگر نمى دانى كه من متابعت برادر و پسر عمّم رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را مى كنم تا آنكه فرمود: به خدا سوگند كه افطار نمى كنم تا یكى از این دو خورش را بردارى! پس امّ كلثوم كاسه لَبَن را برداشت و آن حضرت اندكى از نان با نمك تناول فرمود و حمد و ثناى الهى به جا آورد و به عبادت برخاست و آن حضرت در مكتوبى كه به عُثمان بن حُنَیْف نوشته چنین مرقوم فرموده كه امام شما در دنیا اكتفا كرد به دو جامه كهنه و از طعام خود به دو قرص نان، و فرموده كه اگر من مى خواستم غذاى خود را از عَسَل مُصَفّى و مغز گندم قرار دهم و جامه هاى خویش را از بافته هاى حریر و ابریشم كنم ممكن بود، لیكن هیهات كه هوى و هوس بر من غلبه كند و من طعامم چنین باشد و شاید در حجاز یا در یَمامه كسى باشد كه نان نداشته باشد و شكم سیر بر زمین نگذارد، آیا من با شكم سیر بخوابم و در اطراف من شكم هاى گرسنه باشد و قناعت كنم به همین مقدار كه مرا امیر مؤمنان گویند ولیكن فقرا را مشاركت نكنم در سختى و مكاره روزگار، خلق نكردند مرا كه پیوسته مثل حیواناتى كه همّ آنها به خوردن علف مصروف است مشغول به خوردن غذاهاى طیّب و لذیذ شوم.(547)
وبالجمله؛ اگر كسى سیر كند در خُطَب و كلمات آن حضرت به عین الیقین مى داند كثرت زهد و بى اعتنائى آن جناب به دنیا تا چه اندازه بود.
شیخ مفید روایت كرده كه آن حضرت در سفرى كه به جانب بصره كوچ فرمود به جهت دفع اصحاب جَمَل نزول اجلال فرمود در رَبَذه، حُجّاج مكّه نیز آنجا فرود آمده بودند و در نزدیكى خیمه آن حضرت جمع شده بودند تا مگر كلامى از آن حضرت استماع كنند و مطلبى از آن جناب استفاده نمایند و آن جناب در خیمه خود به جاى بود. ابن عباس به جهت آنكه حضرت را از اجتماع مردم خبر دهد و او را از خیمه بیرون آورد گفت رفتم به خدمت آن حضرت یافتم او را كه كفش خود را پینه مى زند و وصله مى دوزد، گفتم كه احتیاج ما با آنكه اصلاح امر ما كنى بیشتر است از آنكه این كفش پاره را پینه بدوزى، حضرت مرا پاسخ نداد تا از اصلاح كفش خود فارغ شد، آنگاه آن كفش را گذاشت پهلوى آن یكتاى دیگرش و مرا فرمود كه این جفت كفش مرا قیمت كن؛ من گفتم: قیمتى ندارد، یعنى از كثرت اِنْدراس و كهنگى دیگر قابل قیمت نیست و بهائى ندارد. فرمود: با این همه چند ارزش دارد؟ گفتم: درهمى یا پاره درهمى، فرمود: به خدا سوگند كه این یك جفت كفش در نزد من بهتر و محبوبتر است از امارت و خلافت شما مگر اینكه توانم اقامه و احقاق حقى كنم یا باطلى را دفع فرمایم. الخ.(548)
و از جمله كلمات آن حضرت است كه به سوى ابن عباس مكتوب فرموده كه الحقّ سزاوار است به آب طلا نوشته شود:
اَمّا بَعْدُ، فَاِنَّ الْمَرْءَ قَدْ یَسُرُّهُ دَرْكُ مالَمْ یَكُنْ لِیَفُوتَهُ وَیَسُوئُهُ فَوْتُ مالَمْ یَكُنْ لِیُدْرِكَهُ فَلْیَكُنْ سُروُرُكَ بِمانِلْتَ مِنْ آخِرَتِكَ وَلْیَكُنْ اَسَفُكَ عَلى مافاتَك مِنْها وَما نِلْتَ مِنْ دُنْیاكَ فَلا تُكْثِرْ بِهِ فَرَحاً وَمافاتَكَ مِنْها فَلا تَأْسَ عَلَیْهِ جَزَعاً وَلْیَكُنْ هَمُّكَ فیما بَعْدَ الْمَوْتِ؛(549)
یعنى همانا مردم را گاهى مسرور و خشنود مى سازد یافتن چیزى كه از او فوت نخواهد شد و در قضاى خدا تقدیر یافته كه به او برسد و اندوهناك و بدحال مى كند او را نیافتن چیزى كه نمى تواند او را درك كند و نباید كه آن را بیابد؛ چه هم به حكم خدا ادراك آن از براى او مُحال باشد پس باید كه سرور و خوشحالى تو در آن چیزى باشد كه از آخرت به دست كنى و غصه و غم تو بر آن چیزى باشد كه از فوائد آخرت از دست تو بیرون رود، لاجرم بدانچه از منافع و فوائد دنیویه به دست آورى زیاده خوشحال مباش و به فراهم آمدن اموال دنیا فرحان مشو و چون دنیا با تو پشت كند غمگین و در جزع مباش و اهتمام تو در كارى باید كه بعد از مرگ به كار آید.
ابن عباس پس از آنكه این مكتوب را قرائت كرد گفت كه من بعد از كلمات رسول خدا(صلى الله علیه و آله) از هیچ كلامى نفع نبردم مثل آنچه از این كلمات نفع بردم! وبالجمله؛مطالعه این كلمات از براى زهد در دنیا هر عاقلى را كافى و وافى است.

[عبادت حضرت على(علیه السلام) ]

وجه ششم: آنكه حضرت اَعْبَد مردم و سیّد عابدین و مصباح مُتَهَجّدین بود، نمازش از همه كس بیشتر و روزه اش فزونتر بود، بندگان خدا از آن جناب نماز شب و ملازمت در اقامت نوافل را آموختند و شمع یقین را در راه دین از مشعل او افروختند، پیشانى نورانیش از كثرت سجود پینه كرده بود و محافظت آن بزرگوار بر اداى نوافل به حدّى بود كه نقل شده در لیلة الهریر در جنگ صِفّین بین الصَّفَّیْن نطعى برایش گسترده بودند و بر آن نماز مى كرد و تیر از راست و چپ او مى گذشت و بر زمین مى آمد و ابداً آن حضرت را در ساحت وجودش تزلزلى نبود و به نماز خود مشغول بود و وقتى تیرى به پاى مباركش فرو رفته بود خواستند آن را بیرون آورند به طریقى كه درد آن بر آن جناب اثر نكند صبر كردند تا مشغول نماز شد آنگاه بیرون آوردند؛ چه آن وقت توجّه كلّى آن جناب به جانب حق تعالى بود و ابداً به غیر او التفاتى نداشت و به صحّت پیوسته كه آن جناب در هر شب هزار ركعت نماز مى گزارد و گاه گاهى از خوف و خشیت الهى آن حضرت را غشى طارى مى شد و حضرت على بن الحُسَین(علیه السلام) با آن كثرت عبادت و نماز كه او را ذوالثَّفِنات و زین العابدین مى گویند فرموده:
وَمَنْ یَقْدِرُ عَلى عِبادَةِ عَلىِّ بْنِ ابى طالب(علیه السلام) ؟!
یعنى كه را توانائى است بر عبادت على بن ابى طالب (علیه السلام) و چه كسى قدرت دارد كه مثل على(علیه السلام) عبادت خدا كند؟!(550)

[حلم و عفو حضرت على(علیه السلام) ]

وجه هفتم: آنكه آن حضرت اَحْلَم مردم و عفو كننده ترین مردمان بود از كسى كه با او بدى كند و صحت این مطلب معلوم است از آنچه كرد با دشمنان خود مانند مروان ابن الحكم و عبداللَّه بن زبیر و سعید بن العاص كه در جنگ جمل برایشان مسلط شد و ایشان اسیر آن حضرت شدند، آن جناب تمامى را رها كرد و متعرّض ایشان نشد و تلافى ننمود و چون بر صاحب هودج [عایشه ] ظفر یافت به نهایت شفقت و لطف، مراعات او نمود؛ و اهل بصره شمشیر بر روى او و اولادش كشیدند و ناسزا گفتند، چون بر ایشان غلبه كرد شمشیر از ایشان برداشت و آنها را امان داد و اموال و اولادشان را نگذاشت غارت كنند. و نیز این مطلب پر ظاهر است از آنچه در جنگ صِفّین با معاویه كرد كه اوّل لشكر مُعاویه سَرِ آب را گرفته ملازمان آن حضرت را از آن منع كردند بعد از آن، آن جناب آب را از تصرّف ایشان گرفت و آنها را به صحراى بى آبى راند اصحاب آن حضرت گفتند تو هم آب را از ایشان منع فرما تا از تشنگى هلاك شوند و حاجت به جنگ و جدال نباشد، فرمودند: وَاللَّه! آنچه ایشان كردند من نمى كنم و شمشیر مُغنى است مرا از این كار و فرمان كرد تا طرفى از آب گشودند تا لشكر مُعاویه نیز آب بردارند.(551)
و جمع كثیرى از علماى سنّت در كتب خود نقل كرده اند كه یكى از ثقات اهل سنّت گفت: على بن ابى طالب(علیه السلام) را در خواب دیدم گفتم: یا امیرالمؤمنین! شما وقتى كه فتح مكّه فرمودید خانه ابوسفیان را مَأْمَن مردم نمودید و فرمودید هركه داخل خانه ابوسفیان شود بر جان خویش ایمن است، شما این نحو احسان در حق ابوسفیان فرمودید، فرزند او در عوض تلافى كرد فرزندت حسین(علیه السلام) را در كربلا شهید نمود و كرد آنچه كرد، حضرت فرمود: مگر اشعار ابن الصّیفى را در این باب نشنیدى؟ گفتم: نشنیدم، فرمود: جواب خود را از او بشنو، گفت: چون بیدار شدم مبادرت كردم به خانه ابن الصّیفى كه معروف است به «حیص و بَیص» و خواب خود را براى او نقل كردم تا خواب مرا شنید شهقه زد و سخت گریست و گفت: به خدا قسم كه این اشعارى را كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرموده من در همین شب به نظم آوردم و از دهان من هنوز بیرون نشده و براى احدى ننوشته ام پس انشاد كرد از براى من آن ابیات را:
مَلَكْنا فَكانَ الْعَفْوُمِنّا سَجِیَّةً ----- فَلَمّا مَلَكْتُمْ سالَ بِالدَّمِ اَبْطَحُ
وَحَلَّلْتُم قتْلَ الاُسارى وَطالَ ما ----- غَدَوْنا عَلَى الاَسْرى فَنَعْفُو وَنَصْفَحُ
وَحَسْبُكُم هذَا التَّفاوُتُ بَیْنَنا ----- وَكُلُّ اِنآءٍ بَالَّذی فیهِ یَرْشَحُ (552)