منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[شرح حال مالك بن نُوَیْره ]

شانزدهم مالِكِ بْنِ نُوَیْرَة الحنفى الیربوعى از ارداف ملوك و شجاعان روزگار و فُصحاى شیرین گفتار و صحابه سیّد مختار و مخلصان صاحب ذوالفقار بوده. قاضى نوراللَّه در «مجالس» شطرى از احوال خیر مآل او و شهادت یافتن او به سبب محبّت اهل بیت در دست خالد بن ولید ذكر كرده و هم در احوال او گفته از برآء بن عازب روایت كرده اند كه گفت در اثناى آنكه حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) با اصحاب خود نشسته بودند رؤساى بنى تمیم كه یكى از ایشان مالك بن نُوَیْره بود درآمدند و بعد از اداى خدمت گفت: یا رسول اللَّه! عَلِّمْنِى الایمانَ فَقالَ لَهُ رَسُولُ اللَّه(صلى الله علیه و آله) : الإیمانُ اَنْ تَشْهَدَ اَنْ لااِلهَ اِلاَّ اللَّهُ وَاَنّی رَسُولُ اللَّهِ وَتُّصَلِّىَ الْخَمْسَ وَتَصُومَ شَهْرَ رَمَضانَ وَتُؤَدِّىَ الزَّكوةَ وَتَحُجَّ الْبَیْتَ وَتُوالى وَصِیّى هذا. وَاَشارَ اِلى عَلِىّ بْنِ ابى طالب(علیه السلام) .
؛ یعنى مالك به حضرت رسالت گفت: مرا طریق ایمان بیاموز، آن حضرت فرمود: ایمان آن است كه گواهى دهى به آنكه لا اِلهَ اِلاَّ اللَّه و به آنكه من رسول خدایم و نماز پنجگانه بگزارى و روزه ماه رمضان بدارى و به اداى زكات و حجّ خانه خداى رو آورى و این را كه بعد از من وصِىّ من خواهد بود دوست دارى و اشاره به على بن ابى طالب(علیه السلام) كرد، و دیگر آنكه خون ناحق نریزى و از دزدى و خیانت بپرهیزى و از خوردن مال یتیم و شُرْب خَمْر بگریزى و ایمان به احكام شریعت من بیاورى و حلال مرا حلال و حرام مرا حرام دانى و حقگذارى ضعیف و قوى و صغیر و كبیر به جا آرى. آنگاه شرایع اسلام و احكام آن را بر او شمرد تا یاد گرفت. آنگاه مالك برخاست و از غایت نشاط دامن كشان مى رفت و با خود مى گفت: تَعَلَّمْتُ الایمانَ وَرَبِّ الْكَعْبَةِ؛ یعنى به خداى كعبه كه احكام دین آموختم و چون از نظر حضرت رسالت (صلى الله علیه و آله) دور شد آن حضرت فرمودند كه:
«مَنْ اَحَبَّ اَنْ یَنْظُرَ اِلى رَجُلٍ مِنْ اَهْلِ الجَنَّةِ فَلْیَنْظُرْ اِلى هذا الرّجُلِ»
دو نفر از حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) دستورى طلبیده از عقب او رفتند و آن بشارت به وى رسانیدند و از او التماس نمودند كه چون حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) ترا از اهل جنّت شمرده مى خواهیم كه جهت ما طلب مغفرت كنى، مالك گفت: لا غَفَرَ اللَّهُ لكُما؛خداى تعاى شما را نیامرزد كه حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) كه صاحب شفاعت است مى گذارید و از من درخواست مى كنید كه جهت شما استغفار كنم!؟ پس آن دو نفر مُكَدَّر بازگشتند چون حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) را نظر بر روى ایشان افتاد گفت كه فِى الْحَقِّ مَبْغضَةٌ؛ یعنى شنیدن سخن حق گاه است كه آدمى را خشمناك و مُكَدَّر سازد. و آخر چون حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) وفات یافت مالك به مدینه آمد و تفحّص نمود كه قائم مقام حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) كیست؟ در یكى از روزهاى جمعه دید كه ابوبكر بر منبر رفته و از براى مردم خطبه مى خواند، مالك بى طاقت شد با ابوبكر گفت كه تو همان برادر تیمى ما نیستى؟ گفت: بلى، مالك گفت: چه كار پیش آمد آن وصّى حضرت(صلى الله علیه و آله) را كه مرا به ولایت او مأمور ساخته بود؟ مردم گفتند: اى اعرابى! بسیار است كه كارى از پس كارى حادث مى شود. مالك گفت: واللَّه! هیچ كارى حادث نشده بلكه شما خیانت كرده اید در كار خدا و رسول خدا(صلى الله علیه و آله) بعد از آن متوجه ابوبكر شد و گفت: كیست كه ترا بر این منبر بالا برده و حال آنكه وصّى پیغمبر نشسته است، ابوبكر به حاضران گفت كه این اعرابى بَوالٌ عَلى عَقِبیه را از مسجد رسول(صلى الله علیه و آله) بیرون كنید. پس قُنْفُذ و خالد بن ولید برخاستند و مالك را پى گردنى زده از مسجد بیرون كردند. مالك بر اشتر خود سوار شد صلوات بر حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) فرستاد و بعد از صلوات این ابیات بر زبان راند:
اَطَعْنا رَسُولَ اللَّهِ ما كانَ بَیْنَنا ----- فَیا قَوْمِ ما شَاْنی وَشَاْنِ اَبى بَكْرٍ
اِذا ماتَ بَكْرٌ قامَ بَكْرٌ مَقامَهُ ----- فَتِلْكَ وَبَیْتِ اللَّهِ قاصِمَةُ الظَّهْرِ(474)
مؤلف گوید: كه شیعه و سنى نقل كرده اند كه خالد بن ولید، مالك را بى تقصیر بكشت و سر او را دیك پایه نمود و در همان شب كه او را به قتل رسانید با زوجه اش همبستر شد و طایفه مالك را بكشت و زنان ایشان را اسیر كرده به مدینه آوردند و ایشان را اهل «رِدَّه» نامیدند.(475)

باب دوّم :در تاریخ حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام

در بیان تاریخ ولادت و وفات سیّدة النّساء و مخدومه ملائكة السَّماء، شفیعه روز جزاء حضرت فاطمه زهراء(علیها السلام) است
در آن سه فصل است:

فصل اوّل :در بیان ولادت با سعادت حضرت فاطمه(علیهاالسلام)

شیخ طوسى در «مصباح» و اكثر عُلما ذكر كرده اند كه ولادت آن حضرت در روز بیستم ماه جُمادى الآخره بوده و گفته اند كه در روز جمعه سال دوّم از بعثت بوده و بعضى سال پنجم از بعثت گفته اند(476)و علامه مجلسى(رضى الله عنه) در «حیاة القلوب» فرموده كه صاحب «عُدَدْ» روایت كرده است كه پنج سال بعد از بعثت حضرت رسالت پناه(صلى الله علیه و آله) حضرت فاطمه(علیها السلام) از خدیجه متولد شد و كیفیّت حمل خدیجه به آن حضرت چنان بود كه روزى حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در ابطح نشسته بود با امیرالمؤمنین(علیه السلام) و عمار بن یاسر و منذر بن ضحضاح و حمزه و عباس و ابوبكر و عمر، ناگاه جبرئیل نازل شد با صورت اصلى خود و بالهاى خود را گشود تا مشرق و مغرب را پر كرد و ندا كرد آن حضرت را كه اى محمد(صلى الله علیه و آله) خداوند على اعلا ترا سلام مى رساند و امر مى نماید كه چهل شبانه روز از خدیجه دورى اختیار كنى؛ پس آن حضرت چهل روز به خانه خدیجه نرفت و روزها روزه مى داشت و شبها تا صباح عبادت مى كرد و عمار را به سوى خدیجه فرستاد و گفت: او را بگو كه اى خدیجه نیامدن من به سوى تو از كراهت و عداوت نیست ولیكن پروردگار من چنین امر كرده است كه تقدیرات خود را جارى سازد و گمان مبر در حق خود جز نیكى و به درستى كه حق تعالى به تو مباهات مى كند هر روز چند مرتبه با ملائكه خود و باید هر شب در خانه خود را ببندى و در رختخواب خود بخوابى و من در خانه فاطمه بنت اسد مى باشم تا مدّت وعده الهى منقضى گردد. و خدیجه هر روز چند نوبت از مفارقت آن حضرت مى گریست و چون چهل روز تمام شد جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و گفت: اى محمد (صلى الله علیه و آله) خداوند على اعلا ترا سلام مى رساند كه مهیّا شو براى تحفه و كرامت من، پس ناگاه میكائیل نازل شد و طبقى آورد كه دستمال از سندس بهشت بر روى آن پوشیده بودند و در پیش آن حضرت گذاشت و گفت: پروردگار تو مى فرماید كه امشب بر این طعام افطار كن و حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) گفت كه هر شب چون هنگام افطار آن حضرت مى شد مرا امر مى كرد كه در را مى گشودم كه هركه خواهد بیاید و با آن حضرت افطار نماید، در این شب مرا فرمود كه بر دَرِ خانه بنشین و مگذار كسى داخل شود كه این طعام بر غیر من حرام است؛ پس چون اراده افطار نمود طبق را گشود و در میان آن طبق از میوه هاى بهشت یك خوشه خرما و یك خوشه انگور بود و جامى از آب بهشت، پس از آن میوه ها تناول فرمود كه سیر شد و از آن آب آشامید تا سیراب شد و جبرئیل از ابریق بهشت آب بر دست مباركش مى ریخت و میكائیل دستش را مى شست و اسرافیل دستش را از دستمال بهشت پاك مى كرد و طعام باقیمانده با ظرفها به آسمان بالا رفت. و چون حضرت برخاست كه مشغول نماز شود جبرئیل گفت كه در این وقت نماز ترا جایز نیست (معلوم است كه مراد نمازهاى نافله و مستحبّى است نه نماز فریضه چه دأب نبى و امام بر آن است كه نماز را مقدم بر افطار مى دارند) باید كه الحال به منزل خدیجه روى و با او مضاجعت نمائى كه حق تعالى مى خواهد كه در این شب از نسل تو ذریه اى طیّبه خلق نماید.
پس آن حضرت متوجّه خانه خدیجه شد و خدیجه گفت كه من با تنهائى الفت گرفته بودم و چون شب مى شد درها را مى بستم و پرده ها را مى آویختم و نماز خود را مى كردم و در جامه خواب خود مى خوابیدم و چراغ را خاموش مى كردم در این شب در میان خواب بودم كه صداى دَرِ خانه را شنیدم، پرسیدم كه كیست در را مى كوبد كه به غیر محمد(صلى الله علیه و آله) دیگرى را روا نیست كوبیدن آن؟ آن حضرت فرمود: اى خدیجه! باز كن در را كه منم محمد(صلى الله علیه و آله) چون صداى فرح افزاى آن حضرت را شنیدم از جا جستم و در را گشودم و پیوسته عادت آن حضرت آن بود كه چون اراده خوابیدن مى نمود آب مى طلبید و وضوء تجدید مى كرد و دو ركعت نماز به جا مى آورد و داخل رختخواب مى شد و در این شب مبارك سحر هیچ یك از اینها نكرد و تا داخل شد دست مرا گرفت و به رختخواب برد و چون از مضاجعت برخاست من نور فاطمه را در شكم خود یافتم.(477)