فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[شرح حال عمّار]

چهاردهم عَمّار بْن یاسِر الْعَنسى (بالنّون) حلیف بنى مخزوم مُكَنّى به ابى یَقْظان از بزرگان اصحاب رسول خدا(صلى الله علیه و آله) و از اَصْفیاء اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) و از معذّبین فى اللَّه و از مهاجرین به حبشه و از نمازگزارندگان به دو قبله و حاضر شدگان در بدر و مَشاهد دیگر است. و آن جناب و پدرش یاسر و مادرش سُمیَّه و برادرش عبداللَّه در مبدء اسلام، اسلام آوردند و مشركین قریش ایشان را عذابهاى سخت نمودند، حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) بر ایشان مى گذشت ایشان را تسلّى مى داد و امر به شكیبائى مى نمود و مى فرمود: صَبْراً یا آل یاسِر فَاِنَّ مَوْعِدَكُمْ الْجَنَّةُ(462) و مى گفت: خدایا! بیامرز آل یاسر را و آمرزیده اى.
«ابن عبدالبرّ» روایت كرده كه كفّار قریش یاسر و سمیّه و پسران ایشان عمّار و عبداللَّه را با بلال و خَبّاب و صُهَیْب مى گرفتند و ایشان را زره هاى آهنین بر تن مى كردند و به صحراى مكّه در آفتاب، ایشان را نگاه مى داشتند به نحوى كه حرارت آفتاب و آهن بدن ایشان را مى پخت و دماغشان را به جوش مى آورد طاقتشان تمام مى شد با ایشان مى گفتند اگر آسودگى مى خواهید كفر بگوئید و سَبّ نَبىّ نمائید، ایشان لاعلاج تقیّهً اظهار كردند. آن وقت قوم ایشان آمدند و بساطهائى از پوست آوردند كه در آن آب بود ایشان را در میان آن آبها افكندند و چهار جانب آنها را گرفتند و به منزل بردند.
فقیر گوید: كه قوم یاسر و عمّار ظاهراً بنى مخزومند؛ چه آنكه یاسر قحطانى و از عنس بن مذحج است و با دو برادر خود حارث و مالك به جهت طلب برادر دیگر خود از یمن به مكّه آمدند، یاسر در مكّه بماند و دو برادرش برگشتند به یمن و یاسر حلیف ابوحُذیفة بن المغیرة المخزومى گردید و سمیّه كنیز او را تزویج كرد و عمّار متولّد شد ابوحذیفه او را آزاد كرد لاجَرَم ولاء عمّار براى بنى مخزوم شد و به جهت همین حلف و ولاء بود كه چون عثمان، عمّار را بزد تا فتق پیدا كرد و ضلعش شكست بنى مخزوم اجتماع كردند و گفتند: واللَّه اگر عمّار بمیرد ما احدى را به مقابل او نخواهیم كشت مگر عثمان را!(463)

[شهادت سمیه رحمة اللَّه علیها]

وبالجمله؛ كفّار قریش یاسر و سمیّه را هر دو را شهید كردند و این فضیلت از براى عمّار است كه خودش و پدر و مادرش در راه اسلام شهید شدند. و سمیّه مادر عمّار از زنهاى خَیْرات و فاضلات بود و صدمات بسیار در اسلام كشید آخرالأمر ابوجهل او را شتم و سَبّ بسیار نمود و حربه بر او زد و او را شقّه نمود و او اوّل زنى است كه در اسلام شهید شده.
وَ فى الْخَبَر اَنَّهُ قالَ عَمّارُ لِلنَّبِىِّ(صلى الله علیه و آله) : یا رَسُولَ اللَّهِ! بَلَغَ الْعَذابُ مِنْ اُمّی كُلَّ مَبْلَغٍ فَقالَ صَبْراً یا اَبّا الْیَقْظانِ اَللّهُمَّ لاتُعَذِّبْ اَحَداً مِنْ آلِ یاسِرٍ بِالنّار(464)
و امّا عمّار؛ نقل است كه مشركین قریش او را در آتش افكندند رسول اكرم(صلى الله علیه و آله) فرمود: یا نارُ كونی بَرْداً وَسَلاماً عَلى عَمّار كَما كُنْتِ بَرداً وَسَلاماً عَلى اِبْراهیمَ.(465)
آتش او را آسیب نكرد. و حمل كردن عمّار در وقت بناء مسجد نبوى(صلى الله علیه و آله) دو برابر دیگران احجار را و رجز او و گفتگوى او با عثمان و فرمایش رسول خدا(صلى الله علیه و آله) در جلالت شأن او مشهور است و از «صحیح بخارى» نقل است كه عمّار دو برابر دیگران حمل اَحْجار مى نمود تا یكى از براى خود و یكى در ازاى پیغمبر(صلى الله علیه و آله) باشد؛ آن حضرت گرد از سر و روى او مى سترد و مى فرمود:
وَیْح عَمّار تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْباغِیَة یَدْعُوهُمْ اِلَى الْجَنَّةِ وَیَدْعُونَهُ اِلَى النَّارِ.(466)
و هم روایت است كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) در حق او فرموده:
عَمّارٌ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَمّار حَیْثُ كانَ عَمّار جَلَدة بَیْنَ عَیْنى وَاَنْفى تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الباغِیَة.(467) و نیز فرمود كه عمّار از سر تا پاى او مملو از ایمان است.(468)
وبالجمله؛ عمّار در نهم صفر سنه 37 به سن نود در صِفّین شهید شد رضوان اللَّه علیه و در «مجالس المؤمنین» است كه حضرت امیر(علیه السلام) به نفس نفیس بر عمّار نماز كرد و به دست مبارك خود او را دفن نمودو مدّت عمرعمّاریاسر نودویك سال بود.(469)
و بعضى از مورّخین آورده اند كه عمار یاسر(رضى الله عنه) در آن روزى كه به سعادت شهادت فائز شد روى سوى آسمان كرد و گفت: اى بار خداى! اگر من دانم كه رضاى تو در آن است كه خود را در آب فرات انداخته غرقه گردانم چنین كنم و نوبتى دیگر گفت كه اگر من دانم كه رضاى تو در آن است كه من شمشیر بر شكم خود نهاده زور كنم تا از پشت من بیرون رود چنین كنم و بار دیگر فرمود كه اى بار خداى! من هیچ كارى نمى دانم كه بر رضاى تو اقرب باشد از محاربه با این گروه و چون از این دعا و مناجات فارغ شد با یاران خویش گفت كه ما در خدمت رسول(صلى الله علیه و آله) سه نوبت با این عَلَمها كه در لشكر معاویه اند با مخالفین و مشركین حرب كرده ایم و این زمان با اصحاب این رایات حرب مى باید كرد و بر شما مخفى و پوشیده نماند كه من امروز كشته خواهم شد و من چون از این عالم فانى رو به سراى جاودانى نهم كار من حواله به لطف ربّانى كنید و خاطر جمع دارید كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) مقتداى ما است، فرداى قیامت از جهت اَخیار با اَشرار خصومت خواهد كرد. و چون عمّار از گفتن امثال این كلمات فارغ گشت تازیانه بر اسب خود زد و در میدان آمده قتال آغاز نهاد و على التّعاقب و التّوالى حمله ها مى كرد و رجزها مى گفت تا جماعتى از تیره دلان شام به گرد او درآمدند و شخصى مُكَنّى به اَبى العادیه زخمى بر تهیگاه وى زد و از آن زخم بى تاب و توان شد و به صف خویش مراجعت نمود و آب طلب داشت غلام او «رشد» نام قَدَحى شیر پیش او آورد، چون عمّار نظر در آن قدح كرد فرمود: صَدَقَ رَسُول اللَّه(صلى الله علیه و آله) و از حقیقت این سخن استفسار نمودند، جواب فرمود كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) مرا اخبار نموده كه آخر چیزى كه از دنیا روزى تو باشد شیر خواهد شد؛ آنگاه قدح شیر را بر دست گرفته بیاشامید و جان شیرین نثار جانان كرده به عالم بقا خرامید و امیرالمؤمنین(علیه السلام) بر این حال اطلاع یافته بر بالین عمار آمد و سر او را به زانوى مبارك نهاده فرمود:
اَلا اَیُّهَا الْمَوْتُ الَّذی هُوَ قاصِدی ----- اَرِحْنى فَقَدْ اَفْنَیْتَ كُلَّ خَلیلٍ
اَراكَ بَصیراً بِالَّذینَ اُحِبُّهُمْ ----- كَانَّكَ تَنْحُو نَحْوَهُمْ بِدَلیلٍ
پس زبان به كلمه اِنا للَّه و اِنا اِلَیْه راجِعُونَ گشوده فرمود هركه از وفات عمّار دلتنگ نشود او را از مسلمانى نصیب نباشد خداى تعالى بر عمّار رحمت كند در آن ساعت كه او را از بدو نیك سؤال كنند، هرگاه كه در خدمت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) سه كس دیده ام چهارم ایشان عمار بوده و اگر چهار كس دیده ام عمّار پنجم ایشان بوده، نه یك بار عمار را بهشت واجب شد بلكه بارها استحقاق آن پیدا كرده جَنّات عَدْن او را مُهَیّا و مُهَنّا باد كه او را بكشتند و حق با او بود و او با حق بود؛ چنانكه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) در شأن او فرموده: یَدُورُ مَعَ عَمّارٍ حَیْثُ دارَ و بعد از آن على(علیه السلام) فرمود كشنده عمّار و دشنام دهنده و رباینده سلاح او به آتش دوزخ معذب خواهد شد. آنگاه قدم مبارك پیش نهاد بر عمّار نماز گزارد و به دست همایون خویش او را در خاك نهاد. رَحْمَةُ اللَّهِ وَرِضْوانُه عَلَیْه وَطُوبى لَهُ و حُسْنُ مآب.
خوش دمى كز بهر یار مهربان میرد كسى ----- چون بباید مُردبارى این چنین میرد كسى
چون شهید عشق را در كوى خود جا مى دهند ----- جاى آن دارد كه بهر آن زمین میرد كسى (470)

[شرح حال قیس بن عاصم ]

پانزدهم قیس بْن عاصِم الْمِنْقَرىّ در سال نهم با وَفْد بنى تَمیم به خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) اسلام آورد حضرت فرمود: هذا سَیِّدُ اَهْلِ الْوَبَر.(471) و او مردى عاقل و حلیم بود؛ چندان كه احنف بن قیس معروف به كثرت حلم، حلم را از او آموخته؛ چنانكه در تاریخ است كه وقتى از احنف پرسیدند كه از خود حلیم تر كسى یافته اى؟ گفت: آرى من این حلم را از قیس بْن عاصم منقرى آموخته ام. یك روز به نزد او آمدم او با مردى سخن مى گفت ناگاه چند تن از مردم بَرادَر او را با دست بسته آوردند و گفتند هم اكنون پسرت را مقتول ساخت او را بسته آوردیم، قیس این بشنید و قطع سخن خویش نكرد آنگاه كه سخنش تمام گشت پسر دیگرش را طلبید و گفت: قُمْ یا بُنَىَّ اِلى عَمِّكَ فَاَطْلِقْهُ وَاِلى اَخیكَ فَاَدْفِنْهُ؛ یعنى برخیز اى پسرك من، دست عمویت را بگشا و برادرت را به خاك سپار! آنگاه فرمود: مادر مقتول را صد شتر عطا كن باشد كه حزن او اندك شود این بگفت و از طرف اَیمَن به سوى اَیْسَر تكیه زد و بگفت:
اِنّی امْرؤْ لایَعْتَری خُلْقی ----- دَنَسٌ یُفَنِّدُهُ ولا أَفِنُ (472)
و این قیس همان است كه با جماعتى از بنى تمیم خدمت حضرت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) رسیدند و از آن حضرت موعظه نافعه خواستند آن حضرت ایشان را موعظه فرمود به كلمات خود، از جمله فرمود: اى قیس! چاره اى نیست از براى تو از قرینى كه دفن شود با تو و او زنده است و دفن مى شوى تو با او و تو مرده اى پس او اگر «كریم» باشد گرامى خواهد داشت ترا و اگر او «لئیم» باشد واخواهد گذاشت ترا و به داد تو نرسد و محشور نخواهى شد مگر با او و مبعوث نشوى مگر با او و سؤال كرده نخواهى شد مگر از او؛ پس قرار مده آن را مگر عمل صالح؛ زیرا كه اگر صالح باشد اُنس خواهى گرفت با او و اگر فاسد باشد وحشت نخواهى نمود مگر از او و او عمل تو است. قیس عرض كرد: یا نبى اللَّه! دوست داشتم كه این موعظه به نظم آورده شود تا ما افتخار كنیم به آن بر هر كه نزدیك ما است از عرب و هم آن را ذخیره خود مى كردیم. آن جناب فرستاد حَسّان بن ثابت شاعر را حاضر كنند كه به نظم آورد آن را؛ صَلْصال بن دَلْهَمِسْ حاضر بود و به نظم درآورد آن را پیش از آنكه حَسّان بیاید، و گفت:
تَخَیَّرْ خلیطاً مِنْ فِعالِكَ اِنَّما ----- قَرینُ الْفَتى فِی الْقَبْر ما كانَ یَفْعَلُ
ولابُدَّ قَبْلَ الْمَوْتِ مِنْ اَنْ تُعِدَّهُ ----- لِیَوْمٍ یُنادِى المَرْءُفیهِ فَیُقْبِلُ
فَاِنْ كُنْتَ مَشْغُولاً بِشَى ءٍ فلا تَكُنْ ----- بِغَیْرِ الَّذی یَرْضى بِهِ اللَّهُ تَشْغَلُ
فَلَنْ یَصْحُبَ الاِنْسانَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهِ ----- وَمِنْ قَبْلِهِ اِلاَّ الَّذی كانَ یَعْمَلُ
اَلا اِنَّمَا الإنسانُ ضَیْفٌ لاَهْلِهِ ----- یُقیمُ قَلیلاً بَیْنَهُمْ ثُمَّ یَرْحَلُ (473)