منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[شرح حال زید بن حارثه ]

دهم زید بن حارثة بن شُراحیل الكَلْبى، و او همان است كه در زمان جاهلیت اسیر شد حكیم بن حزام او را در بازار عُكاظ از نواحى مكّه بخرید از براى خدیجه آورد؛ خدیجه- رضى الله عنها او را به رسول خدا(صلى الله علیه و آله) بخشید. حارثه چون این بدانست خدمت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) آمد و خواست تا فدیه دهد و پسر خود را برهاند، حضرت فرمود: او را بخوانید و مختار كنید در آمدن با شما یا ماندن به نزد من؛ زید گفت: هیچ كس را بر محمّد(صلى الله علیه و آله) اختیار نكنم! حارثه گفت: اى فرزند! بندگى را بر آزادگى اختیار مى نمائى و پدر را مهجور مى گذارى؟ گفت: من از آن حضرت آن دیده ام كه ابداً كسى را بر آن حضرت اختیار نخواهم كرد. چون حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) این سخن از زید شنید او را به حجر مكّه آورد و حضّار را فرمود: اى جماعت! گواه باشید كه زید فرزند من است، ارث از من مى برد و من ارث از او مى برم. چون حارثه این بدید از غم فرزند آسوده گشت و مراجعت كرد. از آن وقت مردم او را زید بن محمد(صلى الله علیه و آله) نام كردند. این بود تا خداوند اسلام را آشكار نمود و این آیه مباركه فرود شد: «ما جَعَلَ اَدْعِیآءَكُمْ اَبْنآءَكُمْ..».(447)
چون حكم برسید فى قَوْلِهِ تعالى: «اُدْعُوهُمْ لابائهِمْ» كه فرزند خوانده را به اسم پدرش بخوانند، این هنگام زید بن حارثه خواندند و دیگر زید بن محمّد(صلى الله علیه و آله) نگفتند(448) و آیه شریفه «ما كانَ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ»(449) نیز اشاره به همین مطلب است نه آنكه مراد آن باشد كه پدر حسن و حسین نیست؛ چه آنها پسران رسول خدا(صلى الله علیه و آله) مى باشند به حكم «اَبْنآئَنا»(450) در آیه مباهله و غیره. و زید، كُنْیَه اش ابواُسامه است به نام پسرش اُسامه و شهادتش در مؤته واقع شد در همان جائى كه جعفر بن ابى طالب(علیه السلام) شهید گشته.(451)

[شرح حال سَعْد بن عُباده ]

یازدهم سَعْد بْن عُبادَة بْن دُلَیْم بْن حارِثَةِ الْخَزْرَجى الأنصارى، سیّد انصار و كریم روزگار و نقیب رسول مختار(صلى الله علیه و آله) بوده؛ در عقبه و بدر حاضر شده و در روز فتح مكّه رایت مبارك حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) به دست او بوده و او مردى بزرگ بوده وجودى به كمال داشت و پسرش قیس و پدر و جدّش نیز «جواد» بودند و در اطعام مهمان و واردین خوددارى نمى فرمودند؛ چنانچه در زمان دُلیم جدّش منادى ندا درمى داد هر روز در اطراف دارضیافت او «مَنْ اَرادَ الشَّحْمَ وَاللَّحْمَ فَلْیَأْتِ دارَ دُلَیْم». بعد از دُلَیْم، پسرش عُباده نیز به همین طریق بود و از پس او سعد نیز بدین قانون مى رفت و قیس بن سعد از پدران بهتر بود. و دُلَیْم و عُباده هر سال ده نفر شتر از براى صنم منات هدیه مى كردند و به مكّه مى فرستادند و چون نوبت به سعد و قیس رسید كه مسلمانى داشتند آن شتران را همه سال به كعبه مى فرستادند. و وارد شده كه وقتى ثابت بن قیس با رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ، گفت: یا رسول اللَّه! قبیله معد در جاهلیّت پیشوایان جوانمردان ما بودند، حضرت فرمود:
النّاسُ مَعادِنُ كَمَعادِنِ الذَّهَبِ وَالفِضَّةِ خِیارُهُمْ فِى الْجاهِلِیَّةِ خِیارُهُمْ فِى الاِسْلامِ اِذا فَقَهُوا.
و سعد چندان غیور بود كه غیر از دختر باكره تزویج نكرد و هر زنى كه طلاق گفت كسى جرئت تزویج او نكرد.(452)
بالجمله؛ این سعد همان است كه در روز سقیفه او را آورده بودند در حالتى كه مریض بود و خوابانیده بودند و خَزْرَجیان مى خواستند با او بیعت كنند و مردم را نیز به بیعت او مى خواندند لكن بیعت از براى ابوبكر شد و چون مردم جمع شدند كه با ابوبكر بیعت كنند بیم مى رفت كه سعد در زیر قدم طریق عدم سپارد، لاجَرَم فریاد برداشت كه اى مردم مرا كشتید! عُمر گفت: اُقْتُلُوا سَعْداً قَتَلَهُ اللَّهُ؛ بكشید او را كه خدایش بكشد. قیس بن سعد كه چنین دید برجست و ریش عمر را بگرفت و بگفت: اى پسر صَهّاك حبشیّه و اى ترسنده گریزنده در میدان و شیر شرزه امن و امان! اگر یك موى سَعد بن عُباده جنبش كند از این بیهوده گوئى یك دندان در دهان تو به جاى نماند از بس دهانت با مشت بكوبند.(453) و سعد بن عباده به سخن آمد و گفتا: اى پسر صَهّاك! اگر مرا نیروى حركت بود در كیفر این جسارت كه ترا رفت هرآینه تو و ابوبكر در بازار مدینه از من نعره شیرى مى شنیدید كه با اصحاب خود از مدینه بیرون مى شدید و شما را ملحق مى كردم به جماعتى كه در میان ایشان بودید ذلیل و ناكس تر مردم به شمار مى شدید. آنگاه گفت: یا آلَ خَرْزَج احْمِلُونى مِنْ مَكانِ الْفِتْنَةِ. او را به سراى خویش حمل كردند و بعد هم هرچه خواستند كه از وى بیعت بگیرند بیعت نكرد و گفت: سوگند به خداى كه هرگز با شما بیعت نكنم تا هرچه تیر در تیركش دارم بر شما بیندازم و سنان نیزه ام را از خون شما خضاب كنم و تا شمشیر در دستم است بر شما شمشیر زنم و با اهل بیت و عشیره ام با شما مقاتلت كنم و به خدا سوگند كه اگر تمام جن و انس با شما جمع شوند من با شما دو عاصى بیعت نكنم تا خداى خود را ملاقات كنم. و آخر الأمر بیعت نكرد تا در زمان عمر از مدینه به شام رفت و او را قبیله بسیار در حوالى دمشق بود هر هفته در دهى پیش خویشان خود مى بود در یك وقتى از دهى به دهى دیگر مى رفت از باغى كه در رهگذر او بود او را تیر زدند و به قتل رسانیدند و نسبت دادند قتل او را به جنّ و اززبان جنّ ساختند:
قَدْ قَتَلْنا سَیّدَ الخَزْرَج سَعْدَ بْنَ عُبادَه ----- فَرَمَیْناهُ بِسَهْمَیْن فَلَمْ نَخْطَ فُؤادَهُ (454)

[شرح حال ابودُجانه ]

دوازدهم اَبُودُجانه (455) اسمش سِماك بن خَرَشَة بن لَوْذان است و از بزرگان صحابه و شجاعان نامى و صاحب حِرْز معروف است و او همان است كه در جنگ یمامه حاضر بود و چون سپاه مُسَیْلمه كذّاب در حدیقة الرّحمن كه به حدیقة الموت نام نهاده شد پناه بردند و در باغ را استوار بستند، ابودُجانه كه دل شیر و جگر نهنگ داشت مسلمانان را گفت كه مرا در میان سپرى برنشانید و سر نیزه ها را بر اطراف سپر محكم دارید آنگاه مرا بلند كنید و بدان سوى باغ اندازید. مسلمانان چنین كردند پس ابودجانه به باغ جستن كرد و چون شیر بخروشید و شمشیر بكشید و همى از سپاه مسیلمه بكشت. بَراءِ بن مالك از مسلمانان داخل باغ شد و دَرِ باغ را گشود تا مسلمانان داخل باغ شدند ولكن ابودُجانه و بَراء هر دو در آنجا كشته شدند وبه قولى ابُودُجانه زنده بودچندانكه درصِفّین ملازم ركاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) گشت.(456)
شیخ مفید در «ارشاد» فرمود: روایت كرده مفضّل بن عمر از حضرت صادق(علیه السلام) كه فرمود: بیرون مى آید با قائم(علیه السلام) از ظَهْر كوفه بیست و هفت مرد تا آنكه فرموده و سلمان و ابوذر و ابودُجانه انصارى و مقداد و مالك اشتر پس مى باشند ایشان در نزد آن حضرت از انصار و حُكّام.(457)