فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[شرح حال ابوذر غفارى ]

دوم اَبُوذَر(رضى الله عنه) است، اسم آن جناب جُندب بن جُناده (398) از قبیله بَنى غِفار است و آن جناب یكى از اركان اربعه و سوم كس و به قولى چهارم یا پنجم كس است كه اسلام آورد(399) و بعد از مسلمانى به اراضى خود شد و در جنگ بَدْر و اُحُد و خَنْدق حاضر نبود آنگاه به خدمت حضرت رسول خداى(صلى الله علیه و آله) شتافت و ملازمت خدمت داشت و مكانت او در نزد رسول خداى(صلى الله علیه و آله) زیاده از آن است كه ذكر شود و حضرت در حق او فراوان فرمایش كرده و او را «صِدّیقُ امّت»(400) و «شبیه عیسى بن مریم»(401) در زهد گرفته و در حق او حدیث مشهور «ما اَظَلَّتِ الخَضْراء الخ» فرموده.(402)
علامه مجلسى در «عین الحیاة» فرموده كه آنچه از اخبار خاصّه و عامّه مستفاد مى شود آن است كه بعد از رتبه معصومین(علیهم السلام) در میان صحابه كسى به جلالت قدر و رفعت شأن سلمان فارسى و ابوذر و مقداد نبود و از بعضى اخبار ظاهر مى شود كه سلمان بر او ترجیح دارد و او بر مقداد.(403)
و فرموده از حضرت امام موسى كاظم(علیه السلام) مروى است كه در روز قیامت منادى از جانب ربّ العزّة ندا كند كه كجایند حوارى و مخلصان محمّد بن عبداللَّه كه بر طریقه آن حضرت مستقیم بودند و پیمان آن حضرت را نشكستند؟ پس برخیزد سلمان و ابوذر و مقداد.(404) و مروى است از حضرت صادق(علیه السلام) كه حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرمود كه خدا مرا امر كرده است به دوستى چهار كس از صحابه، گفتند: یا رسول اللَّه كیستند آن جماعت؟ فرمود كه علىّ بن ابى طالب و مقداد و سلمان و ابوذر.(405) و به اسانید بسیار در كتب سنى و شیعه مروى است كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) فرمود كه آسمان سایه نكرده بر كسى و زمین برنداشته كسى را كه راستگوتر از ابوذر باشد.(406)
و ابن عبدالبرّ كه از اعاظم علماى اهل سنت است در كتاب «استیعاب» از حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) روایت كرده است كه فرمود: ابوذر در میان امّت من به زهد عیسى بن مریم است. و به روایت دیگر شبیه عیسى بن مریم است در زهد.(407) و ایضاً روایت نموده است ك حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرمودند كه ابوذر علمى چند ضبط كرد كه مردمان از حمل آن عاجز بودند و گرهى بر آن زد كه هیچ از آن بیرون نیامد.(408)
ابن بابویه(رضى الله عنه) به سند معتبر از حضرت صادق(علیه السلام) روایت كرده است كه روزى ابوذر(رضى الله عنه) بر حضرت رسالت پناه(صلى الله علیه و آله) گذشت، جبرئیل به صورت دحیه كلبى در خدمت آن حضرت به خلوت نشسته و سخنى در میان داشت، ابوذر گمان كرد كه دحیه كلبى است و با حضرت حرف نهانى دارد بگذشت، جبرئیل گفت: یا رسول اللَّه! اینك ابوذر بر ما گذشت و سلام نكرد اگر سلام مى كرد ما او را جواب سلام مى گفتیم به درستى كه او را دعائى هست كه در میان اهل آسمانها معروف است، چون من عروج كنم از وى سؤال كن. چون جبرئیل برفت ابوذر بیامد، حضرت فرمود كه اى ابوذر! چرا بر ما سلام نكردى؟ ابوذر گفت: چنین یافتم كه دحیه كلبى در حضرتت بود و براى امرى او را به خلوت طلبیده اى نخواستم كلام شما را قطع كنم؛ حضرت فرمود كه جبرئیل بود و چنین گفت، ابوذر بسیار نادم شد، حضرت فرمود: چه دعا است كه خدا را به آن مى خوانى كه جبرئیل خبر داد كه در آسمانها معروف است؟ گفت این دعا را مى خوانم:
اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُكَ الایمانَ بِكَ وَالتَّصْدیقَ بِنَبِیِّكَ وَالْعافِیَةَ مِنْ جَمیعِ الْبَلاءِ وَالشُّكْرَ عَلى الْعافیَةِ وَالْغِنى عَنْ شِرار النّاسِ.(409)
از حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام) منقول است كه ابوذر از خوف الهى چندان گریست كه چشم او آزرده شد، به او گفتند كه دعا كن كه خدا چشم تو را شفا بخشد. گفت: مرا چندان غم آن نیست. گفتند چه غم است كه ترا از چشم خود بى خبر كرده؟ گفت: دو چیز عظیم كه در پیش دارم كه بهشت و دوزخ است!(410)
ابن بابویه از عبداللَّه بن عبّاس روایت كرده كه روزى رسول خدا(صلى الله علیه و آله) در مسجد قُبا نشسته بود و جمعى از صحابه در خدمت او بودند فرمود: اوّل كسى كه از این در درآید در این ساعت، شخصى از اهل بهشت باشد! چون صحابه این را شنیدند جمعى برخاستند كه شاید مبادرت به دخول نمایند؛ پس فرمود: جماعتى الحال داخل شوند كه هر یك بر دیگرى سبقت گیرند هركه در میان ایشان مرا بشارت دهد به بیرون رفتن آذرماه، او از اهل بهشت است؛ پس ابوذر با آن جماعت داخل شد، حضرت به ایشان فرمود: ما در كدام ماهیم از ماههاى رومى؟ ابوذر گفت كه آذر به در رفت یا رسول اللَّه. حضرت فرمود كه من مى دانستم ولیكن مى خواستم كه صحابه بدانند كه تو از اهل بهشتى و چگونه چنین نباشى و حال آنكه ترا بعد از من از حرم من به سبب محبّت اهل بیت من و دوستى ایشان بیرون خواهند كرد، پس تنها در غربت زندگانى خواهى كرد و تنها خواهى مرد، و جمعى از اهل عراق سعادت تجهیز و دفن تو خواهند یافت آن جماعت رفیقان من خواهند بود در بهشتى كه خدا پرهیزكاران را وعده فرموده.(411)
ارباب سِیَر معتمده نقل كرده اند كه حاصلش این است كه ابوذر در زمان عُمَر به ولایت شام رفت و در آنجا بود تا زمان خلافت عثمان و بنابر آنكه مُعاویة بن ابى سفیان از جانب عثمان والى آن ولایت بود و به تجملات دنیا و تشیید مبانى و عمارات عُلیا مشعوف و مایل بود زبان به توبیخ و سرزنش او گشاده و مردم را به ولایت خلیفه بحق حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) ترغیب مى نمود و مناقب آن حضرت را بر اهل شام مى شمرد به نحوى كه بسیارى از ایشان را به تشیّع مایل گردانید و چنین مشهور است كه شیعیانى كه در شام و «جَبَل عامل»اند به بركت ابوذر است. مُعاویه حقیقت حال را به عثمان نوشت و اعلام نمود كه اگر چند روز دیگر در این ولایت بماند مردم این ولایت را از تو منحرف مى گرداند. عثمان در جواب او نوشت كه چون نامه من به تو برسد البتّه باید كه ابوذر را بر مركبى درشت رَوْ نشانى و دلیلى عنیف با او فرستى كه آن مركب را شب و روز براند تا خواب بر او غالب شود و ذكر من و ذكر تو از خاطر او فراموش شود. چون آن نامه به معاویه رسید ابوذر را بخواند و او را بر كوهان شترى درشت رَوْ و برهنه بنشاند و مرد درشت عنیف را با او همراه كرد. ابوذر(رضى الله عنه) مردى دراز بالا و لاغر بود و آن وقت شیب و پیرى اثرى تمام بر او كرده بود و موى سر و روى او سفید گشته ضعیف و نحیف شده. «دلیل» شتر را به عنف مى راند و شتر جهاز نداشت از غایت سختى و ناخوشى كه آن شتر مى رفت رانهاى ابوذر مجروح گشت و گوشت آن بیفتاد و كوفته و رنجور به مدینه داخل شد و با عثمان ملاقات نموده آنجا نیز بر اعمال و اقوال عثمان اعتراض مى كرد و هرگاه او را مى دید این آیه را مى خواند:
«یَوْمَ یُحْمى عَلَیْها فى نار جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ..».(412)
و غرضش تعریض بر عثمان بود الى غیر ذلك.(413)
بالجمله؛ عثمان تاب امر به معروف و نهى از منكر ابوذر نیاورد و حكم به خروج او و اهل و عیال او را از مدینه به رَبَذَه كه بهترین مواضع نزد او بودنمود و به این اكتفا نكرده او را از فتوى دادن مسلمانان منع نمود و به این نیز اكتفا ننموده در حین خروج ابوذر، حكم نمود كه هیچ كس بر تشییع او اقدام ننماید. امیرالمؤمنین(علیه السلام) و حسنین(علیهماالسلام) و عقیل و عمّار یاسر و بعضى دیگر به مشایعت او بیرون رفتند و مروان بن الحكم در راه ایشان را پیش آمده گفت: چرا از شما حركتى صادر گردد كه خلاف حكم خلیفه عثمان باشد؟ و میان امیرالمؤمنین(علیه السلام) و مروان گفتگویى شد حضرت امیر(علیه السلام) تازیانه در میان دو گوش اشتر مروان زد، مروان نزد عثمان رفته شكایت كرد. چون حضرت امیر(علیه السلام) و عثمان با هم ملاقات كردند عثمان به حضرت امیر(علیه السلام) ، گفت كه مروان از تو شكوه دارد كه تازیانه در میان دو گوش اشتر او زده اى؟ آن حضرت جواب دادند كه اینك شتر من بر دَر سراى ایستاده است حكم بفرماى تا مروان بیرون رود و تازیانه در میان دو گوش او زند.(414)
بالجمله؛ ابوذر در رَبَذَه شد و ابتلاى او به جائى رسید كه فرزندش «ذَرّ» وفات یافت و او را گوسفندى چند بود كه معاش خود و عیال به آنها مى گذرانید آفتى در میان آنها به هم رسید و همگى تلف شدند و زوجه اش نیز در رَبَذَه وفات یافت. همین ابوذر مانده بود و دخترى كه نزد وى مى بود، دختر ابوذر گفت كه سه روز بر من و پدرم گذشت كه هیچ به دست ما نیامد كه بخوریم و گرسنگى بر ما غلبه كرد پدر به من گفت كه اى فرزند، بیا به این صحراى ریگستان رویم شاید گیاهى به دست آوریم و بخوریم؛ چون به صحرا رفتیم چیزى به دست نیامد؛ پدرم ریگى جمع نمود و سر بر آن گذاشت نظر كردم چشمهاى او را دیدم مى گردد و به حال احتضار افتاده، گریستم و گفتم: اى پدر من! با تو چه كنم در این بیابان با تنهائى و غربت؟ گفت: اى دختر! مترس كه چون من بمیرم جمعى از اهل عراق بیایند و متوجّه امور من شوند و به درستى كه حبیب من رسول خدا(صلى الله علیه و آله) مرا در غزوه تَبوك چنین خبر داده؛ اى دختر چون من به عالم بقاء رحلت كنم عبا را بر روى من بكش و بر سر راه عراق بنشین چون قافله پیدا شود نزدیك برو و بگو ابوذر كه از صحابه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) است وفات یافته. دختر گفت كه در این حال جمعى از اهل رَبَذَه به عیادت او آمدند و گفتند: اى ابوذر! چه آزار دارى و از چه شكایت دارى؟ گفت: از گناهان خود. گفتند: چه چیز خواهش دارى؟ گفت: رحمت پروردگار خود مى خواهم. گفتند: آیا طبیبى مى خواهى كه براى تو بیاوریم؟ گفت: طبیب مرا بیمار كرده، طبیب خداوند عالمیان است درد و دوا از اوست! دختر گفت كه چون نظر وى بر ملك الموت افتاد گفت: مرحبا به دوستى كه در هنگامى آمده است كه نهایت احتیاج به او دارم و رستگار مباد كسى كه از دیدار تو نادم و پشیمان گردد، خداوندا! مرا زود به جوار رحمت خویش برسان به حق تو سوگند كه مى دانى كه همیشه خواهان لقاى تو بوده ام و هرگز كارِهْ مرگ نبوده ام. دختر گفت كه چون به عالم قدس ارتحال نمود عبا را بر سر او كشیدم و بر سر راه قافله عراق نشستم، جمعى پیدا شدند به ایشان گفتم كه اى گروه مسلمانان! ابوذر مصاحب حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) وفات یافته؛ ایشان فرود آمدند و بگریستند و او را غسل دادند و كفن كردند و بر او نماز گزارده و دفن كردند و مالك اشتر در میان ایشان بود.(415)
مروى است كه مالك گفت من او را در حلّه اى كفن كردم كه با خود داشتم و قیمت آن حلّه چهار هزار درهم بود.(416) و ابن عَبْدالبرّ ذكر كرده است كه وفات ابوذر در سال سى و یكم یا سى و دوم هجرت بود و عبداللَّه بن مسعود بر او نماز گزاشت.(417)

[شرح حال مقداد]

سوم ابومعبد مقداد بن الاسود است، اسم پدرش عمرو بَهْرائى است و چون اسود بن عبدیغوث او را تبنّى نموده معروف به مقداد بن الاسود شده است. آن بزرگوار قدیم الإسلام و از خواصّ اصحاب سیّد اَنام و یكى از اركان اربعه و بسیار عظیم القدر و شریف المنزله است؛ دیندارى و شجاعت او از آن افزون است كه به تحریر آید سُنّى و شیعه در فضیلت و جلالت او همداستانند. از حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) روایت كرده اند كه فرمود خداوند تعالى مرا به محبّت چهار تن امر فرموده و فرموده كه ایشان را دوست بدارم، گفتند: ایشان كیستند؟ فرمود: على(علیه السلام) و مقداد و سلمان و ابوذر رضوان اللَّه علیهم اجمعین.(418) و ضُباعة بنت زبیربن عبدالمطّلب كه دختر عموى رسول خدا باشد زوجه او بوده و در جمیع غزوات در خدمت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) مجاهده كرده و او یكى از آن چهار نفر است كه بهشت مشتاق ایشان است (419) و اخبار در فضیلت او زیاده از آن است كه در اینجا ذكر شود و كافى است در این باب آن حدیثى كه شیخ كَشّى از امام محمّد باقر(علیه السلام) روایت كرده كه فرمود:
«اِرتَدَّ النّاسُ اِلاّ ثَلاثَ نَفَرٍ سَلْمانُ وَ اَبُوذَر وَالْمِقْدادُ، قالَ فَقُلْتُ عَمّار؟ قالَ كانَ حاصَ حَیْصَةً ثُمّ رَجَعَ ثُمّ قالَ اِنْ اَرَدْتَ الذی لَمْ یَشُكَّ وَلمْ یَدْخُلْهُ شَىٌ فَالمِقدادُ»؛(420)
یعنى حضرت امام محمّد باقر (علیه السلام) فرمود كه مردم مرتد شدند مگر سه نفر كه آن سلمان و ابوذر و مقداد است، پس راوى پرسید كه آیا عمّار بن یاسر با ظهور محبّت او نسبت به اهل البیت (علیهم السلام) در این چند كس داخل نبود؟ حضرت فرمود كه اندك میلى و تردّدى در او ظاهر شد بعد از آن رجوع به حق نمود؛ آنگاه فرمود كه اگر خواهى آن كسى را كه هیچ شكّى براى او حاصل نشد پس بدان كه او مقداد است و در خبر است كه دل مقدّس او مانند پاره آهن بود از محكمى.
وَعَنْ كِتاب «الاِخْتِصاص» عَنْ اَبى عَبْدِاللَّهِ(علیه السلام) قالَ إِنَّما مَنْزِلَةُ الْمِقْدادِ بْنِ الاَسْوَدِ فى هذِهِ الاُمَّةِ كَمَنْزلَةِ اَلِف فِى الْقُرْآنِ لا یَلْزَقُ بِها شَىٌ.(421)[جایگاه مقداد در این امّت مانند جایگاه الف در قرآن است كه حرف دیگر به آن نمى چسبد]
در سنه 33 در «جُرْف» كه یك فرسخى مدینه است وفات كرد. پس جنازه او را حمل كردند و در بقیع دفن نمودند و قبرى كه در شهر «وان» به وى نسبت دهند واقعیّت ندارد بلى محتمل است كه قبر فاضل مقداد سیورى یا قبر یكى از مشایخ عرب باشد.
[پسر مقداد دشمن على (علیه السلام) بود]
و از غرائب آن است كه مقداد با این جلالت شأن پسرش معبد نااهل اتّفاق افتاد و در حَرْب جَمَل به همراهى لشكر عایشه بود و كشته شد و چون امیرالمؤمنین(علیه السلام) بر كشتگان عبور فرمود به معبد كه گذشت فرمود: خدا رحمت كند پدر این را كه اگر او زنده بود رأیش اَحْسَن از رأى این بود. عمّار یاسر در خدمت آن جناب بود عرضه داشت كه الحمد للَّه خدا معبد را كیفر داد و به خاك هلاكش انداخت به خدا قسم یا امیرالمؤمنین كه من باك در كشتن كسى كه از حق عدول كند از هیچ پدر و پسرى ندارم، حضرت فرمود: خدا رحمت كند ترا و جزاى خیر دهد.(422)

[شرح حال بلال ]

چهارم بِلالِ بْنِ رِیاح مؤذّن حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) ، مادرش جُمانَة، كُنْیَتش ابو عبداللَّه و ابوعمر و از سابقین در اسلام است و در بدر و اُحُد و خندق و سایر مَشاهد با حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) بوده و نقل شده كه «شین» را «سین» مى گفت و در روایت است كه «سین» بلال نزد حق تعالى «شین» است.(423) و از حضرت صادق(علیه السلام) مروى است كه فرمود: خدا رحمت كند بلال را كه ما اهل بیت را دوست مى داشت و او بنده صالح بود و گفت اذان نمى گویم براى اَحَدى بعد از رسول خدا(صلى الله علیه و آله) پس از آن روز ترك شد «حَىَّ عَلى خَیْر الْعَمَلِ»(424) و شیخ ما در «نفس الرّحمن» نقل كرده كه چون بلال از حبشه آمد در مدح حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) خواند:
اره بره كنكره ----- كرا كرامندره
حضرت فرمود به حَسّان كه معنى این شعر بالا را به عربى نقل كن. حَسّان گفت:
اِذِ الْمَكارِمُ فى آفاقِنا ذُكِرَتْ ----- فَاِنَّما بِكَ فینا یُضْرَبُ الْمَثَلُ (425)وفات كرد بلال در شام به طاعون در سنه 18 یا سنه 20 و در باب صغیر مدفون شد. فقیر گوید: اینك قبر او مزارى است مشهور و من به زیارت او رفته ام.