منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

فصل هفتم :در وقوع مصیبت عظمى یعنى وفات پیغمبر اكرم(صلى الله علیه و آله)

بدان كه اكثر علماى فریقین را اعتقاد آن است كه ارتحال سید انبیاء (صلى الله علیه و آله) به عالم بقادر روز دوشنبه بوده است و اكثر علماى شیعى را اعتقاد آن است كه آن روز بیست و هشتم ماه صفر بوده است و اكثر علماى اهل سنت دوازدهم ماه ربیع الاول گفته اند. و در كشف الغمّه از حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) روایت كرده است كه آن حضرت در سال دهم هجرت به عالم بقا رحلت نمود و ازعمر شریف آن حضرت شصت و سه سال گذشته بود؛ چهل سال در مكه ماند تا وحى بر او نازل شد و بعد از آن سیزده سال دیگر در مكه ماند و چون به مدینه هجرت نمود پنجاه و سه سال از عمر شریفش گذشته بود و ده سال بعد از هجرت در مدینه ماند و وفات آن حضرت در دوم ماه ربیع الاوّل روز دوشنبه واقع شد؛
مؤلف گوید: كه واقع شدن وفات آن حضرت در دوم ربیع الأوّل موافق با قول بعضى از اهل سنت است و از علماى شیعه كسى قائل به آن نشده پس شاید این فقره از روایت محمول بر تقیه باشد. و بدان كه در كیفیّت وفات آن سرور و وصیّت هاى آن بزرگوار روایت بسیار وارد شده (335)و ما در اینجا اكتفا مى كنیم به آنچه شیخ مفید و طبرسى رضوان اللَّه علیهما اختیار كرده اند.
گفته اند(336) كه چون حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) از حجّة الوداع مراجعت نمود و بر آن حضرت معلوم شد كه رحلت او به عالم بقا نزدیك شده است پیوسته در میان اصحاب خطبه مى خواند و ایشان را از فتنه هاى بعد از خود به مخالفت فرموده هاى خود حذر مى نمود و وصیّت مى فرمود ایشان را كه دست از سنّت و طریقه او بر ندارند و بدعت در دین الهى نكنند و متمسّك شوند به عترت و اهل بیت او به اطاعت و نصرت و حراست، و متابعت ایشان را بر خود لازم دانند و منع مى كرد ایشان را از مختلف شدن و مرتد شدن و مكّرر مى فرمود كه ایّها النّاس من پیش از شما مى روم و شما در حوض كوثر بر من وارد خواهید شد و از شما سؤال خواهم كرد كه چه كردید با دو چیز گران بزرگ كه در میان شما گذاشتم: كتاب خدا و عترت كه اهل بیت من اند، پس نظر كنید كه چگونه خلافت من خواهید كرد در این دو چیز؛ به درستى كه خداوند لطیف خبیر مرا خبر داده است كه این دو چیز از هم جدا نمى شوند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند؛ به درستى كه این دو چیز را در میان شما مى گذارم و مى روم پس سبقت مگیرید بر اهل بیت من و پراكنده مشوید از ایشان و تقصیر مكنید در حق ایشان كه هلاك خواهید شد و چیزى تعلیم ایشان مكنید؛ به درستى كه ایشان داناترند از شما و چنین نیابم شما را كه بعد از من از دین برگردید و كافر شوید و شمشیرها بر روى یكدیگر بكشید پس ملاقات كنید من یا على(علیه السلام) را در لشكرى مانند سیل در فراوانى و سرعت و شدّت. و بدانید كه على بن ابى طالب پسر عمّ و وصّى من است و قتال خواهد كرد بر تأویل قرآن چنانكه من قتال كردم بر تنزیل قرآن. و از این باب سخنان در مجالس متعدّده مى فرمود؛ پس اُساَمة بن زید را امیر كرد و لشكرى از منافقان و اهل فتنه و غیر ایشان براى او ترتیب داد و امر كرد او را كه با اكثر صحابه بیرون رود به سوى بلاد روم به آن موضعى كه پدرش در آنجا شهید شده بود و غرض حضرت از فرستادن این لشكر آن بود كه مدینه از اهل فتنه خالى شود و كسى با حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) منازعه نكند تا امر خلافت بر آن حضرت مستقر گردد و مردم را مبالغه بسیار مى فرمود در بیرون رفتن و اُسامه را به جُرْف (337)فرستاد و حكم فرمود كه در آنجا توقف نماید تا لشكر نزد او جمع شوند و جمعى را مقرّر نمود كه مردم را بیرون كنند و ایشان را حذر مى فرمود از دیر رفتن؛ پس در اثناى آن حال آن حضرت را مرضى طارى شد كه به آن مرض به رحمت الهى واصل گردید، چون آن حالت را مشاهده نمود دست امیرالمؤمنین(علیه السلام) را گرفت و متوجّه بقیع گردید و اكثر صحابه از پى او بیرون آمدند و فرمود كه حق تعالى مرا امر كرده است كه استغفار كنم براى مردگان بقیع چون به بقیع رسید گفت: اَلسَّلامُ عَلَیْكُمْ، اى اَهْل قبور گوارا باد شما را آن حالتى كه صبح كرده اید در آن و نجات یافته اید از فتنه هائى كه مردم را در پیش است، به درستى كه رو كرده است به سوى مردم فتنه هاى بسیار مانند پاره هاى شب تار؛ پس مدّتى ایستاد و طلب آمرزش براى جمیع اهل بقیع كرد و رو آورد به سوى حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) و فرمود كه جبرئیل در هر سال قرآن را یك مرتبه به من عرضه مى كرد و در این سال دو مرتبه عرضه نمود و چنین گمان دارم كه این براى آن است كه وفات من نزدیك شده است؛ پس فرمود كه یا على به درستى كه حق تعالى مرا مخیّر گردانیده است میان خزانه هاى دنیا و مخلّد بودن در آن یا رفتن به بهشت، و من اختیار لقاى پروردگار خود كردم چون بمیرم عورت مرا بپوشان كه هر كه به عورت من نظر كند كور مى شود؛ پس به منزل خود مراجعت نمود و مرض آن حضرت شدید شد و بعد از سه روز به مسجد آمد عصابَه به سر بست و به دست راست بر دوش امیرالمؤمنین(علیه السلام) و به دست چپ بر دوش فضل بن عبّاس تكیه فرموده بود تا آنكه بر منبر بالا رفت و نشست و گفت: اى گروه مردم! نزدیك شده است كه من از میان شما غایب شوم هر كه را نزد من وعده باشد بیاید وعده خود را بگیرد و هر كه را با من قرضى باشد مرا خبردار كند؛ اى گروه مردم! نیست میان خدا و میان احدى وسیله اى كه به سبب آن خیرى بیابد یا شرّى از او دور گردد مگر عمل به طاعت خدا؛ ایّها النّاس دعوى نكند دعوى كننده اى كه من بى عمل رستگار مى گردم و آرزو نكند آرزو كننده اى كه بى طاعت خدا به رضاى او مى رسم به حقّ آن خدائى كه مرا به حق فرستاده است كه نجات نمى دهد از عذاب الهى مگر عمل نیكو با رحمت حقّ تعالى و اگر من معصیت كنم هر آینه هلاك خواهم شد؛ خداوندا! آیا رسانیدم رسالت ترا؟ پس از منبر فرود آمد و با مردم نماز خفیفى ادا كرد و به خانه اُمّ سَلَمه برگشت و یك روز یا دو روز در آنجا ماند. پس عایشه زنان دیگر را راضى كرد و به نزد حضرت آمد و التماس كرد و آن حضرت را به خانه خود برد و چون به خانه عایشه رفت مرض آن حضرت شدید شد.
پس بلال هنگام نماز صبح آمد و در آن وقت حضرت متوجّه عالم قدس بود چون بلال نداى نماز در داد حضرت مطلع نشد پس عایشه گفت كه ابوبكر را بگوئید كه با مردم نماز كند و حفصه گفت كه عمر را بگوئید كه با مردم نماز كند! حضرت چون سخن ایشان را شنید و غرض ایشان را دانست فرمود كه دست از این سخنان بدارید كه شما به زنانى مى مانید كه یوسف را مى خواستند گمراه كنند و چون حضرت امر كرده بود كه شیخَیْن با لشكر اُسامه بیرون روند و در این وقت از سخنان آن دو زن یافت كه ایشان به مدینه برگشته اند بسیار غمگین شد و با آن شدّت مرض برخاست كه مبادا یكى از آن دو نفر با مردم نماز كند و این باعث شبهه مردم شود و دست بر دوش امیرالمؤمنین(علیه السلام) و فضل بن عبّاس انداخته با نهایت ضعف و ناتوانى پاهاى نازنین خود را مى كشید تا به مسجد درآمد و چون نزدیك محراب رسید دید كه ابوبكر سبقت كرده است و در محراب به جاى آن حضرت ایستاده است و به نماز شروع كرده است؛ پس به دست مبارك خود اشاره كرد كه پس بایست و خود داخل محراب شد و نماز را از سر گرفت و اعتنا نكرد به آن مقدار نمازى كه سابق شده بود و چون سلام نماز گفت به خانه برگشت و شیخَیْن و جماعتى از مسلمانان را طلبید و فرمود كه من نگفتم كه با لشكر اسامه بیرون روید؟ گفتند: بلى یا رسول اللَّه! چنین گفتى. فرمود: پس چرا امر مرا اطاعت نكردید؟ ابوبكر گفت كه من بیرون رفتم و برگشتم براى آنكه عهد خود را با تو تازه كنم. عمر گفت: یارسول اللَّه! من بیرون نرفتم براى آنكه نخواستم كه خبر بیمارى ترا از دیگران بپرسم. پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) فرمود كه روانه كنید لشكر اسامه را و بیرون روید با لشكر اسامه.(338) و موافق روایتى فرمود خدا لعنت كند كسى را كه تخلّف نماید از لشكر اسامه سه مرتبه این سخن را اعاده فرمود(339)و مدهوش شد از تعب رفتن به مسجد و برگشتن و از حزن و اندوهى كه عارض شد آن حضرت را به سبب آن ناملایماتى كه مشاهده نمود؛ پس مسلمانان بسیار گریستند و صداى نوحه و گریه از زنان و فرزندان آن حضرت بلند شد و شیون از مردان و زنان مسلمانان برخاست؛ پس حضرت چشم مبارك گشود و به سوى ایشان نظر كرد و فرمود كه بیاورید از براى من دواتى و كتف گوسفندى تا آنكه بنویسم از براى شما نامه اى كه گمراه نشوید هرگز؛ پس یكى از صحابه برخاست كه دوات و كتف را بیاورد عمر گفت: برگرد كه این مرد هذیان مى گوید! و بیمارى بر او غالب گردیده است! و ما را كتاب خدا بس است!(340) پس اختلاف كردند آنها كه در آن خانه بودند بعضى گفتند كه قول، قول عُمر است و بعضى گفتند كه قول، قول رسول خدا(صلى الله علیه و آله) است و گفتند كه در چنین حالى چگونه مخالفت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) روا باشد؛ پس بار دیگر پرسیدند كه آیا بیاوریم آنچه خواستى یا رسول اللَّه؟ فرمود كه بعد از این سخنان كه از شما شنیدم مرا حاجتى به آن نیست ولكن وصیّت مى كنم شما را كه با اهل بیت من نیكو سلوك كنید. و حضرت رو از ایشان گردانید و ایشان برخاستند و باقى ماند نزد او عبّاس و فضل پسر او و على بن ابى طالب(علیه السلام) و اهل بیت مخصوص آن حضرت. پس عبّاس گفت: یا رسول(صلى الله علیه و آله) اگر این امر خلافت در ما بنى هاشم قرار خواهد گرفت پس ما را بشارت ده كه شاد شویم و اگر مى دانى كه بر ما ستم خواهند كرد و خلافت را از ما غصب خواهند كرد پس به اصحاب خود سفارش ما را بكن. حضرت فرمود كه شما را بعد از من ضعیف خواهند كرد و بر شما غالب خواهند شد، و ساكت شد پس مردم برخاستند در حالى كه گریه مى كردند و از حیات آن حضرت ناامید گردیدند.
پس چون بیرون رفتند حضرت فرمود كه برگردانید به سوى من برادرم على و عمویم عبّاس را؛ پس فرستادند كسى را كه حاضر كرد ایشان را همین كه در مجلس قرار گرفتند حضرت رو به عبّاس كرد و فرمود: اى عمّ پیغمبر! قبول مى كنى وصیّت مرا و وعده هاى مرا به عمل مى آورى و ذمت مرا برى مى گردانى؟ عبّاس گفت: یا رسول اللَّه! عموى تو پیرمردى است كثیر العیال و عطاى تو بر باد پیشى گرفته و بخشش تو از ابر بهار سبقت كرده و مال من وفا نمى كند به وعده ها و بخششهاى تو. پس حضرت روى مبارك را گردانید به سوى امیرالمؤمنین(علیه السلام) و فرمود: اى برادر! تو قبول مى كنى وصیت مرا و به عمل مى آورى وعده هاى مرا و ادا مى كنى دیون مرا و ایستادگى مى كنى در امور اهل من بعد از من؟ امیرالمؤمنین(علیه السلام) گفت: بلى ، یا رسول اللَّه! فرمود: نزدیك من بیا، چون نزدیك آن حضرت رفت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) او را به خود چسبانید پس بیرون كرد انگشتر خود را و فرمود: بگیر این را و بر انگشت خود كن و طلبید شمشیر و زره و جمیع اسلحه خود را و به امیرالمؤمنین(علیه السلام) عطا كرد و پس طلبید آن دستمالى را كه بر شكم خود مى بست وقتى كه سلاح مى پوشید در حَرْب و به امیرالمؤمنین(علیه السلام) داد؛ پس فرمود برخیز برو به سوى منزل خود به استعانت خداى تعالى؛ پس چون روز دیگر شد مرض آن حضرت سنگین شد و مردم را منع كردند از ملاقات آن حضرت و امیرالمؤمنین(علیه السلام) ملازم خدمت آن حضرت بود و از او مفارقت نمى نمود مگر براى حاجت ضرورى؛ پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) به حال خود آمد فرمود: بخوانید براى من برادر و یاور مرا؛ پس ضعف او را فرو گرفت و ساكت شد. عایشه گفت: بخوانید ابوبكر را! پس ابوبكر آمد و بالاى سر آن حضرت نشست چون حضرت چشم خود را باز كرد و نظرش به او افتاد روى خود را گردانید. ابوبكر برخاست و بیرون شد و مى گفت: اگر حاجتى به من داشت اظهار مى كرد. باز حضرت كلام سابق را اعاده فرمود؛ حفصه گفت: بخوانید عمر را! چون عمر حاضر شد و حضرت او را دید از او هم اعراض فرمود؛ پس فرمود بخوانید از براى من برادر و یاورم را؛ امّ سلمه گفت: بخوانید على را همانا كه پیغمبر غیر او را قصد نكرده.
چون امیرالمؤمنین(علیه السلام) حاضر شد اشاره كرد پیغمبر(صلى الله علیه و آله) به سوى او كه نزدیك من بیا؛ پس امیرالمؤمنین(علیه السلام) خود را به آن حضرت چسبانید و پیغمبر(صلى الله علیه و آله) به او راز گفت در زمان طویلى؛ پس امیرالمؤمنین(علیه السلام) برخاست و در گوشه اى نشست و حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در خواب رفت. پس امیرالمؤمنین(علیه السلام) بیرون آمد مردم به او گفتند: یا اباالحسن چه رازى بود كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) با تو مى گفت؟ حضرت فرمود كه هزار باب از علم تعلیم من نمود كه از هر بابى هزار باب مفتوح مى شود و وصیّت كرد مرا به آن چیزى كه به جا خواهم آورد آن را ان شاء اللَّه تعالى.
پس چون مرض حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) سنگین شد و رحلت او به ریاض جنّت نزدیك گردید، حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را فرمود كه یا على سر مرا در دامن خود گذار كه امر خداوند عالمیان رسیده است و چون جان من بیرون آید آن را به دست خود بگیر و بر روى خود بكش پس روى مرا به سوى قبله بگردان و متوجّه تجهیز من شو و اوّل تو بر من نماز كن و از من جدا مشو تا مرا به قبر من بسپارى و در جمیع این امور از حق تعالى یارى بجوى؛ چون حضرت امیر سر مبارك آن سرور را در دامن خود گذاشت حضرت بى هوش شد، پس حضرت فاطمه(علیها السلام) نظر به جمال بى مثال آن حضرت مى كرد و مى گریست و ندبه مى كرد و مى گفت:
وَاَبْیَضُ یُسْتَسْقَى الْغَمامُ بِوَجْهِهِ ----- ثِمال الْیَتامى عِصْمَةٌ لِلاَرامِلِ (341)
؛ یعنى حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) سفید روئى است كه مردم به بركت روى او طلب باران مى كنند و فریادرس یتیمان و پناه بیوه زنان است؛ چون آن حضرت صداى نور دیده خود فاطمه را شنید دیده خود گشود و به صداى ضعیفى گفت كه اى دختر! این سخن عمّ تو ابوطالب است این را مگو بلكه بگو:
«وَما مُحَّمَدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُسُلُ اَفَاِنْ ماتَ اَوْقُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ».(342)
پس فاطمه بسیار گریست ، پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) او را اشاره كرد كه نزدیك من بیا؛ چون فاطمه(علیها السلام) نزدیك او رفت ، رازى در گوش او گفت كه صورت فاطمه برافروخته شد و شاد گردید! پس چون روح مقدّس آن حضرت مفارقت كرد حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) دست راستش در زیر گلوى آن حضرت بود، پس جان شریف رسول خدا(صلى الله علیه و آله) از میان دست امیرالمؤمنین(علیه السلام) بیرون رفت، پس دست خود را بلند كرد و بر رُوى خود كشید؛ پس دیده هاى حقّ بین پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را پوشانید و جامه بر قامت باكرامتش كشید، پس مشغول گردید بر امر تجهیز آن حضرت.
روایت شده كه از حضرت فاطمه(علیها السلام) پرسیدند كه این چه راز بود كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) با تو گفت كه اندوه تو مبدّل به شادى شد و قلق و اضطراب تو تسكین یافت ؟فرمود كه پدر بزرگوارم مرا خبر داد كه اول كسى كه از اهل بیت به او ملحق خواهد شد من خواهم بود و مدت حیات من بعد از او امتدادى نخواهد داشت و به این سبب شدت اندوه و حزن من تسكین یافت! پس امیرالمؤمنین متوجه غسل او شد و طلبید فضل بن عباس را و امر كرد او را كه آب به او بدهد پس غسل داد او را بعد از اینكه چشم خود را بسته بود. پس پاره كرد پیراهن آن حضرت را از نزد گریبان تا مقابل ناف مبارك آن حضرت، و حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) مباشر غسل و حنوط و كفن آن حضرت بود و «فضل» آب به او مى داد و اعانت مى كرد آن حضرت را بر غسل دادن؛ پس چون امیرالمؤمنین (علیه السلام) از غسل آن حضرت فارغ شد پیش ایستاد و به تنهایى بر آن حضرت نماز كرد و هیچ كس مشاركت نكرد و آن حضرت در نماز كردن بر پیغمبر (صلى الله علیه و آله) و مردم درمسجد جمع شده بودند و گفتگو مى كردند در باب اینكه چه كسى را مقدم دارند در نماز بر آن حضرت و در كجا دفن كنند آن جناب را ؛ پس حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیرون آمد و رفت نزد ایشان و فرمود: كه همانا پیغمبر(صلى الله علیه و آله) امام و پیشواى ما است در حال حیات و بعد از ممات پس دسته دسته مردم بیایند بر آن حضرت نماز كنند بدون تقدم امامى و بروند به درستى كه حق تعالى قبض روح نمى فرماید پیغمبرى را در مكانى مگراینكه پسندیده آن مكان را از براى قبر او و من پیغمبر را دفن خواهم نمود در حجره اى كه وفات آن حضرت در آن واقع شده.
پس مردم تسلیم كردند این امر را و راضى شدند به آن پس چون مسلمانان از نماز بر آن حضرت فارغ شدند عباس عموى پیغمبر مردى را روانه كرد به سوى ابوعبیده جرّاح كه «قبر كن» اهل مكه بود و دیگرى را فرستاد به سوى زید بن سهل كه «قبر كن» اهل مدینه بود و آنها را طلبید از براى كندن قبر پیغمبر(صلى الله علیه و آله) ؛ پس زید بن سهل را ملاقات نمود و امر كرد او را به حفر قبر آن حضرت، پس چون زید از حفر قبر فارغ شد امیرالمؤمنین(علیه السلام) و عبّاس وفضل بن عباس و اسامة بن زید داخل در قبر شدند براى آنكه آن حضرت را دفن نمایند. طایفه انصار چون چنین دیدند صدا بلند كردند و قسم دادند امیرالمؤمنین(علیه السلام) را كه یك نفر از ما نیز با خود مصاحب كن در دفن كردن حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) تا آنكه ما نیز از این حظّ و بهره دارا شویم؛ پس امیرالمؤمنین(علیه السلام) اَوْسِ بْن خَوْلىّ را كه مردى بَدْرى و از افاضل قبیله خَزْرج بُود امر كرد كه داخل قبر شود؛ پس امیرالمؤمنین(علیه السلام) جَسَد نازنین پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را برداشت و به اَوْس داد كه در قبر بگذرد پس چون حضرت را داخل قبر نمود امر كرد او را كه از قبر بیرون بیاید پس اَوْس بیرون آمد و حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) در قبر نازل شد و صورت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) را از كفن ظاهر گردانید و گونه مبارك آن حضرت را بر زمین مقابل قبله نهاد پس خشت لحد را چید و خاك بر روى او ریخت و این واقعه هایله در روز دوشنبه بیست و هشتم ماه صفر سال یازدهم از هجرت بود. و سنّ شریف آن حضرت شصت و سه سال بود و بیشتر مردم حاضر نشدند بر نماز و دفن آن حضرت به جهت مشاجره در امر خلافت كه مابین مهاجر و انصار واقع بود. انتهى.(343)

[آیا پیامبر به شهادت رسید؟]

در احادیث معتبره وارد شده است كه آن حضرت به شهادت از دنیا رفت چنانكه صفّار به سند معتبر از حضرت صادق(علیه السلام) روایت كرده است كه در روز خیبر زهر دادند آن حضرت را در دست بزغاله چون حضرت لقمه اى تناول فرمود آن گوشت به سخن آمد و گفت: یا رسول اللَّه! مرا به زهر آلوده اند؛ پس حضرت در مرض موت خود مى فرمود كه امروز پشت مرا در هم شكست آن لقمه كه در خیبر تناول كردم و هیچ پیغمبر و وصىّ پیغمبرى نیست مگر آنكه به شهادت از دنیا بیرون مى رود.(344) و در روایت دیگر فرمود كه زن یهودیه آن حضرت را زهر داد در ذراع گوسفندى و چون حضرت قدرى از آن تناول فرمود آن ذراع خبر داد كه من زهرآلوده ام پس حضرت آن را انداخت و پیوسته آن زهر در بدن آن حضرت اثر مى كرد تا آنكه به همان علت از دنیا رحلت فرمود.(345) صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَآلِهِ.
و مستحب است زیارت آن حضرت از نزدیك و دور چنانكه شیخ شهید در «دروس» فرموده كه مستحب است زیارت پیغمبر و ائمه در هر روز جمعه اگرچه زائر از قبرهاى ایشان دور باشد و اگر در بالاى بلندى بایستد و زیارت كند افضل است انتهى.(346)
و نیز سزاوار است زیارت حضرت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) در عقب هر نمازى به این الفاظى كه حضرت امام رضا(علیه السلام) تعلیم ابن ابى نصر بَزَنْطى، فرمودند:
اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا رَسُولَ اللَّهِ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكاتُهُ، اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِاللَّهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا خِیَرَةَ اللَّه اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا حَبیبَ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَیْكَ یا صَفْوَةَ اللَّهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَمینَ اللَّهِ اَشْهَدُ اَنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ وَاَشْهَدُ اَنَّكَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ وَاَشْهَدُ اَنَّكَ قَدْ نَصَحْتَ لاُِمَّتِكَ وَجاهَدْتَ فی سَبیلِ رَبِّكَ وَعَبَدْتَهُ حَتّى اَتیكَ الْیَقینُ فَجَزاكَ اللَّهُ یا رَسُولَ اللَّهِ اَفْضَل ما جَزى نَبِیاً عَنْ اُمَّتِهِ، اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ اَفْضَلَ ما صَلَّیْتَ عَلى اِبْراهیمَ وَ آلِ اِبْراهیمَ اِنَّكَ حَمیدٌ مَجیدٌ.

فصل هشتم :در بیان احوال اولاد امجاد پیغمبر اكرم(صلى الله علیه و آله)

در «قُرْب الإسْناد» از حضرت صادق (علیه السلام) روایت شده است (347) كه از براى رسول خدا(صلى الله علیه و آله) از خدیجه متولد شدند: طاهر و قاسم و فاطمه و ام كلثوم و رقیّه و زینب. و تزویج نمود فاطمه را به حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) و زینب را به ابى العاص (348) بن رَبیع كه از بنى امیّه بود و امّ كلثوم را به عثمان بن عُفّان و پیش از آنكه به خانه عثمان برود به رحمت الهى واصل شد و بعد از او حضرت، رقیّه را به او تزویج نمود . پس از براى حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در مدینه ابراهیم متولّد شد از ماریه قبطیّه كه به هدیه فرستاده بود از براى آن حضرت او را پادشاه اسكندریّه با اَسْتر اشهبى و بعضى از هدایاى دیگر.
فقیر گوید: آنچه مشهور است و مورّخین نوشته اند تزویج امّ كلثوم به عثمان بعد از وفات رقیّه است و رُقیّه در سال دوم هجرى در هنگامى كه جنگ بدر بود وفات كرد. و شیخ طبرسى و ابن شهر آشوب روایت كرده اند كه اولاد امجاد آن مفخر عِباد از غیر خدیجه به هم نرسید مگر ابراهیم كه از ماریه به وجود آمد و مشهور آن است كه براى آن حضرت سه پسر به وجود آمد: اوّل قاسم و به این سبب آن حضرت را ابوالقاسم كُنْیَت كردند و او پیش از بعثت آن جناب متولّد شد؛ دوم عبداللَّه كه بعد از بعثت متولّد شد او را ملقّب به طیّب و طاهر گردانیدند و هر دو در طفولیّت در مكّه به بهشت ارتحال نمودند و بعضى طیّب و طاهر را نام دو پسر دیگر مى دانند غیر عبداللَّه و بر این قول وقعى نگذاشته اند؛ سوم ابراهیم(علیه السلام) و روایت شده كه چون رقیّه دختر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) وفات یافت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) او را خطاب نمود كه ملحق شو به گذشتگان شایسته ما عثمان بن مظعون و اصحاب شایسته او و جناب فاطمه(علیها السلام) بر كنار قبر رقیّه نشسته بود و آب از دیده اش در قبر مى ریخت، حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) آب از دیده نور دیده خود پاك مى كرد و در كنار قبر ایستاده بود و دعا مى كردپس فرمود كه من دانستم ضعف و ناتوانى او را و از حق تعالى خواستم كه او را امان دهد از فشار قبر(349) و مشهور آن است كه ولادت ابراهیم(علیه السلام) در مدینه شد در سال هشتم هجرت و ابورافع بشارت این مولود را به حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) داد، حضرت غلامى به او بخشید و آن فرزند را ابراهیم نام نهاد و در روز هفتم از براى او عقیقه فرمود و سرش را تراشید و به وزن موى سرش نقره تصدّق نمود بر مساكین و فرمود كه مویش را در زمین دفن كردند. و زنان انصار در شیر دادن او نزاع كردند، پس حضرت او را به «امّ برده» دختر منذربن زید داد كه او را شیر بدهد و ابراهیم(علیه السلام) در دنیا چندان مكث نكرد در سال دهم هجرى در روز هیجدهم ماه رجب وفات یافت و مدّت عمر شریفش یك سال و ده ماه و هشت روز بود. و به روایتى یك سال و شش ماه و چند روزى؛ و او را در بقیع دفن كردند(350) و در فوت او سه امر غریب به ظهور آمد كه در موضع خود به شرح رفته.(351)
و ابن شهر آشوب(رضى الله عنه) از ابن عبّاس روایت كرده است (352) كه روزى حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) نشسته بود و بر ران چپش ابراهیم پسرش را نشانیده بود و بر ران راست خود امام حسین(علیه السلام) را و یك مرتبه این را مى بوسید و یك مرتبه او را ناگاه آن جناب را حالت وحى عارض شد و چون آن حالت از او زایل گردید فرمود كه جبرئیل از جانب پروردگار من آمد و گفت: اى محمّد! پروردگارت ترا سلام مى رساند و مى فرماید كه این هر دو را براى تو جمع نخواهم كرد یكى را فداى دیگرى گردان پس حضرت نظر كرد به سوى ابراهیم و گریست و نظر كرد به سوى سیّدالشهداء(علیه السلام) و گریست پس فرمود كه ابراهیم، مادرش ماریه است و چون بمیرد به غیر از من كسى محزون نخواهد شد. و مادر حسین، فاطمه است و پدرش على است كه پسر عمّ من و به منزله جان من و گوشت و خون من است و چون او بمیرد دخترم و پسر عمم هر دو اندوهناك مى شوند و من نیز بر او محزون مى گردم و من اختیار مى كنم حزن خود را بر حز ن ایشان؛ اى جبرئیل! ابراهیم را فداى حسین كردم و به فوت او رضا دادم! پس بعد از سه روز مُرغ روح ابراهیم به جنّات نعیم پرواز نمود و بعد از آن حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) هرگاه امام حسین(علیه السلام) را مى دید او را بر سینه خود مى چسبانید و لبهاى او را مى مكید و مى گفت: فداى تو شوم اى كسى كه ابراهیم را فداى تو كردم. و از حضرت صادق(علیه السلام) روایت شده كه چون ابراهیم از دنیا رحلت كرد آب از دیده هاى مبارك حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) فرو ریخت و فرمود كه دیده مى گرید و دل اندوهناك مى شود و نمى گویم چیزى كه باعث غضب پروردگار گردد؛ پس خطاب به ابراهیم كرد كه ما بر تو اندوهناكیم اى ابراهیم؛ پس در قبر ابراهیم رخنه اى مشاهده نمود و به دست خود آن رخنه را اصلاح كرد و فرمود كه هرگاه احدى از شما عملى بكند باید كه محكم بكند پس فرمود كه ملحق شو به سلف شایسته خود عثمان بن مظعون رحمه اللَّه تعالى. بیاید ذكر عثمان بن مظعون در ذیل شهادت عثمان بن امیرالمؤمنین(علیه السلام) .