منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[سفر حجةالوداع پیامبر(صلى الله علیه و آله) ]

در سال دهم هجرى سفر حجة الوداع واقع شد. شیخ كُلینى روایت كرده است كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) بعد از هجرت ده سال در مدینه ماند و حجّ به جا نیاورد تا آنكه در سال دهم، خداوند عالمیان این آیه فرستاد كه:
«وَ اَذِّنْ فِی النّاسِ بِالْحَجِّ یَاْتُوكَ رِجالاً وَعَلى كُلِّ ضامِرٍ یَاْتینَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمیق لِیَشْهَدوا مَنافِعَ لَهُمْ».(321)
پس امر كرد رسول خدا(صلى الله علیه و آله) مُؤَذِّنّان را كه اعلام نمایند مردم را به آوازهاى بلند به آنكه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در این سال به حجّ مى رود؛ پس مطلع شدند بر حج رفتن آن حضرت هركه در مدینه حاضر بود و در اطراف مدینه و اعراب بادیه. و حضرت نامه ها نوشت به سوى هركه داخل شده بود در اسلام كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) اراده حجّ دارد پس هركه توانائى حجّ رفتن دارد حاضر شود؛ پس همه حاضر شدند براى حجّ با آن حضرت و در همه حال تابع آن حضرت بودند و نظر مى كردند كه آنچه آن حضرت به جاى مى آورد، به جاى آورند و آنچه مى فرماید اطاعت نمایند و چهار روز از ماه ذى قعده مانده بود كه حضرت بیرون رفت، پس چون به ذى الحُلَیْفه رسید اوّل زوال شمس بود پس مردم را امر فرمود كه موى زیر بغل و موى زهار را ازاله كنند و غسل نمایند و جامه هاى دوخته را بكنند و لنگى و ردائى بپوشند. پس غسل احرام به جا آورد و داخل مسجد شَجَره شد و نماز ظهر را در آن مسجد ادا نمود پس عزم نمود بر حجّ تنها كه عمره در آن داخل نباشد؛ زیرا كه حجّ تمتّع هنوز نازل نشده بود و احرام بست و از مسجد بیرون آمد و چون به بَیْدآء رسید نزد میل اوّل مردم صف كشیدند از دو طرف راه پس حضرت تلبیه حجّ به تنهائى فرمود و گفت:
لَبَّیْكَ اللّهُمَّ لَبَّیْكَ لا شَریكَ لَكَ لبیك اِنَّ الْحَمْدَ والنِّعْمَةَ لَكَ وَالْمُلكَ لَكَ لا شَریكَ لَكَ و حضرت در تلبیه خود ذاالمعارج بسیار مى گفت و تلبیه را تكرار مى نمود در هر وقت كه سواره اى مى دید یا بر تلّى بالا مى رفت یا از وادئى فرو مى شد و در آخر شب و بعد از نمازها، و هَدْى (322) با خود راند شصت و شش یا شصت و چهار شتر و به روایت دیگر صد شتر بود. و روز چهارم ذى الحجّه داخل مكّه شد و چون به در مسجدالحرام رسید از دَرِ بنى شیبه داخل شد و بر دَرِ مسجد ایستاد و حمد و ثناى الهى به جاى آورد و بر پدرش ابراهیم(علیه السلام) صلوات فرستاد پس به نزدیك حَجَرالاَسْوَد آمد و دست بر حجر مالید و آن را بوسیده و هفت شوط بر دور خانه كعبه طواف كرد و در پشت مقام ابراهیم دو ركعت نماز طواف به جا آورد و چون فارغ شد به نزد چاه زمزم رفت و از آب زمزم بیاشامید و گفت:
اَللّهُمَ اِنّی اَسْئَلُكَ عِلْماً نافِعاً وَرِزْقاً واسِعاً وَشِفآءً مِنْ كُلِّ دآءٍ وَسُقْمٍ.
و این دعا را رو به كعبه خواند پس به نزدیك حجر آمد و دست بر حجر مالید و حجر را بوسید و متوجه صفا شد و این آیه را تلاوت فرمود:
«اِنَّ الصَّفا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمنْ حَجَّ الْبَیْتَ اَوِ اعْتَمَر فَلا جُناحَ عَلَیْهِ اَنْ یطَّوَّفَ بِهِما».(323)
؛ یعنى به درستى كه كوه صفا و كوه مروه از علامتهاى مناسك الهى است، پس كسى كه حجّ كند خانه را یا عمره كند، پس باكى نیست بر او كه آنكه طواف كند به صفا و مروه. پس بر كوه صفا بالا رفت و رو به جانب رُكن یَمانى كرد و حمد و ثناى حق تعالى به جاى آورد و دعا كرد به قدر آنكه كسى سوره بقره را به تأنّى بخواند، پس سراشیب شد از صفا و متوجّه كوه مروه گردید و بر مروه بالا رفت و به قدر آنچه توقّف نموده بود در صفا، در مروه نیز توقّف نمود؛ پس باز از كوه به زیر آمد و به جانب صفا متوجه شد باز بر كوه صفا توقّف نمود و دعا خواند و متوجّه مروه گردید تا آنكه هفت شوط به جا آورد؛ پس چون از «سَعْى» فارغ شد و هنوز بر كوه مروه ایستاده بود رو به جانب مردم گردانید و حمد و ثناى الهى به جاى آورد، پس اشاره به پشت سر خود نمود و گفت: این جبرئیل است و امر مى كند مرا كه امر نمایم كسى را كه «هَدْى» با خود نیاورده است به آنك مُحِلّ گردد و حجّ خود را به عمره منقلب گرداند و اگر من مى دانستم كه چنین خواهد شد هَدْى با خود نمى آوردم و چنان مى كردم كه شما مى كنید ولكن هَدْى با خود رانده ام؛ پس مردى از صحابه گفت: چگونه مى شود ما به حج بیرون آئیم و از سر و موهاى ما آب غسل جنابت چكد؟ پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) او را فرمود كه تو هرگز ایمان به حجّ تمتّع نخواهى آورد.(324) پس سُراقَة بْن مالِكِ بن جُعْشُم كِنانى برخاست و گفت: یا رسول اللَّه! احكام دین خود را دانستیم چنانچه گویا امروز مخلوق شده ایم پس بفرما كه آنچه ما را امر فرمودى در باب حجّ مخصوص این سال است یا همیشه ما را باید حجّ تمتّع كرد؟ حضرت فرمود كه مخصوص این سال نیست بلكه اَبَدُالاباد این حكم جارى است. پس حضرت انگشتان دستهاى خود را در یكدیگر داخل گردانید و فرمود كه داخل شد عمره در حجّ تا روز قیامت. پس در این وقت حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) كه از جانب یمن به فرموده حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) متوجّه حجّ گردیده بود داخل مكّه شد و چون به خانه حضرت فاطمه(علیها السلام) داخل شد دید كه حضرت فاطمه مُحِلّ گردیده و بوى خوش از او شنید و جامه هاى ملوّن در بَر او دید، پس گفت كه این چیست اى فاطمه؟ و پیش از وقت مُحِلّ شدن چرا مُحِلّ شده اى؟ حضرت فاطمه(علیها السلام) گفت كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) مرا چنین امر كرد ؛ پس حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) بیرون آمد و به خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) شتافت كه حقیقت حال را معلوم نماید چون به خدمت حضرت رسید گفت: یا رسول اللَّه! من فاطمه(علیها السلام) را دیدم كه مُحلّ گردیده و جامه هاى رنگین پوشیده است! حضرت فرمود كه من امر كردم مردم را كه چنین كنند؛ پس تو یا على به چه چیز احرام بسته اى؟ گفت: یا رسول اللَّه، چنین احرام بستم كه «احرام مى بندم مانند احرام رسول خدا(صلى الله علیه و آله) »؛ حضرت فرمود: بر احرام خود باقى باش مثل من و تو شریك منى در هَدْى من.(325)
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در آن ایّام كه در مكّه بود با اصحاب خود در اَبْطَح نزول فرموده بود و به خانه ها فرود نیامده بود پس چون روز هشتم ذى الحجّه شد نزد زوال شمس امر فرمود مردم را كه غسل احرام به جا آورند و احرام به حجّ ببندند و این است معنى آنچه حق تعالى فرموده است كه «فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ اِبْراهیمَ».(326) كه مراد از این متابعت، متابعت در حجّ تمتّع است؛ پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) بیرون رفت با اصحاب خود تلبیه گویان به حجّ تا آنكه به منى رسیدند، پس نماز ظهر و عصر و شام و خفتن و صبح را در منى به جا آوردند و بامداد روز نهم بار كرد با اصحاب خود و متوجّه عرفات گردید.(327)
و از جمله بدعتهاى قریش آن بود كه ایشان از مشعر الحرام تجاوز نمى كردند و مى گفتند ما اهل حرمیم و از حَرَم بیرون نمى رویم و سایر مردم به عرفات مى رفتند و چون مردم از عرفات بار مى كردند و به معشر مى آمدند ایشان با مردم از مشعر به منى مى آمدند و قریش امید آن داشتند كه حضرت در این باب با ایشان موافقت نماید پس حق تعالى این آیه را فرستاد: «ثُمَّ اَفیضُوا مِنْ حَیْثُ اَفاضَ النّاسُ»؛(328) یعنى پس بار كنید از آنجا كه با ركردند مردم حضرت فرمود مراد از مردم در این آیه حضرت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق(علیهم السلام) هستند و پیغمبرانى كه بعد از ایشان بودند كه همه از عرفات افاضه مى نمودند، پس چون قریش دیدند كه قبّه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) از مشعر الحرام گذشت به سوى عرفات در دلهاى ایشان خدشه به هم رسید؛ زیرا كه امید داشتند كه حضرت از مكان ایشان افاضه نماید و به عرفات نرود، پس حضرت رفت تا به «نَمِرَه» فرود آمد در برابر درختان اَراك پس خیمه خود را در آنجا برپا كرد و مردم خیمه هاى خود را بر دور خیمه آن حضرت زدند. و چون زوال شمس شد حضرت غسل كرد و با قریش و سایر مردم داخل عرفات گردید و در آن وقت تلبیه را قطع نمود و آمد تا به موضعى كه مسجد آن حضرت مى گویند. در آنجا ایستاد و مردم بر دور آن حضرت ایستادند. پس خطبه اى اداء نمود و ایشان را امر و نهى فرمود، پس با مردم نماز ظهر و عصر را به جا آورد به یك اذان و دو اقامه، پس رفت به سوى محلّ وقوف و در آنجا ایستاد و مردم مبادرت مى كردند به سوى شتر آن حضرت و نزدیك شتر مى ایستادند پس حضرت شتر را حركت داد ایشان نیز حركت كردند و بر دور ناقه جمع شدند. پس حضرت فرمود كه اى گروه مردم موقف همین زیر پاى ناقه من نیست و به دست مبارك خود اشاره فرمود به تمام موقف عرفات و فرمود كه همه اینها موقف است؛ پس مردم پراكنده شدند و در مشعرالحرام نیز چنین كردند؛ پس مردم در عرفات ماندند تا قرص آفتاب فرو رفت پس حضرت بار كرد و مردم بار كردند و امر نمود ایشان را به تأنّى.
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود كه مشركان از عرفات پیش از غروب آفتاب بار مى كردند، پس رسول خدا(صلى الله علیه و آله) مخالفت ایشان نمود و بعد از غروب آفتاب روانه شد و فرمود كه اى گروه مردم حجّ به تاختن اسبان نمى باشد و به دوانیدن شتران نمى باشد ولیكن از خدا بترسید و سیر نمائید سیر كردن نیكو، ضعیفى را پامال نكنید و مسلمانى را در زیر پاى اسبان مگیرید و آن حضرت سر ناقه را آن قدر مى كشید براى آنكه تند نرود تا آنكه سر ناقه به پیش جهاز مى رسید و مى فرمود كه اى گروه مردم بر شما باد به تأنّى تا آنكه داخل مشعرالحرام شد؛ پس در آنجا نماز شام و خفتن را به یك اذان و دو اقامه ادا نمود و شب در آنجا به سر آورد تا نماز صبح را در آنجا نیز اداء نمود و ضعیفان بنى هاشم را در شب به منى فرستاد و به روایت دیگر زنان را در شب فرستاد و اُسامة بن زید را همراه ایشان كرد و امر كرد ایشان را كه جَمَره عَقَبه را نزنند تا آفتاب طالع گردد؛ پس چون آفتاب طالع شد از مشعر الحرام روانه شد و در منى نزول فرمود و جمره عقبه را به هفت سنگ زد و شتران هَدْى كه آن حضرت آورده بود شصت و چهار بود یا شصت و شش و آنچه حضرت امیر(علیه السلام) آورده بودسى و چهار بود یا سى وشش كه مجموع شتران آن دو بزرگوار صد شتر بود و به روایت دیگر حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) شترى نیاورده بود و مجموع صد شتر را حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) و حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را شریك گردانید در هَدْى خود و سى و هفت شتر را به آن حضرت داد. پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) شصت و شش شتر را نحر فرمود و حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) سى و چهار شتر نحر نمود، پس حضرت امر نمود كه از هر شترى از آن صد شتر پاره گوشتى جدا كردند و همه را در دیگى از سنگ ریختند و پختند و حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) و حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) از مراق آن تناول نمودند تا آنكه از همه آن شتران خورده باشند و ندادند به قصّابان پوست آن شتران را و نه جُلهاى آنها را و نه قلاده هاى آنها را بلكه همه را تصدّق كردند. پس حضرت سر تراشید و در همان روز متوجّه طواف خانه گردید و طواف و سعى را به جا آورد و باز به منى معاودت فرمود و در منى توقّف نمود تا روز سیزدهم كه آخر ایّام تشریق است و در آن روز رَمْى هر سه جَمره نمود و بار دگر متوجّه مكّه گردید.(329)
شیخ مفید و طبرسى روایت كرده اند(330) كه چون حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) از اعمال حجّ فارغ شد متوجّه مدینه شد و حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) و سایر مسلمانان در خدمت آن حضرت بودند و چون به غَدیر خُم رسید و آن موضع در آن وقت محلّ نزول قوافِل نبود؛ زیرا كه آبى و چراگاهى در آن نبود، حضرت در آن موضع نزول فرمود و مسلمانان نیز فرود آمدند و سبب نزول آن حضرت در چنان موضع آن بود كه از حق تعالى تأكید شدید شد بر آن حضرت كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) را نصب كند به خلافت بعد از خود و از پیش نیز در این باب وحى بر آن حضرت نازل شده بود لكن مشتمل بر توقیت و تأكید نبود و به این سبب حضرت تأخیر نمود كه مبادا در میان اُمّت اختلافى حادث شود و بعضى از ایشان از دین برگردند و خداوند عالمیان مى دانست كه اگر از غدیر خم درگذرند متفرّق خواهند شد بسیارى از مردم به سوى شهرهاى خود،پس حق تعالى خواست كه در این موضع ایشان جمع شوند كه همه ایشان نصّ بر حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را بشنوند و حجّت بر ایشان در این باب تمام شود و كسى از مسلمانان را عُذرى نماند؛ پس حق تعالى این آیه را فرستاد:
«یا اَیُّهَا الرُّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَیْكَ مِنْ رَبِّكَ..».(331)
؛ یعنى اى پیغمبر برسان به مردم آنچه فرستاده شده است به سوى تو از جانب پروردگار تو در باب نص بر امامت على بن ابى طالب(علیه السلام) و خلیفه گردانیدن او را در میان امّت پس فرمود:
«وَاِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ یَعْصِمُكَ مِنَ الناسِ..».(332)
؛اگر نكنى پس نرسانده خواهى بود رسالت خدا را و خدا ترا نگاه مى دارد از شرّ مردم.
پس تأكید فرمود در تبلیغ این رسالت و تخویف نمود آن حضرت را از تأخیر نمودن در آن امر و ضامن شد براى آن حضرت كه او را از شر مردم نگاه دارد.
پس به این سبب حضرت در چنان موضعى كه محل فرود آمدن نبود فرود آمد و مسلمانان همه برگرد آن حضرت فرود آمدند و روز بسیار گرمى بود پس امر فرمود درختان خارى را كه در آنجا بود زیر آنها را از خس و خاشاك پاك كردند و فرمود پلانهاى شتران را جمع كردند و بعضى را بر بالاى بعضى گذاشتند، پس منادى خود را فرمود كه ندا در دهد در میان مردم كه همه به نزد آن حضرت جمع شوند، پس همگى جمع شدند و اكثر ایشان از شدت گرما رداهاى خود را بر پاهاى خود پیچیده بودند و چون مردم اجتماع كردند حضرت بر بالاى آن پالانها كه به منزله منبر بود برآمد و حضرت امیر(علیه السلام) را بر بالاى منبر طلبید و در جانب راست خود بازداشت پس خطبه خواند مشتمل بر حمد و ثناى الهى و به موعظه هاى بلیغه و كلمات فصیحه ایشان را موعظه فرمود و خبر موت خود را داد و فرمود مرا به درگاه حق تعالى خوانده اند و نزدیك شده است كه اِجابَت دعوت الهى كنم و وقت آن شده است كه از میان شما پنهان شوم و دارفانى را وداع كنم و به سوى درجات عالیه آخرت رحلت نمایم و به درستى كه در میان شما مى گذارم چیزى را كه تا متمسّك به آن باشید هرگز گمراه نگردید بعد از من كه آن كتاب خدا است و عترت من كه اهل بیت من اند؛ به درستى كه این دو تا از هم جدا نمى شوند تا هر دو نزد حوض كوثر بر من وارد شوند؛ پس به آواز بلند در میان ایشان ندا كرد كه آیا نیستم من سزاوارتر به شما از جانهاى شما؟ گفتند: چنین است؛ پس بازوهاى امیرالمؤمنین(علیه السلام) را گرفت و بلند كرد آن حضرت را به حدى كه سفیدى هاى زیر بغلهاى ایشان نمودار شد و گفت: هر كه من مولى و اَوْلى به نفس اویم، پس على مولى و اَوْلى به نفس او است ؛ خداوندا! دوستى كن با هر كه با على دوستى كند و دشمنى كن با هر كه با على دشمنى كند و یارى كن هر كه على را یارى كند و واگذار هركه على را واگذارد. پس حضرت از منبر فرود آمد و آن وقت نزدیك زوال بود در شدّت گرما پس دو ركعت نماز كرد پس زوال شمس شد و مؤذن آن حضرت اذان گفت و نماز ظهر را با ایشان به جا آورد. پس به خیمه خود مراجعت فرمود و امر فرمود كه خیمه اى از براى حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) در برابر خیمه آن حضرت برپا كردند و حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) در آن خیمه نشست؛ پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) فرمود مسلمانان را كه فوج فوج به خدمت آن حضرت بروند و آن جناب را تهنیت و مبارك باد امامت بگویند و سلام كنند بر آن جناب به امارت و پادشاهى مؤمنان و بگویند : اَلسَلام عَلَیك یاامیرالمؤمنین! پس مردمان چنین كردند ، آنگاه امر فرمود زنان خود و زنان مسلمانان را كه همراه بودند بروند و تهنیت و مبارك باد بگویند و سلام كنند به آن جناب به عمارت مؤمنان پس همگى به جا آورند و از كسانى كه در این باب اهتمام زیاده از دیگران كرد ابن الخطّاب بود كه زیاده از دیگران اظهار شادى و بشاشت نمود به امامت و خلافت آن جناب و گفت :
بَخِّ بَخِّ لَكَ یا عَلىُّ اَصْبَحْتَ مَوْلاىَ و مَوْلى كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ!(333)
یعنى به به از براى تو یا على ، گوارا باد تو را ،گردیدى آقاى من و آقاى هر مرد مؤمن و زن مؤمنه اى ! پس حَسّان بن ثابت به خدمت حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) آمد و رخصت طلبید از آن جناب كه در مدح امیرالمؤمنین (علیه السلام) در ذكر قصه غدیر و نصب آن جناب به امامت و خلافت ودعاهایى كه حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) در حق او فرموده قصیده اى انشاء نماید چون از آن جناب مرخص شد بر بلندى برآمد و این اشعار را به آواز بلند بر مردم خواند:
یُنادیهُمُ یَومَ الْغَدیرِنَبیُّهُم ----- بِخُّمٍ وَاَسمِعْ بِالنَّبِى مُنادِیاً
وقالَ فَمَنْ مَوْلیكُمْ و وَلِیُّكُمْ ----- فَقالُوا ولَم یُبْدوا هُناكَ التّعادِیا
اِلهُكَ مَوْلیناوَاَنْتَ وَلیُّنا ----- وَلَنْ تَجِدَنْ مِنّالَكَ الْیَوْمَ عاصِیاً
فَقالَ لَهُ قُمْ یاعَلىُ وَاِنَّنی ----- رَضیتُكَ مِنْ بَعْدی اِماماًوَهادیاً
فَخَصَّ بِهادونَ الْبَریَّةِ كُلِهّا ----- عَلیَّاًوَسَمّاهُ الْوزیر الْمُواخیا
فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذاوَلیُّهُ ----- فَكُونُوالَهُ اَتْباعَ صدْقٍ مُوالِیاً
هُناكَ دَعَااللّهُمَ وَالِ وَلیهُ ----- وَكُنْ لِلَّذی عادى عَلِیّاًمُعاِدیاً(334)
واین اشعار را خاصّه و عامه به تواتر روایت كرده اند.
روایت است كه چون حسّان این اشعاررا بگفت حضرت پیغمبر (صلى الله علیه و آله) فرمود: لا تَزالُ یا حَسَّانُ مُؤَیَّداً بِرُوحِ الْقُدُس ما نَصَرْتَنا بِلِسانِكَ. یعنى پیوسته اى حسّان مؤیِّدى به روح القدس مادام كه یارى نمایى مارا به زبان خود و این اشعارى بود از آن جناب بر آن كه حسّان بر ولایت امیرالمؤمنین(علیه السلام) ثابت نخواهد ماند چنانكه بعد از وفات آن حضرت ظاهر شد.
و كمیت شاعر نیز قصیده اى در قصّه غدیر گفته كه این سه شعر از آن است:
وَیَومَ الدَّوْحِ دَوْحِ غَدیرِخُمٍّ ----- اَبانَ لَهُ الْوِلایَةَلَوْ اُطیعا
وَلكِنَ الرِّجالَ تَبایَعوُها ----- فَلَمْ اَرَمِثْلَها خَطَراًمَنیعاً
وَلَم اَرَ مِثْلَ ذاكَ الیَومِ یوماً ----- وَلَمْ اَرَمِثْلَهُ حَقَّاً اُضیعا
و این احقر كتابى نوشتم در حدیث غدیر موسوم به «فیض القدیر فیما یتعلّق بحدیث الغدیر» مقام را گنجایش نبود واگر نه ملخّصى از آن در اینجا ایراد مى كردم.
و چون در اوائل سال یازدهم هجرى بعد از سفر حجةالوداع وفات حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) واقع شده، اینك ما شروع مى كنیم به ذكر وفات آن حضرت.

فصل هفتم :در وقوع مصیبت عظمى یعنى وفات پیغمبر اكرم(صلى الله علیه و آله)

بدان كه اكثر علماى فریقین را اعتقاد آن است كه ارتحال سید انبیاء (صلى الله علیه و آله) به عالم بقادر روز دوشنبه بوده است و اكثر علماى شیعى را اعتقاد آن است كه آن روز بیست و هشتم ماه صفر بوده است و اكثر علماى اهل سنت دوازدهم ماه ربیع الاول گفته اند. و در كشف الغمّه از حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) روایت كرده است كه آن حضرت در سال دهم هجرت به عالم بقا رحلت نمود و ازعمر شریف آن حضرت شصت و سه سال گذشته بود؛ چهل سال در مكه ماند تا وحى بر او نازل شد و بعد از آن سیزده سال دیگر در مكه ماند و چون به مدینه هجرت نمود پنجاه و سه سال از عمر شریفش گذشته بود و ده سال بعد از هجرت در مدینه ماند و وفات آن حضرت در دوم ماه ربیع الاوّل روز دوشنبه واقع شد؛
مؤلف گوید: كه واقع شدن وفات آن حضرت در دوم ربیع الأوّل موافق با قول بعضى از اهل سنت است و از علماى شیعه كسى قائل به آن نشده پس شاید این فقره از روایت محمول بر تقیه باشد. و بدان كه در كیفیّت وفات آن سرور و وصیّت هاى آن بزرگوار روایت بسیار وارد شده (335)و ما در اینجا اكتفا مى كنیم به آنچه شیخ مفید و طبرسى رضوان اللَّه علیهما اختیار كرده اند.
گفته اند(336) كه چون حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) از حجّة الوداع مراجعت نمود و بر آن حضرت معلوم شد كه رحلت او به عالم بقا نزدیك شده است پیوسته در میان اصحاب خطبه مى خواند و ایشان را از فتنه هاى بعد از خود به مخالفت فرموده هاى خود حذر مى نمود و وصیّت مى فرمود ایشان را كه دست از سنّت و طریقه او بر ندارند و بدعت در دین الهى نكنند و متمسّك شوند به عترت و اهل بیت او به اطاعت و نصرت و حراست، و متابعت ایشان را بر خود لازم دانند و منع مى كرد ایشان را از مختلف شدن و مرتد شدن و مكّرر مى فرمود كه ایّها النّاس من پیش از شما مى روم و شما در حوض كوثر بر من وارد خواهید شد و از شما سؤال خواهم كرد كه چه كردید با دو چیز گران بزرگ كه در میان شما گذاشتم: كتاب خدا و عترت كه اهل بیت من اند، پس نظر كنید كه چگونه خلافت من خواهید كرد در این دو چیز؛ به درستى كه خداوند لطیف خبیر مرا خبر داده است كه این دو چیز از هم جدا نمى شوند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند؛ به درستى كه این دو چیز را در میان شما مى گذارم و مى روم پس سبقت مگیرید بر اهل بیت من و پراكنده مشوید از ایشان و تقصیر مكنید در حق ایشان كه هلاك خواهید شد و چیزى تعلیم ایشان مكنید؛ به درستى كه ایشان داناترند از شما و چنین نیابم شما را كه بعد از من از دین برگردید و كافر شوید و شمشیرها بر روى یكدیگر بكشید پس ملاقات كنید من یا على(علیه السلام) را در لشكرى مانند سیل در فراوانى و سرعت و شدّت. و بدانید كه على بن ابى طالب پسر عمّ و وصّى من است و قتال خواهد كرد بر تأویل قرآن چنانكه من قتال كردم بر تنزیل قرآن. و از این باب سخنان در مجالس متعدّده مى فرمود؛ پس اُساَمة بن زید را امیر كرد و لشكرى از منافقان و اهل فتنه و غیر ایشان براى او ترتیب داد و امر كرد او را كه با اكثر صحابه بیرون رود به سوى بلاد روم به آن موضعى كه پدرش در آنجا شهید شده بود و غرض حضرت از فرستادن این لشكر آن بود كه مدینه از اهل فتنه خالى شود و كسى با حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) منازعه نكند تا امر خلافت بر آن حضرت مستقر گردد و مردم را مبالغه بسیار مى فرمود در بیرون رفتن و اُسامه را به جُرْف (337)فرستاد و حكم فرمود كه در آنجا توقف نماید تا لشكر نزد او جمع شوند و جمعى را مقرّر نمود كه مردم را بیرون كنند و ایشان را حذر مى فرمود از دیر رفتن؛ پس در اثناى آن حال آن حضرت را مرضى طارى شد كه به آن مرض به رحمت الهى واصل گردید، چون آن حالت را مشاهده نمود دست امیرالمؤمنین(علیه السلام) را گرفت و متوجّه بقیع گردید و اكثر صحابه از پى او بیرون آمدند و فرمود كه حق تعالى مرا امر كرده است كه استغفار كنم براى مردگان بقیع چون به بقیع رسید گفت: اَلسَّلامُ عَلَیْكُمْ، اى اَهْل قبور گوارا باد شما را آن حالتى كه صبح كرده اید در آن و نجات یافته اید از فتنه هائى كه مردم را در پیش است، به درستى كه رو كرده است به سوى مردم فتنه هاى بسیار مانند پاره هاى شب تار؛ پس مدّتى ایستاد و طلب آمرزش براى جمیع اهل بقیع كرد و رو آورد به سوى حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) و فرمود كه جبرئیل در هر سال قرآن را یك مرتبه به من عرضه مى كرد و در این سال دو مرتبه عرضه نمود و چنین گمان دارم كه این براى آن است كه وفات من نزدیك شده است؛ پس فرمود كه یا على به درستى كه حق تعالى مرا مخیّر گردانیده است میان خزانه هاى دنیا و مخلّد بودن در آن یا رفتن به بهشت، و من اختیار لقاى پروردگار خود كردم چون بمیرم عورت مرا بپوشان كه هر كه به عورت من نظر كند كور مى شود؛ پس به منزل خود مراجعت نمود و مرض آن حضرت شدید شد و بعد از سه روز به مسجد آمد عصابَه به سر بست و به دست راست بر دوش امیرالمؤمنین(علیه السلام) و به دست چپ بر دوش فضل بن عبّاس تكیه فرموده بود تا آنكه بر منبر بالا رفت و نشست و گفت: اى گروه مردم! نزدیك شده است كه من از میان شما غایب شوم هر كه را نزد من وعده باشد بیاید وعده خود را بگیرد و هر كه را با من قرضى باشد مرا خبردار كند؛ اى گروه مردم! نیست میان خدا و میان احدى وسیله اى كه به سبب آن خیرى بیابد یا شرّى از او دور گردد مگر عمل به طاعت خدا؛ ایّها النّاس دعوى نكند دعوى كننده اى كه من بى عمل رستگار مى گردم و آرزو نكند آرزو كننده اى كه بى طاعت خدا به رضاى او مى رسم به حقّ آن خدائى كه مرا به حق فرستاده است كه نجات نمى دهد از عذاب الهى مگر عمل نیكو با رحمت حقّ تعالى و اگر من معصیت كنم هر آینه هلاك خواهم شد؛ خداوندا! آیا رسانیدم رسالت ترا؟ پس از منبر فرود آمد و با مردم نماز خفیفى ادا كرد و به خانه اُمّ سَلَمه برگشت و یك روز یا دو روز در آنجا ماند. پس عایشه زنان دیگر را راضى كرد و به نزد حضرت آمد و التماس كرد و آن حضرت را به خانه خود برد و چون به خانه عایشه رفت مرض آن حضرت شدید شد.
پس بلال هنگام نماز صبح آمد و در آن وقت حضرت متوجّه عالم قدس بود چون بلال نداى نماز در داد حضرت مطلع نشد پس عایشه گفت كه ابوبكر را بگوئید كه با مردم نماز كند و حفصه گفت كه عمر را بگوئید كه با مردم نماز كند! حضرت چون سخن ایشان را شنید و غرض ایشان را دانست فرمود كه دست از این سخنان بدارید كه شما به زنانى مى مانید كه یوسف را مى خواستند گمراه كنند و چون حضرت امر كرده بود كه شیخَیْن با لشكر اُسامه بیرون روند و در این وقت از سخنان آن دو زن یافت كه ایشان به مدینه برگشته اند بسیار غمگین شد و با آن شدّت مرض برخاست كه مبادا یكى از آن دو نفر با مردم نماز كند و این باعث شبهه مردم شود و دست بر دوش امیرالمؤمنین(علیه السلام) و فضل بن عبّاس انداخته با نهایت ضعف و ناتوانى پاهاى نازنین خود را مى كشید تا به مسجد درآمد و چون نزدیك محراب رسید دید كه ابوبكر سبقت كرده است و در محراب به جاى آن حضرت ایستاده است و به نماز شروع كرده است؛ پس به دست مبارك خود اشاره كرد كه پس بایست و خود داخل محراب شد و نماز را از سر گرفت و اعتنا نكرد به آن مقدار نمازى كه سابق شده بود و چون سلام نماز گفت به خانه برگشت و شیخَیْن و جماعتى از مسلمانان را طلبید و فرمود كه من نگفتم كه با لشكر اسامه بیرون روید؟ گفتند: بلى یا رسول اللَّه! چنین گفتى. فرمود: پس چرا امر مرا اطاعت نكردید؟ ابوبكر گفت كه من بیرون رفتم و برگشتم براى آنكه عهد خود را با تو تازه كنم. عمر گفت: یارسول اللَّه! من بیرون نرفتم براى آنكه نخواستم كه خبر بیمارى ترا از دیگران بپرسم. پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) فرمود كه روانه كنید لشكر اسامه را و بیرون روید با لشكر اسامه.(338) و موافق روایتى فرمود خدا لعنت كند كسى را كه تخلّف نماید از لشكر اسامه سه مرتبه این سخن را اعاده فرمود(339)و مدهوش شد از تعب رفتن به مسجد و برگشتن و از حزن و اندوهى كه عارض شد آن حضرت را به سبب آن ناملایماتى كه مشاهده نمود؛ پس مسلمانان بسیار گریستند و صداى نوحه و گریه از زنان و فرزندان آن حضرت بلند شد و شیون از مردان و زنان مسلمانان برخاست؛ پس حضرت چشم مبارك گشود و به سوى ایشان نظر كرد و فرمود كه بیاورید از براى من دواتى و كتف گوسفندى تا آنكه بنویسم از براى شما نامه اى كه گمراه نشوید هرگز؛ پس یكى از صحابه برخاست كه دوات و كتف را بیاورد عمر گفت: برگرد كه این مرد هذیان مى گوید! و بیمارى بر او غالب گردیده است! و ما را كتاب خدا بس است!(340) پس اختلاف كردند آنها كه در آن خانه بودند بعضى گفتند كه قول، قول عُمر است و بعضى گفتند كه قول، قول رسول خدا(صلى الله علیه و آله) است و گفتند كه در چنین حالى چگونه مخالفت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) روا باشد؛ پس بار دیگر پرسیدند كه آیا بیاوریم آنچه خواستى یا رسول اللَّه؟ فرمود كه بعد از این سخنان كه از شما شنیدم مرا حاجتى به آن نیست ولكن وصیّت مى كنم شما را كه با اهل بیت من نیكو سلوك كنید. و حضرت رو از ایشان گردانید و ایشان برخاستند و باقى ماند نزد او عبّاس و فضل پسر او و على بن ابى طالب(علیه السلام) و اهل بیت مخصوص آن حضرت. پس عبّاس گفت: یا رسول(صلى الله علیه و آله) اگر این امر خلافت در ما بنى هاشم قرار خواهد گرفت پس ما را بشارت ده كه شاد شویم و اگر مى دانى كه بر ما ستم خواهند كرد و خلافت را از ما غصب خواهند كرد پس به اصحاب خود سفارش ما را بكن. حضرت فرمود كه شما را بعد از من ضعیف خواهند كرد و بر شما غالب خواهند شد، و ساكت شد پس مردم برخاستند در حالى كه گریه مى كردند و از حیات آن حضرت ناامید گردیدند.
پس چون بیرون رفتند حضرت فرمود كه برگردانید به سوى من برادرم على و عمویم عبّاس را؛ پس فرستادند كسى را كه حاضر كرد ایشان را همین كه در مجلس قرار گرفتند حضرت رو به عبّاس كرد و فرمود: اى عمّ پیغمبر! قبول مى كنى وصیّت مرا و وعده هاى مرا به عمل مى آورى و ذمت مرا برى مى گردانى؟ عبّاس گفت: یا رسول اللَّه! عموى تو پیرمردى است كثیر العیال و عطاى تو بر باد پیشى گرفته و بخشش تو از ابر بهار سبقت كرده و مال من وفا نمى كند به وعده ها و بخششهاى تو. پس حضرت روى مبارك را گردانید به سوى امیرالمؤمنین(علیه السلام) و فرمود: اى برادر! تو قبول مى كنى وصیت مرا و به عمل مى آورى وعده هاى مرا و ادا مى كنى دیون مرا و ایستادگى مى كنى در امور اهل من بعد از من؟ امیرالمؤمنین(علیه السلام) گفت: بلى ، یا رسول اللَّه! فرمود: نزدیك من بیا، چون نزدیك آن حضرت رفت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) او را به خود چسبانید پس بیرون كرد انگشتر خود را و فرمود: بگیر این را و بر انگشت خود كن و طلبید شمشیر و زره و جمیع اسلحه خود را و به امیرالمؤمنین(علیه السلام) عطا كرد و پس طلبید آن دستمالى را كه بر شكم خود مى بست وقتى كه سلاح مى پوشید در حَرْب و به امیرالمؤمنین(علیه السلام) داد؛ پس فرمود برخیز برو به سوى منزل خود به استعانت خداى تعالى؛ پس چون روز دیگر شد مرض آن حضرت سنگین شد و مردم را منع كردند از ملاقات آن حضرت و امیرالمؤمنین(علیه السلام) ملازم خدمت آن حضرت بود و از او مفارقت نمى نمود مگر براى حاجت ضرورى؛ پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) به حال خود آمد فرمود: بخوانید براى من برادر و یاور مرا؛ پس ضعف او را فرو گرفت و ساكت شد. عایشه گفت: بخوانید ابوبكر را! پس ابوبكر آمد و بالاى سر آن حضرت نشست چون حضرت چشم خود را باز كرد و نظرش به او افتاد روى خود را گردانید. ابوبكر برخاست و بیرون شد و مى گفت: اگر حاجتى به من داشت اظهار مى كرد. باز حضرت كلام سابق را اعاده فرمود؛ حفصه گفت: بخوانید عمر را! چون عمر حاضر شد و حضرت او را دید از او هم اعراض فرمود؛ پس فرمود بخوانید از براى من برادر و یاورم را؛ امّ سلمه گفت: بخوانید على را همانا كه پیغمبر غیر او را قصد نكرده.
چون امیرالمؤمنین(علیه السلام) حاضر شد اشاره كرد پیغمبر(صلى الله علیه و آله) به سوى او كه نزدیك من بیا؛ پس امیرالمؤمنین(علیه السلام) خود را به آن حضرت چسبانید و پیغمبر(صلى الله علیه و آله) به او راز گفت در زمان طویلى؛ پس امیرالمؤمنین(علیه السلام) برخاست و در گوشه اى نشست و حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در خواب رفت. پس امیرالمؤمنین(علیه السلام) بیرون آمد مردم به او گفتند: یا اباالحسن چه رازى بود كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) با تو مى گفت؟ حضرت فرمود كه هزار باب از علم تعلیم من نمود كه از هر بابى هزار باب مفتوح مى شود و وصیّت كرد مرا به آن چیزى كه به جا خواهم آورد آن را ان شاء اللَّه تعالى.
پس چون مرض حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) سنگین شد و رحلت او به ریاض جنّت نزدیك گردید، حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را فرمود كه یا على سر مرا در دامن خود گذار كه امر خداوند عالمیان رسیده است و چون جان من بیرون آید آن را به دست خود بگیر و بر روى خود بكش پس روى مرا به سوى قبله بگردان و متوجّه تجهیز من شو و اوّل تو بر من نماز كن و از من جدا مشو تا مرا به قبر من بسپارى و در جمیع این امور از حق تعالى یارى بجوى؛ چون حضرت امیر سر مبارك آن سرور را در دامن خود گذاشت حضرت بى هوش شد، پس حضرت فاطمه(علیها السلام) نظر به جمال بى مثال آن حضرت مى كرد و مى گریست و ندبه مى كرد و مى گفت:
وَاَبْیَضُ یُسْتَسْقَى الْغَمامُ بِوَجْهِهِ ----- ثِمال الْیَتامى عِصْمَةٌ لِلاَرامِلِ (341)
؛ یعنى حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) سفید روئى است كه مردم به بركت روى او طلب باران مى كنند و فریادرس یتیمان و پناه بیوه زنان است؛ چون آن حضرت صداى نور دیده خود فاطمه را شنید دیده خود گشود و به صداى ضعیفى گفت كه اى دختر! این سخن عمّ تو ابوطالب است این را مگو بلكه بگو:
«وَما مُحَّمَدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُسُلُ اَفَاِنْ ماتَ اَوْقُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ».(342)
پس فاطمه بسیار گریست ، پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) او را اشاره كرد كه نزدیك من بیا؛ چون فاطمه(علیها السلام) نزدیك او رفت ، رازى در گوش او گفت كه صورت فاطمه برافروخته شد و شاد گردید! پس چون روح مقدّس آن حضرت مفارقت كرد حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) دست راستش در زیر گلوى آن حضرت بود، پس جان شریف رسول خدا(صلى الله علیه و آله) از میان دست امیرالمؤمنین(علیه السلام) بیرون رفت، پس دست خود را بلند كرد و بر رُوى خود كشید؛ پس دیده هاى حقّ بین پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را پوشانید و جامه بر قامت باكرامتش كشید، پس مشغول گردید بر امر تجهیز آن حضرت.
روایت شده كه از حضرت فاطمه(علیها السلام) پرسیدند كه این چه راز بود كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) با تو گفت كه اندوه تو مبدّل به شادى شد و قلق و اضطراب تو تسكین یافت ؟فرمود كه پدر بزرگوارم مرا خبر داد كه اول كسى كه از اهل بیت به او ملحق خواهد شد من خواهم بود و مدت حیات من بعد از او امتدادى نخواهد داشت و به این سبب شدت اندوه و حزن من تسكین یافت! پس امیرالمؤمنین متوجه غسل او شد و طلبید فضل بن عباس را و امر كرد او را كه آب به او بدهد پس غسل داد او را بعد از اینكه چشم خود را بسته بود. پس پاره كرد پیراهن آن حضرت را از نزد گریبان تا مقابل ناف مبارك آن حضرت، و حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) مباشر غسل و حنوط و كفن آن حضرت بود و «فضل» آب به او مى داد و اعانت مى كرد آن حضرت را بر غسل دادن؛ پس چون امیرالمؤمنین (علیه السلام) از غسل آن حضرت فارغ شد پیش ایستاد و به تنهایى بر آن حضرت نماز كرد و هیچ كس مشاركت نكرد و آن حضرت در نماز كردن بر پیغمبر (صلى الله علیه و آله) و مردم درمسجد جمع شده بودند و گفتگو مى كردند در باب اینكه چه كسى را مقدم دارند در نماز بر آن حضرت و در كجا دفن كنند آن جناب را ؛ پس حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیرون آمد و رفت نزد ایشان و فرمود: كه همانا پیغمبر(صلى الله علیه و آله) امام و پیشواى ما است در حال حیات و بعد از ممات پس دسته دسته مردم بیایند بر آن حضرت نماز كنند بدون تقدم امامى و بروند به درستى كه حق تعالى قبض روح نمى فرماید پیغمبرى را در مكانى مگراینكه پسندیده آن مكان را از براى قبر او و من پیغمبر را دفن خواهم نمود در حجره اى كه وفات آن حضرت در آن واقع شده.
پس مردم تسلیم كردند این امر را و راضى شدند به آن پس چون مسلمانان از نماز بر آن حضرت فارغ شدند عباس عموى پیغمبر مردى را روانه كرد به سوى ابوعبیده جرّاح كه «قبر كن» اهل مكه بود و دیگرى را فرستاد به سوى زید بن سهل كه «قبر كن» اهل مدینه بود و آنها را طلبید از براى كندن قبر پیغمبر(صلى الله علیه و آله) ؛ پس زید بن سهل را ملاقات نمود و امر كرد او را به حفر قبر آن حضرت، پس چون زید از حفر قبر فارغ شد امیرالمؤمنین(علیه السلام) و عبّاس وفضل بن عباس و اسامة بن زید داخل در قبر شدند براى آنكه آن حضرت را دفن نمایند. طایفه انصار چون چنین دیدند صدا بلند كردند و قسم دادند امیرالمؤمنین(علیه السلام) را كه یك نفر از ما نیز با خود مصاحب كن در دفن كردن حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) تا آنكه ما نیز از این حظّ و بهره دارا شویم؛ پس امیرالمؤمنین(علیه السلام) اَوْسِ بْن خَوْلىّ را كه مردى بَدْرى و از افاضل قبیله خَزْرج بُود امر كرد كه داخل قبر شود؛ پس امیرالمؤمنین(علیه السلام) جَسَد نازنین پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را برداشت و به اَوْس داد كه در قبر بگذرد پس چون حضرت را داخل قبر نمود امر كرد او را كه از قبر بیرون بیاید پس اَوْس بیرون آمد و حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) در قبر نازل شد و صورت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) را از كفن ظاهر گردانید و گونه مبارك آن حضرت را بر زمین مقابل قبله نهاد پس خشت لحد را چید و خاك بر روى او ریخت و این واقعه هایله در روز دوشنبه بیست و هشتم ماه صفر سال یازدهم از هجرت بود. و سنّ شریف آن حضرت شصت و سه سال بود و بیشتر مردم حاضر نشدند بر نماز و دفن آن حضرت به جهت مشاجره در امر خلافت كه مابین مهاجر و انصار واقع بود. انتهى.(343)

[آیا پیامبر به شهادت رسید؟]

در احادیث معتبره وارد شده است كه آن حضرت به شهادت از دنیا رفت چنانكه صفّار به سند معتبر از حضرت صادق(علیه السلام) روایت كرده است كه در روز خیبر زهر دادند آن حضرت را در دست بزغاله چون حضرت لقمه اى تناول فرمود آن گوشت به سخن آمد و گفت: یا رسول اللَّه! مرا به زهر آلوده اند؛ پس حضرت در مرض موت خود مى فرمود كه امروز پشت مرا در هم شكست آن لقمه كه در خیبر تناول كردم و هیچ پیغمبر و وصىّ پیغمبرى نیست مگر آنكه به شهادت از دنیا بیرون مى رود.(344) و در روایت دیگر فرمود كه زن یهودیه آن حضرت را زهر داد در ذراع گوسفندى و چون حضرت قدرى از آن تناول فرمود آن ذراع خبر داد كه من زهرآلوده ام پس حضرت آن را انداخت و پیوسته آن زهر در بدن آن حضرت اثر مى كرد تا آنكه به همان علت از دنیا رحلت فرمود.(345) صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَآلِهِ.
و مستحب است زیارت آن حضرت از نزدیك و دور چنانكه شیخ شهید در «دروس» فرموده كه مستحب است زیارت پیغمبر و ائمه در هر روز جمعه اگرچه زائر از قبرهاى ایشان دور باشد و اگر در بالاى بلندى بایستد و زیارت كند افضل است انتهى.(346)
و نیز سزاوار است زیارت حضرت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) در عقب هر نمازى به این الفاظى كه حضرت امام رضا(علیه السلام) تعلیم ابن ابى نصر بَزَنْطى، فرمودند:
اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا رَسُولَ اللَّهِ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكاتُهُ، اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِاللَّهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا خِیَرَةَ اللَّه اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا حَبیبَ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَیْكَ یا صَفْوَةَ اللَّهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَمینَ اللَّهِ اَشْهَدُ اَنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ وَاَشْهَدُ اَنَّكَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ وَاَشْهَدُ اَنَّكَ قَدْ نَصَحْتَ لاُِمَّتِكَ وَجاهَدْتَ فی سَبیلِ رَبِّكَ وَعَبَدْتَهُ حَتّى اَتیكَ الْیَقینُ فَجَزاكَ اللَّهُ یا رَسُولَ اللَّهِ اَفْضَل ما جَزى نَبِیاً عَنْ اُمَّتِهِ، اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ اَفْضَلَ ما صَلَّیْتَ عَلى اِبْراهیمَ وَ آلِ اِبْراهیمَ اِنَّكَ حَمیدٌ مَجیدٌ.