منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

وقایع سال دهم هجرى

قصّه مباهله و نصاراى نَجْران. شیخ طبرسى و دیگران روایت كرده اند كه جمعى از اشراف نصاراى نجران، خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) آمدند و سركرده ایشان سه نفر بودند: یكى عاقب (312) كه امیر و صاحب رأى ایشان بود و دیگرى عبدالمسیح كه در جمیع مشكلات به او پناه مى بردند و سوم ابوحارثه (313) كه عالم و پیشواى ایشان بود و پادشاهان روم براى او كلیساها ساخته بودند و هدایا و تحفه ها براى او مى فرستادند به سبب وفور علم او نزد ایشان؛ پس چون ایشان متوجّه خدمت حضرت شدند ابوحارثه بر استرى سوار شد و كُرْزُ بْن عَلْقَمَه برادر او در پهلوى او مى راند ناگاه استر ابوحارثه به سر درآمد پس كُرْز ناسزائى به حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) گفت، ابوحارثه گفت: بر تو باد آنچه گفتى! گفت: چرا اى برادر؟ ابوحارثه گفت: به خدا سوگند كه این همان پیغمبرى است كه ما انتظار او را مى كشیدیم! كرز گفت: پس چرا متابعت او نمى كنى؟ گفت: مگر نمى دانى كه این گروه نصارى چه كرده اند با ما، ما را بزرگ كردند و صاحب مال كردند و گرامى داشتند و راضى نمى شوند به متابعت او و اگر ما متابعت او كنیم اینها همه از ما بازمى گیرند.
پس كُرْز این سخن در دلش جا كرد تا آنكه به خدمت حضرت رسید و مسلمان شد و ایشان در وقت نماز عصر وارد مدینه شدند با جامه هاى دیبا و حلّه هاى زیبا كه هیچ یك از گروه عرب با این زینت نیامده بودند. و چون به خدمت حضرت رسیدند سلام كردند، حضرت جواب سلام ایشان نفرمود و با ایشان سخن نگفت؛ پس رفتند به نزد عثمان و عبدالرّحمن بن عوف كه با ایشان آشنائى داشتند و گفتند پیغمبر شما نامه به ما نوشت و ما اجابت او نمودیم و آمدیم و اكنون جواب سلام ما نمى گوید و با ما به سخن نمى آید؟ ایشان آنها را به خدمت حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) آوردند و در آن باب با آن حضرت مذاكره كردند، حضرت فرمود كه این جامه هاى حریر و انگشترهاى طلا را از خود دور كنید و به خدمت آن حضرت روید. چون چنین كردند و به خدمت حضرت پیغمبر رفتند و سلام كردند؛ حضرت جواب سلام ایشان گفت و فرمود كه به حق آن خداوندى كه مرا به راستى فرستاده است كه در مرتبه اوّل كه به نزد من آمدند شیطان با ایشان همراه بود و من براى این جواب سلام ایشان نگفتم؛ پس در تمام آن روز از حضرت سؤالها كردند و با حضرت مناظره نمودند؛ پس عالم ایشان گفت كه یا محمد(صلى الله علیه و آله) چه مى گوئى در باب مسیح؟ حضرت فرمود: او بنده و رسول خدا است. ایشان گفتند كه هرگز دیده اى كه فرزندى بى پدر به هم رسد؟ پس این آیه نازل شد كه :
«إِنَّ مَثَلَ عیسى عِنْدَاللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ».(314)
به درستى كه مَثَل عیسى نزد خدا مانند مثل آدم است كه خدا خلق كرد او را از خاك پس گفت مر او را كه باش پس به هم رسید. و چون مناظره به طول انجامید و ایشان لجاجت در خصومت مى كردند حق تعالى فرستاد كه:

[ماجراى مباهله ]

«فَمَنْ حآجَّكَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جآءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْناءَنا وَابْنآءَكُمْ وَنِسآءَنا وَنِسآءَكُمْ وَاَنْفُسَنا وَاَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّه عَلَى الْكاذِبینَ».(315) (316)
یعنى پس هركه مجادله كند با تو در امر عیسى بعد از آنچه آمده است به سوى تو از علم و بیّنه و برهان پس بگو اى محمّد(صلى الله علیه و آله) بیائید بخوانیم پسران خود را و پسران شما را و زنان خود را و زنان شما را و جانهاى خود را و جانهاى شما را، یعنى آنها را كه به منزله جان مایند و آنها كه به منزله جان شمایند، پس تضرّع كنیم و دعا كنیم پس بگردانیم لعنت خدا را بر هر كه دروغ گوید از ما و شما.
و چون این آیه نازل شد قرار كردند كه روز دیگر مباهله كنند و نصارى به جاهاى خود برگشتند. پس ابوحارثه با اصحاب خود گفت كه فردا نظر كنید اگر محمّد(صلى الله علیه و آله) با فرزندان و اهل بیت خود مى آید پس بترسید از مباهله با او، و اگر با اصحاب و اتباع خود مى آید از مباهله با او پروا مكنید. پس بامداد حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) به خانه حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) آمد و دست امام حسن(علیه السلام) گرفت و امام حسین(علیه السلام) را در بر گرفت و حضرت امیر(علیه السلام) در پیش روى آن حضرت روان شد و حضرت فاطمه(علیها السلام) از عقب سر آن حضرت شد و از مدینه براى مباهله بیرون آمدند. چون نصارى آن بزرگواران را مشاهده كردند ابوحارثه پرسید كه اینها كیستند كه با او همراهند؟ گفتند آنكه پیش روى او است پسرعمّ او است و شوهر دختر او و محبوبترین خلق است نزد او و آن دو طفل، دو فرزندان اویند از دختر او و آن زن، فاطمه دختر او است كه عزیزترین خلق است نزد او، پس حضرت به دو زانو نشست براى مباهله. پس سیّد و عاقب پسران خود را برداشتند براى مباهله، ابوحارثه گفت: به خدا سوگند كه چنان نشسته است كه پیغمبران مى نشستند براى مباهله و برگشت. سیّد گفت: به كجا مى روى؟ گفت: اگر محمّد برحقّ نمى بود چنین جرئت نمى كرد بر مباهله و اگر با ما مباهله كند پیش از آنكه سال بر ما بگذرد یك نصرانى بر روى زمین نخواهد ماند!
و به روایت دیگر گفت كه من روهائى مى بینم كه اگر از خدا سؤال كنند كه كوهى را از جاى خود بكند هر آینه خواهد كند؛ پس مباهله مكنید كه هلاك مى شوید و یك نصرانى بر روى زمین نخواهد ماند. پس ابوحارثه به خدمت حضرت آمد و گفت: اى ابوالقاسم! در گذر از مباهله با ما و با ما مصالحه كن بر چیزى كه قدرت بر اداى آن داشته باشیم. پس حضرت با ایشان مصالحه نمود كه هر سال دو هزار(317) حلّه بدهند كه قیمت هر حلّه چهل درهم باشد و برآنكه اگر جنگى روى دهد سى زِره و سى نیزه و سى اسب به عاریه بدهند و حضرت نامه صلح براى ایشان نوشت و برگشتند. پس حضرت فرمود كه سوگند یاد مى كنم به آن خداوندى كه جانم در قبضه قدرت او است كه هلاك نزدیك شده بود به اهل نَجْران و اگر با من مباهله مى كردند هر آینه همه میمون و خوك مى شدند و هر آینه تمام این وادى برایشان آتش مى شد و مى سوختند و حق تعالى جمیع اهل نجران را مستأصل مى كرد حتى آنكه مرغ بر سر درختان ایشان نمى ماند و همه نصارى پیش از سال مى مردند. چون سیّد و عاقب برگشتند بعد از اندك زمانى به خدمت حضرت معاودت نمودند و مسلمان شدند.
و صاحب كَشّاف (318) و دیگران از هل سنت در صِحاح خود نقل كرده اند از عایشه كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در روز مباهله بیرون آمد وعبائى پوشیده بود از موى سیاه پس امام حسن و امام حسین و حضرت فاطمه و على بن ابى طالب(علیهم السلام) را در زیر عبا داخل كرد و این آیه خواند:
«اِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطهِّرَكُمْ تَطْهیراً».(319)
و هم زمخشرى گفته است كه اگر گوئى كه دعوت كردن خصم به سوى مباهله براى آن بود كه ظاهر شود كه او كاذب است یا خصم او و این امر مخصوص او و خصم او بود پس چه فایده داشت ضمّ كردن پسران و زنان در مباهله؟
جواب مى گوئیم كه ضمّ كردن ایشان در مباهله دلالتش بر وثوق و اعتماد بر حقیّت او زیاده بود از آنكه خود به تنهائى مباهله نماید؛ زیرا كه با ضمّ كردن ایشان جرئت نمود برآنكه اَعِزّه خود را و پاره هاى جگر خود را و محبوبترین مردم را نزد خود در معرض نفرین و هلاك درآورد و اكتفا ننمود بر خود به تنهائى و دلالت كرد برآنكه اعتماد تمام بر دروغگو بودن خصم خود داشت كه خواست خصم او با اَعِزّه و اَحِبّه اش هلاك شوند و مستأصل گردند اگر مباهله واقع شود و مخصوص گردانید براى مباهله پسران و زنان را ؛ زیرا كه ایشان عزیزترین اهلند و به دِل بیش از دیگران مى چسبند و بسا باشد كه آدمى خود را در معرض هلاكت درآورد براى آنكه آسیبى به ایشان نرسد و به این سبب در جنگها زنان و فرزندان را با خود مى برده اند كه نگریزند. و به این سبب حق تعالى در آیه، ایشان را بر «اَنْفُس» مُقَدَّم داشت تا اعلام نماید كه ایشان بر جان مُقَدَّمند پس بعد از این گفته است كه این دلیلى است كه از این قویتر دلیلى نمى باشد بر فضل اصحاب عبا.(320) انتهى.

[سفر حجةالوداع پیامبر(صلى الله علیه و آله) ]

در سال دهم هجرى سفر حجة الوداع واقع شد. شیخ كُلینى روایت كرده است كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) بعد از هجرت ده سال در مدینه ماند و حجّ به جا نیاورد تا آنكه در سال دهم، خداوند عالمیان این آیه فرستاد كه:
«وَ اَذِّنْ فِی النّاسِ بِالْحَجِّ یَاْتُوكَ رِجالاً وَعَلى كُلِّ ضامِرٍ یَاْتینَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمیق لِیَشْهَدوا مَنافِعَ لَهُمْ».(321)
پس امر كرد رسول خدا(صلى الله علیه و آله) مُؤَذِّنّان را كه اعلام نمایند مردم را به آوازهاى بلند به آنكه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در این سال به حجّ مى رود؛ پس مطلع شدند بر حج رفتن آن حضرت هركه در مدینه حاضر بود و در اطراف مدینه و اعراب بادیه. و حضرت نامه ها نوشت به سوى هركه داخل شده بود در اسلام كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) اراده حجّ دارد پس هركه توانائى حجّ رفتن دارد حاضر شود؛ پس همه حاضر شدند براى حجّ با آن حضرت و در همه حال تابع آن حضرت بودند و نظر مى كردند كه آنچه آن حضرت به جاى مى آورد، به جاى آورند و آنچه مى فرماید اطاعت نمایند و چهار روز از ماه ذى قعده مانده بود كه حضرت بیرون رفت، پس چون به ذى الحُلَیْفه رسید اوّل زوال شمس بود پس مردم را امر فرمود كه موى زیر بغل و موى زهار را ازاله كنند و غسل نمایند و جامه هاى دوخته را بكنند و لنگى و ردائى بپوشند. پس غسل احرام به جا آورد و داخل مسجد شَجَره شد و نماز ظهر را در آن مسجد ادا نمود پس عزم نمود بر حجّ تنها كه عمره در آن داخل نباشد؛ زیرا كه حجّ تمتّع هنوز نازل نشده بود و احرام بست و از مسجد بیرون آمد و چون به بَیْدآء رسید نزد میل اوّل مردم صف كشیدند از دو طرف راه پس حضرت تلبیه حجّ به تنهائى فرمود و گفت:
لَبَّیْكَ اللّهُمَّ لَبَّیْكَ لا شَریكَ لَكَ لبیك اِنَّ الْحَمْدَ والنِّعْمَةَ لَكَ وَالْمُلكَ لَكَ لا شَریكَ لَكَ و حضرت در تلبیه خود ذاالمعارج بسیار مى گفت و تلبیه را تكرار مى نمود در هر وقت كه سواره اى مى دید یا بر تلّى بالا مى رفت یا از وادئى فرو مى شد و در آخر شب و بعد از نمازها، و هَدْى (322) با خود راند شصت و شش یا شصت و چهار شتر و به روایت دیگر صد شتر بود. و روز چهارم ذى الحجّه داخل مكّه شد و چون به در مسجدالحرام رسید از دَرِ بنى شیبه داخل شد و بر دَرِ مسجد ایستاد و حمد و ثناى الهى به جاى آورد و بر پدرش ابراهیم(علیه السلام) صلوات فرستاد پس به نزدیك حَجَرالاَسْوَد آمد و دست بر حجر مالید و آن را بوسیده و هفت شوط بر دور خانه كعبه طواف كرد و در پشت مقام ابراهیم دو ركعت نماز طواف به جا آورد و چون فارغ شد به نزد چاه زمزم رفت و از آب زمزم بیاشامید و گفت:
اَللّهُمَ اِنّی اَسْئَلُكَ عِلْماً نافِعاً وَرِزْقاً واسِعاً وَشِفآءً مِنْ كُلِّ دآءٍ وَسُقْمٍ.
و این دعا را رو به كعبه خواند پس به نزدیك حجر آمد و دست بر حجر مالید و حجر را بوسید و متوجه صفا شد و این آیه را تلاوت فرمود:
«اِنَّ الصَّفا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمنْ حَجَّ الْبَیْتَ اَوِ اعْتَمَر فَلا جُناحَ عَلَیْهِ اَنْ یطَّوَّفَ بِهِما».(323)
؛ یعنى به درستى كه كوه صفا و كوه مروه از علامتهاى مناسك الهى است، پس كسى كه حجّ كند خانه را یا عمره كند، پس باكى نیست بر او كه آنكه طواف كند به صفا و مروه. پس بر كوه صفا بالا رفت و رو به جانب رُكن یَمانى كرد و حمد و ثناى حق تعالى به جاى آورد و دعا كرد به قدر آنكه كسى سوره بقره را به تأنّى بخواند، پس سراشیب شد از صفا و متوجّه كوه مروه گردید و بر مروه بالا رفت و به قدر آنچه توقّف نموده بود در صفا، در مروه نیز توقّف نمود؛ پس باز از كوه به زیر آمد و به جانب صفا متوجه شد باز بر كوه صفا توقّف نمود و دعا خواند و متوجّه مروه گردید تا آنكه هفت شوط به جا آورد؛ پس چون از «سَعْى» فارغ شد و هنوز بر كوه مروه ایستاده بود رو به جانب مردم گردانید و حمد و ثناى الهى به جاى آورد، پس اشاره به پشت سر خود نمود و گفت: این جبرئیل است و امر مى كند مرا كه امر نمایم كسى را كه «هَدْى» با خود نیاورده است به آنك مُحِلّ گردد و حجّ خود را به عمره منقلب گرداند و اگر من مى دانستم كه چنین خواهد شد هَدْى با خود نمى آوردم و چنان مى كردم كه شما مى كنید ولكن هَدْى با خود رانده ام؛ پس مردى از صحابه گفت: چگونه مى شود ما به حج بیرون آئیم و از سر و موهاى ما آب غسل جنابت چكد؟ پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) او را فرمود كه تو هرگز ایمان به حجّ تمتّع نخواهى آورد.(324) پس سُراقَة بْن مالِكِ بن جُعْشُم كِنانى برخاست و گفت: یا رسول اللَّه! احكام دین خود را دانستیم چنانچه گویا امروز مخلوق شده ایم پس بفرما كه آنچه ما را امر فرمودى در باب حجّ مخصوص این سال است یا همیشه ما را باید حجّ تمتّع كرد؟ حضرت فرمود كه مخصوص این سال نیست بلكه اَبَدُالاباد این حكم جارى است. پس حضرت انگشتان دستهاى خود را در یكدیگر داخل گردانید و فرمود كه داخل شد عمره در حجّ تا روز قیامت. پس در این وقت حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) كه از جانب یمن به فرموده حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) متوجّه حجّ گردیده بود داخل مكّه شد و چون به خانه حضرت فاطمه(علیها السلام) داخل شد دید كه حضرت فاطمه مُحِلّ گردیده و بوى خوش از او شنید و جامه هاى ملوّن در بَر او دید، پس گفت كه این چیست اى فاطمه؟ و پیش از وقت مُحِلّ شدن چرا مُحِلّ شده اى؟ حضرت فاطمه(علیها السلام) گفت كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) مرا چنین امر كرد ؛ پس حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) بیرون آمد و به خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) شتافت كه حقیقت حال را معلوم نماید چون به خدمت حضرت رسید گفت: یا رسول اللَّه! من فاطمه(علیها السلام) را دیدم كه مُحلّ گردیده و جامه هاى رنگین پوشیده است! حضرت فرمود كه من امر كردم مردم را كه چنین كنند؛ پس تو یا على به چه چیز احرام بسته اى؟ گفت: یا رسول اللَّه، چنین احرام بستم كه «احرام مى بندم مانند احرام رسول خدا(صلى الله علیه و آله) »؛ حضرت فرمود: بر احرام خود باقى باش مثل من و تو شریك منى در هَدْى من.(325)
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در آن ایّام كه در مكّه بود با اصحاب خود در اَبْطَح نزول فرموده بود و به خانه ها فرود نیامده بود پس چون روز هشتم ذى الحجّه شد نزد زوال شمس امر فرمود مردم را كه غسل احرام به جا آورند و احرام به حجّ ببندند و این است معنى آنچه حق تعالى فرموده است كه «فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ اِبْراهیمَ».(326) كه مراد از این متابعت، متابعت در حجّ تمتّع است؛ پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) بیرون رفت با اصحاب خود تلبیه گویان به حجّ تا آنكه به منى رسیدند، پس نماز ظهر و عصر و شام و خفتن و صبح را در منى به جا آوردند و بامداد روز نهم بار كرد با اصحاب خود و متوجّه عرفات گردید.(327)
و از جمله بدعتهاى قریش آن بود كه ایشان از مشعر الحرام تجاوز نمى كردند و مى گفتند ما اهل حرمیم و از حَرَم بیرون نمى رویم و سایر مردم به عرفات مى رفتند و چون مردم از عرفات بار مى كردند و به معشر مى آمدند ایشان با مردم از مشعر به منى مى آمدند و قریش امید آن داشتند كه حضرت در این باب با ایشان موافقت نماید پس حق تعالى این آیه را فرستاد: «ثُمَّ اَفیضُوا مِنْ حَیْثُ اَفاضَ النّاسُ»؛(328) یعنى پس بار كنید از آنجا كه با ركردند مردم حضرت فرمود مراد از مردم در این آیه حضرت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق(علیهم السلام) هستند و پیغمبرانى كه بعد از ایشان بودند كه همه از عرفات افاضه مى نمودند، پس چون قریش دیدند كه قبّه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) از مشعر الحرام گذشت به سوى عرفات در دلهاى ایشان خدشه به هم رسید؛ زیرا كه امید داشتند كه حضرت از مكان ایشان افاضه نماید و به عرفات نرود، پس حضرت رفت تا به «نَمِرَه» فرود آمد در برابر درختان اَراك پس خیمه خود را در آنجا برپا كرد و مردم خیمه هاى خود را بر دور خیمه آن حضرت زدند. و چون زوال شمس شد حضرت غسل كرد و با قریش و سایر مردم داخل عرفات گردید و در آن وقت تلبیه را قطع نمود و آمد تا به موضعى كه مسجد آن حضرت مى گویند. در آنجا ایستاد و مردم بر دور آن حضرت ایستادند. پس خطبه اى اداء نمود و ایشان را امر و نهى فرمود، پس با مردم نماز ظهر و عصر را به جا آورد به یك اذان و دو اقامه، پس رفت به سوى محلّ وقوف و در آنجا ایستاد و مردم مبادرت مى كردند به سوى شتر آن حضرت و نزدیك شتر مى ایستادند پس حضرت شتر را حركت داد ایشان نیز حركت كردند و بر دور ناقه جمع شدند. پس حضرت فرمود كه اى گروه مردم موقف همین زیر پاى ناقه من نیست و به دست مبارك خود اشاره فرمود به تمام موقف عرفات و فرمود كه همه اینها موقف است؛ پس مردم پراكنده شدند و در مشعرالحرام نیز چنین كردند؛ پس مردم در عرفات ماندند تا قرص آفتاب فرو رفت پس حضرت بار كرد و مردم بار كردند و امر نمود ایشان را به تأنّى.
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود كه مشركان از عرفات پیش از غروب آفتاب بار مى كردند، پس رسول خدا(صلى الله علیه و آله) مخالفت ایشان نمود و بعد از غروب آفتاب روانه شد و فرمود كه اى گروه مردم حجّ به تاختن اسبان نمى باشد و به دوانیدن شتران نمى باشد ولیكن از خدا بترسید و سیر نمائید سیر كردن نیكو، ضعیفى را پامال نكنید و مسلمانى را در زیر پاى اسبان مگیرید و آن حضرت سر ناقه را آن قدر مى كشید براى آنكه تند نرود تا آنكه سر ناقه به پیش جهاز مى رسید و مى فرمود كه اى گروه مردم بر شما باد به تأنّى تا آنكه داخل مشعرالحرام شد؛ پس در آنجا نماز شام و خفتن را به یك اذان و دو اقامه ادا نمود و شب در آنجا به سر آورد تا نماز صبح را در آنجا نیز اداء نمود و ضعیفان بنى هاشم را در شب به منى فرستاد و به روایت دیگر زنان را در شب فرستاد و اُسامة بن زید را همراه ایشان كرد و امر كرد ایشان را كه جَمَره عَقَبه را نزنند تا آفتاب طالع گردد؛ پس چون آفتاب طالع شد از مشعر الحرام روانه شد و در منى نزول فرمود و جمره عقبه را به هفت سنگ زد و شتران هَدْى كه آن حضرت آورده بود شصت و چهار بود یا شصت و شش و آنچه حضرت امیر(علیه السلام) آورده بودسى و چهار بود یا سى وشش كه مجموع شتران آن دو بزرگوار صد شتر بود و به روایت دیگر حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) شترى نیاورده بود و مجموع صد شتر را حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) و حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را شریك گردانید در هَدْى خود و سى و هفت شتر را به آن حضرت داد. پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) شصت و شش شتر را نحر فرمود و حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) سى و چهار شتر نحر نمود، پس حضرت امر نمود كه از هر شترى از آن صد شتر پاره گوشتى جدا كردند و همه را در دیگى از سنگ ریختند و پختند و حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) و حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) از مراق آن تناول نمودند تا آنكه از همه آن شتران خورده باشند و ندادند به قصّابان پوست آن شتران را و نه جُلهاى آنها را و نه قلاده هاى آنها را بلكه همه را تصدّق كردند. پس حضرت سر تراشید و در همان روز متوجّه طواف خانه گردید و طواف و سعى را به جا آورد و باز به منى معاودت فرمود و در منى توقّف نمود تا روز سیزدهم كه آخر ایّام تشریق است و در آن روز رَمْى هر سه جَمره نمود و بار دگر متوجّه مكّه گردید.(329)
شیخ مفید و طبرسى روایت كرده اند(330) كه چون حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) از اعمال حجّ فارغ شد متوجّه مدینه شد و حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) و سایر مسلمانان در خدمت آن حضرت بودند و چون به غَدیر خُم رسید و آن موضع در آن وقت محلّ نزول قوافِل نبود؛ زیرا كه آبى و چراگاهى در آن نبود، حضرت در آن موضع نزول فرمود و مسلمانان نیز فرود آمدند و سبب نزول آن حضرت در چنان موضع آن بود كه از حق تعالى تأكید شدید شد بر آن حضرت كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) را نصب كند به خلافت بعد از خود و از پیش نیز در این باب وحى بر آن حضرت نازل شده بود لكن مشتمل بر توقیت و تأكید نبود و به این سبب حضرت تأخیر نمود كه مبادا در میان اُمّت اختلافى حادث شود و بعضى از ایشان از دین برگردند و خداوند عالمیان مى دانست كه اگر از غدیر خم درگذرند متفرّق خواهند شد بسیارى از مردم به سوى شهرهاى خود،پس حق تعالى خواست كه در این موضع ایشان جمع شوند كه همه ایشان نصّ بر حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را بشنوند و حجّت بر ایشان در این باب تمام شود و كسى از مسلمانان را عُذرى نماند؛ پس حق تعالى این آیه را فرستاد:
«یا اَیُّهَا الرُّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَیْكَ مِنْ رَبِّكَ..».(331)
؛ یعنى اى پیغمبر برسان به مردم آنچه فرستاده شده است به سوى تو از جانب پروردگار تو در باب نص بر امامت على بن ابى طالب(علیه السلام) و خلیفه گردانیدن او را در میان امّت پس فرمود:
«وَاِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ یَعْصِمُكَ مِنَ الناسِ..».(332)
؛اگر نكنى پس نرسانده خواهى بود رسالت خدا را و خدا ترا نگاه مى دارد از شرّ مردم.
پس تأكید فرمود در تبلیغ این رسالت و تخویف نمود آن حضرت را از تأخیر نمودن در آن امر و ضامن شد براى آن حضرت كه او را از شر مردم نگاه دارد.
پس به این سبب حضرت در چنان موضعى كه محل فرود آمدن نبود فرود آمد و مسلمانان همه برگرد آن حضرت فرود آمدند و روز بسیار گرمى بود پس امر فرمود درختان خارى را كه در آنجا بود زیر آنها را از خس و خاشاك پاك كردند و فرمود پلانهاى شتران را جمع كردند و بعضى را بر بالاى بعضى گذاشتند، پس منادى خود را فرمود كه ندا در دهد در میان مردم كه همه به نزد آن حضرت جمع شوند، پس همگى جمع شدند و اكثر ایشان از شدت گرما رداهاى خود را بر پاهاى خود پیچیده بودند و چون مردم اجتماع كردند حضرت بر بالاى آن پالانها كه به منزله منبر بود برآمد و حضرت امیر(علیه السلام) را بر بالاى منبر طلبید و در جانب راست خود بازداشت پس خطبه خواند مشتمل بر حمد و ثناى الهى و به موعظه هاى بلیغه و كلمات فصیحه ایشان را موعظه فرمود و خبر موت خود را داد و فرمود مرا به درگاه حق تعالى خوانده اند و نزدیك شده است كه اِجابَت دعوت الهى كنم و وقت آن شده است كه از میان شما پنهان شوم و دارفانى را وداع كنم و به سوى درجات عالیه آخرت رحلت نمایم و به درستى كه در میان شما مى گذارم چیزى را كه تا متمسّك به آن باشید هرگز گمراه نگردید بعد از من كه آن كتاب خدا است و عترت من كه اهل بیت من اند؛ به درستى كه این دو تا از هم جدا نمى شوند تا هر دو نزد حوض كوثر بر من وارد شوند؛ پس به آواز بلند در میان ایشان ندا كرد كه آیا نیستم من سزاوارتر به شما از جانهاى شما؟ گفتند: چنین است؛ پس بازوهاى امیرالمؤمنین(علیه السلام) را گرفت و بلند كرد آن حضرت را به حدى كه سفیدى هاى زیر بغلهاى ایشان نمودار شد و گفت: هر كه من مولى و اَوْلى به نفس اویم، پس على مولى و اَوْلى به نفس او است ؛ خداوندا! دوستى كن با هر كه با على دوستى كند و دشمنى كن با هر كه با على دشمنى كند و یارى كن هر كه على را یارى كند و واگذار هركه على را واگذارد. پس حضرت از منبر فرود آمد و آن وقت نزدیك زوال بود در شدّت گرما پس دو ركعت نماز كرد پس زوال شمس شد و مؤذن آن حضرت اذان گفت و نماز ظهر را با ایشان به جا آورد. پس به خیمه خود مراجعت فرمود و امر فرمود كه خیمه اى از براى حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) در برابر خیمه آن حضرت برپا كردند و حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) در آن خیمه نشست؛ پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) فرمود مسلمانان را كه فوج فوج به خدمت آن حضرت بروند و آن جناب را تهنیت و مبارك باد امامت بگویند و سلام كنند بر آن جناب به امارت و پادشاهى مؤمنان و بگویند : اَلسَلام عَلَیك یاامیرالمؤمنین! پس مردمان چنین كردند ، آنگاه امر فرمود زنان خود و زنان مسلمانان را كه همراه بودند بروند و تهنیت و مبارك باد بگویند و سلام كنند به آن جناب به عمارت مؤمنان پس همگى به جا آورند و از كسانى كه در این باب اهتمام زیاده از دیگران كرد ابن الخطّاب بود كه زیاده از دیگران اظهار شادى و بشاشت نمود به امامت و خلافت آن جناب و گفت :
بَخِّ بَخِّ لَكَ یا عَلىُّ اَصْبَحْتَ مَوْلاىَ و مَوْلى كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ!(333)
یعنى به به از براى تو یا على ، گوارا باد تو را ،گردیدى آقاى من و آقاى هر مرد مؤمن و زن مؤمنه اى ! پس حَسّان بن ثابت به خدمت حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) آمد و رخصت طلبید از آن جناب كه در مدح امیرالمؤمنین (علیه السلام) در ذكر قصه غدیر و نصب آن جناب به امامت و خلافت ودعاهایى كه حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) در حق او فرموده قصیده اى انشاء نماید چون از آن جناب مرخص شد بر بلندى برآمد و این اشعار را به آواز بلند بر مردم خواند:
یُنادیهُمُ یَومَ الْغَدیرِنَبیُّهُم ----- بِخُّمٍ وَاَسمِعْ بِالنَّبِى مُنادِیاً
وقالَ فَمَنْ مَوْلیكُمْ و وَلِیُّكُمْ ----- فَقالُوا ولَم یُبْدوا هُناكَ التّعادِیا
اِلهُكَ مَوْلیناوَاَنْتَ وَلیُّنا ----- وَلَنْ تَجِدَنْ مِنّالَكَ الْیَوْمَ عاصِیاً
فَقالَ لَهُ قُمْ یاعَلىُ وَاِنَّنی ----- رَضیتُكَ مِنْ بَعْدی اِماماًوَهادیاً
فَخَصَّ بِهادونَ الْبَریَّةِ كُلِهّا ----- عَلیَّاًوَسَمّاهُ الْوزیر الْمُواخیا
فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذاوَلیُّهُ ----- فَكُونُوالَهُ اَتْباعَ صدْقٍ مُوالِیاً
هُناكَ دَعَااللّهُمَ وَالِ وَلیهُ ----- وَكُنْ لِلَّذی عادى عَلِیّاًمُعاِدیاً(334)
واین اشعار را خاصّه و عامه به تواتر روایت كرده اند.
روایت است كه چون حسّان این اشعاررا بگفت حضرت پیغمبر (صلى الله علیه و آله) فرمود: لا تَزالُ یا حَسَّانُ مُؤَیَّداً بِرُوحِ الْقُدُس ما نَصَرْتَنا بِلِسانِكَ. یعنى پیوسته اى حسّان مؤیِّدى به روح القدس مادام كه یارى نمایى مارا به زبان خود و این اشعارى بود از آن جناب بر آن كه حسّان بر ولایت امیرالمؤمنین(علیه السلام) ثابت نخواهد ماند چنانكه بعد از وفات آن حضرت ظاهر شد.
و كمیت شاعر نیز قصیده اى در قصّه غدیر گفته كه این سه شعر از آن است:
وَیَومَ الدَّوْحِ دَوْحِ غَدیرِخُمٍّ ----- اَبانَ لَهُ الْوِلایَةَلَوْ اُطیعا
وَلكِنَ الرِّجالَ تَبایَعوُها ----- فَلَمْ اَرَمِثْلَها خَطَراًمَنیعاً
وَلَم اَرَ مِثْلَ ذاكَ الیَومِ یوماً ----- وَلَمْ اَرَمِثْلَهُ حَقَّاً اُضیعا
و این احقر كتابى نوشتم در حدیث غدیر موسوم به «فیض القدیر فیما یتعلّق بحدیث الغدیر» مقام را گنجایش نبود واگر نه ملخّصى از آن در اینجا ایراد مى كردم.
و چون در اوائل سال یازدهم هجرى بعد از سفر حجةالوداع وفات حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) واقع شده، اینك ما شروع مى كنیم به ذكر وفات آن حضرت.