منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[مراسم برائت از مشركین ]

و در احادیث معتبره از حضرت صادق(علیه السلام) منقول است كه حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) آیات را برد و در روز عَرَفه در عَرَفات و در شب عید در مشعر الحرام و روز عید در نزد جمره ها و در تمام ایام تشریق در مِنى ده آیه اوّل برائت را به آواز بلند بر مشركین مى خواند و شمشیر خود را از غلاف كشیده بود و ندا مى كرد كه طواف نكند دور خانه كعبه عریانى و حج خانه كعبه نكند مشركى و هر كس كه امان و پیمان او مدتى داشته باشد پس امان او باقى است تا مدّت او منقضى شود و هركه را مدّتى نباشد پس مدّت او چهار ماه است. و روایت شده كه روز اوّل ذى الحجة بود كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) ابوبكر را با آیات بَرائت به مكه فرستاد و حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) در منزل رَوْحاء در روز سوم به ابوبكر رسید آیات را گرفته و به مكّه رفت و ابوبكر برگشت و روایات در عزل ابوبكر از اداء بَرائت و فرستادن امیرالمؤمنین(علیه السلام) در كتب سنّى و شیعه وارد شده.(311)
و نیز در سنه نهم، نجاشى پادشاه حبشه وفات كرد، و آن روز كه وفات نمود پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرمود: امروز مردى صالح از جهان برفت برخیزید تا بر وى نماز گزاریم. گویند جنازه نجاشى بر پیغمبر ظاهر شد پس اصحاب با پیغمبر(صلى الله علیه و آله) بر او نماز گزاشتند.

وقایع سال دهم هجرى

قصّه مباهله و نصاراى نَجْران. شیخ طبرسى و دیگران روایت كرده اند كه جمعى از اشراف نصاراى نجران، خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) آمدند و سركرده ایشان سه نفر بودند: یكى عاقب (312) كه امیر و صاحب رأى ایشان بود و دیگرى عبدالمسیح كه در جمیع مشكلات به او پناه مى بردند و سوم ابوحارثه (313) كه عالم و پیشواى ایشان بود و پادشاهان روم براى او كلیساها ساخته بودند و هدایا و تحفه ها براى او مى فرستادند به سبب وفور علم او نزد ایشان؛ پس چون ایشان متوجّه خدمت حضرت شدند ابوحارثه بر استرى سوار شد و كُرْزُ بْن عَلْقَمَه برادر او در پهلوى او مى راند ناگاه استر ابوحارثه به سر درآمد پس كُرْز ناسزائى به حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) گفت، ابوحارثه گفت: بر تو باد آنچه گفتى! گفت: چرا اى برادر؟ ابوحارثه گفت: به خدا سوگند كه این همان پیغمبرى است كه ما انتظار او را مى كشیدیم! كرز گفت: پس چرا متابعت او نمى كنى؟ گفت: مگر نمى دانى كه این گروه نصارى چه كرده اند با ما، ما را بزرگ كردند و صاحب مال كردند و گرامى داشتند و راضى نمى شوند به متابعت او و اگر ما متابعت او كنیم اینها همه از ما بازمى گیرند.
پس كُرْز این سخن در دلش جا كرد تا آنكه به خدمت حضرت رسید و مسلمان شد و ایشان در وقت نماز عصر وارد مدینه شدند با جامه هاى دیبا و حلّه هاى زیبا كه هیچ یك از گروه عرب با این زینت نیامده بودند. و چون به خدمت حضرت رسیدند سلام كردند، حضرت جواب سلام ایشان نفرمود و با ایشان سخن نگفت؛ پس رفتند به نزد عثمان و عبدالرّحمن بن عوف كه با ایشان آشنائى داشتند و گفتند پیغمبر شما نامه به ما نوشت و ما اجابت او نمودیم و آمدیم و اكنون جواب سلام ما نمى گوید و با ما به سخن نمى آید؟ ایشان آنها را به خدمت حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) آوردند و در آن باب با آن حضرت مذاكره كردند، حضرت فرمود كه این جامه هاى حریر و انگشترهاى طلا را از خود دور كنید و به خدمت آن حضرت روید. چون چنین كردند و به خدمت حضرت پیغمبر رفتند و سلام كردند؛ حضرت جواب سلام ایشان گفت و فرمود كه به حق آن خداوندى كه مرا به راستى فرستاده است كه در مرتبه اوّل كه به نزد من آمدند شیطان با ایشان همراه بود و من براى این جواب سلام ایشان نگفتم؛ پس در تمام آن روز از حضرت سؤالها كردند و با حضرت مناظره نمودند؛ پس عالم ایشان گفت كه یا محمد(صلى الله علیه و آله) چه مى گوئى در باب مسیح؟ حضرت فرمود: او بنده و رسول خدا است. ایشان گفتند كه هرگز دیده اى كه فرزندى بى پدر به هم رسد؟ پس این آیه نازل شد كه :
«إِنَّ مَثَلَ عیسى عِنْدَاللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ».(314)
به درستى كه مَثَل عیسى نزد خدا مانند مثل آدم است كه خدا خلق كرد او را از خاك پس گفت مر او را كه باش پس به هم رسید. و چون مناظره به طول انجامید و ایشان لجاجت در خصومت مى كردند حق تعالى فرستاد كه:

[ماجراى مباهله ]

«فَمَنْ حآجَّكَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جآءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْناءَنا وَابْنآءَكُمْ وَنِسآءَنا وَنِسآءَكُمْ وَاَنْفُسَنا وَاَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّه عَلَى الْكاذِبینَ».(315) (316)
یعنى پس هركه مجادله كند با تو در امر عیسى بعد از آنچه آمده است به سوى تو از علم و بیّنه و برهان پس بگو اى محمّد(صلى الله علیه و آله) بیائید بخوانیم پسران خود را و پسران شما را و زنان خود را و زنان شما را و جانهاى خود را و جانهاى شما را، یعنى آنها را كه به منزله جان مایند و آنها كه به منزله جان شمایند، پس تضرّع كنیم و دعا كنیم پس بگردانیم لعنت خدا را بر هر كه دروغ گوید از ما و شما.
و چون این آیه نازل شد قرار كردند كه روز دیگر مباهله كنند و نصارى به جاهاى خود برگشتند. پس ابوحارثه با اصحاب خود گفت كه فردا نظر كنید اگر محمّد(صلى الله علیه و آله) با فرزندان و اهل بیت خود مى آید پس بترسید از مباهله با او، و اگر با اصحاب و اتباع خود مى آید از مباهله با او پروا مكنید. پس بامداد حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) به خانه حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) آمد و دست امام حسن(علیه السلام) گرفت و امام حسین(علیه السلام) را در بر گرفت و حضرت امیر(علیه السلام) در پیش روى آن حضرت روان شد و حضرت فاطمه(علیها السلام) از عقب سر آن حضرت شد و از مدینه براى مباهله بیرون آمدند. چون نصارى آن بزرگواران را مشاهده كردند ابوحارثه پرسید كه اینها كیستند كه با او همراهند؟ گفتند آنكه پیش روى او است پسرعمّ او است و شوهر دختر او و محبوبترین خلق است نزد او و آن دو طفل، دو فرزندان اویند از دختر او و آن زن، فاطمه دختر او است كه عزیزترین خلق است نزد او، پس حضرت به دو زانو نشست براى مباهله. پس سیّد و عاقب پسران خود را برداشتند براى مباهله، ابوحارثه گفت: به خدا سوگند كه چنان نشسته است كه پیغمبران مى نشستند براى مباهله و برگشت. سیّد گفت: به كجا مى روى؟ گفت: اگر محمّد برحقّ نمى بود چنین جرئت نمى كرد بر مباهله و اگر با ما مباهله كند پیش از آنكه سال بر ما بگذرد یك نصرانى بر روى زمین نخواهد ماند!
و به روایت دیگر گفت كه من روهائى مى بینم كه اگر از خدا سؤال كنند كه كوهى را از جاى خود بكند هر آینه خواهد كند؛ پس مباهله مكنید كه هلاك مى شوید و یك نصرانى بر روى زمین نخواهد ماند. پس ابوحارثه به خدمت حضرت آمد و گفت: اى ابوالقاسم! در گذر از مباهله با ما و با ما مصالحه كن بر چیزى كه قدرت بر اداى آن داشته باشیم. پس حضرت با ایشان مصالحه نمود كه هر سال دو هزار(317) حلّه بدهند كه قیمت هر حلّه چهل درهم باشد و برآنكه اگر جنگى روى دهد سى زِره و سى نیزه و سى اسب به عاریه بدهند و حضرت نامه صلح براى ایشان نوشت و برگشتند. پس حضرت فرمود كه سوگند یاد مى كنم به آن خداوندى كه جانم در قبضه قدرت او است كه هلاك نزدیك شده بود به اهل نَجْران و اگر با من مباهله مى كردند هر آینه همه میمون و خوك مى شدند و هر آینه تمام این وادى برایشان آتش مى شد و مى سوختند و حق تعالى جمیع اهل نجران را مستأصل مى كرد حتى آنكه مرغ بر سر درختان ایشان نمى ماند و همه نصارى پیش از سال مى مردند. چون سیّد و عاقب برگشتند بعد از اندك زمانى به خدمت حضرت معاودت نمودند و مسلمان شدند.
و صاحب كَشّاف (318) و دیگران از هل سنت در صِحاح خود نقل كرده اند از عایشه كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در روز مباهله بیرون آمد وعبائى پوشیده بود از موى سیاه پس امام حسن و امام حسین و حضرت فاطمه و على بن ابى طالب(علیهم السلام) را در زیر عبا داخل كرد و این آیه خواند:
«اِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطهِّرَكُمْ تَطْهیراً».(319)
و هم زمخشرى گفته است كه اگر گوئى كه دعوت كردن خصم به سوى مباهله براى آن بود كه ظاهر شود كه او كاذب است یا خصم او و این امر مخصوص او و خصم او بود پس چه فایده داشت ضمّ كردن پسران و زنان در مباهله؟
جواب مى گوئیم كه ضمّ كردن ایشان در مباهله دلالتش بر وثوق و اعتماد بر حقیّت او زیاده بود از آنكه خود به تنهائى مباهله نماید؛ زیرا كه با ضمّ كردن ایشان جرئت نمود برآنكه اَعِزّه خود را و پاره هاى جگر خود را و محبوبترین مردم را نزد خود در معرض نفرین و هلاك درآورد و اكتفا ننمود بر خود به تنهائى و دلالت كرد برآنكه اعتماد تمام بر دروغگو بودن خصم خود داشت كه خواست خصم او با اَعِزّه و اَحِبّه اش هلاك شوند و مستأصل گردند اگر مباهله واقع شود و مخصوص گردانید براى مباهله پسران و زنان را ؛ زیرا كه ایشان عزیزترین اهلند و به دِل بیش از دیگران مى چسبند و بسا باشد كه آدمى خود را در معرض هلاكت درآورد براى آنكه آسیبى به ایشان نرسد و به این سبب در جنگها زنان و فرزندان را با خود مى برده اند كه نگریزند. و به این سبب حق تعالى در آیه، ایشان را بر «اَنْفُس» مُقَدَّم داشت تا اعلام نماید كه ایشان بر جان مُقَدَّمند پس بعد از این گفته است كه این دلیلى است كه از این قویتر دلیلى نمى باشد بر فضل اصحاب عبا.(320) انتهى.