منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[علّت شركت نكردن على(علیه السلام) در جنگ تبوك ]

چون رسول خداى(صلى الله علیه و آله) بعضى از منافقین را رخصت اقامت و تقاعد از سفر فرمود حق تعالى نازل فرمود «عَفَى اللَّهُ عَنْكَ لِمَ اَذِنْتَ لَهُمْ..».(301)
بالجمله؛ چون منافقین رخصت اقامت یافتند در خاطر نهادند كه هرگاه سفر پیغمبر(صلى الله علیه و آله) طول بكشد یا در تبوك شكسته شود خانه آن حضرت را نهب و غارت كنند و عشیرت و عیال را آن حضرت از مدینه بیرون نمایند. حضرت چون از مَكنون خاطر منافقین آگهى یافت، امیرالمؤمنین(علیه السلام) را به خلیفتى در مدینه گذاشت تا منافقین از قصد خود باز ایستند و هم مردم بدانند كه خلافت و نیابت بعد از پیغمبر(صلى الله علیه و آله) از براى على(علیه السلام) است، پس از مدینه بیرون شد منافقین گفتند رسول خداى(صلى الله علیه و آله) را از على(علیه السلام) ثقلى در خاطر است و اگرنه چرا او را با خود كوچ نداد. این خبر چون به امیرالمؤمنین(علیه السلام) رسید از مدینه بیرون شده در جُرْف به آن حضرت پیوست و این مطلب را به حضرتش عرض كرد، حضرت او را امر به برگشتن كرد و فرمود:
«اَما تَرْضى اَنْ تَكُونَ مِنّی بِمَنْزِلَةِ هارونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّهُ لانَبِىَّ بَعْدى».(302)
بالجمله؛ رسول خداى(صلى الله علیه و آله) طریق تبوك پیش داشت و لشكر كوچ دادند و در هیچ سفر چنین سختى و صعوبت بر مسلمانان نرفت؛ چه بیشتر لشكریان هر ده تن یك شتر زیادت نداشتند و آن را به نوبت سوار مى گشتند و چندان از زاد و توشه تهى دست بودند كه دو كس یك خرما قوت مى ساخت، یك تن لختى مى مكید و یك نیمه آن را از بهر رفیق خود مى گذاشت!
«وَكانَ زادُهُمُ الشَّعیرَ الْمُسَوَّسَ (303) وَالتَّمْرَ الزَّهیدَ(304) وَالإهالَةَ(305)السَّخَنَةَ».(306)
و دیگر آنكه با حِدّت هوا و سورت گرما آب در منازل ایشان نایاب بود چندان كه با این همه قِلّت راحله، شتر خویش را مى كشتند و رطوبات اَحشاء و اَمعاى آن را به جاى آب مى نوشیدند و از این جهت این لشكر را جَیْشُ الْعُسْرَةِ مى نامیدند كه ملاقات سه عسرت بزرگ كردند.
قالَ اللَّه تَعالى: «لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِىِّ وَالْمُهاجِرینَ وَالاَنْصارِ الَّذینَ اتَّبَعُوهُ فى ساعَةِ الْعُسْرَةِ..».(307)

[معجزات پیامبر در سفر جنگ تبوك ]

و در این سفر معجزات بسیار از رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ظاهر شد مانند اِخبار آن حضرت از سخنان منافقین و تكلّم آن حضرت با كوه و جواب او به لسان فصیح و مكالمه آن حضرت با جنّى كه به صورت مار بزرگ در سر راه پدیدار شده بود و خبر دادن آن حضرت از شترى كه گم شده بود و زیاد شدن آب چشمه تَبُوك به بركت آن حضرت اِلى غَیْرِ ذلك. بالجمله؛ رسول خداى(صلى الله علیه و آله) وارد تبوك گشت؛ چون خبر ورود آن حضرت در اراضى تبوك پراكنده شد هراقلیوس كه امپراطور اُروپا و ممالك شام و بیت المقدس بود و در حِمْصْ جاى داشت و از نخست به حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) ارادتى داشت و به روایتى مسلمانى گرفت، مردم مملكت را به تصدیق پیغمبر(صلى الله علیه و آله) دعوت كرد، مردم سر برتافتند و چنان برفتند كه هراقلیوس بیمناك شد كه مبادا پادشاهى او تباهى گیرد، لاجَرَم دم فرو بست و از آن سوى چون پیغمبر(صلى الله علیه و آله) بدانست كه آهنگ قیصر به سوى مدینه خبرى به كذب بوده است صنادید اصحاب را طلبید و فرمود: شما چه مى اندیشید؟ از اینجا آهنگ روم كنیم تا مملكت بنى الاصفر را فرو گیریم یا به مدینه مراجعت نمائیم؟ بعضى صلاح را در مراجعت دیدند؛ پس حضرت از تبوك به جانب مدینه رهسپار گشت.

[توطئه براى كشتن پیامبر در عَقَبه ]

و در مراجعت قصّه اصحاب عَقَبَه روى داد و ایشان جماعتى از منافقین بودند كه مى خواستند در عَقَبه شتر پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را رم دهند و آن حضرت را بكشند، چون كمین نهادند جبرئیل پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را از ایشان آگهى داد. پس حضرت سوار شد و عمّار یاسر را فرمود تا مهار شتر همى كشید و حُذَیْفه را فرمود تا شتر براند چون به عقبه رسید فرمان كرد كه كسى قبل از آن حضرت بر عَقَبَه بالا نرود و خود بر آن عقبه شد سواران را دید كه بُرقعها آویخته بودند كه شناخته نشوند پس حضرت بانگ بر ایشان زد، آن جماعت روى برتافتند و عمّار با حُذَیْفه پیش شده بر روى شتران ایشان همى زد تا هزیمت شدند. پس پیغمبر(صلى الله علیه و آله) به حذیفه فرمود: شناختى این جماعت را؟ عرض كرد: چون چهره هاى خود را پوشیده بودند نشناختم؛ پس پیغمبر نامهاى ایشان را برشمرد و فرمود این سخن با كس مگوى و لهذا حُذیفه در میان صحابه ممتاز بود به شناختن منافقین.(308) و در شأن او مى گفتند: صاحِبُ السِّرّ الَّذی لایَعْلَمُهُ غَیْرُهُ. و بعضى قصّه منافقین عَقََبه را در مراجعت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) از سفر حجة الوداع نگاشته اند. و هم در مراجعت از تبوك حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) مسجد ضرار را كه منافقین بنا كرده بودند مقابل مسجد قُبا و مى خواستند ابوعامر فاسق را براى آن بیاورند، فرمان داد كه خراب كنند و آتش زنند؛ پس آن مسجد را آتش زدند و از بنیان كندند و مطرح پلیدیها ساختند و در شأن این مسجد و مسجد قُبا نازل شده: «وَالَّذینَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً..».(309)
بالجمله؛ حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) وارد مدینه گشت و به قولى هنوز از ماه رمضان چیزى باقى بود پس نخست چنانكه قانون آن حضرت بود به مسجد درآمد و دو ركعت نماز گزاشت پس از مسجد به خانه خود تشریف برد.
و بعد از مراجعت آن حضرت از تَبوك در عُشْر آخِر شَوّال، عبداللَّه بن اُبىّ كه رئیس منافقین بود مریض شد و بیست روز در بستر بیمارى بود و در ذى القعده وفات كرد و عنایت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) در حق او به جهت رعایت پسرش عبداللَّه و هم به جهت حكمتى چند كه دیگران بر آن واقف نبودند و اعتراض عمر بر آن حضرت در جاى خود به شرح رفته. و هم در سنه نهم، ابوبكر مأمور شد كه مكّه رود و آیات اوائل سوره بَرائت را بر مردمان قرائت كند؛ چون ابوبكر از مدینه بیرون شد و از ذوالحُلَیْفه مُحْرم شده و لختى راه پیمود جبرئیل بر پیغمبر(صلى الله علیه و آله) نازل شد و از خداى سلام آورد و گفت: لایُؤَدّیها اِلاّ اَنْتَ اَوْرَجُلٌ مِنْكَ.(310) یعنى این آیات را از تو ادا نكند جز تو یا مردى كه از تو باشد و به روایتى گفت غیر از على(علیه السلام) تبلیغ نكند؛ پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) امیرالمؤمنین(علیه السلام) را امر فرمود شتاب كند و آیات را از ابوبكر گرفته و خود در موسم حج بر مردم قرائت فرماید. امیرالمؤمنین(علیه السلام) در منزل رَوْحاء به ابوبكر رسید و آیات را گرفته به مكّه برد و بر مردم قرائت فرمود.