فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

ذكر غزوه تَبُوك (295)

و آن نام موضعى است میان حِجْر(296) و شام؛ و نام حِصن و چشمه اى است كه لشكر اسلام تا آنجا براندند و این غزوه را غزوه فاضحه نیز گویند؛ چه بسیار كس از منافقین در این غزوه فضیحت شدند و این لشكر را جیش العُسْره گویند؛ چه در سختى و قحطى زحمت فراوان دیدند. و این غزوه واپسین غزوات رسول خدا(صلى الله علیه و آله) است و سبب این غزوه آن بود كه كاروانى از شام به مدینه آمد براى تجارت به مردم مدینه ابلاغ كردند كه سلطان روم تجهیز لشكرى كرده و قبائل لَخْم و حُذام و عامله و غَسّان نیز بدو پیوسته اند و آهنگ مدینه دارند، و اینك مقدّمه این لشكر به «بَلْقاء» رسیده لاجَرَم رسول خدا(صلى الله علیه و آله) فرمان كرد كه مسلمانان از دور و نزدیك ساخته جنگ شوند. لكن این سفر به مردم مدینه دشوار مى آمد؛ چه هنگام رسیدن میوه ها و نباتات و درودن حبّات و غلات بود و این سفر دور و هوا گرم و اعداء بسیار بودند لاجرم تثاقل مى ورزیدند آیه شریفه آمد كه:
«یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا مالَكُمْ اِذا قیلَ لَكُمْ انْفِرُوا فی سَبیلِ اللَّهِ اثّاقَلْتُمْ...».(297)
پس جماعتى براى تجهیز جیش صدقات خود را آوردند و ابوعقیل انصارى مزدورى كرده بود، دو صاع خرما تحصیل كرده یك صاع براى عیال خود نهاد و یك صاع دیگر براى ساز لشكر آورد. حضرت آن را گرفت و داخل صدقات كرد، منافقان بر قِلّت صدقه او سُخریّه كردند و بعضى حرفها زدند، آیه شریفه نازل شد:
«اَلَّذینَ یَلْمِزوُنَ الْمُطَّوِّعینَ مِنَ الْمُؤمِنینَ فِى الصَّدَقاتِ...»(298)
بالجمله؛ بسیارى از زنان مسلمین زیورهاى خود را براى حضرت فرستادند تا در اِعداد و تهیه سپاه به كار برد،پس حضرت كار لشكر بساخت و همى فرمود نَعْلَینْ فراوان با خود بردارید؛ چه مردم را چون نعلین باشد به شمار سواران رود؛ پس سى هزار لشكر آهنگ سفر تَبوك كرد و از این جماعت هزار تن سواره بود. جماعتى كه هشتاد و دو تن به شمار آمدند به عذر فقر و عدم بضاعت خواستند با لشكر كوچ نكنند و دیگر عذرها تراشیدند، پیغمبر (صلى الله علیه و آله) فرمود: زود باشد كه خداوند حاجت مرا به شما نگذارد ؛ پس این آیه نازل شد:
«وَجآءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الاَعْرابِ لِیُؤذَنَ لَهُمْ..».(299)
و دیگر گروهى از منافقین بدون آنكه عذرى بتراشند از كوچ دادن تقاعد ورزیدند و بعلاوه مردم را نیز از این سفر بیم مى دادند و مى گفتند هوا گرم است یا آنكه مى گفتند محمد(صلى الله علیه و آله) گمان مى كند كه حرب روم مانند دیگر جنگها است، هرگز یك نفر هم از این لشكر كه با وى مى روند برنمى گردند، و امثال این سخنان مى گفتند، در شأن ایشان نازل شد «فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ..».(300)

[علّت شركت نكردن على(علیه السلام) در جنگ تبوك ]

چون رسول خداى(صلى الله علیه و آله) بعضى از منافقین را رخصت اقامت و تقاعد از سفر فرمود حق تعالى نازل فرمود «عَفَى اللَّهُ عَنْكَ لِمَ اَذِنْتَ لَهُمْ..».(301)
بالجمله؛ چون منافقین رخصت اقامت یافتند در خاطر نهادند كه هرگاه سفر پیغمبر(صلى الله علیه و آله) طول بكشد یا در تبوك شكسته شود خانه آن حضرت را نهب و غارت كنند و عشیرت و عیال را آن حضرت از مدینه بیرون نمایند. حضرت چون از مَكنون خاطر منافقین آگهى یافت، امیرالمؤمنین(علیه السلام) را به خلیفتى در مدینه گذاشت تا منافقین از قصد خود باز ایستند و هم مردم بدانند كه خلافت و نیابت بعد از پیغمبر(صلى الله علیه و آله) از براى على(علیه السلام) است، پس از مدینه بیرون شد منافقین گفتند رسول خداى(صلى الله علیه و آله) را از على(علیه السلام) ثقلى در خاطر است و اگرنه چرا او را با خود كوچ نداد. این خبر چون به امیرالمؤمنین(علیه السلام) رسید از مدینه بیرون شده در جُرْف به آن حضرت پیوست و این مطلب را به حضرتش عرض كرد، حضرت او را امر به برگشتن كرد و فرمود:
«اَما تَرْضى اَنْ تَكُونَ مِنّی بِمَنْزِلَةِ هارونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّهُ لانَبِىَّ بَعْدى».(302)
بالجمله؛ رسول خداى(صلى الله علیه و آله) طریق تبوك پیش داشت و لشكر كوچ دادند و در هیچ سفر چنین سختى و صعوبت بر مسلمانان نرفت؛ چه بیشتر لشكریان هر ده تن یك شتر زیادت نداشتند و آن را به نوبت سوار مى گشتند و چندان از زاد و توشه تهى دست بودند كه دو كس یك خرما قوت مى ساخت، یك تن لختى مى مكید و یك نیمه آن را از بهر رفیق خود مى گذاشت!
«وَكانَ زادُهُمُ الشَّعیرَ الْمُسَوَّسَ (303) وَالتَّمْرَ الزَّهیدَ(304) وَالإهالَةَ(305)السَّخَنَةَ».(306)
و دیگر آنكه با حِدّت هوا و سورت گرما آب در منازل ایشان نایاب بود چندان كه با این همه قِلّت راحله، شتر خویش را مى كشتند و رطوبات اَحشاء و اَمعاى آن را به جاى آب مى نوشیدند و از این جهت این لشكر را جَیْشُ الْعُسْرَةِ مى نامیدند كه ملاقات سه عسرت بزرگ كردند.
قالَ اللَّه تَعالى: «لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِىِّ وَالْمُهاجِرینَ وَالاَنْصارِ الَّذینَ اتَّبَعُوهُ فى ساعَةِ الْعُسْرَةِ..».(307)

[معجزات پیامبر در سفر جنگ تبوك ]

و در این سفر معجزات بسیار از رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ظاهر شد مانند اِخبار آن حضرت از سخنان منافقین و تكلّم آن حضرت با كوه و جواب او به لسان فصیح و مكالمه آن حضرت با جنّى كه به صورت مار بزرگ در سر راه پدیدار شده بود و خبر دادن آن حضرت از شترى كه گم شده بود و زیاد شدن آب چشمه تَبُوك به بركت آن حضرت اِلى غَیْرِ ذلك. بالجمله؛ رسول خداى(صلى الله علیه و آله) وارد تبوك گشت؛ چون خبر ورود آن حضرت در اراضى تبوك پراكنده شد هراقلیوس كه امپراطور اُروپا و ممالك شام و بیت المقدس بود و در حِمْصْ جاى داشت و از نخست به حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) ارادتى داشت و به روایتى مسلمانى گرفت، مردم مملكت را به تصدیق پیغمبر(صلى الله علیه و آله) دعوت كرد، مردم سر برتافتند و چنان برفتند كه هراقلیوس بیمناك شد كه مبادا پادشاهى او تباهى گیرد، لاجَرَم دم فرو بست و از آن سوى چون پیغمبر(صلى الله علیه و آله) بدانست كه آهنگ قیصر به سوى مدینه خبرى به كذب بوده است صنادید اصحاب را طلبید و فرمود: شما چه مى اندیشید؟ از اینجا آهنگ روم كنیم تا مملكت بنى الاصفر را فرو گیریم یا به مدینه مراجعت نمائیم؟ بعضى صلاح را در مراجعت دیدند؛ پس حضرت از تبوك به جانب مدینه رهسپار گشت.