فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[ذكر غزوه حُنَیْن ]

بعد از فتح مكّه قبایل عرب بیشتر فرمان پذیر شدند و مسلمانى گرفتند لكن قبیله هَوازِن و ثَقیف كه مردمى دلاور بودند تنمّر و تكبّر ورزیدند و با هم پیمان نهادند كه با پیغمبر جنگ كنند پس مالك بن عَوْفِ نَصْرِىّ كه قائد هَوازِن بود به تجهیز لشكر پرداخت و قبائل را با زنان و كودكان و اموال و مواشى كوچ همى داد، و چهار هزار مرد جنگى در میان ایشان بود. پس مالك كس به قبیله بنى سعد فرستاد و استمداد كرد، ایشان گفتند: محمد(صلى الله علیه و آله) رضیع ما است و در میان ما بزرگ شده با او رزم ندهیم. مالك به تكریر اِرسال رُسُل و تقریر مكاتیب و رسائل گروهى را از ایشان بفریفت و با خود كوچ داد.
بالجمله؛ از دور و نزدیك تجهیز لشكر كرد چندان كه سى هزار مَرْد دلاور بر او گرد آمد پس طىّ طریق كرد در پهن دشتى كه وادى حُنَیْن نام دارد اُطْراق كرد. از آن سوى این خبر به پیغمبر(صلى الله علیه و آله) رسید به اِعداد كار پرداخت عَتابُ بن اُسَیْد را به حكومت مكّه بازداشت و مُعاذبن جَبَل را براى تعلیم مردم مكّه نزد او گذاشت ؛ پس با دو هزار نفر از اهل مكه و ده هزار مردم خود كه مجموع دوازده هزار بود و به قولى با شانزده هزار مرد جنگى از مكه خیمه بیرون زد و یك صد زِرِه و بعضى دیگر از آلات حرب از صَفوان بن امیّه به عاریت گرفت و كوچ داده راه با حنین نزدیك كرد. و روایت است كه ابوبكر در آن روز گفت: عجب لشكرى جمع شده اند ما مغلوب نخواهیم شد و چشم زد لشكر را.(285)
قال اللَّه تَعالى: «لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فی مَواطِنَ كَثیرَةٍ وَیَوْمَ حُنَیْنٍ اِذْ اَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَنْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَیْئاً..».(286)
از آن سوى مالك بن عوف فرمان داد تا جماعتى از لشكر او در طریق مسلمانان كمین نهادند و گفت چون لشكر محمّد(صلى الله علیه و آله) درآیند به یك باره حمله برید. امّا رسول خدا(صلى الله علیه و آله) چون سفیده صبح بزد رایت بزرگ را به امیرالمؤمنین(علیه السلام) سپرد و سایر عَلَمها را به قائدان سپاه سپرد، پس از راه نشیب به وادى حُنَیْن متعاقب گشتند. نخست خالد بن الولید با جماعتى كه ایشان را سلاح جنگ نبود بدان اراضى درآمد و چون طریق عبور لشكر به مضیقى مى رفت لشكریان همه گروه نتوانستند عبور داد ناچار به تفاریق از طریق متعدّده رهسپار بودند. این هنگام مردم هَوازِن ناگاه از كمینگاه بیرون تاختند و مسلمانان را تیرباران كردند.
اوّل كس قبیله بنى سُلَیْم كه فوج خالد بودند هزیمت شدند و از دنبال ایشان مشركین قریش كه نومسلمان بودند بگریختند این وقت اصحاب آن حضرت اندك شدند و نیروى آن جنگ با خود ندیدند ایشان نیز هزیمت شدند.
و در این حرب حضرت سوار بر استر بیضاء یا بر دُلْدل جاى داشت از قفاى هزیمتیان ندا درمى داد كه اِلى اَیْنَ اَیُّهَا النّاسُ؟ كجا فرار مى كنید اى مردم؟
و بالجمله؛ اصحاب همه فرار كردند جز ده نفر كه نُه نفر آنها از بنى هاسُم بودند و دهمى ایشان ایمن بن امّ ایمن بود و ایمن را مالك به قتل رسانید باقى ماند همان نُه نفر هاشمیّین.(287)عبّاس بن عبدالمطّلب از طرف راست آن حضرت بود و فضل بن عباس از طرف چپ و ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطّلب زین استر را گرفته بود و امیرالمؤمنین(علیه السلام) در پیش روى آن حضرت شمشیر مى زد و دشمن را دفع مى داد و نَوْفَل بن حارث و رَبیعَة بن حارث و عبداللَّه بن زبیر بن عبدالمطّلب و عُتْبَة و مُعْتِب دو پسران ابولهب این جمله اطراف آن حضرت را داشتند و بقیّه اصحاب همه فرار كردند؛ پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) استر خود را جنبش داد و به كفّار حمله برد و رزمى صعب افكند و فرمود:
اَنَا النَّبىُّ لا كَذِبُ ----- اَنَا ابْنُ عبدالمطّلب.
[من پیامبر خدا هستم و هیچ دروغى در این ادعا نیست، منم فرزند عبدالمطّلب ] و جز در این جنگ هیچگاه آن حضرت رزم نداد.
از فضل بن عباس نقل است كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) در آن روز چهل نفر از دلیران و شجاعان را افكند كه هر یك را به دو نیم كرده بود چنانكه بینى و ذكر ایشان دو نصف شده بود نصفى در یك نیم بدن و نصف دیگر در نیم دیگر و فضل گفت كه ضربت آن حضرت همیشه بكر بود، یعنى به ضربت اوّل به دو نیم مى كرد و احتیاج به ضربت دوم نداشت.
بالجمله؛ مردى از هَوازِن كه نامش ابوجَرْوَل بود علم سیاهى بر سرنیزه بلندى بسته بود در پیش لشكر كفّار مى آمد و بر شتر سرخى سوار بود چون ظفر مى یافت بر مسلمانى، او را مى كشت، پس علم را بلند مى كرد كه كفّار مى دیدند و از پى او مى آمدند و این رَجَز مى خواند و به جرئت تمام مى آمد:
اَنَا اَبُو جَرْوَل لا بُراحَ ----- حَتّى نُبیحَ الْیَوْمَ اَوْ نُباحُ (288)
[من ابوجَرْوَل هستم. ما از اینجا برنمى گردیم تا اینكه این مسلمانان را نابود كنیم یا خود نابود شویم ]
پس حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) سر راه او را گرفت اوّل شترش را كه مانند شتر اصحاب جَمَل بود ضربنى زد كه بر زمین افتاد آنگاه ضربتى بر اَبُوجَرْوَل زد و او را دو نیم كرد و فرمود:
قَدْ عَلِمَ الْقَوْمُ لَدَى الصَّباحِ ----- اِنّی لَدَى الْهَیْجآء ذُونِضاحٍ (289)
[مردم به طور قطع مى دانند كه من در میدان جنگ سیراب كننده هستم دشمنان را به تیر و شمشیر]
مشركین را بعد از قتل او توان مقاومت اندك شده رو به هزیمت نهادند، از آن طرف عبّاس كه مردى جَهوُرِىُّ الصَّوْت بود اصحاب را ندا كرد كه یا مَعْشَرَ الأنْصارِ یا اَصْحابَ بَیْعَةِ الشَجَرَةِ یا اَصْحابَ (290) سُورَةِ البَقَرَةِ؛پس مسلمانان رجوع كردند و در عقب كفّار تاختند. پس حضرت مشتى خاك بر دشمنان پراكند و فرمود شاهَتِ الْوُجُوهُ؛ [روهاى شما زشت باد!]
وقالَ(صلى الله علیه و آله) : اَللّهُمَّ اِنَّكَ اَذَقْتَ اَوَّلَ قُرَیْشٍ نَكالاً فَاَذِقْ آخِرَها نَوالاً[خدایا همانا تو آغاز قریش را سختى چشانیدى و اینك پایان آن را به خوشى ختم فرما].
و روایت شده كه پنج هزار فرشته در آن حربگاه حاضر شدند، و مالك بن عوف با جمعى از هَوازِن و ثَقیف فرار كرده به طائف رفتند و جماعتى به «اوطاس» كه موضعى است در سه منزلى مكّه شتافتند و گروهى به بطن «نخله» گریختند. رسول خدا(صلى الله علیه و آله) فرمود: هركس از مسلمانان كافرى را كشت سلاح جنگ و جامه مقتول از آنِ قاتل است.
گویند در آن حربگاه ابوطلحه بیست كس را بكشت و سلب ایشان را برگرفت. و در این جنگ از مسلمانان چهار كس شهید شد. چون جنگ حُنین به پاى رفت هزار و پانصد مرد دلاور با قائدى چند از پى هزیمتیان برفتند و هركه را بیافتند بكشتند.

[اسارت خواهر رضاعى پیامبر]

سه روز كار بدین گونه مى رفت تا زنان و اموال آن جماعت فراهم شد، پس حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) امر فرمود هر غنیمت كه در جنگ حنین مأخوذ داشته اند در ارض جِعْرانَة(291) مضبوط دارند تا قسمت كنند و آن شش هزار اسیر و بیست و چهار هزار اشتر و چهل هزار اوقیه نقره و بر زیادت از چهل هزار گوسفند بود. و در میان اسیران، شَیْماء(292) دختر حلیمه خواهر رضاعى آن حضرت بود، چون خود را معرفى كرد حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) با او مهربانى فرمود و رداى خود را از براى او پهن كرد و او را بر روى رداى خود نشانید و با او بسیار سخن گفت و احوال پرسید و او را مخیّر كرد كه با آن حضرت باشد یا به خانه اش رود؛ شَیْما مراجعت به وطن را اختیار كرد. حضرت او را غلامى و به روایتى كنیزكى و دو شتر و چند گوسفند عطا كرد و در جِعْرانه كه تقسیم غنائم بود در باب اسیران هوازن با آن حضرت سخن گفت و شفاعت ایشان نمود؛ حضرت فرمود كه نصیب خود را و نصیب فرزندان عبدالمطّلب را به تو بخشیدم اما آنچه از سایر مسلمانان است تو خود از ایشان شفاعت كن به حقّ من برایشان شاید ببخشند.
چون حضرت نماز ظهر خواند، دختر حلیمه برخاست و سخن گفت، همه از براى رعایت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) اسیران هَوازِن را بخشیدند جز اَقْرَعْ بنِ حابِسْ و عُیَیْنة بن حِصْن كه ابا كردند از بخشیدن. حضرت فرمود كه از براى حصّه ایشان در اسیران قرعه بیندازید و گفت: خداوندا! نصیب ایشان را پست گردان. پس نصیب یكى از ایشان خادمى افتاد از بنى عقیل و نصیب دیگر خادمى از بنى نمیر، چون ایشان چنین دیدند نصیب خود را بخشیدند.
و روایت شده كه روزى كه زنها را در وادى «اوطاس»، پیغمبر(صلى الله علیه و آله) قسمت فرمود امر كرد كه ندا كنند در میان مردم كه زنان حامله را جماع نكنند تا وضع حمل ایشان شود و غیر حامله را جماع نكنند تا یك حیض ببینند.
وبالجمله؛ رسول خداى(صلى الله علیه و آله) دوازده روز از ماه ذى القعده مانده بود كه از جِعْرانه احرام بست و به مكّه آمد و طواف بگذاشت و كار عمره بكرد و همچنان عَتّاب بن اُسَیْد را به حكومت مكّه بازداشت و از بیت المال روزى یك درهم در وجه او مقرّر داشت و بسیار بود كه عَتّاب اداى خطبه نمودى و همى گفتى خداوند گرسنه بدارد جگر آن كس را كه روزى به یك درهم قناعت نتواند نمود، مرا رسول خداى(صلى الله علیه و آله) درهمى دهد و بدان خرسندم و حاجت به كس نبرم.
و هم در سنه هشت، زینب بنت رسول اللَّه(صلى الله علیه و آله) زوجه ابوالعاص بن الرّبیع وفات كرد. گویند از بهر او تابوتى درست كردند و این اوّل تابوت است كه در اسلام ساخته شد. و او را دو فرزند بود یكى على كه نزدیك به بلوغ وفات كرد و دیگر امامه كه بعد از فوت حضرت فاطمه(علیها السلام) بر حسب وصیت آن مظلومه، زوجه امیرالمؤمنین(علیه السلام) شد.
و هم در این سال ابراهیم پسر پیغمبر(صلى الله علیه و آله) متولّد شد، و بیاید ذكر آن بزرگوار در فصل هشتم در بیان اولاد حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) .

وقایع سال نهم هجرى

در مستهلّ سال نهم هجرى، حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) براى اخذ زكات عاملان بگماشت تا به قبائل مسلمانان سفر كرده زكات اموال ایشان را مأخوذ دارند. بنو تمیم زكات خود را ندادند پنجاه نفر براى كیفر آنها كوچ كردند پس ناگهانى برایشان بتاختند و یازده مرد و یازده زن و سى كودك از ایشان اسیر كرده به مدینه بردند. از دنبال ایشان، بزرگان بنى تَمیم مانند عُطارد بْن حاجب بن زُرارَة و زِبْرِقانْ بن بَدْر و عَمْرو بْن اَهْتَمْ و اَقْرَع بن حابِس با خطیب و شاعر خود به مدینه آمدند و به در حُجُرات پیغمبر(صلى الله علیه و آله) عبور مى كردند و مى گفتند: یا محمد(صلى الله علیه و آله) ! بیرون آى؛ آن حضرت را از خواب قیلوله بیدار كردند. این آیه مباركه در این باب نازل شد:
«اِنَّ الَّذینَ یُنادُونَكَ مِنْ وَرآءِ الْحُجُراتِ اَكْثَرُهُمْ لا یَعْقِلُونَ وَلَوْ اَنَّهُمْ صَبَروُا حَتّى تَخْرُجَ اِلَیْهِمْ لَكَانَ خَیْراً لَهُم وَاللَّهُ غَفُور رَحیمٌ».(293)
پس بنوتَمیم عرض كردند كه ما شاعر و خطیب خود را آورده ایم تا با تو به طریق مفاخرت سخن كنیم. حضرت فرمود: ما بِالشِّعْرِ بُعِثْتُ وَلا بِالْفِخارِ اُمِرْتُ [من نه براى شعر گفتن مبعوث شده ام و نه براى مفاخرت كردن امر شده ام ]بیارید تا چه دارید. عُطارِد برخاست و خطبه در فضیلت بنوتمیم خواند؛ پس زِبْرِقان (294) بن بدر این اشعار انشاد كرد:
نَحْنُ الْكِرامُ فَلاحَىٌّ یُعادِلُنا ----- نَحْنُ الرُّؤُسُ وَفینا السّادَةُ الرُّفَعُ
وَنُطْعِمُ النّاسَ عِنْدَ الْقَحْطِ كُلَّهُمُ ----- مِنَ الشَّریف اِذا لَمْ یُونَسِ الْفَزَعُ
چون خطیب و شاعر بنوتمیم سخن به انجام بردند، ثابت بن قیس خطیب انصار به فرمان حضرت سید ابرار(صلى الله علیه و آله) خطبه اى اَفْصَح و اَطْوَل از خطبه ایشان ادا كرد؛ آنگاه حضرت، حَسّان را طلبید و امر فرمود ایشان را جواب گوید؛ حسّان قصیده اى در جواب گفت كه این چند شعر از آن است:
اِنَّ الذَّوائِبَ مِنْ فِهْرٍ وَاِخْوَتِهِمْ ----- قَدْ بَیَّنُوا سُنَّةً لِلنّاسِ تُتَّبَعُ
یَرْضى بِها كُلُّ مَنْ كانَتْ سَریرَتُهُ ----- تَقْوىَ الاِلهِ وَبِالاَمْرِ الَّذی شَرَعُوا
قَوْمٌ اِذا حارَبُوا ضَرُّوا عَدُوَّهُم ----- اَوْ حاوَلُوا النَّفْعَ فی اَشْیاعِهِمْ نَفَعُوا
سَجِیَّةٌ تِلْكَ مِنْهُمْ غَیْرُ مُحْدَثَةٍ ----- إنّ الخَلائِقَ حَقاً شَرُّها البَدَعُ
لا یَرْفَعُ النَّاسُ ما اَوْهَتْ اَكُفُّهُمْ ----- عِنْدَ الدِّفاعِ وَلا یُوهُونَ ما رَفَعُوا
اِنْ كانَ فِی النّاسِ سَبّاقُونَ بَعْدَهُمُ ----- فَكُلّ سَبْقٍ لاَدْنى سَبْقِهمْ تَبِعُ
لایَجْهَلُونَ وَاِنْ حاوَلَتْ جَهْلَهُمُ ----- فی فَضْلِ اَحْلامِهِمْ عَنْ ذاكَ مُتَّسَعُ
اِنْ عِفَّةٌ ذُكِرَتْ فِی الْوَحْی عِفَّتُهُمْ ----- لایَطْمَعُونَ وَلا یُرْدیهِمُ الطَّمَعُ
اَقْرَع بن حابِس گفت: سوگند به خداى كه محمّد را از غیب ظفر كرده اند، خطیب او از خطیب ما و شاعر او از شاعر ما نیكوتر است و اسلام خویش را استوار كردند؛ پس حضرت اسیران ایشان را بازگردانید و هر یك را عطائى درخور او عنایت فرمود.