فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[علّت دشمنى عمر بن خطّاب با ابوسفیان ]

عباس بن عبدالمطّلب با خود اندیشید كه اگر این لشكر به مكّه درآید از جماعت قریش یك تن زنده نماند، همى خواست تا به موضع اراك رفته مگر تنى را دیدار كند پس بر استر خاص رسول خداى(صلى الله علیه و آله) نشسته تا اراك براند ناگاه بانگ ابوسفیان و بُدیْل بْن وَرْقا را اصغا نمود كه با یكدیگر سخن مى گویند، ابوسفیان را صدا زد. ابوسفیان عبّاس را بشناخت گفت: یا ابالفضل! بِاَبی اَنْتَ وَاُمّی، چه روى داده؟ عبّاس گفت: واى بر تو! اینك رسول خدا(صلى الله علیه و آله) است با دوازده هزار مَرد مُبارز، ابوسفیان گفت: اكنون چاره كار ما چیست؟ عبّاس گفت: براین استر ردیف من باش تا ترا خدمت آن حضرت ببرم و از بهر تو امان طلبم. و دانسته باش اى ابوسفیان كه امشب كار طلایه با عُمر بن الخطاب است اگر ترا دیدار كند زنده نگذارد؛ زیرا كه در میان عمر و ابوسفیان در زمان جاهلیّت كار به خصومت نهانى مى رفت. گویند هند زوجه ابوسفیان همواره با چند تن از جوانان قریش ابواب مؤالفت و مخالطت بازداشت و عمر یك تن از آن جمله بود و از این روى با ابوسفیان كه رقیب هند بود كینى و كیدى داشت.
بالجمله؛ ابوسفیان ردیف عبّاس شد عبّاس آهنگ خدمت رسول خداى(صلى الله علیه و آله) نمود چون به خیمه عُمر بن الخطّاب رسید، عمر ابوسفیان را بدید از جاى بجست و خدمت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) آمد و عرض كرد: یا رسول اللَّه! این دشمن خداى را نه امان است نه ایمان، بفرماى تا سر او را برگیرم. عبّاس گفت: یارسول اللَّه! من او را امان داده ام.
پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرمود: اى ابوسفیان! ساخته ایمان باش تا امان یابى.
قالَ فَما نَصْنَعُ بِالّلاتِ وَالْعُزّى فَقالَ لَهُ عُمَرُ: اِسْلَحْ (276) عَلَیْهِما قالَ ابُوسُفیان: اُفٍّ لَكَ ما اَفْحَشَكَ ما یُدْخِلكَ یا عُمَر فى كَلامی وَكَلامِ اِبْن عَمّی.
ابوسفیان گفت: با «لات» و «عُزّى» كه دو بُت بزرگند چه كنم؟ عُمر گفت: پلیدى كن بر آنها. ابوسفیان از این كلمه برآشفت و گفت: اُفّ باد بر تو چه قدر فحّاشى چه افتاده كه در میان سخن من و سخن پسر عمّم درآئى. عمر گفت: اگر بیرون این خیمه بودى با من نتوانستى چنین كرد. رسول خداى(صلى الله علیه و آله) ایشان را از غلظت بازداشت و با عبّاس فرمود: امشب ابوسفیان را در خیمه خویش بدار بامداد نزد من حاضر كن. پس شب را ابوسفیان در خیمه عبّاس به صبح آورد.
صبح نداى اذان بلال شنید، پرسید این چه منادى است؟ عبّاس فرمود: مؤذّن رسول خدا(صلى الله علیه و آله) است پس ابوسفیان نظاره كرد كه رسول خداى(صلى الله علیه و آله) وضو مى ساخت و مردم نمى گذاشتند كه قطره اى از آب دست مباركش به زمین آید و از یكدیگر مى ربودند و بر روى خویش مى مالیدند.
فَقالَ: بِاللَّهِ لَمْ اَرَكَالْیَوْمِ قَطُّ كَسْرى وَلا قَیْصَرَ![به خدا سوگند! هرگز ندیده ام مانند چنین روزى را، كه پادشاه عجم و روم را به این قسم تعظیم كنند!]
بالجمله؛ بعد از نماز به خدمت آن حضرت آمد و از بیم جان شهادتین گفت. عباس عرض كرد: یا رسول اللَّه! ابوسفیان مردى فخر دوست است او را در میان قریش مكانتى مخصوص فرماى. حضرت فرمود: هركه از اهل مكّه به خانه ابوسفیان داخل شود ایمن است؛ و هم فرمود هر كه سلاح از تن دور كند و یا به خانه خویش رود و در ببندد یا داخل مسجد الحرام شود ایمن است؛ پس امر فرمود كه ابوسفیان را در جاى مضیقى وادارد تا لشكر خدا بر او عبور دهد؛ پس ابوسفیان را در تنگناى مَعْبَر بازداشت و لشكر فوج فوج از پیش روى او مى گذشت، بعد از عبور طبقات لشكر و افواج سپاه كتیبه اى كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) در قلب آن جاى داشت دیدار شد و پنج هزار مرد از اَبطال رِجال مهاجر و انصار ملازم ركاب بودند همه با اسبهاى تازى و شتران سرخ موى و تیغهاى مُهَنَّد و زِرِه داودى طىّ مسافت همى كردند. ابوسفیان گفت: اى عباس! پادشاهى برادر زاده تو بزرگ شد.
عباس مى گفت: وَیْحَكَ! پادشاهى مگوى، این نبوّت و رسالت است. پس ابوسفیان شتاب زده به مكّه رفت قریش ابوسفیان را دیدند كه به شتاب همى آید و از دور نگریستند كه غبار لشكر فضاى جهان را تار و تیره كرده و هنوز از رسیدن پیغمبر(صلى الله علیه و آله) خبر نداشتند كه ابوسفیان فریاد كرد كه واى بر شما اینك محمد(صلى الله علیه و آله) است كه با لشكرى چون بَحْر مَوّاج در مى رسد و دانسته باشید هركه به خانه من درآید و هر كه سِلاح جنگ بیفكند و هركه در خانه خود رود و دَرْ بر روى خود ببندد و هركه در مسجدالحرام درآید، در امان است.
قریش گفتند: قَبّحَكَ اللَّهُ! این چه خبر است كه براى ما آورده اى. و هند ریش او را گرفت و بسیار آسیب كرد و فریاد زد كه بكشید این پیر احمق را كه دیگر از این گونه سخن نكند.
پس افواج كتائب از قفاى یكدیگر مانند سیل تا ذى طُوى براندند و رسول خداى(صلى الله علیه و آله) در ذى طُوى آمد لشكریان در اطراف آن حضرت پرّه زدند. آن حضرت چون كثرت مسلمین و فتح مكّه نگریست هنگام وحدت و هجرت خویش را از مكّه یاد آورد و پیشانى مبارك را بر فراز پالان شتر نهاده سجده شكر گذاشت؛ چه آن هنگام كه هجرت به مدینه مى فرمود روى به مكّه نمود و فرمود:
«اَللَّهُ یَعْلَمُ اَنّی اُحِبُّكَ وَلَوْلا اَنَّ اَهْلَكَ اَخْرَجُونی عَنْكَ لَما اثَرْتُ عَلَیْكَ بَلَداً وَلاَ ابْتَغَیْتُ بِكَ بَدَلاً وَاِنّی لَمُغْتَمٌّ عَلى مُفارِقَتِكَ».
پس در حَجُون (277) فرود آمد در سرا پرده اى كه از ادیم سرخ افراخته بودند پس غسل فرموده شاكى السِّلاح بر راحله خود برنشست و سوره فتح قرائت مى كرد تا به مسجد الحرام درآمد و حجرالاسود را با مِحْجَن خویش استلام فرمود و تكبیر گفت، سپاه مسلمین نیز بانگ تكبیر دادند چنانكه صداى ایشان همه دشت و كوه را گرفت. پس از ناقه فرود آمد و آهنگ تخریب اصنام و اوثان كه در اطراف خانه نصب بود فرمود و با آن چوب كه در دست داشت به آن بُتان اشاره مى فرمود با گوشه كمان به چشم ایشان مى خلانید و مى فرمود:
«جآءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً»(278)«وَما یُبْدِى ءُ الْباطِلُ وَما یُعیدُ».(279)
بُتان یك یك از آن اشاره به زمین سرنگون شدند و چند بتى بزرگ بر فراز كعبه نصب كرده بودند امیرالمؤمنین(علیه السلام) را امر فرمود كه پا بر كتف آن حضرت نهاده بالا رود و بتها را بر زمین افكنده بشكند. امیرالمؤمنین(علیه السلام) آن بتها را به زیر افكند و درهم شكست آنگاه به رعایت اَدَب خود را از میزاب (280) كعبه به زیر انداخت و چون به زمین آمد تبسّمى كرد، حضرت سبب آن را پرسید، عرض كرد: از جائى بلند خود را به زیر افكندم و آسیبى ندیدم! فرمود: چگونه آسیب بینى و حال آنكه مُحَمَّد(صلى الله علیه و آله) ترا برداشته است و جبرئیل فرو گذاشته! پس گرفت آن حضرت كلید خانه كعبه را و در بگشود و امر فرمود كه صورت انبیاء و ملائكه را كه مشركین بر دیوار خانه رسم كرده بودند محو كنند. پس عِضادَتَیْن (281) باب را به دست داشت و تهلیلات معروفه را بگفت آنگاه اهل مكه را خطاب كرد و فرمود: ماذا تَقُولُونَ وَماذا تظنُّونَ؟ در حق خویش چه مى گوئید و چه گمان دارید؟ گفتند: نَقُولُ خَیْراً وَنَظُنُّ خَیْراً اَخٌ كَریمٌ وَابْنُ اَخٍ كَریمٍ وَقَدْ قَدَرْتَ؛ سخن به خیر مى گوئیم و گمان به خیر مى بریم برادرى كریم و برادرزاده كریمى اینك بر ما قدرت یافته اى به هر چه خواهى دست دارى. رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را از این كلمات رقّتى آمد و آب در چشم بگردانید.
اهل مكّه چون این بدیدند گریه به هاى هاى از ایشان بلند شد و زارزار بگریستند. آنگاه حضرت فرمود: من آن گویم كه برادرم یوسف گفت «لا تَثْریبَ عَلَیْكُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُاللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ».(282) پس جرم و جنایت ایشان را مَعْفُوّ داشت و فرمود: بد قومى بودید از براى پیغمبر خود و او را تكذیب كردید و از پیش براندید و از مكّه بیرون شدن گفتید و از هیچگونه زیان و زحمت مسامحت نكردید و بدین نیز راضى نشدید تا مدینه بتاختید و با من مقاتلت انداختید و با این همه از شما عفو كردم اِذْهَبُوا فَاَنْتُمُ الطُّلَقآءُ شما را آزاد كردم راه خویش گیرید و به هر جا خواهید بباشید.
پس هنگام نماز پیشین رسید بلال را فرمان رفت تا بر بام خانه بانگ نماز در داد مشركین برخى در مسجدالحرام و گروهى بر فراز جِبال چون این ندا بشنیدند جماعتى از قریش سخنان زشت گفتند، از جمله عِكْرِمَة بن ابى جهل گفت: مرا بد مى آید كه پسر رِیاح مانند خر بر بام كعبه فریاد كند. و خالد بن اُسَیْد گفت: شكر خدا را كه پدر من زنده نماند تا این ندا بشنود. اَبوسفیان گفت: من سخن نكنم زیرا كه این دیوارها، محمّد(صلى الله علیه و آله) را خبر دهند. جبرئیل این خبر به پیغمبر(صلى الله علیه و آله) داد. حضرت ایشان را حاضر ساخت و سخن هركس بر روى او بگفت؛ بعضى مسلمانى گرفتند پس مردان قریش آمدند و بیعت كردند از جمله ابوقُحافه بود كه در آن وقت پیر و كور بود مسلمانى گرفت و سوره اِذا جآءَ نَصْرُاللَّهِ وَالْفَتْحُ نازل شد.

[بیعت زنان با پیامبر اسلام ]

پس نوبت زنان آمد؛ پس حضرت قَدح آبى را دست در آن داخل كرد آنگاه با زنان فرمود هركه مى خواهد با من بیعت كند دست در این قدح كند؛ زیرا كه من با زنان مصافحه نكنم و به قولى اُمیّه خواهر خدیجه از زنان براى آن حضرت بیعت گرفت و این آیه مبارك در بیعت زنان فرود شد:
«یا اَیُّهَا النَّبِىُّ اِذا جآءَكَ الْمُؤْمِناتُ یُبایِعْنَكَ..».(283)
ظاهر معنى آیه آنكه اى پیغمبر هرگاه بیایند به سوى تو، زنان مؤمنه كه بیعت كنند با تو برآنكه شریك نگردانند با خدا چیزى را و دزدى نكنند و زنا ندهند و نكشند اولاد خود را و نیاورند بهتانى كه افترا كنند میان دستها و پاهاى خود یعنى فرزند دیگرى را به شوهر خود ملحق نكنند و نافرمانى تو نكنند در هر امر نیكى كه به ایشان بفرمائى پس بیعت كن با ایشان و طلب آمرزش كن از براى ایشان از خدا، به درستى كه خدا آمرزنده و مهربان است. چون حضرت این آیه را بر ایشان خواند اُمّ حكیم (284) دختر حارث بن هشام كه زن عِكْرِمَه پسر ابوجهل بود گفت: یا رسول اللَّه! آن كدام معروف است كه حق تعالى فرموده كه ما معصیت تو در آن نكنیم؟ حضرت فرمود كه در مصیبتها طپانچه بر روى خود مزنید و روى خود رامخراشید و موى خود را مكنید و گریبان خود را چاك نكنید و جامه خود را سیاه نكنید و واویلاه مگوئید و بر فراز قبر هیچ مرده اقامت نكنید. پس بر این شرطها حضرت با ایشان بیعت كرد.

[ذكر غزوه حُنَیْن ]

بعد از فتح مكّه قبایل عرب بیشتر فرمان پذیر شدند و مسلمانى گرفتند لكن قبیله هَوازِن و ثَقیف كه مردمى دلاور بودند تنمّر و تكبّر ورزیدند و با هم پیمان نهادند كه با پیغمبر جنگ كنند پس مالك بن عَوْفِ نَصْرِىّ كه قائد هَوازِن بود به تجهیز لشكر پرداخت و قبائل را با زنان و كودكان و اموال و مواشى كوچ همى داد، و چهار هزار مرد جنگى در میان ایشان بود. پس مالك كس به قبیله بنى سعد فرستاد و استمداد كرد، ایشان گفتند: محمد(صلى الله علیه و آله) رضیع ما است و در میان ما بزرگ شده با او رزم ندهیم. مالك به تكریر اِرسال رُسُل و تقریر مكاتیب و رسائل گروهى را از ایشان بفریفت و با خود كوچ داد.
بالجمله؛ از دور و نزدیك تجهیز لشكر كرد چندان كه سى هزار مَرْد دلاور بر او گرد آمد پس طىّ طریق كرد در پهن دشتى كه وادى حُنَیْن نام دارد اُطْراق كرد. از آن سوى این خبر به پیغمبر(صلى الله علیه و آله) رسید به اِعداد كار پرداخت عَتابُ بن اُسَیْد را به حكومت مكّه بازداشت و مُعاذبن جَبَل را براى تعلیم مردم مكّه نزد او گذاشت ؛ پس با دو هزار نفر از اهل مكه و ده هزار مردم خود كه مجموع دوازده هزار بود و به قولى با شانزده هزار مرد جنگى از مكه خیمه بیرون زد و یك صد زِرِه و بعضى دیگر از آلات حرب از صَفوان بن امیّه به عاریت گرفت و كوچ داده راه با حنین نزدیك كرد. و روایت است كه ابوبكر در آن روز گفت: عجب لشكرى جمع شده اند ما مغلوب نخواهیم شد و چشم زد لشكر را.(285)
قال اللَّه تَعالى: «لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فی مَواطِنَ كَثیرَةٍ وَیَوْمَ حُنَیْنٍ اِذْ اَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَنْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَیْئاً..».(286)
از آن سوى مالك بن عوف فرمان داد تا جماعتى از لشكر او در طریق مسلمانان كمین نهادند و گفت چون لشكر محمّد(صلى الله علیه و آله) درآیند به یك باره حمله برید. امّا رسول خدا(صلى الله علیه و آله) چون سفیده صبح بزد رایت بزرگ را به امیرالمؤمنین(علیه السلام) سپرد و سایر عَلَمها را به قائدان سپاه سپرد، پس از راه نشیب به وادى حُنَیْن متعاقب گشتند. نخست خالد بن الولید با جماعتى كه ایشان را سلاح جنگ نبود بدان اراضى درآمد و چون طریق عبور لشكر به مضیقى مى رفت لشكریان همه گروه نتوانستند عبور داد ناچار به تفاریق از طریق متعدّده رهسپار بودند. این هنگام مردم هَوازِن ناگاه از كمینگاه بیرون تاختند و مسلمانان را تیرباران كردند.
اوّل كس قبیله بنى سُلَیْم كه فوج خالد بودند هزیمت شدند و از دنبال ایشان مشركین قریش كه نومسلمان بودند بگریختند این وقت اصحاب آن حضرت اندك شدند و نیروى آن جنگ با خود ندیدند ایشان نیز هزیمت شدند.
و در این حرب حضرت سوار بر استر بیضاء یا بر دُلْدل جاى داشت از قفاى هزیمتیان ندا درمى داد كه اِلى اَیْنَ اَیُّهَا النّاسُ؟ كجا فرار مى كنید اى مردم؟
و بالجمله؛ اصحاب همه فرار كردند جز ده نفر كه نُه نفر آنها از بنى هاسُم بودند و دهمى ایشان ایمن بن امّ ایمن بود و ایمن را مالك به قتل رسانید باقى ماند همان نُه نفر هاشمیّین.(287)عبّاس بن عبدالمطّلب از طرف راست آن حضرت بود و فضل بن عباس از طرف چپ و ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطّلب زین استر را گرفته بود و امیرالمؤمنین(علیه السلام) در پیش روى آن حضرت شمشیر مى زد و دشمن را دفع مى داد و نَوْفَل بن حارث و رَبیعَة بن حارث و عبداللَّه بن زبیر بن عبدالمطّلب و عُتْبَة و مُعْتِب دو پسران ابولهب این جمله اطراف آن حضرت را داشتند و بقیّه اصحاب همه فرار كردند؛ پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) استر خود را جنبش داد و به كفّار حمله برد و رزمى صعب افكند و فرمود:
اَنَا النَّبىُّ لا كَذِبُ ----- اَنَا ابْنُ عبدالمطّلب.
[من پیامبر خدا هستم و هیچ دروغى در این ادعا نیست، منم فرزند عبدالمطّلب ] و جز در این جنگ هیچگاه آن حضرت رزم نداد.
از فضل بن عباس نقل است كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) در آن روز چهل نفر از دلیران و شجاعان را افكند كه هر یك را به دو نیم كرده بود چنانكه بینى و ذكر ایشان دو نصف شده بود نصفى در یك نیم بدن و نصف دیگر در نیم دیگر و فضل گفت كه ضربت آن حضرت همیشه بكر بود، یعنى به ضربت اوّل به دو نیم مى كرد و احتیاج به ضربت دوم نداشت.
بالجمله؛ مردى از هَوازِن كه نامش ابوجَرْوَل بود علم سیاهى بر سرنیزه بلندى بسته بود در پیش لشكر كفّار مى آمد و بر شتر سرخى سوار بود چون ظفر مى یافت بر مسلمانى، او را مى كشت، پس علم را بلند مى كرد كه كفّار مى دیدند و از پى او مى آمدند و این رَجَز مى خواند و به جرئت تمام مى آمد:
اَنَا اَبُو جَرْوَل لا بُراحَ ----- حَتّى نُبیحَ الْیَوْمَ اَوْ نُباحُ (288)
[من ابوجَرْوَل هستم. ما از اینجا برنمى گردیم تا اینكه این مسلمانان را نابود كنیم یا خود نابود شویم ]
پس حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) سر راه او را گرفت اوّل شترش را كه مانند شتر اصحاب جَمَل بود ضربنى زد كه بر زمین افتاد آنگاه ضربتى بر اَبُوجَرْوَل زد و او را دو نیم كرد و فرمود:
قَدْ عَلِمَ الْقَوْمُ لَدَى الصَّباحِ ----- اِنّی لَدَى الْهَیْجآء ذُونِضاحٍ (289)
[مردم به طور قطع مى دانند كه من در میدان جنگ سیراب كننده هستم دشمنان را به تیر و شمشیر]
مشركین را بعد از قتل او توان مقاومت اندك شده رو به هزیمت نهادند، از آن طرف عبّاس كه مردى جَهوُرِىُّ الصَّوْت بود اصحاب را ندا كرد كه یا مَعْشَرَ الأنْصارِ یا اَصْحابَ بَیْعَةِ الشَجَرَةِ یا اَصْحابَ (290) سُورَةِ البَقَرَةِ؛پس مسلمانان رجوع كردند و در عقب كفّار تاختند. پس حضرت مشتى خاك بر دشمنان پراكند و فرمود شاهَتِ الْوُجُوهُ؛ [روهاى شما زشت باد!]
وقالَ(صلى الله علیه و آله) : اَللّهُمَّ اِنَّكَ اَذَقْتَ اَوَّلَ قُرَیْشٍ نَكالاً فَاَذِقْ آخِرَها نَوالاً[خدایا همانا تو آغاز قریش را سختى چشانیدى و اینك پایان آن را به خوشى ختم فرما].
و روایت شده كه پنج هزار فرشته در آن حربگاه حاضر شدند، و مالك بن عوف با جمعى از هَوازِن و ثَقیف فرار كرده به طائف رفتند و جماعتى به «اوطاس» كه موضعى است در سه منزلى مكّه شتافتند و گروهى به بطن «نخله» گریختند. رسول خدا(صلى الله علیه و آله) فرمود: هركس از مسلمانان كافرى را كشت سلاح جنگ و جامه مقتول از آنِ قاتل است.
گویند در آن حربگاه ابوطلحه بیست كس را بكشت و سلب ایشان را برگرفت. و در این جنگ از مسلمانان چهار كس شهید شد. چون جنگ حُنین به پاى رفت هزار و پانصد مرد دلاور با قائدى چند از پى هزیمتیان برفتند و هركه را بیافتند بكشتند.