منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[ذكر جنگ ذات السّلاسل ]

ملخص آن چنان است كه دوازده هزار سوار از اهل وادى یابس جمع شدند و با یكدیگر عهد كردند كه محمّد و على علیهما الصلوة والسّلام را به قتل رسانند. جبرئیل این خبر را به پیغمبر(صلى الله علیه و آله) رسانید و امر كرد آن حضرت را كه ابوبكر را با چهار هزار سوار از مهاجر و انصار به جنگ ایشان بفرستد؛ پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) ابوبكر را با چهار هزار نفر به جنگ ایشان فرستاد و امر فرمود كه اوّل اسلام بر ایشان عرضه كند هرگاه قبول نكردند با ایشان جنگ كند مردان ایشان را بكشد و زنان ایشان را اسیر كند.
پس ابوبكر به راه افتاد و لشكر خود را به تَأَنّى مى برد تا به اهل وادى یابس رسید نزدیك به دشمن فرود آمد، پس دویست نفر از لشكر كفّار با اسلحه قتّال به نزد ابوبكر آمدند و گفتند: به لات و عُزّى سوگند كه اگر خویشى و قرابت نزدیك كه با تو داریم ما را مانع نمى شد ترا با جمیع اصحاب تو مى كشتیم به قسمى كه در روزگارها بعد از این یاد كنند؛ پس برگردید و عافیت را غنیمت شمرید كه ما را با شما كارى نیست و ما محمّد و برادرش على را مى خواهیم به قتل رسانیم؛ پس ابوبكر صلاح در برگشتن دید لشكر را حركت داده به خدمت حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) مراجعت نمودند، حضرت با وى فرمود كه مخالفت امر من كردى آنچه گفته بودم به عمل نیاوردى، به خدا قسم كه عاصى من گردیدى؛ پس عمر را به جاى او نصب كرد و با آن چهار هزار نفر لشكر كه با ابوبكر بودند او را به وادى یابس فرستاد قصّه او هم مثل قصّه ابوبكر شد.(272)
پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) امیرالمؤمنین(علیه السلام) را طلبید و او را وصیّت نمود به آنچه كه ابوبكر و عمر را به آنها وصیّت نمود و خبر داد آن حضرت را كه فتح خواهد كرد. پس حضرت امیر(علیه السلام) با گروه مهاجر و انصار متوجّه آن دیار گردید و بر خلاف رفتار ابوبكر و عمر به تعجیل مى رفت تا به جائى رسیدند كه لشكر كفّار و ایشان همدیگر را مى دیدند، پس امر فرمود ایشان را كه فرود آیند؛ پس باز دویست نفر مكمّل و مُسلّح از كفّار به سوى آن حضرت آمدند و پرسیدند كه تو كیستى؟ فرمود منم على بن ابى طالب پسر عمّ و برادر پیغمبر(صلى الله علیه و آله) شما را دعوت مى كنم به اسلام تا در نیك و بد با مسلمانان شریك باشید. گفتند: ما ترا مى خواستیم و مطلب ما تو بود، اكنون مهیّاى جنگ شو و بدان كه ما ترا و اصحاب ترا خواهیم كشت و وعده ما و شما فردا چاشت است. حضرت فرمود كه واى بر شما، مرا شما به كثرت لشكر [و] وفور عسكر مى ترسانید، من استعانت به خدا و ملائكه و مسلمانان مى جویم بر شما «وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىّ العَظیمِ»، پس چون شب درآمد حضرت فرمود كه اسبان را رسیدگى كنید و جو بدهید و زین كنید و مهیّا باشید. و چون صبح طالع شد در اوّل صبح فریضه صبح را اَدا كرد هنوز هوا تاریك بود كه بر سر ایشان غارت برد و هنوز آخر لشكر آن حضرت ملحق نشده بود كه مردان جنگى ایشان كشته گردیدند و زنان و فرزندانشان اسیر گردیدند و مالهاى ایشان را به غنیمت گرفت و خانه هاى ایشان را خراب كرد و اموال ایشان را برداشت و برگشت.
و حق تعالى سوره عادیات را در این باب فرستاد قالَ تعالى:
«وَالْعَادِیاتِ ضَبْحاً»؛ سوگند یاد مى كنم باسبان دونده كه در وقت دویدن نفس زنند نفس زدنى.
«فَالْمُورِیاتِ قَدْحاً»؛ پس بیرون آورندگان آتش از سنگها به سُمّهاى خویش.
على بن ابراهیم گفته است كه در زمین ایشان سنگ بسیار بود چون سُم اسبان بر آن سنگها مى خورد آتش از آنها مى جست (273).
«فَالْمُغیراتِ صُبْحاً»؛ پس قسم به غارت كنندگان در وقت صبح.
«فَاَثَرْنَ بِهِ نَقْعاً فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً»؛ پس برانگیختند در سفیده دم گردى را در كنار آن قبیله پس به میان درآوردند در آن وقت گروهى را از كافران.
«اِنَّ الاِنْسانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ وَاِنَّهُ عَلى ذلِكَ لَشَهیدٌ وَاِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدیدٌ»؛ به درستى كه انسان پروردگار خود را ناسپاس است و به درستى كه بر بخل و كفران خود گواه است و به درستى كه در محبت مال و زندگانى سخت است.
«اَفَلا یَعْلَمُ اِذا بُعْثِرَ ما فِى الْقُبُورِ وَحُصِّلَ ما فِى الصُّدُورِ اِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ یَوْمَئذٍ لَخَبیرٌ»؛ آیا نمى داند انسان كه چون بیرون آورده شود آنچه در قبرها است از مردگان و حاضر كرده شود آنچه در سینه ها است، به درستى كه پروردگار ایشان در آن روز به كرده هاى ایشان دانا است.
و روایت شده كه حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) عِصابه اى داشت كه چون به جنگ شدید عظیمى مى رفت آن عصابه را مى بست؛ پس چون خواست به جنگ مذكور تشریف ببرد به نزد فاطمه(علیها السلام) رفت و آن عصابه را طلبید، فاطمه(علیها السلام) گفت: پدرم مگر ترا به كجا مى فرستد؟ حضرت گفت: مرا به وادى الرّمل مى فرستد، حضرت فاطمه(علیها السلام) از خطر آن سفر گریان شد، پس در این حال حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) داخل شد و پرسیدند از فاطمه(علیها السلام) كه چرا گریه مى كنى، آیا مى ترسى كه شوهرت كشته شود؟ ان شاء اللَّه كشته نمى شود. حضرت امیر(علیه السلام) عرض كرد: یا رسول اللَّه! نمى خواهى كشته شوم و به بهشت بروم؟
پس حضرت امیر(علیه السلام) روانه شد و حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) به مشایعت او رفت تا مسجد اَحْزاب. و چون مراجعت نمود حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) با صحابه به استقبال آن حضرت بیرون رفت و صحابه از دو طرف راه صف كشیدند و چون نظر حضرت شاه ولایت بر خورشید سپهر نبوّت افتاد خود را از اسب به زیر افكند و به خدمت حضرت شتافت و قدم سعادت شِیَم و ركاب ظَفَر انتساب آن حضرت را بوسید، پس حضرت فرمود كه یا على! سوار شو كه خدا و رسول از تو راضیند؛ پس حضرت امیر(علیه السلام) از شادى این بشارت گریان شد و به خانه برگشت و مسلمانان غنیمتهاى خود را گرفتند. پس حضرت از بعضى از لشكر پرسید كه چگونه یافتید امیر خود را در این سفر؟ گفتند بدى از او ندیدیم ولیكن امر عجیبى از او مشاهده كردیم، در هر نماز كه به او اقتدا كردیم سوره قُلْ هُوَاللَّهُ اَحَدٌ درآن نماز خواند، حضرت فرمود: یا على! چرا در نمازهاى واجب به غیر قُلْ هُوَاللَّهُ اَحَدٌ سوره [دیگرى ]نخواندى؟ گفت: یا رسول اللَّه! به سبب آنكه آن سوره را بسیار دوست مى دارم. حضرت فرمود كه خدا نیز ترا دوست مى دارد چنانكه تو آن سوره را دوست مى دارى. پس حضرت فرمود كه یا على! اگرنه آن بود كه مى ترسم در حقّ تو طایفه اى از امّت بگویند آنچه نصارى در حق عیسى گفتند هر آینه سخنى چند در مدح تو مى گفتم، امروز بر هیچ گروه نگذرى مگر آنكه خاك از زیر پاى تو از براى بركت بردارند.(274)
فقیر گوید: كه این جنگ را «ذات السّلاسل» گویند براى آن است كه حضرت امیر(علیه السلام) چون بر دشمنان ظفر یافت اكثر مردان ایشان را كشت و زنان و اطفال ایشان را اسیر كرد و بقیّه مردان ایشان را به زنجیرها و ریسمانها بست از آن جهت ذات السّلاسل نامیده شد. و از آن موضع كه جنگ واقع شد تا مدینه پنج منزل راه بود.
در سنه هشت فتح مكّه معظمه واقع شد:
همانا از آن روز كه میان رسول خدا(صلى الله علیه و آله) و قریش در حُدیبیّه كار به صلح انجامید از جمله شروط آن بود كه با جار جانبَیْن و حلیف طرفَیْن تَعَرُّضى نشود قبیله بنى بكر و كِنانة حلیف قریش بودند و جماعت بَنى خُزاعَه از حُلَفاء و هم سوگندان اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه و آله) به شمار مى شدند و میان بنى بكر و خزاعه رسم خصومت محكم بود. یك روز یكى از بنى بكر شعرى چند در هجاى پیغمبر(صلى الله علیه و آله) مى خواند، غلامى از بنى خُزاعه این بشنید او را منع كرده مفید نیفتاد، پس بر او دَوید و سر و روى او را درهم شكست؛ طایفه بنى بكر به جهت یارى او در مقاتلت بنى خزاعه یك جهت شدند و از قریش مدد خواستند، كفار قریش پیمان پیغمبر را شكستند و بنى بكر را به آلات حرب یارى دادند و جمعى نیز با ایشان همراه شده بر سر خزاعه شبیخون زدند در میانه بیست تن از خزاعه مقتول گشت. این خبر به پیغمبر(صلى الله علیه و آله) رسید فرمود: نصرت داده نشوم اگر خزاعه را نصرت نكنم؛ پس در طلب لشكر به قبایل عرب كس فرستاد و پیام داد كه هركه ایمان به خدا دارد اَوَّل ماه رمضان شاكى الّسلاح در مدینه حاضر شود و هركه در مدینه بود به اِعداد جنگ مأمور گشت و در طرق و شوارع دیده بانان گذاشت كه كس این خبر به مكّه نبرد.
حاطب بن اَبى بَلْتَعَة مكتوبى به قریش نوشت و ایشان را از عزم پیغمبر(صلى الله علیه و آله) آگهى داد و آن مكتوب را به زنى ساره نام داد كه به قریش رساند، ساره آن نامه را در گیسوان خود پوشیده داشت و راه مكّه پیش گرفت، جبرئیل این خبر به پیغمبر(صلى الله علیه و آله) آورد و آن حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را با جمعى از دنبال آن زن فرستاد كه نامه را از او گرفته بیاورد. حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) هرچه به آن زن فرمود نامه را بدهد قَسَم مى خورد كه نامه با من نیست حضرت تیغ بكشید و فرمود: مكتوب را بیرون آر والاّ ترا خواهم كشت. ساره چون چنین دید نامه را بیرون آورده و به آن حضرت داد. حضرت آن نامه را به خدمت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) آورد، حضرت از حاطب پرسید: چرا چنین كردى؟ عرض كرد: خواستم حقّى بر قریش پیدا كنم كه به رعایت آن حمایت بازماندگان من كنند. پس این آیه مباركه در این وقت نازل شد:
«یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتِّخِذُوا عَدُوِّى وَ عَدُوَّكُمْ اَوْلِیآءَ...»(275)
پس روز دوم ماه رمضان یا دهم آن با ده هزار مرد از مدینه حركت فرمود. ابن عباس گوید كه در منزل عُسْفان آن حضرت قَدَحى آب برگرفت و بیاشامید چنانكه مردم نگریستند و از آن پس تا مكّه روزه نگرفت. جابر گفته بعد از آنكه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) آب آشامید معروض داشتند كه بعضى از مردم روزه دارند دو كرّت فرمود: اوُلئِكَ الْعُصاةُ. از آن سوى چنان افتاد كه عبّاس عموى آن حضرت با اهل و عشیرت خود از مكّه هجرت نموده به قصد مدینه در بیوت سُقْیا یا ذوالْحُلَیْفَه به حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) پیوست، آن حضرت از دیدار او شاد خاطر گشت و فرمود: هجرت تو آخرین هجرتها است، چنانكه نبوّت من آخرین نبوّتها است و فرمان كرد تا اهل خود را به مدینه فرستاد و خویشتن همراه آن حضرت شد. پس حضرت طىّ طریق كرده تا چهار فرسخى مكّه براند و در منزل مَرَّ الظَّهران فرود آمد

[علّت دشمنى عمر بن خطّاب با ابوسفیان ]

عباس بن عبدالمطّلب با خود اندیشید كه اگر این لشكر به مكّه درآید از جماعت قریش یك تن زنده نماند، همى خواست تا به موضع اراك رفته مگر تنى را دیدار كند پس بر استر خاص رسول خداى(صلى الله علیه و آله) نشسته تا اراك براند ناگاه بانگ ابوسفیان و بُدیْل بْن وَرْقا را اصغا نمود كه با یكدیگر سخن مى گویند، ابوسفیان را صدا زد. ابوسفیان عبّاس را بشناخت گفت: یا ابالفضل! بِاَبی اَنْتَ وَاُمّی، چه روى داده؟ عبّاس گفت: واى بر تو! اینك رسول خدا(صلى الله علیه و آله) است با دوازده هزار مَرد مُبارز، ابوسفیان گفت: اكنون چاره كار ما چیست؟ عبّاس گفت: براین استر ردیف من باش تا ترا خدمت آن حضرت ببرم و از بهر تو امان طلبم. و دانسته باش اى ابوسفیان كه امشب كار طلایه با عُمر بن الخطاب است اگر ترا دیدار كند زنده نگذارد؛ زیرا كه در میان عمر و ابوسفیان در زمان جاهلیّت كار به خصومت نهانى مى رفت. گویند هند زوجه ابوسفیان همواره با چند تن از جوانان قریش ابواب مؤالفت و مخالطت بازداشت و عمر یك تن از آن جمله بود و از این روى با ابوسفیان كه رقیب هند بود كینى و كیدى داشت.
بالجمله؛ ابوسفیان ردیف عبّاس شد عبّاس آهنگ خدمت رسول خداى(صلى الله علیه و آله) نمود چون به خیمه عُمر بن الخطّاب رسید، عمر ابوسفیان را بدید از جاى بجست و خدمت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) آمد و عرض كرد: یا رسول اللَّه! این دشمن خداى را نه امان است نه ایمان، بفرماى تا سر او را برگیرم. عبّاس گفت: یارسول اللَّه! من او را امان داده ام.
پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرمود: اى ابوسفیان! ساخته ایمان باش تا امان یابى.
قالَ فَما نَصْنَعُ بِالّلاتِ وَالْعُزّى فَقالَ لَهُ عُمَرُ: اِسْلَحْ (276) عَلَیْهِما قالَ ابُوسُفیان: اُفٍّ لَكَ ما اَفْحَشَكَ ما یُدْخِلكَ یا عُمَر فى كَلامی وَكَلامِ اِبْن عَمّی.
ابوسفیان گفت: با «لات» و «عُزّى» كه دو بُت بزرگند چه كنم؟ عُمر گفت: پلیدى كن بر آنها. ابوسفیان از این كلمه برآشفت و گفت: اُفّ باد بر تو چه قدر فحّاشى چه افتاده كه در میان سخن من و سخن پسر عمّم درآئى. عمر گفت: اگر بیرون این خیمه بودى با من نتوانستى چنین كرد. رسول خداى(صلى الله علیه و آله) ایشان را از غلظت بازداشت و با عبّاس فرمود: امشب ابوسفیان را در خیمه خویش بدار بامداد نزد من حاضر كن. پس شب را ابوسفیان در خیمه عبّاس به صبح آورد.
صبح نداى اذان بلال شنید، پرسید این چه منادى است؟ عبّاس فرمود: مؤذّن رسول خدا(صلى الله علیه و آله) است پس ابوسفیان نظاره كرد كه رسول خداى(صلى الله علیه و آله) وضو مى ساخت و مردم نمى گذاشتند كه قطره اى از آب دست مباركش به زمین آید و از یكدیگر مى ربودند و بر روى خویش مى مالیدند.
فَقالَ: بِاللَّهِ لَمْ اَرَكَالْیَوْمِ قَطُّ كَسْرى وَلا قَیْصَرَ![به خدا سوگند! هرگز ندیده ام مانند چنین روزى را، كه پادشاه عجم و روم را به این قسم تعظیم كنند!]
بالجمله؛ بعد از نماز به خدمت آن حضرت آمد و از بیم جان شهادتین گفت. عباس عرض كرد: یا رسول اللَّه! ابوسفیان مردى فخر دوست است او را در میان قریش مكانتى مخصوص فرماى. حضرت فرمود: هركه از اهل مكّه به خانه ابوسفیان داخل شود ایمن است؛ و هم فرمود هر كه سلاح از تن دور كند و یا به خانه خویش رود و در ببندد یا داخل مسجد الحرام شود ایمن است؛ پس امر فرمود كه ابوسفیان را در جاى مضیقى وادارد تا لشكر خدا بر او عبور دهد؛ پس ابوسفیان را در تنگناى مَعْبَر بازداشت و لشكر فوج فوج از پیش روى او مى گذشت، بعد از عبور طبقات لشكر و افواج سپاه كتیبه اى كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) در قلب آن جاى داشت دیدار شد و پنج هزار مرد از اَبطال رِجال مهاجر و انصار ملازم ركاب بودند همه با اسبهاى تازى و شتران سرخ موى و تیغهاى مُهَنَّد و زِرِه داودى طىّ مسافت همى كردند. ابوسفیان گفت: اى عباس! پادشاهى برادر زاده تو بزرگ شد.
عباس مى گفت: وَیْحَكَ! پادشاهى مگوى، این نبوّت و رسالت است. پس ابوسفیان شتاب زده به مكّه رفت قریش ابوسفیان را دیدند كه به شتاب همى آید و از دور نگریستند كه غبار لشكر فضاى جهان را تار و تیره كرده و هنوز از رسیدن پیغمبر(صلى الله علیه و آله) خبر نداشتند كه ابوسفیان فریاد كرد كه واى بر شما اینك محمد(صلى الله علیه و آله) است كه با لشكرى چون بَحْر مَوّاج در مى رسد و دانسته باشید هركه به خانه من درآید و هر كه سِلاح جنگ بیفكند و هركه در خانه خود رود و دَرْ بر روى خود ببندد و هركه در مسجدالحرام درآید، در امان است.
قریش گفتند: قَبّحَكَ اللَّهُ! این چه خبر است كه براى ما آورده اى. و هند ریش او را گرفت و بسیار آسیب كرد و فریاد زد كه بكشید این پیر احمق را كه دیگر از این گونه سخن نكند.
پس افواج كتائب از قفاى یكدیگر مانند سیل تا ذى طُوى براندند و رسول خداى(صلى الله علیه و آله) در ذى طُوى آمد لشكریان در اطراف آن حضرت پرّه زدند. آن حضرت چون كثرت مسلمین و فتح مكّه نگریست هنگام وحدت و هجرت خویش را از مكّه یاد آورد و پیشانى مبارك را بر فراز پالان شتر نهاده سجده شكر گذاشت؛ چه آن هنگام كه هجرت به مدینه مى فرمود روى به مكّه نمود و فرمود:
«اَللَّهُ یَعْلَمُ اَنّی اُحِبُّكَ وَلَوْلا اَنَّ اَهْلَكَ اَخْرَجُونی عَنْكَ لَما اثَرْتُ عَلَیْكَ بَلَداً وَلاَ ابْتَغَیْتُ بِكَ بَدَلاً وَاِنّی لَمُغْتَمٌّ عَلى مُفارِقَتِكَ».
پس در حَجُون (277) فرود آمد در سرا پرده اى كه از ادیم سرخ افراخته بودند پس غسل فرموده شاكى السِّلاح بر راحله خود برنشست و سوره فتح قرائت مى كرد تا به مسجد الحرام درآمد و حجرالاسود را با مِحْجَن خویش استلام فرمود و تكبیر گفت، سپاه مسلمین نیز بانگ تكبیر دادند چنانكه صداى ایشان همه دشت و كوه را گرفت. پس از ناقه فرود آمد و آهنگ تخریب اصنام و اوثان كه در اطراف خانه نصب بود فرمود و با آن چوب كه در دست داشت به آن بُتان اشاره مى فرمود با گوشه كمان به چشم ایشان مى خلانید و مى فرمود:
«جآءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً»(278)«وَما یُبْدِى ءُ الْباطِلُ وَما یُعیدُ».(279)
بُتان یك یك از آن اشاره به زمین سرنگون شدند و چند بتى بزرگ بر فراز كعبه نصب كرده بودند امیرالمؤمنین(علیه السلام) را امر فرمود كه پا بر كتف آن حضرت نهاده بالا رود و بتها را بر زمین افكنده بشكند. امیرالمؤمنین(علیه السلام) آن بتها را به زیر افكند و درهم شكست آنگاه به رعایت اَدَب خود را از میزاب (280) كعبه به زیر انداخت و چون به زمین آمد تبسّمى كرد، حضرت سبب آن را پرسید، عرض كرد: از جائى بلند خود را به زیر افكندم و آسیبى ندیدم! فرمود: چگونه آسیب بینى و حال آنكه مُحَمَّد(صلى الله علیه و آله) ترا برداشته است و جبرئیل فرو گذاشته! پس گرفت آن حضرت كلید خانه كعبه را و در بگشود و امر فرمود كه صورت انبیاء و ملائكه را كه مشركین بر دیوار خانه رسم كرده بودند محو كنند. پس عِضادَتَیْن (281) باب را به دست داشت و تهلیلات معروفه را بگفت آنگاه اهل مكه را خطاب كرد و فرمود: ماذا تَقُولُونَ وَماذا تظنُّونَ؟ در حق خویش چه مى گوئید و چه گمان دارید؟ گفتند: نَقُولُ خَیْراً وَنَظُنُّ خَیْراً اَخٌ كَریمٌ وَابْنُ اَخٍ كَریمٍ وَقَدْ قَدَرْتَ؛ سخن به خیر مى گوئیم و گمان به خیر مى بریم برادرى كریم و برادرزاده كریمى اینك بر ما قدرت یافته اى به هر چه خواهى دست دارى. رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را از این كلمات رقّتى آمد و آب در چشم بگردانید.
اهل مكّه چون این بدیدند گریه به هاى هاى از ایشان بلند شد و زارزار بگریستند. آنگاه حضرت فرمود: من آن گویم كه برادرم یوسف گفت «لا تَثْریبَ عَلَیْكُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُاللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ».(282) پس جرم و جنایت ایشان را مَعْفُوّ داشت و فرمود: بد قومى بودید از براى پیغمبر خود و او را تكذیب كردید و از پیش براندید و از مكّه بیرون شدن گفتید و از هیچگونه زیان و زحمت مسامحت نكردید و بدین نیز راضى نشدید تا مدینه بتاختید و با من مقاتلت انداختید و با این همه از شما عفو كردم اِذْهَبُوا فَاَنْتُمُ الطُّلَقآءُ شما را آزاد كردم راه خویش گیرید و به هر جا خواهید بباشید.
پس هنگام نماز پیشین رسید بلال را فرمان رفت تا بر بام خانه بانگ نماز در داد مشركین برخى در مسجدالحرام و گروهى بر فراز جِبال چون این ندا بشنیدند جماعتى از قریش سخنان زشت گفتند، از جمله عِكْرِمَة بن ابى جهل گفت: مرا بد مى آید كه پسر رِیاح مانند خر بر بام كعبه فریاد كند. و خالد بن اُسَیْد گفت: شكر خدا را كه پدر من زنده نماند تا این ندا بشنود. اَبوسفیان گفت: من سخن نكنم زیرا كه این دیوارها، محمّد(صلى الله علیه و آله) را خبر دهند. جبرئیل این خبر به پیغمبر(صلى الله علیه و آله) داد. حضرت ایشان را حاضر ساخت و سخن هركس بر روى او بگفت؛ بعضى مسلمانى گرفتند پس مردان قریش آمدند و بیعت كردند از جمله ابوقُحافه بود كه در آن وقت پیر و كور بود مسلمانى گرفت و سوره اِذا جآءَ نَصْرُاللَّهِ وَالْفَتْحُ نازل شد.

[بیعت زنان با پیامبر اسلام ]

پس نوبت زنان آمد؛ پس حضرت قَدح آبى را دست در آن داخل كرد آنگاه با زنان فرمود هركه مى خواهد با من بیعت كند دست در این قدح كند؛ زیرا كه من با زنان مصافحه نكنم و به قولى اُمیّه خواهر خدیجه از زنان براى آن حضرت بیعت گرفت و این آیه مبارك در بیعت زنان فرود شد:
«یا اَیُّهَا النَّبِىُّ اِذا جآءَكَ الْمُؤْمِناتُ یُبایِعْنَكَ..».(283)
ظاهر معنى آیه آنكه اى پیغمبر هرگاه بیایند به سوى تو، زنان مؤمنه كه بیعت كنند با تو برآنكه شریك نگردانند با خدا چیزى را و دزدى نكنند و زنا ندهند و نكشند اولاد خود را و نیاورند بهتانى كه افترا كنند میان دستها و پاهاى خود یعنى فرزند دیگرى را به شوهر خود ملحق نكنند و نافرمانى تو نكنند در هر امر نیكى كه به ایشان بفرمائى پس بیعت كن با ایشان و طلب آمرزش كن از براى ایشان از خدا، به درستى كه خدا آمرزنده و مهربان است. چون حضرت این آیه را بر ایشان خواند اُمّ حكیم (284) دختر حارث بن هشام كه زن عِكْرِمَه پسر ابوجهل بود گفت: یا رسول اللَّه! آن كدام معروف است كه حق تعالى فرموده كه ما معصیت تو در آن نكنیم؟ حضرت فرمود كه در مصیبتها طپانچه بر روى خود مزنید و روى خود رامخراشید و موى خود را مكنید و گریبان خود را چاك نكنید و جامه خود را سیاه نكنید و واویلاه مگوئید و بر فراز قبر هیچ مرده اقامت نكنید. پس بر این شرطها حضرت با ایشان بیعت كرد.