فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

وقایع سال هشتم هجرى

در سنه هشت، جنگ مُوتَهْ واقع شد و آن قریه اى است از قراى بَلْقاء كه در اراضى شام افتاده است. و سبب این حرب آن شد كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) حارث بن عُمَیْر اَزْدِىّ را با نامه اى به سوى حاكم بُصْرى كه قصبه اى است از اَعمال شام فرستاد، چون به ارض مُوتَه رسید، شُرَحْبیل بْن عَمْرو غَسّانىّ كه از بزرگان درگاه قیصر بود با او دچار شده او را به قتل رسانید، چون این خبر به پیغمبر(صلى الله علیه و آله) رسید فرمان داد تا لشكر تهیّه جنگ دیده به ارض جُرْف بیرون شوند و خود حضرت نیز به ارض جُرْف تشریف بردند لشكر را عرض دادند سه هزار مرد جنگى به شمار آمد؛ پس حضرت رایت سفید ببست و به جعفر بن ابى طالب داد و او را امارت لشكر داد و فرمود اگر جعفر نماند، زید بن حارثه امیر لشكر باشد و اگر او را حادثه پیش آید، عبداللَّه بن رَواحة عَلَم بردارد و چون عبداللَّه كشته شود، مسلمانان به اختیار خود كسى را برگزینند تا اِمارت او را باشد.
شخصى از جهودان كه حاضر بود عرض كرد: یا اباالقاسم! اگر تو پیغمبرى و سخن تو صدق است از این چند كس كه نام بردى هیچ یك زنده برنگردد؛ زیرا كه انبیاء بنى اسرائیل اگر صد كس را بدین گون شمردند همه كشته شدند؛ پس حضرت فرمان كرد تا جائى كه حارث كشته شده تاختن كنند و كافران را به اسلام دعوت كنند اگر اسلام نیاوردند با ایشان جنگ كنند. پس لشكریان طى مسافت كرده تا به مُوتَه نزدیك شدند. این خبر به شُرَحْبیل رسید از قیصر لشكرى عظیم طلبید، قریب صد هزار مرد بلكه افزون براى جنگ با اصحاب رسول خدا(صلى الله علیه و آله) مهیّا شدند.

[شهادت مظلومانه جعفر طیّار]

مسلمانان كه خواهان شهادت و دخول جِنان بودند از كثرت لشكر فتورى در خود ندیده و دل بر جنگ نهادند؛ پس هر دو لشكر مقابل هم صف كشیدند حضرت جعفر از پیش روى صف بیرون شد و ندا در داد كه اى مردم، از اسبها فرود شوید و پیاده رزم دهید، و این سخن براى آن گفت تا مسلمانان پیاده شوند و بدانند كه فرار نتوان كرد ناچار نیكو كارزار كنند. پس خود پیاده شد و اسب خود را عَقْر كرد پس عَلَم بگرفت و از هر جانب حمله درانداخت. جنگ انبوه شد و كافران گروه گروه حمله ور گشتند و در پیرامون جعفر پرهّ زدند و شمشیر بر او آوردند نخست دست راست آن حضرت را جدا كردند عَلَم را به دست چپ گرفت و همچنان رزم مى داد تا پنجاه زخم از پیش روى بدو رسید؛ پس دست چپ را قطع كردند این هنگام عَلَم را با هر دو بازوى خود افراخته مى داشت، كافرى شمشیرى بر كمرگاهش زد و آن حضرت را به قتل رسانید عَلَم سرنگون شد؛ پس زید بن حارثه عَلَم برداشت و نیكو مبارزت كرد تا كشته گشت. پس از او، عبداللَّه بن رَواحه علم بگرفت و جهاد كرد تا به قتل رسید. و ما در اواخر فصل معجزات پیغمبر(صلى الله علیه و آله) اشاره به جنگ مُوتَه نمودیم به آنجا مراجعه شود.
روایات در فضیلت جعفر بسیار است و روایت شده كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) فرمود كه مردم از درختهاى مختلف خلق شده اند و من و جعفر از یك درخت خلق شده ایم. و روزى با جعفر فرمود كه تو شبیه من هستى در خلقت و خُلق.(269)
ابن بابویه از حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام) روایت كرده است كه حق تعالى به حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) وحى فرستاد كه من چهار خصلت جعفر بن ابى طالب را شكر كرده ام و پسندیده ام ؛ پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) او را طلبید و از او آن چهار خصلت را پرسید، و جعفر عرض كرد: یا رسول اللَّه! اگر نه آن بود كه خدا ترا خبر داده است اظهار نمى كردم. اوّل آن است كه هرگز شراب نخوردم براى آنكه دانستم اگر شراب بخورم عقلم زایل مى شود، و هرگز دروغ نگفتم؛ زیرا كه دروغ مردى و مروّت را كم مى كند، و هرگز زنا با حرم كسى نكردم؛ زیرا دانستم كه اگر من زنا با حرم دیگرى كنم دیگرى زنا با حرم من خواهد كرد و هرگز بت نپرستیدم براى آنكه دانستم كه از آن نفع و ضرر متصّور نیست. پس حضرت دست بر دوش او زد و فرمود: سزاوار است كه خدا ترا دو بال بدهد كه با ملائكه پرواز كنى.(270) و در حدیث سجّادى است كه هیچ روز بر حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) بدتر نگذشت از روز اُحُد كه در آن روز عمّش حمزه اسداللَّه و اَسَد رَسُوله شهید شد و بعد از آن، روز مُوتَه بود كه پسر عمّش جعفر بن ابى طالب شهید شد.(271)

[ذكر جنگ ذات السّلاسل ]

ملخص آن چنان است كه دوازده هزار سوار از اهل وادى یابس جمع شدند و با یكدیگر عهد كردند كه محمّد و على علیهما الصلوة والسّلام را به قتل رسانند. جبرئیل این خبر را به پیغمبر(صلى الله علیه و آله) رسانید و امر كرد آن حضرت را كه ابوبكر را با چهار هزار سوار از مهاجر و انصار به جنگ ایشان بفرستد؛ پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) ابوبكر را با چهار هزار نفر به جنگ ایشان فرستاد و امر فرمود كه اوّل اسلام بر ایشان عرضه كند هرگاه قبول نكردند با ایشان جنگ كند مردان ایشان را بكشد و زنان ایشان را اسیر كند.
پس ابوبكر به راه افتاد و لشكر خود را به تَأَنّى مى برد تا به اهل وادى یابس رسید نزدیك به دشمن فرود آمد، پس دویست نفر از لشكر كفّار با اسلحه قتّال به نزد ابوبكر آمدند و گفتند: به لات و عُزّى سوگند كه اگر خویشى و قرابت نزدیك كه با تو داریم ما را مانع نمى شد ترا با جمیع اصحاب تو مى كشتیم به قسمى كه در روزگارها بعد از این یاد كنند؛ پس برگردید و عافیت را غنیمت شمرید كه ما را با شما كارى نیست و ما محمّد و برادرش على را مى خواهیم به قتل رسانیم؛ پس ابوبكر صلاح در برگشتن دید لشكر را حركت داده به خدمت حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) مراجعت نمودند، حضرت با وى فرمود كه مخالفت امر من كردى آنچه گفته بودم به عمل نیاوردى، به خدا قسم كه عاصى من گردیدى؛ پس عمر را به جاى او نصب كرد و با آن چهار هزار نفر لشكر كه با ابوبكر بودند او را به وادى یابس فرستاد قصّه او هم مثل قصّه ابوبكر شد.(272)
پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) امیرالمؤمنین(علیه السلام) را طلبید و او را وصیّت نمود به آنچه كه ابوبكر و عمر را به آنها وصیّت نمود و خبر داد آن حضرت را كه فتح خواهد كرد. پس حضرت امیر(علیه السلام) با گروه مهاجر و انصار متوجّه آن دیار گردید و بر خلاف رفتار ابوبكر و عمر به تعجیل مى رفت تا به جائى رسیدند كه لشكر كفّار و ایشان همدیگر را مى دیدند، پس امر فرمود ایشان را كه فرود آیند؛ پس باز دویست نفر مكمّل و مُسلّح از كفّار به سوى آن حضرت آمدند و پرسیدند كه تو كیستى؟ فرمود منم على بن ابى طالب پسر عمّ و برادر پیغمبر(صلى الله علیه و آله) شما را دعوت مى كنم به اسلام تا در نیك و بد با مسلمانان شریك باشید. گفتند: ما ترا مى خواستیم و مطلب ما تو بود، اكنون مهیّاى جنگ شو و بدان كه ما ترا و اصحاب ترا خواهیم كشت و وعده ما و شما فردا چاشت است. حضرت فرمود كه واى بر شما، مرا شما به كثرت لشكر [و] وفور عسكر مى ترسانید، من استعانت به خدا و ملائكه و مسلمانان مى جویم بر شما «وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىّ العَظیمِ»، پس چون شب درآمد حضرت فرمود كه اسبان را رسیدگى كنید و جو بدهید و زین كنید و مهیّا باشید. و چون صبح طالع شد در اوّل صبح فریضه صبح را اَدا كرد هنوز هوا تاریك بود كه بر سر ایشان غارت برد و هنوز آخر لشكر آن حضرت ملحق نشده بود كه مردان جنگى ایشان كشته گردیدند و زنان و فرزندانشان اسیر گردیدند و مالهاى ایشان را به غنیمت گرفت و خانه هاى ایشان را خراب كرد و اموال ایشان را برداشت و برگشت.
و حق تعالى سوره عادیات را در این باب فرستاد قالَ تعالى:
«وَالْعَادِیاتِ ضَبْحاً»؛ سوگند یاد مى كنم باسبان دونده كه در وقت دویدن نفس زنند نفس زدنى.
«فَالْمُورِیاتِ قَدْحاً»؛ پس بیرون آورندگان آتش از سنگها به سُمّهاى خویش.
على بن ابراهیم گفته است كه در زمین ایشان سنگ بسیار بود چون سُم اسبان بر آن سنگها مى خورد آتش از آنها مى جست (273).
«فَالْمُغیراتِ صُبْحاً»؛ پس قسم به غارت كنندگان در وقت صبح.
«فَاَثَرْنَ بِهِ نَقْعاً فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً»؛ پس برانگیختند در سفیده دم گردى را در كنار آن قبیله پس به میان درآوردند در آن وقت گروهى را از كافران.
«اِنَّ الاِنْسانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ وَاِنَّهُ عَلى ذلِكَ لَشَهیدٌ وَاِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدیدٌ»؛ به درستى كه انسان پروردگار خود را ناسپاس است و به درستى كه بر بخل و كفران خود گواه است و به درستى كه در محبت مال و زندگانى سخت است.
«اَفَلا یَعْلَمُ اِذا بُعْثِرَ ما فِى الْقُبُورِ وَحُصِّلَ ما فِى الصُّدُورِ اِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ یَوْمَئذٍ لَخَبیرٌ»؛ آیا نمى داند انسان كه چون بیرون آورده شود آنچه در قبرها است از مردگان و حاضر كرده شود آنچه در سینه ها است، به درستى كه پروردگار ایشان در آن روز به كرده هاى ایشان دانا است.
و روایت شده كه حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) عِصابه اى داشت كه چون به جنگ شدید عظیمى مى رفت آن عصابه را مى بست؛ پس چون خواست به جنگ مذكور تشریف ببرد به نزد فاطمه(علیها السلام) رفت و آن عصابه را طلبید، فاطمه(علیها السلام) گفت: پدرم مگر ترا به كجا مى فرستد؟ حضرت گفت: مرا به وادى الرّمل مى فرستد، حضرت فاطمه(علیها السلام) از خطر آن سفر گریان شد، پس در این حال حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) داخل شد و پرسیدند از فاطمه(علیها السلام) كه چرا گریه مى كنى، آیا مى ترسى كه شوهرت كشته شود؟ ان شاء اللَّه كشته نمى شود. حضرت امیر(علیه السلام) عرض كرد: یا رسول اللَّه! نمى خواهى كشته شوم و به بهشت بروم؟
پس حضرت امیر(علیه السلام) روانه شد و حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) به مشایعت او رفت تا مسجد اَحْزاب. و چون مراجعت نمود حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) با صحابه به استقبال آن حضرت بیرون رفت و صحابه از دو طرف راه صف كشیدند و چون نظر حضرت شاه ولایت بر خورشید سپهر نبوّت افتاد خود را از اسب به زیر افكند و به خدمت حضرت شتافت و قدم سعادت شِیَم و ركاب ظَفَر انتساب آن حضرت را بوسید، پس حضرت فرمود كه یا على! سوار شو كه خدا و رسول از تو راضیند؛ پس حضرت امیر(علیه السلام) از شادى این بشارت گریان شد و به خانه برگشت و مسلمانان غنیمتهاى خود را گرفتند. پس حضرت از بعضى از لشكر پرسید كه چگونه یافتید امیر خود را در این سفر؟ گفتند بدى از او ندیدیم ولیكن امر عجیبى از او مشاهده كردیم، در هر نماز كه به او اقتدا كردیم سوره قُلْ هُوَاللَّهُ اَحَدٌ درآن نماز خواند، حضرت فرمود: یا على! چرا در نمازهاى واجب به غیر قُلْ هُوَاللَّهُ اَحَدٌ سوره [دیگرى ]نخواندى؟ گفت: یا رسول اللَّه! به سبب آنكه آن سوره را بسیار دوست مى دارم. حضرت فرمود كه خدا نیز ترا دوست مى دارد چنانكه تو آن سوره را دوست مى دارى. پس حضرت فرمود كه یا على! اگرنه آن بود كه مى ترسم در حقّ تو طایفه اى از امّت بگویند آنچه نصارى در حق عیسى گفتند هر آینه سخنى چند در مدح تو مى گفتم، امروز بر هیچ گروه نگذرى مگر آنكه خاك از زیر پاى تو از براى بركت بردارند.(274)
فقیر گوید: كه این جنگ را «ذات السّلاسل» گویند براى آن است كه حضرت امیر(علیه السلام) چون بر دشمنان ظفر یافت اكثر مردان ایشان را كشت و زنان و اطفال ایشان را اسیر كرد و بقیّه مردان ایشان را به زنجیرها و ریسمانها بست از آن جهت ذات السّلاسل نامیده شد. و از آن موضع كه جنگ واقع شد تا مدینه پنج منزل راه بود.
در سنه هشت فتح مكّه معظمه واقع شد:
همانا از آن روز كه میان رسول خدا(صلى الله علیه و آله) و قریش در حُدیبیّه كار به صلح انجامید از جمله شروط آن بود كه با جار جانبَیْن و حلیف طرفَیْن تَعَرُّضى نشود قبیله بنى بكر و كِنانة حلیف قریش بودند و جماعت بَنى خُزاعَه از حُلَفاء و هم سوگندان اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه و آله) به شمار مى شدند و میان بنى بكر و خزاعه رسم خصومت محكم بود. یك روز یكى از بنى بكر شعرى چند در هجاى پیغمبر(صلى الله علیه و آله) مى خواند، غلامى از بنى خُزاعه این بشنید او را منع كرده مفید نیفتاد، پس بر او دَوید و سر و روى او را درهم شكست؛ طایفه بنى بكر به جهت یارى او در مقاتلت بنى خزاعه یك جهت شدند و از قریش مدد خواستند، كفار قریش پیمان پیغمبر را شكستند و بنى بكر را به آلات حرب یارى دادند و جمعى نیز با ایشان همراه شده بر سر خزاعه شبیخون زدند در میانه بیست تن از خزاعه مقتول گشت. این خبر به پیغمبر(صلى الله علیه و آله) رسید فرمود: نصرت داده نشوم اگر خزاعه را نصرت نكنم؛ پس در طلب لشكر به قبایل عرب كس فرستاد و پیام داد كه هركه ایمان به خدا دارد اَوَّل ماه رمضان شاكى الّسلاح در مدینه حاضر شود و هركه در مدینه بود به اِعداد جنگ مأمور گشت و در طرق و شوارع دیده بانان گذاشت كه كس این خبر به مكّه نبرد.
حاطب بن اَبى بَلْتَعَة مكتوبى به قریش نوشت و ایشان را از عزم پیغمبر(صلى الله علیه و آله) آگهى داد و آن مكتوب را به زنى ساره نام داد كه به قریش رساند، ساره آن نامه را در گیسوان خود پوشیده داشت و راه مكّه پیش گرفت، جبرئیل این خبر به پیغمبر(صلى الله علیه و آله) آورد و آن حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را با جمعى از دنبال آن زن فرستاد كه نامه را از او گرفته بیاورد. حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) هرچه به آن زن فرمود نامه را بدهد قَسَم مى خورد كه نامه با من نیست حضرت تیغ بكشید و فرمود: مكتوب را بیرون آر والاّ ترا خواهم كشت. ساره چون چنین دید نامه را بیرون آورده و به آن حضرت داد. حضرت آن نامه را به خدمت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) آورد، حضرت از حاطب پرسید: چرا چنین كردى؟ عرض كرد: خواستم حقّى بر قریش پیدا كنم كه به رعایت آن حمایت بازماندگان من كنند. پس این آیه مباركه در این وقت نازل شد:
«یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتِّخِذُوا عَدُوِّى وَ عَدُوَّكُمْ اَوْلِیآءَ...»(275)
پس روز دوم ماه رمضان یا دهم آن با ده هزار مرد از مدینه حركت فرمود. ابن عباس گوید كه در منزل عُسْفان آن حضرت قَدَحى آب برگرفت و بیاشامید چنانكه مردم نگریستند و از آن پس تا مكّه روزه نگرفت. جابر گفته بعد از آنكه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) آب آشامید معروض داشتند كه بعضى از مردم روزه دارند دو كرّت فرمود: اوُلئِكَ الْعُصاةُ. از آن سوى چنان افتاد كه عبّاس عموى آن حضرت با اهل و عشیرت خود از مكّه هجرت نموده به قصد مدینه در بیوت سُقْیا یا ذوالْحُلَیْفَه به حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) پیوست، آن حضرت از دیدار او شاد خاطر گشت و فرمود: هجرت تو آخرین هجرتها است، چنانكه نبوّت من آخرین نبوّتها است و فرمان كرد تا اهل خود را به مدینه فرستاد و خویشتن همراه آن حضرت شد. پس حضرت طىّ طریق كرده تا چهار فرسخى مكّه براند و در منزل مَرَّ الظَّهران فرود آمد