منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[صلح حدیبیّه ]

بالجمله؛ در حُدَیْبِیَّه (256) بُدَیل بنِ وَرْقاء خُزاعى از جانب قریش به حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) آمد و عرض كرد كه قریش متفق اند كه شما را از زیارت كعبه منع كنند. حضرت فرمود: ما براى جنگ بیرون نشده ایم بلكه قصد عُمْرَه داریم و شتران خویش را نَحْر كنیم و گوشت آنها را براى شما بگذاریم و قریش كه با ما آهنگ جنگ دارند زیان خواهند كرد. از پَسِ بُدَیْل، عُرْوَة بن مسعود ثقفى آمد، حضرت آنچه با بُدَیْل فرموده بود با وى فرمود. عروه در نهانى اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را نگران بود [یعنى مى نگریست ] حشمت پیغمبر را در چشم ایشان مشاهده مى فرمود چون به میان قریش باز شد گفت: اى مردمان! به خدا سوگند كه من به درگاه كَسْرى و قَیْصر و نجاشى شده ام، هیچ پادشاهى در نزد رعیّت و سپاهش بدین عظمت نبوده است، آب دهان نیفكند جز آنكه مردمان بر روى و جلد خود مسح كنند و چون وضو سازد بر سر ربودن آب وضویش مردم نزدیك [است ] به هلاكت رسند اگر موئى از محاسنش بیفتد از بهر بركت برگیرند و با خود دارند و چون كارى فرماید هر یك از دیگرى سبقت جوید و چون سخن گوید آوازها نزد او پست كنند و هیچ كس در وى تند نگاه نكند(257) اینك بر شما امرى فرموده كه رشد و صلاح شما در آن است بپذیرید؛ سوگند به خدا لشكرى دیدم كه جان فدا كنند تا بر شما غالب شوند.
وبالجمله؛ حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) عثمان را به مكّه فرستاد كه قریش را از قصد آن حضرت آگهى دهد و مسلمانان را بگویند كه فَرَج نزدیك است. عثمان به جانب مكّه شد و ده نفر از مهاجرین از پس عثمان به مكّه شدند ناگاه خبر آوردند كه عثمان با آن ده نفر در مكّه كشته گشتند و شیطان این سخن را در لشكر پیغمبر پهن كرد، پیغمبر فرمود از اینجا باز نشوم تا سزاى قریش ندهم و در پاى درخت سمره كه در آن موضع بود بنشست و با اصحاب بیعت فرمود بر اینكه از جاى نروند و اگر حرب بر پاى شود دست باز ندارند و این بیعت را بیعت الرّضوان گفته اند؛ زیرا كه خداى تعالى در سوره فتح فرموده:
«لَقَدْ رَضِىَ اللَّهُ عَنِ المؤمِنینَ اِذْ یُبایِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ...»(258)
از این بیعت در دل قریش هولى عظیم افتاد سُهیل بن عمرو و حفص بن احنف را فرستادند تا در میان قریش و آن حضرت كار به مصالحه كنند. پس ما بین آن حضرت و سُهیل كار به صلح رفت و نامه صلح نوشتند كه ملخصش این است كه:
«ده سال میان مسلمانان و قریش محاربه نباشد و اموال و اَنْفُس یكدیگر را زیان نكنند و به بلاد یكدیگر بى زحمت و دهشت سفر كنند و هر كه از كافران مسلمانى گیرد قریش زحمت او نكند و هر كس به عهد قریش درآید مسلمانان به كین او نشوند و سال آینده رسول خدا(صلى الله علیه و آله) حج و عمره را قضا فرماید امّا مسلمین سه روز افزون در مكّه نمانند و اسلحه خویش در غلاف بدارند و اگر كسى بى اذن و اجازه ولىّ خود به حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) پیوسته شود هر چند مسلمان باشد او را نپذیرند و باز فرستند و هر كس از مسلمین بى اجازت ولىّ خود به نزد قریش شود او را نفرستند و در پناه خود نگاه بدارند.»

[ناراحتى برخى از صحابه از قرار داد حدیبیّه ]

گروهى از صحابه از این صلح دلتنگ بودند و برخى را خاطر مشوّش، كه چرا خواب پیغمبر(صلى الله علیه و آله) كه به زیارت كعبه رفته و عمره گذاشته و كلید خانه به دست داشته راست نیامد و فتح مكّه نشد. و ابن الخَطّاب این سخن از دل به زبان آورد و گفت: «ما شَكَكْتُ فی نُبُوَّة مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ و آلِهِ قَطُّ اِلاّ یَوْمَ الْحُدَیْبیَّه».(259)[یعنى هرگز شك نكرده بودم در پیغمبرى و نبوت محمد(صلى الله علیه و آله) چنان شكى كه در روز حدیبیّه كردم!؟]
و با پیغمبر(صلى الله علیه و آله) گفت: ما چگونه بدین خوارى گردن نهیم و بدین مصالحه رضا دهیم؟ حضرت فرمود: من پیغمبر خدایم و كار جز به حكم خدا نكنم. گفت: تو ما را گفتى به زیارت كعبه رویم و عمره گزاریم چه شد؟ پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرمود: هیچ، گفتم امسال این كار به انجام شود؟ گفت نه، فرمود: پس چرا ستیزه كنى؟ در غم مباش كه زیارت كعبه خواهى كرد و طواف خواهى گذاشت.(260)
كَما قَالَ اللَّهُ تَعالى: «لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیا بِالْحقِّ...»(261)

وقایع سال هفتم هجرى، ذكر فتح خیبر

همانا معلوم باشد كه هنگام مراجعت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله)از حُدیبیه سوره فتح بر آن حضرت نازل شد و این به فتح خیبر بشارتى مى كرد كَما قالَ اللَّهُ تعالى: «وَاَثابَهُمْ فَتْحاً قَریباً»(262) و این خیبر را هفت حصن محكم بود و به این اسامى معروف بودند:
1- ناعِم 2- قَموص (كصبور كوهى است به خیبر و بر آن كوه است حصار ابوالعتق یهودى) 3- كَتیبه (به تقدیم تاء مثنّاة كسفینة) 4- شِق (به كسر شین و فتح نیز) 5- نَطاة (به فتح نون) 6- وطیح (به فتح واو و كسر طاء مهملة و آخر آن حاء مهمله بر وزن امیر) 7- سُلالِم (به ضمّ سین مهمله و كسر لام).
بعد از مراجعت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) از حُدیبیّه قریب بیست روز در مدینه بودند. آنگاه فرمود اِعداد جنگ كنند پس با هزار و چهارصد تن راه خیبر پیش گرفت. جهودان چون از قصد پیغمبر آگاهى یافتند در حصارها متحصّن شدند.
روزى مردم خیبر از بهر كار زرع و حرث بیل ها و زنبیل ها گرفته از قلعه هاى خویش بیرون شدند ناگاه چشم ایشان بر لشكر پیغمبر(صلى الله علیه و آله) افتاد كه در اطراف قِلاع پره زده اند فریاد برداشتند كه سوگند به خداى اینك محمّد و لشكر او است این بگفتند و به حصارها گریختند. پیغمبر(صلى الله علیه و آله) چون این بدید فرمود:
«اللَّهُ اَكْبَرُ خَرَبَتْ خَیْبَرُ اِنّا ما نَزَلْنا بِساحَةِ قَوْمٍ اِلاّ فَسآءَ صَباحُ الْمُنْذَرینَ».
همانا بیل و زنبیل را كه آلات هدم است چون رسول خداى(صلى الله علیه و آله) در دست خیبریان معاینه فرمود به فال [نیك ]گرفت كه خیبر منهدم خواهد شد. از آن طرف جهودان دل بر مقاتلت نهاده زن و فرزند را در قلعه كتیبه جاى دادند و علف و آذوقه در حصن ناعِم و حصار صعب برهم نهادند و مردان جنگ در قلعه نطاة انجمن گشتند. حباب بن منذر عرض كرد این جهودان این درختان نخل را از فرزندان و اهل و عشیرت خود بیشتر دوست مى دارند اگر فرمان به قطع نخلستان رود اندوه ایشان فراوان گردد، پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرمود باكى نباشد. پس اصحاب چهارصد نخله قطع كردند.
بالجمله؛ مسلمانان با جهودان جنگ كردند و بعضى از قلعه ها را فتح نمودند، آنگاه قلعه قموص را محاصره كردند و آن قلعه سخت و محكم بود و حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) دردى شدید در شقیقه مبارك پیدا شده بود كه نمى توانست در میدان حاضر شود. لاجرم هر روز یك تن از اصحاب عَلَم بگرفت و به مبارزت شتافت و شبانگاه فتح نكرده باز شد. یك روز ابوبكر رایت برداشت و هزیمت شده باز آمد و روز دیگر عمر عَلَم بگرفت و هزیمت نموده برگشت چنانكه ابن ابى الحدید كه از اهل سنّت و جماعت است در قصیده فتح خیبر گوید:
وَاِنْ اَنْسَ لا اَنْسَ الّذَینِ تَقَدّما ----- وَفَرَّهُما الْفَرُّقَدْ عَلِما حُوبٌ
وَلِلرّایَةِ العُظمى وَقَدْ ذَهَبا بِها ----- مَلابِسُ ذُلٍّ فَوْقَها وَجَلابیبُ
یَشُلُّهما مِنْ آلِ مُوسى شَمَرْدَلٌ ----- طَویلُ نِجادِ السَّیْفِ اَجْیَدُ یَعْبُوبُ
عَذَرْتُكُما اِنَّ الْحِمامَ لَمُبْغَضٌ ----- وَاِنَّ بَقآءَ النَّفسِ للنَّفسِ مَحْبُوبُ (263)
شبانگاه كه عمر آمد حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرمود: البتّه این عَلَم را فردا به مردى دهم كه ستیزنده ناگریزنده است، دوست مى دارد خدا و رسول را و دوست مى دارد او را خدا و رسولش و خداى تعالى خیبر را به دست او فتح كند. روز دیگر اصحاب جمع گشته و همه آرزومند این دولت بزرگ بودند، فرمود: على كجا است؟ عرض كردند: او را درد چشمى است كه نیروى جنبش ندارد. فرمود: او را حاضر كنید! سَلَمَة بْن الاَْكْوَعْ برفت و دست آن حضرت را گرفته به نزدیك پیغمبر(صلى الله علیه و آله) آورد حضرت سر او را بر روى زانوى خود نهاده و آب دهان مبارك بر چشمهایش افكند همان وقت رَمَدش خوب گشت. حَسّان بن ثابت در این باب این اشعار بگفت:
وَ كانَ عَلِىٌ اَرْمَدَ الْعَیْنِ یَبْتَغی ----- دَوآءً فَلَمّا لَمْ یُحِسَّ مُداوِیاً
شَفاهُ رَسُولُ اللَّهِ مِنْهُ بِتَفْلَةٍ ----- فَبُورِكَ مَرْقِیاً وَبُورِكَ راقیاً
وَقالَ سَاُعْطِى الرّایَةَ الْیَوْمَ صارِماً ----- كَمِیّاً مُحِبّاً لِلرَّسُولِ مُوالِیاً
یُحِبُّ اِلهى وَالاِلهُ یُحِبُّهُ ----- بِهِ یَفْتَحُ اللَّهُ الْحُصُونَ الاَوابِیا
فَاَصْفى بِها دُونَ الْبَرِیَّةِ كُلِّها ----- عَلیًّا وَسَمّاهُ الْوَزیرَ الْمُؤاخِیا(264)
[ترجمه: على گرفتار چشم درد بود و دنبال دارویى مى گشت تا بهبود یابد ولى به چیزى دست نیافت؛ تا اینكه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) او را به وسیله آب دهان خود شفا عنایت فرمود، پس مبارك باد آن كه شفا یافت و مبارك باد آن كسى كه شفا داد؛ و پیامبر فرمود كه امروز پرچم را به مرد شجاع و دلیرى خواهم داد كه خدا را دوست مى دارد و خدا من پیامبر را دوست دارد و آن مرد دلاور را هم دوست دارد و به وسیله دست تواناى او، خداوند قلعه هاى محكم و نفوذناپذیر را مى گشاید و نفوذپذیر مى سازد و براى این كار از میان همه مسلمانان فقط على(علیه السلام) را برگزید و او را وزیر و برادر خویش نامید.]
پس علم را به امیرالمؤمنین(علیه السلام) داد، امیرالمؤمنین عَلَم بگرفت و هَرْوَله كنان تا پاى حصار قَموص برفت، مَرْحَب به عادت هر روز از حصار بیرون آمده مانند پیل دمنده به میدان آمد و رَجَز خواند:
قَدْ عَلِمَتْ خَیْبَرُ اَنّی مَرْحَبٌ ----- شاكِى السّلاحِ بَطَلٌ مجَرَّبٌ
[به طور قطع مردم خیبر مى دانند كه من همانا مرحب هستم مجهز به سلاح بُرّان و پهلوانى مُجرّب ]
امیرالمؤمنین(علیه السلام) چون شیر غضبان بر وى درآمد و فرمود:
اَنَا الَّذى سَمَّتْنى اُمّى حَیْدَرَة ----- ضِرْغامُ آجامٍ وَلَیْثٌ قَسْوَرَةٌ...(265)
[من آن كس هستم كه مادرم مرا حیدر نامیده و مانند شیران بیشه اى هستم كه بسیار خشمگین است ]
چون مرحب این رجز از امیرالمؤمنین(علیه السلام) شنید كلام دایه كاهنه اش به یاد آمد كه گفته بود كه بر همه كس غلبه توانى كرد الاّ آن كس كه نام او حیدره باشد كه اگر با او جنگ كنى كشته شوى؛ پس فرار كرد. شیطان به صورت حِبْرى مُمَثَّل شده و گفت: حیدره بسیار است از بهر چه مى گریزى؟ پس مرحب باز شتافت و خواست كه پیش دستى كند و زخمى بر آن حضرت زند كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) او را مجال نگذاشت و ذوالفقار بر سرش فرود آورده و او را به خاك هلاك انداخت؛ و از پس او رَبیع بْن اَبى الْحُقَیْق كه از صنادید قوم بود و عنتر خیبرى كه از اَبْطال رجال و به شجاعت و جلادت معروف بود ومُرَّة و یاسر و امثال ایشان را كه از شُجْعان یهود بودند، به قتل رسانید.
یهودان هزیمت شده به قلعه قَموص گریختند و به چستى و چالاكى دروازه قَموص را ببستند. امیرالمؤمنین(علیه السلام) با شمشیر كشیده به پاى دروازه آمد بى توانى آن دَرِ آهنین را بگرفت و حركت داد چنانكه آن قلعه را لرزشى سخت افتاد كه صَفیّه دختر حُیَىّ بن اخطب از فراز تخت خود به زیر افتاد و در چهره او جراحتى رفت پس حضرت آن در را از جاى بكند و بر فراز سر بُرده سپر خود نمود و لختى رزم بداد، یهودان در بیغوله ها گریختند. آنگاه حضرت آن دَر را بر سر خندق، قَنْطَره (266) كرده و خود در میان خندق ایستاده و لشكر را از آن عبور داد، آنگاه آن دَر را چهل ذراع به قفاى سر پرانید، چهل كس خواستند او را جنبش دهند امكان نیافت.