فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

وقایع سال ششم هجرى

در این سال به قولى حج كعبه فریضه شد و آیه كریمه «وَاَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَللَّهِ»(251) نزول یافت و بعضى گفته اند كه وجوب حج در سال نهم نازل شد.
و هم در این سال، غزوه ذات الرِّقاعْ پیش آمد و چنان بود كه خبر به مدینه آوردند كه جماعت غَطفان و بَنى مُحارِب و اَنْمار و ثَعْلَبه به قصد مدینه تجهیز لشكر كنند حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) ابوذر را به خلیفتى گذاشت و در نیمه جُمادى الاُولى با چهارصد یا هفتصد كس به جانب نجد بیرون تاخت تا به موضع «نخله» رفت و از آنجا در ذات الرقاع فرود آمد؛ چون ایشان از عزم پیغمبر(صلى الله علیه و آله) آگهى یافتند هَوْلى بزرگ در دلشان جاى كرده فرار كرده در سر كوهها پناه جستند و از غایت دَهْشت بسیارى از زنان خود را نتوانستند كوچ داد پس مسلمانان رسیدند و زنان ایشان را برده گرفتند در این وقت هنگام نماز رسید مسلمین بیم داشتند كه به نماز مشغول شوند دشمنان ناگاه بر ایشان بتازند؛ چه آنكه دشمنان از دور و نزدیك نگران بودند در این وقت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) نماز خوف گذاشت و موافق بعضى روایات این آیه مباركه در این مقام نازل گشت:
«وَاِذا كُنْتَ فیهِمْ فَاَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلوةَ فَلْتَقُمْ طائفَةٌ مِنْهُمْ مَعَكَ...»(252)
و در وجه تسمیه این غزوه به «ذات الرقاع» اختلاف است؛ بعضى گفته اند كه پاها از اثر پیاده رفتن مجروح شده بود رقعه ها و پاره ها بر پاها پیچیدند و به قولى رایتها از رقعه ها كرده بودند. و بعضى گفته اند كه كوهى كه در آن اراضى بود رنگهاى مختلف داشت چون جامه مُرَقَّع و بعضى آن را اسم درختى گرفته اند كه پیغمبر در نزد آن فرود آمده و نقل شده كه در این غزوه مسلمانان زنى را اسیر كردند كه شوهرش غائب بود چون شوهرش حاضر شد از دنبال لشكر حضرت رفت چون حضرت در منزل فرود آمد، فرمود كه كى امشب پاسبانى ما مى كند؟ پس یك تن از مهاجران و یك تن از انصار گفتند ما حراست مى كنیم؛ و در دهان درّه ایستادند و مهاجرى خوابید و انصارى را گفت كه تو اوّل شب حراست بكن و من در آخر شب. پس انصارى به نماز ایستاد و شوهر آن زن آمد. دید شخصى ایستاده است تیرى بر او انداخت آن تیر بر بدن انصارى نشست. انصارى تیر را كشید و نماز را قطع نكرد پس تیر دیگر انداخت آن را نیز كشید از بدن خود و نماز را قطع نكرد پس تیر سوم افكند آن را نیز كشید پس به ركوع و سجود رفت و سلام گفت و رفیق خود را بیدار كرد و او را اعلام كرد كه دشمن آمده است. شوهر آن زن دید كه ایشان مطلع شدند گریخت و چون مهاجرى حال انصارى را دید گفت: سُبحان اللَّه! چرا در تیر اوّل مرا بیدار نكردى؟ گفت: سوره مى خواندم و نخواستم آن سوره را قطع كنم و چون تیرها پیاپى شد به ركوع رفتم و نماز را تمام كردم وترا بیدار كردم و به خدا سوگند كه اگر نه خوف آن داشتم كه مخالفت آن حضرت كرده باشم و در پاسبانى تقصیر نموده باشم هر آینه جانم قطع مى شد پیش از آنكه آن سوره را قطع كنم!(253)
فقیر گوید: آن مرد مهاجرى، عمار یاسر بود و انصارى، عبّاد بن بشر و سوره اى كه مى خواند سوره كهف بود.
و نیز در سنه شش، غزوه بَنى لِحْیان اتفاق افتاد و «لَحیان» به كسر لام و فتح آن نیز لغتى است، ابن هُذَیل بْنِ مُدْرِكَه است و ایشان دو طایفه اند «عَضَل» و «قارَّة» از بهر آنكه از آن روز كه قبیله هذیل، عاصم بن ثابت و خُبَیْبُ بْنُ عَدِىّ و دیگران را به قتل آوردند و با پیغمبر غَدر كردند، پیغمبر(صلى الله علیه و آله) در دل داشت كه ایشان را كیفر كند. پس با دویست تن به قصد ایشان از مدینه بیرون شد؛ چون بنى لحیان از قصد آن حضرت آگهى یافتند به قُلَل جِبال شتافته متحصّن شدند. پیغمبر(صلى الله علیه و آله) یك دو روز در اراضى ایشان بود و تا عُسْفان تشریف برده مراجعت فرمود. مدّت این سفر چهارده شبانه روز بود.
و هم در سنه شش، غزوه ذى قَرَد اتّفاق افتاد و آن را غزوه غابَة نیز گویند و «قَرَد»(254) آبى است نزدیك مدینه. و سببش آن بود كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) بیست شتر شیرده داشت كه در غابه مى چرید و ابوذر غفارى نگهبان آنها بود پس عُیَیْنَةِ ابْنِ حِصْن (حَصین) فزارى با چهل سوار آنها را غارت كردند و پسرى از ابوذر شهید كردند و مردى از غفار نیز بكشتند و زوجه او را نیز اسیر كردند لكن آن زن ایشان را غافل كرده سوار بر شترى از شتران پیغمبر(صلى الله علیه و آله) شده شبانه فرار كرده به مدینه آمد چون به خدمت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) رسید عرض كرد كه من نذر كرده ام هرگاه نجات یافتم این شتر را نَحْر كنم. حضرت فرمود: این بد پاداشى است كه به این شتر مى كنى بعد از آنكه بر او سوار شدى و ترا به خانه آورد بخواهى او را كشتن و فرمود: لانَذْرَ فى مَعْصِیَةٍ وَلا لِاَحَدٍ فیما لایُمْلَكُ.
وبالجمله؛ چون پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را آگهى دادند ندا بلند شد یا خَیْلَ اللَّهِ اِرْكَبُوا؛ پس سوار شده با پانصد و به قولى با هفتصد نفر حركت فرمود و لِوائى به مقداد داده و او را جلوتر فرستاد مقداد به دنبال دشمن شده به آخر ایشان رسیده پس اَبوقَتاده مِسْعَدَه را بكشت و سَلَمَة بْن اَكْوَعْ پیاده دنبال دشمن را گرفته و ایشان را مى زد و مى گفت:
خُذْها وَ اَنَا ابْنُ الاَكْوَعِ ----- وَالْیَومُ یَوْمُ الرُّضَعِ؛
یعنى بگیر این تیر را و بدان كه منم پسر اكوع و امروز روز هلاك ناكسان و لئیمان است (مِنْ قَوْلِهِمْ لَئیمٌ راضِعٌ اى رَضَعَ اللُؤْمَ فى بَطْنِ اُمَّهِ) كفّار فرار كرده به شِعْبى درآمدند كه در آنجا چشمه ذى قَرَد بود خواستند آبى بنوشند از ترس لشكر پیغمبر(صلى الله علیه و آله) نیاشامیده فرار كردند.
و هم در سنه شش، رسول خداى(صلى الله علیه و آله) آهنگ مكّه فرمود براى عمره در ماه ذى القعدة و هفتاد شتر از بهر قربانى براند، از مسجد شَجَره اِحرام بر بست و هزار و پانصد و بیست یا چهارصد نفر همراه آن حضرت بود و از زنان، امّ سَلَمة ملازم خدمت آن حضرت بود. چون این خبر به مشركین مكّه رسید با هم قرار دادند كه حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را از زیارت خانه باز دارند و حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در حُدَیبیّه كه یك منزلى مكّه است بر سر چاهى كه اندك آب داشت لشكرگاه كرد و به اندك زمانى آب چاه تمام گشت، مردم به آن حضرت شكایت بردند. آن جناب تیرى بیرون كرده فرمود تا به چاه فرو كردند، آن وقت چندان آب بجوشید كه تمامى لشكر سیراب شدند!(255)

[صلح حدیبیّه ]

بالجمله؛ در حُدَیْبِیَّه (256) بُدَیل بنِ وَرْقاء خُزاعى از جانب قریش به حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) آمد و عرض كرد كه قریش متفق اند كه شما را از زیارت كعبه منع كنند. حضرت فرمود: ما براى جنگ بیرون نشده ایم بلكه قصد عُمْرَه داریم و شتران خویش را نَحْر كنیم و گوشت آنها را براى شما بگذاریم و قریش كه با ما آهنگ جنگ دارند زیان خواهند كرد. از پَسِ بُدَیْل، عُرْوَة بن مسعود ثقفى آمد، حضرت آنچه با بُدَیْل فرموده بود با وى فرمود. عروه در نهانى اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را نگران بود [یعنى مى نگریست ] حشمت پیغمبر را در چشم ایشان مشاهده مى فرمود چون به میان قریش باز شد گفت: اى مردمان! به خدا سوگند كه من به درگاه كَسْرى و قَیْصر و نجاشى شده ام، هیچ پادشاهى در نزد رعیّت و سپاهش بدین عظمت نبوده است، آب دهان نیفكند جز آنكه مردمان بر روى و جلد خود مسح كنند و چون وضو سازد بر سر ربودن آب وضویش مردم نزدیك [است ] به هلاكت رسند اگر موئى از محاسنش بیفتد از بهر بركت برگیرند و با خود دارند و چون كارى فرماید هر یك از دیگرى سبقت جوید و چون سخن گوید آوازها نزد او پست كنند و هیچ كس در وى تند نگاه نكند(257) اینك بر شما امرى فرموده كه رشد و صلاح شما در آن است بپذیرید؛ سوگند به خدا لشكرى دیدم كه جان فدا كنند تا بر شما غالب شوند.
وبالجمله؛ حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) عثمان را به مكّه فرستاد كه قریش را از قصد آن حضرت آگهى دهد و مسلمانان را بگویند كه فَرَج نزدیك است. عثمان به جانب مكّه شد و ده نفر از مهاجرین از پس عثمان به مكّه شدند ناگاه خبر آوردند كه عثمان با آن ده نفر در مكّه كشته گشتند و شیطان این سخن را در لشكر پیغمبر پهن كرد، پیغمبر فرمود از اینجا باز نشوم تا سزاى قریش ندهم و در پاى درخت سمره كه در آن موضع بود بنشست و با اصحاب بیعت فرمود بر اینكه از جاى نروند و اگر حرب بر پاى شود دست باز ندارند و این بیعت را بیعت الرّضوان گفته اند؛ زیرا كه خداى تعالى در سوره فتح فرموده:
«لَقَدْ رَضِىَ اللَّهُ عَنِ المؤمِنینَ اِذْ یُبایِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ...»(258)
از این بیعت در دل قریش هولى عظیم افتاد سُهیل بن عمرو و حفص بن احنف را فرستادند تا در میان قریش و آن حضرت كار به مصالحه كنند. پس ما بین آن حضرت و سُهیل كار به صلح رفت و نامه صلح نوشتند كه ملخصش این است كه:
«ده سال میان مسلمانان و قریش محاربه نباشد و اموال و اَنْفُس یكدیگر را زیان نكنند و به بلاد یكدیگر بى زحمت و دهشت سفر كنند و هر كه از كافران مسلمانى گیرد قریش زحمت او نكند و هر كس به عهد قریش درآید مسلمانان به كین او نشوند و سال آینده رسول خدا(صلى الله علیه و آله) حج و عمره را قضا فرماید امّا مسلمین سه روز افزون در مكّه نمانند و اسلحه خویش در غلاف بدارند و اگر كسى بى اذن و اجازه ولىّ خود به حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) پیوسته شود هر چند مسلمان باشد او را نپذیرند و باز فرستند و هر كس از مسلمین بى اجازت ولىّ خود به نزد قریش شود او را نفرستند و در پناه خود نگاه بدارند.»

[ناراحتى برخى از صحابه از قرار داد حدیبیّه ]

گروهى از صحابه از این صلح دلتنگ بودند و برخى را خاطر مشوّش، كه چرا خواب پیغمبر(صلى الله علیه و آله) كه به زیارت كعبه رفته و عمره گذاشته و كلید خانه به دست داشته راست نیامد و فتح مكّه نشد. و ابن الخَطّاب این سخن از دل به زبان آورد و گفت: «ما شَكَكْتُ فی نُبُوَّة مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ و آلِهِ قَطُّ اِلاّ یَوْمَ الْحُدَیْبیَّه».(259)[یعنى هرگز شك نكرده بودم در پیغمبرى و نبوت محمد(صلى الله علیه و آله) چنان شكى كه در روز حدیبیّه كردم!؟]
و با پیغمبر(صلى الله علیه و آله) گفت: ما چگونه بدین خوارى گردن نهیم و بدین مصالحه رضا دهیم؟ حضرت فرمود: من پیغمبر خدایم و كار جز به حكم خدا نكنم. گفت: تو ما را گفتى به زیارت كعبه رویم و عمره گزاریم چه شد؟ پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرمود: هیچ، گفتم امسال این كار به انجام شود؟ گفت نه، فرمود: پس چرا ستیزه كنى؟ در غم مباش كه زیارت كعبه خواهى كرد و طواف خواهى گذاشت.(260)
كَما قَالَ اللَّهُ تَعالى: «لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیا بِالْحقِّ...»(261)