منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[كشته شدن عمرو بن عبدودّ به دست على(علیه السلام) ]

و ابن ابى الحدید و غیر او گفته اند كه چون امیرالمؤمنین(علیه السلام) از عمرو ضربت خورد چون شیر خشمناك بر عمرو شتافت و با شمشیر سر پلیدش را از تن بینداخت و بانگ تكبیر برآورد مسلمانان از صداى تكبیر على(علیه السلام) دانستند كه عمرو كشته گشت. پس رسول خدا(صلى الله علیه و آله) فرمود كه ضربت على در روز خندق بهتر است از عبادت جن و انس تا روز قیامت.(242)
شیخ اُزْرى قصّه قتل عمرو را در قصیده «هائیّه» ایراد فرموده مناسب مى دانم در اینجا ذكر نمایم؛ قالَ(رضى الله عنه) :
ظَهَرَتْ مِنْهُ فِی الْوَرى سَطَواتٌ ----- ما اَتَى الْقَوْمُ كُلُّهُمْ ما اَتیها
یَوْمَ غَصَّتْ بِجَیْشِ عَمْرو بْنِ وَدٍّ ----- لَهَواتِ الْفَلا وَضاقَ فَضاها
وَتَخَطّى اِلىَ الْمَدینَةِ فَرْداً ----- لایَهابُ الْعِدى وَلایَخْشاها
فَدَعاهُمْ وَ هُمْ اُلوُفٌ وَلكِنْ ----- یَنْظُرُونَ الَّذی یَشِبُّ لَظاها
اَیْنَ اَنتُمْ مِنْ قَسْوَرٍ عامِرىٍّ ----- تَتَّقِى الاُسْدَ بَاْسَهُ فی شَراها
اَیْنَ مَنْ نَفْسُهُ تَتُوقُ اِلَى الْجَنّاتِ ----- اَوْ یُورِدُ الْجَحیمَ عِداها
فَابْتَدَى الْمُصْطَفى یُحَدِّثُ ----- عَمّایُوجَرُ الصّابِرُونَ فى اُخْریها
قائلاً اِنَّ لِلْجَلیلِ جِناناً ----- لَیْسَ غَیْرَ الْمُهاجِرینَ یَراها
مَنْ لِعَمْرٍو وَقَدْ ضَمِنْتُ عَلَى اللَّهِ ----- لَهُ مِنْ جِنانِهِ اَعْلاها
فَالْتَوَوْا عَنْ جَوابِهِ كَسَوامٍ (243) ----- لاتَراها مُجیبَةً مَنْ دَعاها
فَاِذاهُمْ بِفارِسٍ قُرَشِىٍّ ----- تَرْجُفُ الاَرْضَ خیفَةً اَنْ یَطاها
قائلاً ما لَها(244)سِواىَ كَفیلٌ ----- هذِهِ ذِمَّةٌ عَلَىَّ وَفاها
وَمَشى یَطْلُبُ الْبراز كَما ----- تَمْشی خِماصُ الْحشى اِلى مَرْعاها
فَانْتَضى مُشْرِفِیَّةً فَتلَقّى ----- سَاقَ عَمْروٍ بِضَرْبَةٍ فَبَراها
وَاِلَى الْحَشْرِ رَنَّةُ السَّیْف مِنْهُ ----- یَمْلاَءُ الْخافِقَیْنِ رَجْعُ صَداها
یا لَها ضَرْبَةً حَوَتْ مَكْرُماتٍ ----- لَمْ یَزِنْ ثِقْلَ اَجْرِها ثَقَلاها
هذِهِ مِنْ عُلاهُ اِحْدى الْمَعالى ----- وَعَلى هذِهِ فَقِسْ ماسِواها
از جابر روایت است كه چون عمرو بر زمین افتاد رفقاى او گریختند و از خندق عبور كردند و نوفل بن عبداللَّه در میان خندق افتاد، مسلمانان سنگ بر او مى افكندند او گفت مرا به این مذلّت مكشید كسى بیاید و با من مقاتله كند. امیرالمؤمنین(علیه السلام) پیش شده و به یك ضربت كارش بساخت و هُبَیْره را ضربتى بر قرپوس زینش زد زره اش را افكند و بگریخت. پس جابر گفت: چه بسیار شبیه است قصّه كشتن عمرو به قصّه كشتن داود جالوت را!
بالجمله؛ آنگاه كه جنگ به پاى رفت قریش كس فرستادند كه جَسَد عمرو و نوفل را از مسلمانان بخرند و ببرند، رسول خداى(صلى الله علیه و آله) فرمود: هُوَ لَكُمْ لا نَاْكُلُ ثَمَنَ الْمَوْتى؛ جسدها مال خودتان باشد ما بهاى مردگان نمى خواهیم.
چون اجازت برفت خواهر عمرو بر بالین او بنشست دید كه زره عمرو كه مانند آن در عرب یافت نمى شد با سایر اسلحه و جامه از تن عمرو بیرون نكرده اند، گفت: ماقَتَلَهُ اِلاّ كُفْوٌ كَریمٌ؛ یعنى برادر مرا نكشته است مگر مردى كریم. پس پرسید: كیست كشنده برادر من؟ گفتند: على بن ابى طالب(علیه السلام) ! آنگاه این دو بیت انشاء كرد:(245)
لَوْ كانَ قاتِلُ عَمرْوٍوغَیْرَ قاتِلهِ ----- لَكُنْتُ اَبْكی عَلَیْهِ آخِرَ الْاَبَدِ
لكِنّ قاتِلَهُ مَنْ لایُعابُ بِهِ ----- مَنْ كانَ یُدْعى اَبُوهُ بَیْضَة الْبَلَدِ(246)
[یعنى اگر كُشنده عَمْرو، غیر كشنده او(یعنى على(علیه السلام) ) مى بود، هر آینه گریه مى كردم بر او تا آخرالزمان. لیكن كشنده عمرو كسى است كه عیب كرده نمى شود عمرو به كشته شدن از دست او آن كسى كه خوانده مى شد پدرش مهتر مردم.]
وبالجمله؛ در این محاصره قریش اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را، كار بر اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه و آله) كه سخت بود.
ابوسعید خُدرى خدمت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) عرض كرد: قَدْ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الحَناجِرَ؛ جانهاى ما به لب آمد آیا كلمه اى تلقین مى فرمایید كه بدان ایمنى جوئیم؟ حضرت فرمود: بگویید اَللهُمَّ استُرْ عَوْراتِنا وَ امِنْ رَوْعاتِنا. منافقین نیز زبان شناعت دراز داشتند، پیغمبر(صلى الله علیه و آله) به مسجد فتح درآمد و دست به دعا برداشت و گفت: یاصَریخَ الْمَكْرُوبینَ (الدّعاء) و از حق تعالى خواست كفایت دشمنان را، حق تعالى باد صبا را بر ایشان فرستاد كه زلزله در لشكرگاه كفّار درانداخت و خیمه ها و دیگ آنهارا سرنگون همى ساخت و به روایتى فرشتگان آتشها را مى نشاندند و میخهاى خِیام برمى كندند و طنابها را مى بریدند چندان كه كفار از هول و هیبت جز فرار و هزیمت چاره اى ندیدند و سبب انهزام مشركین عمده اش قتل عمرو و نوفل شد.
«وَكَفَى اللَّهُ الْمُؤمِنینَ الْقِتالَ»(بعلى بن ابى طالب) «وَكانَ اللَّهُ قَویّاً عَزیزاً»(247)
بعضى از عُلما گفته اند كه اگر نه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) رَحمَةً لِلْعالمین بودى این باد كه بر اَحْزابْ وزید از باد عقیم عادیان در شدت و سورت افزون آمدى.
از حُذیقه نقل است كه ابوسفیان گفت كه دیرى است در این بلد ماندیم و چهارپایان خویش را سقط كردیم و كارى نساختیم جهودان نیز با ما مخالفت كردند اكنون ببینید این باد با ما چه مى كند، بهتر آن است كه به سوى مكّه كوچ دهیم و از این زحمت برهیم. این بگفت و راه برگرفت، قریش نیز جنبش كردند و به حمل اثقال مشغول گشتند و به ابوسفیان ملحق شدند.

[خیانت بنى قریظه و حكم سعد بن معاذ]

و نیز در سنه پنج، غزوه بنى قُرَیْظَه واقع شد و آن (به ضمّ قاف بر وزن جُهَیْنه است) ؛ چون پیغمبر(صلى الله علیه و آله) از جنگ خندق فارغ گشت به خانه فاطمه(علیها السلام) شد و تن بشست و مجمره طلبید تا بخور طیب كند، جبرئیل آمد و عرض كرد كه سلاح جنگ باز كردى و هنوز فرشتگان در سلاح جنگند اكنون ساخته جنگ باش و بر یهودان بنى قریظه تاختن فرماى سوگند به خداى من اینك بروم تا حصار ایشان را مانند بیضه مرغى كه بر سنگ شكنند در هم شكنم. پس بلال از جانب پیغمبر(صلى الله علیه و آله) مردم را ندا داد كه حركت كنند و نماز عصر در بنى قریظه گذاشته شود. پس پانزده روز و به قولى بیست و پنج روز گرد حصار ایشان بودند و هر روز با سنگ و تیر حرب قائم بود تا آنكه حق تعالى هَوْلى در دل یهودان افكند و از محاصره اصحاب ایشان را به تنگ آمده بودند از قِلاع خویش به زیر آمدند و به حكومت سَعد بن مُعاذ در حقّ ایشان راضى شدند. سعد گفت: حكم من آن است كه مردان بنى قریظه را بكشید و زنان و كودكانشان را برده گیرید و اموال ایشان را قسمت كنید. پس مردان ایشان كشته گشتند و زنانشان اسیر شدند و مالهایشان بهره مسلمانان شد.(248)
قال اللَّه تعالى: «وَ اَنْزَلَ الذَّینَ ظاهَرُوهُمْ مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ مِنْ صَیاصیهِمْ وَقَذَفَ فى قُلوبِهِمُ الرُّعْبَ فریقاً یَقْتُلُونَ وَ تأْسِرونَ فرَیقاً وَاَوْرَثَكُمْ اَرْضَهُمْ وَدِیارَهُمْ وَ اَمْوالَهُمْ وَاَرْضاً لَمْ تَطَؤها وَكانَ اللَّهُ على كُلِّ شَى ء قَدیراً».(249)
و روایت است كه در غزوه خندق تیرى به رگ اكحل سَعْد بن مُعاذ رسید خون نمى ایستاد از حق تعالى خواست كه خون بایستد تا انجام امر بنى قُریظه را بر مراد دیده آن وقت زخم باز شود. این است كه كار بر مُراد او شد به همان جراحت از جهان فانى درگذشت. رَحْمةُ اللَّه عَلَیْهِ.
و نیز در سنه پنج، ماه بگرفت جهودان مدینه طاس همى زدند و رسول خداى(صلى الله علیه و آله) نماز خسوف گذاشت. و هم در این سال غزوه دومة الجندل پیش آمد.
در آن اراضى گروهى از اشرار همدست شده بر مجتازان و كاروانیان تاختن مى بردند رسول خداى(صلى الله علیه و آله) در 25 شهر ربیع الاوّل با هزار مرد رزم آزماى بیرون شده تا بدان نواحى تاختن برد. دزدان رهزن چون این بدانستند بجستند، مسلمانان مال و مواشى ایشان را مأخوذ داشته براندند و طریق مدینه پیش داشتند و بیستم ربیع الثانى وارد مدینه شدند و «دُومه»(250)موضعى است در پنج منزلى شام نزدیك «جَبَل طىّ» و مسافتش تا مدینه مشرفه پانزده یا شانزده روز است چون از سنگ بنا شده دومة الجندل گویند؛ چون كه «جندل» به معنى سنگ است.

وقایع سال ششم هجرى

در این سال به قولى حج كعبه فریضه شد و آیه كریمه «وَاَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَللَّهِ»(251) نزول یافت و بعضى گفته اند كه وجوب حج در سال نهم نازل شد.
و هم در این سال، غزوه ذات الرِّقاعْ پیش آمد و چنان بود كه خبر به مدینه آوردند كه جماعت غَطفان و بَنى مُحارِب و اَنْمار و ثَعْلَبه به قصد مدینه تجهیز لشكر كنند حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) ابوذر را به خلیفتى گذاشت و در نیمه جُمادى الاُولى با چهارصد یا هفتصد كس به جانب نجد بیرون تاخت تا به موضع «نخله» رفت و از آنجا در ذات الرقاع فرود آمد؛ چون ایشان از عزم پیغمبر(صلى الله علیه و آله) آگهى یافتند هَوْلى بزرگ در دلشان جاى كرده فرار كرده در سر كوهها پناه جستند و از غایت دَهْشت بسیارى از زنان خود را نتوانستند كوچ داد پس مسلمانان رسیدند و زنان ایشان را برده گرفتند در این وقت هنگام نماز رسید مسلمین بیم داشتند كه به نماز مشغول شوند دشمنان ناگاه بر ایشان بتازند؛ چه آنكه دشمنان از دور و نزدیك نگران بودند در این وقت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) نماز خوف گذاشت و موافق بعضى روایات این آیه مباركه در این مقام نازل گشت:
«وَاِذا كُنْتَ فیهِمْ فَاَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلوةَ فَلْتَقُمْ طائفَةٌ مِنْهُمْ مَعَكَ...»(252)
و در وجه تسمیه این غزوه به «ذات الرقاع» اختلاف است؛ بعضى گفته اند كه پاها از اثر پیاده رفتن مجروح شده بود رقعه ها و پاره ها بر پاها پیچیدند و به قولى رایتها از رقعه ها كرده بودند. و بعضى گفته اند كه كوهى كه در آن اراضى بود رنگهاى مختلف داشت چون جامه مُرَقَّع و بعضى آن را اسم درختى گرفته اند كه پیغمبر در نزد آن فرود آمده و نقل شده كه در این غزوه مسلمانان زنى را اسیر كردند كه شوهرش غائب بود چون شوهرش حاضر شد از دنبال لشكر حضرت رفت چون حضرت در منزل فرود آمد، فرمود كه كى امشب پاسبانى ما مى كند؟ پس یك تن از مهاجران و یك تن از انصار گفتند ما حراست مى كنیم؛ و در دهان درّه ایستادند و مهاجرى خوابید و انصارى را گفت كه تو اوّل شب حراست بكن و من در آخر شب. پس انصارى به نماز ایستاد و شوهر آن زن آمد. دید شخصى ایستاده است تیرى بر او انداخت آن تیر بر بدن انصارى نشست. انصارى تیر را كشید و نماز را قطع نكرد پس تیر دیگر انداخت آن را نیز كشید از بدن خود و نماز را قطع نكرد پس تیر سوم افكند آن را نیز كشید پس به ركوع و سجود رفت و سلام گفت و رفیق خود را بیدار كرد و او را اعلام كرد كه دشمن آمده است. شوهر آن زن دید كه ایشان مطلع شدند گریخت و چون مهاجرى حال انصارى را دید گفت: سُبحان اللَّه! چرا در تیر اوّل مرا بیدار نكردى؟ گفت: سوره مى خواندم و نخواستم آن سوره را قطع كنم و چون تیرها پیاپى شد به ركوع رفتم و نماز را تمام كردم وترا بیدار كردم و به خدا سوگند كه اگر نه خوف آن داشتم كه مخالفت آن حضرت كرده باشم و در پاسبانى تقصیر نموده باشم هر آینه جانم قطع مى شد پیش از آنكه آن سوره را قطع كنم!(253)
فقیر گوید: آن مرد مهاجرى، عمار یاسر بود و انصارى، عبّاد بن بشر و سوره اى كه مى خواند سوره كهف بود.
و نیز در سنه شش، غزوه بَنى لِحْیان اتفاق افتاد و «لَحیان» به كسر لام و فتح آن نیز لغتى است، ابن هُذَیل بْنِ مُدْرِكَه است و ایشان دو طایفه اند «عَضَل» و «قارَّة» از بهر آنكه از آن روز كه قبیله هذیل، عاصم بن ثابت و خُبَیْبُ بْنُ عَدِىّ و دیگران را به قتل آوردند و با پیغمبر غَدر كردند، پیغمبر(صلى الله علیه و آله) در دل داشت كه ایشان را كیفر كند. پس با دویست تن به قصد ایشان از مدینه بیرون شد؛ چون بنى لحیان از قصد آن حضرت آگهى یافتند به قُلَل جِبال شتافته متحصّن شدند. پیغمبر(صلى الله علیه و آله) یك دو روز در اراضى ایشان بود و تا عُسْفان تشریف برده مراجعت فرمود. مدّت این سفر چهارده شبانه روز بود.
و هم در سنه شش، غزوه ذى قَرَد اتّفاق افتاد و آن را غزوه غابَة نیز گویند و «قَرَد»(254) آبى است نزدیك مدینه. و سببش آن بود كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) بیست شتر شیرده داشت كه در غابه مى چرید و ابوذر غفارى نگهبان آنها بود پس عُیَیْنَةِ ابْنِ حِصْن (حَصین) فزارى با چهل سوار آنها را غارت كردند و پسرى از ابوذر شهید كردند و مردى از غفار نیز بكشتند و زوجه او را نیز اسیر كردند لكن آن زن ایشان را غافل كرده سوار بر شترى از شتران پیغمبر(صلى الله علیه و آله) شده شبانه فرار كرده به مدینه آمد چون به خدمت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) رسید عرض كرد كه من نذر كرده ام هرگاه نجات یافتم این شتر را نَحْر كنم. حضرت فرمود: این بد پاداشى است كه به این شتر مى كنى بعد از آنكه بر او سوار شدى و ترا به خانه آورد بخواهى او را كشتن و فرمود: لانَذْرَ فى مَعْصِیَةٍ وَلا لِاَحَدٍ فیما لایُمْلَكُ.
وبالجمله؛ چون پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را آگهى دادند ندا بلند شد یا خَیْلَ اللَّهِ اِرْكَبُوا؛ پس سوار شده با پانصد و به قولى با هفتصد نفر حركت فرمود و لِوائى به مقداد داده و او را جلوتر فرستاد مقداد به دنبال دشمن شده به آخر ایشان رسیده پس اَبوقَتاده مِسْعَدَه را بكشت و سَلَمَة بْن اَكْوَعْ پیاده دنبال دشمن را گرفته و ایشان را مى زد و مى گفت:
خُذْها وَ اَنَا ابْنُ الاَكْوَعِ ----- وَالْیَومُ یَوْمُ الرُّضَعِ؛
یعنى بگیر این تیر را و بدان كه منم پسر اكوع و امروز روز هلاك ناكسان و لئیمان است (مِنْ قَوْلِهِمْ لَئیمٌ راضِعٌ اى رَضَعَ اللُؤْمَ فى بَطْنِ اُمَّهِ) كفّار فرار كرده به شِعْبى درآمدند كه در آنجا چشمه ذى قَرَد بود خواستند آبى بنوشند از ترس لشكر پیغمبر(صلى الله علیه و آله) نیاشامیده فرار كردند.
و هم در سنه شش، رسول خداى(صلى الله علیه و آله) آهنگ مكّه فرمود براى عمره در ماه ذى القعدة و هفتاد شتر از بهر قربانى براند، از مسجد شَجَره اِحرام بر بست و هزار و پانصد و بیست یا چهارصد نفر همراه آن حضرت بود و از زنان، امّ سَلَمة ملازم خدمت آن حضرت بود. چون این خبر به مشركین مكّه رسید با هم قرار دادند كه حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را از زیارت خانه باز دارند و حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در حُدَیبیّه كه یك منزلى مكّه است بر سر چاهى كه اندك آب داشت لشكرگاه كرد و به اندك زمانى آب چاه تمام گشت، مردم به آن حضرت شكایت بردند. آن جناب تیرى بیرون كرده فرمود تا به چاه فرو كردند، آن وقت چندان آب بجوشید كه تمامى لشكر سیراب شدند!(255)