فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

وقایع سال پنجم هجرى

و در سال پنجم هجرى، حضرت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) زینب بنت جَحْش را به حباله نكاح درآورد و هنگام زفاف او ، آیه حجاب نازل گشت.
و نیز در سنه پنجم، غزوه مُرَیْسیع واقع شد و مُرَیْسیع (234) نام چاهى است كه بنى المُصْطلِق بر سر آن چاه نزول مى كردند. و آن آبى است از بنى خزاعه میان مكّه و مدینه از ناحیه قدید و این غزوه را غزوه بنى المصطلق نیز گویند و مُصْطَلِق (235) لقب جُذَیْمَة بن سعد است و ایشان بَطْنى از خزاعه مى باشند و سیّد قبیله و قائد ایشان حارث بن ابى ضِرار بود. و سبب این غزوه آن بود كه حارث بن ابى ضرار جماعتى را با خود بر حرب رسول خداى(صلى الله علیه و آله) همداستان كرد چون این خبر به پیغمبر(صلى الله علیه و آله) رسید تجهیز لشكر كرده روز دوشنبه دوم شعبان از مدینه حركت فرمود و از زوجات، ام سلمه و عایشه ملازم آن حضرت بودند. در عرض راه به وادى خوفناكى درآمد و لشكریان فرود آمدند؛ چون پاسى از شب گذشت جبرئیل(علیه السلام) نازل شد و عرض كرد: یا رسول اللَّه(صلى الله علیه و آله) ! جماعتى از كفّار جنّ در این وادى انجمن شده اند و در خاطر دارند اگر توانند لشكریان را گزندى رسانند، پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را طلبید و به جنگ ایشان فرستاد و امیرالمؤمنین(علیه السلام) بر ایشان ظفر یافت. و ما این قصّه را در معجزات حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) ذكر كردیم (دیگر تكرار نكینم).
بالجمله؛ پس از آن رسول خدا(صلى الله علیه و آله) به اراضى مُرَیْسیع وارد شد و با حارث و قوم او جهاد كردند. صفوان كه صاحب لواى مشركین بودبه دست قتاده كشته گشت و رایت كفار سرنگون شد و مردى كه مالك نام داشت با پسرش به دست امیرالمؤمنین(علیه السلام) به قتل رسید. لشكر حارث فرار كردند مسلمانان از عقب ایشان بتاختند و ده تن از ایشان را به خاك انداختند و از مسلمانان یك تن شهید شد.
بالجمله؛ از پس سه روز كه كار به حرب و ضرب مى رفت و جمعى از كفار كشته گردیدند و جمعى فرار نمودند بقیه اسیر و دستگیر گشتند از جمله دویست تن از زنان ایشان گرفتار گشت و دو هزار شتر و پنج هزار گوسفند غنیمت لشكریان گشت و از جمله زنان، بَرَّة دختر حارث بن ابى ضِرار بود كه در سهم ثابت بن قیس بن شماس واقع شد، «ثابت» او را مكاتب ساخت كه بهاى خود را تحصیل كرده به او بپردازد و آنگاه آزاد باشد. «بَرَّة» از رسول خدا(صلى الله علیه و آله) خواست كه در اداء كتابت او اعانتى فرماید. فرمود: چنین كنم و از آن بهتر در حق تو دریغ ندارم. گفت آن بهتر كدام است؟ فرمود: وجه كتابت ترا بدهم آنگاه ترا تزویج كنم. عرض كرد: هیچ دولت با این برابر نبود. پس حضرت نجم كتابت وى بداد و او را از ثابت بن قیس بگرفت و نام او را جوَیْریَّة گذاشت و در سلك زوجات خویش منسلك ساخت. مسلمانان چون دانستند كه جُوَیْریَّة خاصّ رسول خدا(صلى الله علیه و آله) گشت، گفتند روا نباشد كه خویشان ضجیع پیغمبر(صلى الله علیه و آله) در قید اسر و رقیّت باشند؛ پس هر زن كه از بنى المصطلق اسیر داشتند آزاد ساختند. عایشه گفت: هرگز نشنیدم زنى را در حقّ خویشاوندان خود آن فضل و بركت كه جویریه را بود.
بالجمله؛ رسول خداى(صلى الله علیه و آله) پس از حرب، چهار روز دیگر در آن اراضى اقامت داشت آنگاه طریق مراجعت پیش گرفت و در مراجعت از این غزوه، قصّه جَهْجاه (جَهْجاه بن مَسْعُود) بن سعید غفارى و سنان جُهَنى روى داد و عبداللَّه اُبىِّ منافق گفت: «لَئِنْ رَجَعْنا اِلَى الْمَدینَةِ لَیُخْرجَنَّ الاَعَزُّ مِنْهَا الاَذَلَّ»(236) اگر به مدینه برگشتیم آن كس كه عزیزتر باشد ذلیلتر را بیرون كند. كنایت از آنكه عزیز منم و رسول خداى(صلى الله علیه و آله) نَعُوذُ بِاللَّهِ ذلیل است. زید بن ارقم كه هنوز به حدّ بلوغ نرسیده بود كلمات او را شنیده براى حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) نقل كرد. عبداللَّه به نزد آن حضرت آمد و قَسَم خورد كه من نگفته ام و زید دروغ گفته است. زید آزرده خاطر بود كه سوره: «اِذا جآءَكَ الْمُنافِقُونَ» نازل شد و صدق زید و نفاق ابن اُبىّ معلوم گشت و هم در مراجعت از این غزوه، واقع شد قصّه اِفْك عایشه.

[جنگ احزاب ]

و در شوّال سنه پنج، غزوه خندق پیش آمد و آن را غزوه احزاب نیز گویند؛ از بهر آنكه قریش از همه عَرَب استمداد نموده از هر قبیله حزبى فراهم كردند. و انگیزش این غزوه از آن بود كه چون رسول خداى(صلى الله علیه و آله) جهودان بنى النضیر را از مدینه بیرون كرد عداوت ایشان با آن حضرت زیاد شد، پس بیست تن از بزرگان ایشان مانند حُیَىّ بن أَخْطَب و سَلاّم (به تشدید لام) بن أبى الحُقَیْق (كزبیر) و كِنانة بن الرّبیع وهَوْذة (به فتح هاء) بن قیس و ابوعامر راهب منافق به مكّه شدند و با ابوسفیان و پنجاه نفر از صنادید قریش در خانه مكّه معاهده كردند تا زنده باشند از حرب محمد[(صلى الله علیه و آله) ]دست بازندارند و سینه هاى خود را به دیوار خانه چسبانده و به سوگند این معاهده را محكم كردند، پس از آن قریش و یهودان از قبایل و هم سوگندان خود استمداد كردند. ابوسفیان جمع آورى لشكر كرد پس با چهار هزار مرد از مكّه بیرون شد و در لشكر ایشان هزار شتر و سیصد اسب بود و چون به مَرُّالظَّهران رسید دو هزار مرد از قبائل اَسْلَم و اَشْجَع و كِنانَة و فِزارَه و غَطفان بدیشان پیوست و پیوسته مدد براى او مى رسید تا وقتى كه به مدینه رسید ده هزار تن مرد لشكرى براى او جمع شده بود.

[پیشنهاد سلمان در جنگ خندق ]

امّا از آن سوى، چون این خبر به پیغمبر(صلى الله علیه و آله) رسید با اصحاب در این باب مشورت فرمود، سلمان(رضى الله عنه) عرض كرد كه در ممالك ما چون لشكرى انبوه بر سر بلدى تاختن كند از بهر حصانت گرد آن شهر را خندقى كنند تا روى جنگ از یك سوى باشد، حضرت سخن او را پسندید اصحاب را امر به حَفْر خندق فرمود. هر ده كس را چهل ذَرْع و به روایتى ده ذرع بهره رسید و پیغمبر(صلى الله علیه و آله) نیز با ایشان در حفر خندق مدد مى فرمود تا مدت یك ماه كار خندق را به پایان رسانیدند و طُرق آن را بر هشت باب نهادند و پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرمان داد تا در هر باب یك تن از مهاجر و یك تن از انصار با چند كس از لشكر حارس و حافظ باشند و حصار مدینه را نیز استوار فرموده زنان و كودكان را با اموال و اثقال جاى دادند سه روز پیش از آمدن قریش این كارها به نظام شد.
امّا از آن سوى ابوسفیان حُیَىّ بن اَخطب را طلبید و گفت: اگر توانى جهود بنى قریظه را از محمد(صلى الله علیه و آله) بگردانى نیكوكارى است. حُیَىّ ابن اخطب به در حصار كعب بن اسد كه قائد قبیله بنى قریظه بود آمد در بكوفت. كعب دانست كه حُیَىّ است و از بهر چه آمده پاسخ نداد. دوباره سندان بكوفت و فریاد كرد كه اى كعب در بگشاى كه عزّت ابدى آورده ام اشراف قریش و قبائل عرب همدست و همداستان شده اینك ده هزار مرد جنگى در مى رسند. كعب گفت: ما در جوار محمد(صلى الله علیه و آله) جز نیكوئى مشاهده نكرده ایم بى موجبى معاهده او را نشكنیم.
بالجمله؛ حُیَىّ بن أَخطب به حیله و شیطنت داخل در حصار شده و دل كَعْب را نرم كرد و سوگند یاد كرد كه اگر قریش از محمّد(صلى الله علیه و آله) بازگردند من به حصار تو درآیم تا آنچه از براى تو است مرا باشد آنگاه عهدنامه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را گرفت و پاره كرد و بیرون شده به ابوسفیان پیوست و او را بدین نقض عهد مژده داد. چون نقض عهد قریظه در چنین وقت كه لشكر قریش مى رسید خَطْبى عظیم بود مسلمانان را كسرى در قلوب افتاد، پیغمبر(صلى الله علیه و آله) ایشان را دل همى داد و از جانب خداى وعده نصرت نهاد.
در این هنگام لشكر كفّار فوج فوج از قفاى یكدیگر رسیدند بعضى از مسلمین كه دلهاى ضعیف داشتند چون این لشكر انبوه بدیدند چنان ترسیدند كه چشمها در چشمخانه ها جا به جاى شد و دلها از فزع به گلوگاه رسید.
كَما قالَ اللَّهُ تعالى: «اِذْ جآؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ اَسْفَلَ مِنْكُمْ وَاِذْ زاغَتِ الاَبْصارُ.»(237)
بالجمله؛ لشكر كفّار از دیدن خندق شگفت ماندند؛ چه هرگز خندق ندانسته بودند. پس از آن سوى خندق بیست و چهار روز یا بیست و هفت روز مسلمانان را حصار دادند. اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه و آله) در تنگناى محاصره گرفتار رنج و تَعَب بودند بعضى از منافقین مسلمانان را بیم داد و ایشان را بیاموخت كه حفظ خانه هاى خود را بهانه كرده رو به سوى مدینه كنند.
قالَ اللَّهُ تَعالى: «وَیَسْتَاْذِنُ فَریقٌ مِنْهُمُ النَّبِىَ یَقُولُونَ اِنَّ بُیُوتَنا عَوْرَةٌ وَ ماهِىَ بِعَوْرَةٍ اِنْ یُریدوُنَ اِلاّ فِراراً.»(238)
بالجمله؛ در ایّام محاصره حربى واقع نشد جز آنكه تیر و سنگ به هم مى انداختند. پس یك روز عمرو بن عَبْدَودّ و نَوْفَلْ بن عبداللَّه بن الْمُغَیْرَه و ضِرار بْن الْخَطّاب و هُبَیْرَة بن اَبى وَهب و عِكْرِمَة بن اَبى جَهْل و مِرْداس فِهْرى كه همه از شُجْعان و فُرْسان قریش بودند تا كنار خندق تاختن كردند و مضیقى پیدا كرده از آن تنگناى جستن كردند و ابوسفیان و خالد بن الولید با جماعتى از مبارزان قریش در كنار خندق صف زدند، عمرو بانگ داد كه شما هم درآئید. گفتند شما ساخته باشید اگر حاجت افتد ما نیز به شما پیوسته شویم.
پس عمرو چون دیو دیوانه اسب بر جهاند و لختى گرد میدان براند و ندائى ضخم در داد و مبارز طلبید چون عمرو را «فارس یَلْیَل» مى نامیدند و او را با «هزار سوار» برابر مى نهادند واصحاب، وصف شجاعت او را شنیده بودند لا جَرَم كَاَنَّ عَلى رُؤُسِهِمُ الطَّیْرُ سرها به زیر افكندند. ابن الخطّاب به جهت عذر اصحاب سخنى چند از شجاعت عمرو تذكره كرد كه خاطر اصحاب شكسته تر شد و منافقان چیره تر شدند. رسول خدا(صلى الله علیه و آله) چون شنید كه عمرو مبارز مى طلبد فرمود: هیچ دوستى باشد كه شر این دشمن بگرداند؟ على مرتضى صلوات اللَّه علیه عرض كرد: من به میدان او شوم و با او مبارزت كنم. حضرت خاموش شد. دیگر باره عمرو ندا در داد كه كیست از شما كه به نزد من آید و نبرد آزماید و گفت اَیُّها النّاس شما را گمان آن است كه كشتگان شما به بهشت روند و كشتگان ما به جهنّم، آیا دوست نمى دارد كسى از شما كه سفر بهشت كند یا دشمن خود را به جهنّم فرستد؟ پس اسب خود را به جولان درآورد و گفت:
وَلَقَدْ بَحِحْتُ مِنَ النِّداءیِجَم ----- عِكُمْ هَلْ مِنْ مبارز؟(239)؛ یعنى بانگ من درشت و خشن شد از بس طلب مبارز كردم. حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) فرمود: كیست كه این سگ را دفع كند؟ كسى جواب نداد، امیرالمؤمنین(علیه السلام) برخاست و گفت: من مى روم او را دفع كنم. حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرمود كه: یا على، این عمرو بن عَبْدَودّ است! على(علیه السلام) عرض كرد: من على بن ابى طالبم!
و چه نیكو گفته مرحوم ملك الشعرا در این مقام:
پیمبر سرودش كه عمرو است این ----- كه دست یلى آخته زآستین
على گفت اى شاه اینك منم ----- كه یك بیشه شیر است در جوشنم
پس پیغمبر(صلى الله علیه و آله) زره خود را كه «ذات الفضول» نام داشت بر امیرالمؤمنین(علیه السلام) پوشانید و عمامه سحاب خود را بر سر او بست و دعا در حق او كرد و او را به میدان فرستاد. امیرالمؤمنین(علیه السلام) به سرعت آهنگ عمرو كرد و در جواب اشعار او فرمود:
لاتَعْجَلَنَّ فَقَدْ اَتا ----- كُ مُجیبُ صَوتِكَ غَیْرَ عاجزٍ
ذُونِیَّةٍ وَبَصیرَةٍ ----- وَالصِدْقُ مُنْجى كُلَّ فائزٍ
اِنّى لَاَرْجُو اَنْ اُقیمَ ----- عَلَیْكَ نائِحَةَ الْجَنائِزِ
مِنْ ضَرْبَةٍ نَجْلاء یَبْقى ----- صَوْتُها بَعْدَ الْهَزائِز(240)
این وقت پیغمبر (صلى الله علیه و آله) فرمود: «بَرَزَ الأیمانُ كُلُّهُ اِلَى الشِّركِ كُلِهِ» (241) پس امیرالمؤمنین(علیه السلام) عمرو را دعوت فرمود به یكى از سه امره یا اسلام آورد، یا دست از جنگ پیغمبر(صلى الله علیه و آله) بدارد، یا از اسب پیاده شود.عمرو امر سوم را اختیار كرد امّا در نهان از جنگ با امیرالمؤمنین(علیه السلام) ترسناك بود. لاجَرَم گفت: یا على به سلامت باز شو هنوز ترا میدان و نبرد با مردان نرسیده، «هنوزت دهان شیر بوید همى» و من اینك هشتاد ساله مَردم، دیگر آنكه من با پدرت دوست بودم و دوست ندارم كه ترا بكشم و نمى دانم پسر عمّت به چه ایمنى ترا به جنگ من فرستاد و حال آنكه من قدرت دارم ترا به نیزه ام برُبایم و در میان آسمان و زمین مُعلّق بدارم كه نه مرده باشى و نه زنده.
امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرمود: این سخنان بگذار، همانا من دوست مى دارم كه ترا در راه خدا بكشم. پس عمرو پیاده شد و اسب خود راپى كرد و با شمشیر كشیده بر سر امیرالمؤمنین(علیه السلام) تاخت و با یكدیگر سخت بكوشیدند كه زمین از گرد تاریك شد و لشكریان از دو جانب ایشان را نمى دیدند. آخِر الأَمر عمرو فرصتى كرد و شمشیر خود را بر امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرود آورد، امیرالمؤمنین (علیه السلام) سپر در سر كشید شمشیر عمرو سپر را دو نیمه كرد و سر آن جناب را جراحتى رسانید، حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) چون شیر زخم خورده شمشیرى بر پاى او زد و پاى او را قطع كرد، عمرو به زمین افتاد، حضرت بر سینه اش نشست، عمرو گفت: یا على! قَدْ جَلَسْتَ مِنّی مَجْلِساً عَظیما، یعنى اى على! در جاى بزرگى نشستى. آنگاه گفت: چون مرا كشتى جامه از تن من باز مكن، فرمود این كار بر من خیلى آسان است.