منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[شایعه شهادت پیامبر در اُحُد]

وبالجمله، چون خبر شهادت رسول خداى(صلى الله علیه و آله) در مدینه پراكنده شد چهارده تن از زنان اهل بیت و نزدیكان ایشان از مدینه بیرون شده تا جنگگاه بیرون آمدند. نخست حضرت زهرا(علیها السلام) پدر بزرگوار خود را با آن جراحات دریافت و آن حضرت را در بركشید و سخت بگریست، پیغمبر نیز آب در چشم بگردانید آنگاه امیرالمؤمنین(علیه السلام) با سپر خویش آب همى آورد(215) و فاطمه(علیها السلام) از سر و روى پیغمبر(صلى الله علیه و آله) خون همى شست و چون خون باز نمى ایستاد قطعه اى از حصیر به دست كرده بسوخت و با خاكستر آن جراحت پیغمبر را ببست و از آن پس رسول خداى(صلى الله علیه و آله) با استخوان پوسیده زخمهاى خود را دود همى داد تا نشان به جاى نماند.
على بن ابراهیم قمى روایت كرده است كه چون جنگ ساكن شد حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) فرمود كه كیست ما را از احوال حمزه خبر دهد؟ حارث بن صِمَّه (216) گفت: من موضع او را مى دانم. چون به نزدیك او رسید و حال او را مشاهده نمود نخواست كه آن خبر را او برساند . پس حضرت فرمود: یا على، عمویت را طلب كن. حضرت امیر(علیه السلام) آمد و نزدیك حمزه ایستاد و نخواست كه آن خبر وحشت اثر را به سیّد بشر برساند؛ پس حضرت پیغمبر (صلى الله علیه و آله) خود به جستجوى حمزه آمد چون حمزه را بر آن حال مشاهده كرد گریست و فرمود: به خدا سوگند كه هرگز در مكانى نایستاده ام كه بیشتر مرا به خشم آورد از این مقام اگر خدا مرا تمكین دهد بر قریش هفتاد نفر ایشان را به عوض حمزه چنین تمثیل كنم و اعضاى ایشان را ببُرَم ؛ پس جبرئیل نازل شد و این آیه را آورد:
«لَئن عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَلِئِنْ صَبَرتُمْ لَهُوَ خیرٌ لِلصّابِرینَ.»(217)
یعنى اگر عقاب كنید پس عقاب كنید به مثل آنچه عقاب كرده شده اید و اگر صبر كنید البتّه بهتر است براى صبر كنندگان.
پس حضرت گفت كه صبر خواهم كرد و انتقام نخواهم كشید، پس حضرت ردائى كه از بُرد یمنى بر دوش مباركش بود بر روى حمزه انداخت و آن رداء به قامت حمزه نارسا بود و اگر بر سرش مى كشیدند پاهایش پیدا مى شد و اگر پاهایش را مى پوشانیدند سرش پیدا مى شد؛ پس بر سرش كشید و پاهایش را از علف و گیاه پوشانید و فرمود كه اگر نه آن بود كه زنان عبدالمطّلب اندوهناك مى شدند هر آینه او را چنین مى گذاشتم كه درندگان صحرا و مرغان هوا گوشت او را بخورند تا روز قیامت از شكم آنها محشور شود؛ زیرا كه داهیه هر چند عظیمتر است ثوابش بیشتر است.(218) پس حضرت امر فرمود كه كشتگان را جمع كردند و نماز كرد برایشان و دفن كرد ایشان را و هفتاد تكبیر بر حمزه گفت در نماز و بعضى گفته اند كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرمود جسد حمزه را با خواهرزاده اش عبداللَّه بن جَحْش (219) در یك قبر نهادند. و عبداللَّه بن عمرو بن حرام پدر جابر را با عَمْروبْن الْجَمُوح به یك قبر نهادند و از این گونه، هر كس با كسى مألوف بود هر دو تن و سه تن را در یك لحد مى سپردند و آنانكه قرائت قرآن بیشتر كرده بودند به لحد نزدیكتر مى نهادند و شهیدان را با همان جامه هاى خون آلود به خاك مى سپردند و آن حضرت مى فرمود:
«زَمِّلُوهُمْ فی ثِیابِهمِ وَ دِمآئِهِمُ فَاِنَّهُ لَیْسَ مِنْ كَلِمٍ كُلِمَ فِی اللَّهِ اِلاّ وَهُوَ یَاْتِی اللَّهَ یَوْمَ الْقیامة وَالْلَّوْنُ لَوْنُ الدَّمِ وَالرّیحُ ریحُ الْمِسْكِ.»(220)
لكن در حدیثى وارد شده كه حضرت حمزه را كفن كرد براى آنكه او را برهنه كرده بودند(221) و روایت شده كه قبر عبداللَّه و عمرو چون در معبر سیل بود وقتى سیلاب بیامد و قبر ایشان را ببرد، عبداللَّه را دیدند كه دست بر جراحت خویش دارد چون دست او را باز داشتند خون از جاى جراحت برفت لاجرم دست او را به جاى خود گذاشتند. جابر گفت كه بعد از بیست و شش سال پدرم را در قبر بدون تغییر جسد یافتم گویا در خواب بود و علف حَرْمَل (اسپند) كه بر روى ساقهایش ریخته بودند تازه بود.
بالجمله؛ چون پیغمبر(صلى الله علیه و آله) از كار شهدا پرداخت راه مدینه پیش داشت به هر قبیله اى كه مى رسید مرد و زن بیرون شده بر سلامتى آن حضرت شكر مى كردند و كشتگان خود را از خاطر مى ستردند.
پس «كُبَیْشة» مادر سَعْد بن مُعاذ به نزد آن جناب شتافت و در این وقت پسرش سعد عنان اسب پیغمبر(صلى الله علیه و آله) داشت پس عرض كرد: یا رسول اللَّه! اینك مادر من است كه به ملازمت مى رسد. پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرمود: مرحباً بِها، چون كُبَیْشة برسید رسول خداى(صلى الله علیه و آله) تعزیت فرزندش عمرو بن معاذ را باز داد. عرض كرد: یا رسول اللَّه! چون ترا به سلامت یافتم هیچ مصیبت و اَلَمى بر من حملى و ثقلى نیفكند، پس حضرت دعا كرد كه حزن بازماندگانشان برود و حق تعالى مصیبتشان را عوض و اجر مرحمت فرماید و به سعد فرمود كه جراحت یافتگان قوم خود را بگوى كه از مرافقت من باز ایستند و به منازل خود شده به مداواى خویش پردازند. پس سعد جراحت زدگان را كه سى تن بودند امر كرد بروند و خود سعد چون حضرت را به خانه رسانید مراجعت كرد. این هنگام كمتر خانه اى در مدینه بود كه از آن بانگ ناله و سوگوارى بلند نشود جز خانه حمزه(علیه السلام) پیغمبر(صلى الله علیه و آله) اشك در چشمانش بگشت و فرمود: ولكِنَّ حَمْزَةَ لا بَواكی لَهُ الْیَوْم؛ یعنى شهداى اُحُد گریه كننده دارند لكن حمزه گریه كننده امروز ندارد. سَعْد بن مُعاذ و اُسَیْدِ بن حُضَیْر كه این را شنیدند زنان انصار را گفتند: دیگر بر كشتگان خود نگریید نخست بروید نزد حضرت فاطمه(علیها السلام) و او را همراهى كنید در گریستن بر حمزه، آنگاه بر كشتگان خود گریه كنید. زنان چنان كردند چون صداى گریه و شیون ایشان را پیغمبر(صلى الله علیه و آله) شنید فرمود: برگردید، خدا شما را رحمت كند همانا مواسات كردید.(222) و از آن روز مقرر شد كه هر مصیبتى بر اهل مدینه واقع شود، اول بر حمزه نوحه كنند آنگاه براى خود.
و فضایل حمزه بسیار است و شعراء بسیار او را مرثیه گفته اند و من در كتاب «كحل البصر فى سیرة سیّد البشر» به آن اشاره كرده ام و در «مفاتیح الجنان» فضل زیارت آن جناب را با الفاظ زیاتش و زیارت شهداء اُحُد ذكر كردم این كتاب را مجال بیشتر از این نیست و در ذكر خویشان حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) نیز مختصرى از فضیلت او ذكر مى شود. ان شاء اللَّه تعالى.(223)
و این واقعه در نیمه شوال سنه سه واقع شد و بعضى گفته اند كه روز پنجشنبه پنجم شوال قریش به اُحُد رسیدند و جنگ در روز شنبه واقع شد. واللَّه العالم.
غزوه حمراء الاسد: و آن موضعى است كه از آنجاتا مدینه هشت میل راه است و ملخص خبرش آن است كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) به ملاحظه اینكه مبادا قریش ساز مراجعت كنند و به سوى مدینه تاختن آرند حكم فرمود تا بلال ندا در داد كه حكم خداوند قادر و قاهر است كه باید آنانكه در اُحُد حاضر بودند و جراحت یافتند به طلب دشمنان بیرون شوند؛ پس اصحاب كار معالجه و مداوا گذاشتند و بر روى زخمها سلاح جنگ پوشیدند و عَلَم را به دست امیرالمؤمنین(علیه السلام) داد.
با آنكه در خبر است كه چون حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) از جنگ اُحد مراجعت نمود هشتاد جراحت به بدن مباركش رسیده بود كه فتیله داخل آنها مى شد بر روى نطعى خوابیده بود پیغمبر(صلى الله علیه و آله) چون او را بدید بگریست. پس تا حمرآء الأسد از پى كفّار بتاخت و در آنجا چند روز ماند آنگاه مراجعت فرمود و در مراجعت معاویة بن مغیره اموى و اَبُو عَزَّة جُمَحى را گرفته به مدینه آوردند، حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) بر قتل ابوعزّه فرمان داد؛ زیرا كه چون در بدر اسیر شد پیمان نهاد كه دیگر به جنگ مسلمانان بیرون نشود این مرتبه نیز آغاز ضراعت و زارى نهاد كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) او را رها كند حضرت فرمود: لا یُلْدَغُ الْمُومِنُ مِنْ جُحْرٍ مَرَتَیْنِ؛[مؤمن از یك سوراخ دوبار گزیده نمى شود ]پس او را به قتل رسانیدند.(224)

وقایع سال چهارم هجرى

در این سال در ماه صفر، عامر بن مالك بن جعفر كه مُكَنّى به ابو برآء و ملقّب به «مُلاعِبُ الاَسِنَّه» است و در قبیله بنى عامر بن صَعْصَعه صاحب حكم و فرمان بود از اراضى نَجْد به مدینه سفر كرد خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) رسید، حضرت اسلام بر او عرضه كرد، عرض كرد: مرا از بیعت و متابعت تو هراس و هربى نیست لكن قوم من گروهى بزرگند، روا باشد كه جماعتى از مسلمانان را با من به نجد بفرستى تا مردمان را به بیعت و متابعت تو دعوت نمایند. فرمود: من از مردم نجد ایمن نیستم و مى ترسم بر ایشان آسیبى رسانند. عرض كرد: در جوار و اَمان من باشند كسى را با ایشان تعرضى نیست؛ پس حضرت هفتاد نفر و به قولى چهل نفر از اَخیار اصحاب انتخاب فرمود كه از جمله مُنْذِر بْن عمرو و حِرام (225)بن مِلْحان و برادرش سُلَیْم و حارث بن صِمَّه و عامر بن فُهَیْره و نافع بن بُدَیْل بن ورقاء الخزائى و عمرو بن اُمَیّه ضَمْرى (226) و غیر ایشان كه همگى از وجوه صحابه و قُرّاء و عُبّاد بودند روزها هیزم مى كشیدند و مى فروختند و بهاى آن را از بهر اصحاب صُفَّه طعام مى خریدند و شبها را به نماز و تلاوت قرآن و عبادت به پا مى داشتند و هم از براى حجرات طاهرات هیزم نقل مى دادند.
پس پیغمبر(صلى الله علیه و آله) مُنْذِر بن عَمْرو را در آن سَرِیّه امارت داد و به بزرگان نجد و قبیله بنى عامر مكتوب فرمود كه تعلیم فرستادگان را در شرایع پذیرفتار باشید. ایشان همه جا طىّ مسافت كردند تا به بِئْر مَعُونه (227) و آن، چاه آبى است میان ارض بنى عامر و حرّه بنى سُلیم در عالیه نجد؛ پس آن اراضى را لشكرگاه كردند و شتران خود را به عمرو بن اُمیّه و مردى از انصار و به قولى حارث بن صِمَّه سپردند تا بچرانند ؛ آنگاه مكتوب پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را به حرام بن ملحان دادند تا به نزدیك عامر بن الطفیل بن مالك عامرى كه برادرزاده عامر بن مالك بود ببرد و «حِرام» آن مكتوب مبارك را به میان قبیله برده به عامر دهد، عامر قبول نكرد و به قولى گرفت و بیفكند. «حرام» چون این بدید فریاد برداشت كه اى مردمان، آیا مرا امان مى دهید كه پیغام پیغمبر را بگذارم، هنوز سخن تمام نكرده كه یك تن از قفایش درآمده نیزه بدو زد كه از جانب دیگر سر به در كرد. «حِرام» گفت: فُزْتُ بِرَبِّ الْكَعْبَةِ! این وقت عامر بن الطفیل قبیله سُلَیم و عُصَیَّة و رِعْل و ذَكْوان را جمع كرده بعد از آنكه قبیله بنى عامر به واسطه زینهارى ابوبرآء به او همراهى نكردند پس آن جماعت را برداشته در بئر مَعونه بر سر مسلمانان تاختند و تمامى را به قتل رسانیدند جز كعب بن زید كه در آن حربگاه با جراحت بسیار افتاده بود، كفّار او را مقتول پنداشتند و به جاى گذاشتند. پس او جان به در بُرد و در جنگ خندق شهید شد. و عمرو بن امیّه را گرفتند. عامر به ملاحظه آنكه عمرو از قبیله مُضَرْ است او را نكشت و گفت بر مادر من واجب شده است كه بنده اى آزاد كند پس موى پیشانى عمرو را برید و در اِزاى نذر مادر، آزاد ساخت.
عمرو راه مدینه پیش گرفت همین كه به اراضى قَرْقَره رسید به دو مرد از قبیله بنى عامر برخورد و ایشان در زینهار رسول خداى(صلى الله علیه و آله) بودند و عمرو از این آگهى نداشت چون آن دو تن به خواب رفتند به عوض خون اصحاب خود، آن دو تن عامرى را بكشت چون به مدینه آمد و آن خبر به پیغمبر(صلى الله علیه و آله) گفت، حضرت فرمود: ایشان در امان من بودند اداى دیت ایشان باید كرد. و رسول خدا(صلى الله علیه و آله) از شهادت شهداء بئر مَعُونه سخت ملول گشت گویند یك ماه یا چهل روز بر قبائل رعل و ذَكوان و عُصَیَّة نفرین مى كرد(228) و اضافه مى فرمود بر ایشان قبیله بنى لحیان عَضْل و قاره را؛ زیرا كه سفیان بن خالد هُذَلى لِحْیانى جماعتى از عضل و قاره را به حیله روانه كرد تا به مدینه آمدند و اظهار اسلام كردند و ده تن از بزرگان اصحاب را مانند عاصم بن ثابت و مَرثَد بْن اَبى مَرْثَد و خُبَیْب بن عَدِىّ و هفت تن دیگر را همراه بردند كه در میان قبیله تعلیم شرایع كنند. چون به اراضى رَجیع كه آبى است از بنى هُذَیْل رسیدند دور ایشان را احاطه كردند هفت تن ایشان را بكشتند و سه نفر دیگر را امان دادند و با ایشان نیز غدر كردند، آخِرُ الاَمر ایشان نیز كشته شدند و این سَرِیّه را «سَرِیّه رَجیع» گویند.
بالجمله؛ حسّان بن ثابت و كَعْب بن مالك در شكستن پیمان ابوبرآء شعرها انشاء كردند. ابوبرآء چندان ملول و حزین شد كه در آن حُزن و اندوه بمرد و عامر بن الطُّفَیْل به نفرین حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در خانه زنى سَلولیّه غُدّه اى چون غدّه شتران برآورد و هلاك شد.
و نیز در سنه چهار ، غزوه بنى النَّضیر پیش آمد. همانا معلوم باشد كه جهودان بنى النَّضیر هزار تن بودند و جهود بنى قُریْظه هفتصد تن و چون بنى النّضیر هم سوگندان عبداللَّه بن اُبَىِّ منافق بودند قوتى به كمال داشتند و بر بنى قُرَیظه فزونى مى جستند چنانكه پیمان نهادند و سجلّ كردند كه چون از قبیله قریظه یك تن از بنى النضیر بكشد خونخواهان دیت یك مرد تمام بگیرند و قاتل را نیز بكشند و اگر از بنى النضیر یك تن از بنى قریظه بكشد روى قاتل را قیر اندود كنند و واژگونه بر حِمارش نشانند و نیم دیت از وى ستانند.
و این جمله در مدینه نشیمن داشتند و در امان رسول خدا(صلى الله علیه و آله) بودند به شرط آنكه دشمنان را بر رسول خداى(صلى الله علیه و آله) نشورانند و با اعداى دین همداستان نشوند.
ناگاه چنان افتاد كه مردى از قبیله قریظه یك تن از بنى النّضیر بكشت، وارث مقتول خواست تا بر حسب پیمان و سجلّ هم قاتل را بكشد و هم دیت بستاند در این وقت چون اسلام قوت یافته بود و جهودان ضعیف بودند بنى قریظه پیمان بشكستند و گفتند این حكومت با تورات راست نیاید اگر خواهید قصاص كنید وگرنه دیت ستانید، عاقبت سخن بدانجا ختم شد كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در میان ایشان حاكم باشد. چون این داورى به نزد حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) آوردند حضرت این پیمان را كه با تورات راست نبود برانداخت و چنانكه بنى قریظه مى گفتند حكم آن حضرت نفاذ یافت. لاجرم بنى النّضیر برنجیدند و در دل گرفتند كه چون وقت به دست كنند كیدى كنند تا [اینكه ] قصّه عمرو بن امیه و كشتن او دو نفر عامرى را كه در امان حضرت بودند پیش آمد. حضرت براى آنكه دیه آن دو نفر را از بنى النضیر قرض كند یا استعانتى از ایشان جوید به جانب حِصن ایشان رفت، جهودان عرض كردند: آنچه فرمان دهى چنان كنیم لكن استدعا [داریم ]آنكه به حصار ما درآمده امروز میهمان ما باشید، پیغمبر(صلى الله علیه و آله) به درون حصار شدن را روا ندانست لكن فرود شده پشت مبارك بر حصار ایشان داده بنشست . جهودان گفتند هرگز محمد(صلى الله علیه و آله) بدین آسانى به دست نشود یك تن بر بام شود و سنگى بر سر او بغلطاند و ما را از زحمت او برهاند.
در حال، جبرئیل اندیشه ایشان را مكشوف داشت. رسول خدا(صلى الله علیه و آله) از جاى خود حركت فرموده راه مدینه پیش گرفت. چون به مدینه درآمد مُحَمَّد بْن مَسْلَمَه را فرمود كه به نزدیك بنى النضیر مى شوى و ایشان را مى گوئى كه با من غَدْر كردید و عهد خویش تباه ساختید لاجرم از دیار من به در شوید، اگر از پس ده روز یك تن از شما دیده شود عرضه هلاك گردد. جهودان مهیّاى كوچ شدند عبداللَّه بن اُبَىّ ایشان را پیغام داد كه شما هم سوگندان من مى باشید هرگز از خانه هاى خود بیرون مشوید و حصار خود را از بهر دفاع محكم كنید، من با دو هزار تن از قوم خود در یارى شما حاضرم، اگر رزم دهید مقاتلت كنیم و اگر بیرون شوید موافقت نمائیم.
قالَ اللَّهُ تعالى: «اَلَمْ تَرَ اِلَى الَّذینَ نافَقُوا یَقُولُونَ لاِخوانِهِم...»(229)
یهودان در حصانت حصون خویش پرداختند و پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را پیام فرستادند كه هرچه خواهى مى كن كه ما از خانه خویش بیرون نشویم. چون این پیغام به حضرت رسید تكبیرگفت و اصحاب نیز تكبیر گفتند پس رایت جنگ را به امیرالمؤمنین(علیه السلام) داد و از پیش بفرستاد و خود آن جناب از دنبال شتاب گرفت و نماز دیگر در بنى النضیر گذاشت و ایشان را محاصره فرمود و عبداللَّه بن اُبَىّ از اعانت ایشان دست بازداشت.
«كَمَثَلِ الشَّیْطانِ اِذْ قالَ لِلاِنْسانِ اكْفُرْ فَلَمّا كَفَرَ قالَ اِنّى بَرىٌّ مِنْكَ اِنّى اَخافُ اللَّهَ رَبَّ العالَمینَ.»(230)
جهودان پانزده شبانه روز در تنگناى حصار خویشتن دارى همى كردند. حضرت امر فرمود درختان خرماى ایشان را از بیخ بزنند جز یك نوع از خرما كه عَجْوة نام داشت. گویند حكمت این حكم آن بود كه جهودان از وقوف در آن اراضى یك باره دل برگیرند. چون كار بر جهودان صعب افتاد ناچار دل بر جلاى وطن نهادند پیغام فرستادند كه ما را امان ده كه اموال و اَثقال خود را حمل داده كوچ كنیم. حضرت فرمود: زیاده از آنچه شتران شما حمل تواند كرد با شما نگذارم. ایشان رضا ندادند، پس از چند روزى ناچار راضى شدند. حضرت فرمود: چون نخست سر برتافتید هرچه دارید بگذارید و بگذرید. جهودان هراسان شدند و دانستند كه این نوبت به سلامت جان نیز دست نیابند سخن بر این نهادند و از غم آنكه خانه هاى ایشان بهره مسلمانان خواهد گشت به دست خویش خانه هاى خود را همى خراب كردند.
قالَ اللَّهُ تعالى:«یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُمْ بِاَیْدیهِمْ وَاَیْدى الْمؤْمِنینَ فَاعْتَبِروُا یا اوُلىِ الاَبْصار».(231)
رسول خدا(صلى الله علیه و آله) محمّد بن مَسْلَمَه را فرمان داد تا ایشان را كوچ دهد و هر سه تن را یك شتر و یك مَشك بداد و به قولى ششصد شتر كه ایشان را بود، رخصت یافتند كه هرچه توانستند برگرفتند و حمل دادند و دیگر اسباب و اسلحه خود را جا گذاشتند، دف زنان و سرود گویان از بازار مدینه عبور كردند. كنایت از آنكه ما را از این بیرون شدن اندوهى و باكى نباشد. آنگاه جماعتى به شام و گروهى به اَذْرِعات و برخى به خیبر شدند و اموال ایشان بهره رسول خداى(صلى الله علیه و آله) شد كه هرچه خواهد بكند و به هركه خواهد عطا فرماید؛ پس حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) انصار را مختار فرمود كه اگر خواهید این مال را بر مهاجران قسمت كنم و حكم كنم كه از خانه هاى شما بیرون شوند و خود كار خویش را كفیل باشند و اگر نه شما را از این غنیمت قسمت دهم و كار شما با مهاجرین برقرار باشد؛ چه از آن وقت كه آن حضرت به مدینه هجرت فرمود و امر فرمود كه هركس از انصار یك تن از مهاجران را به خانه خود جاى داده با مال خود شریك كند و معاش او را كفیل باشد، سَعْد بن مُعاذ و سعد بن عُباده عرض كردند كه این مال را جمله بر مساكین مهاجرین قسمت فرماى كه ما بدان رضا داریم و همچنان ایشان را در خانه هاى خود بداریم و با اموال خود شریك و سهیم دانیم و تمامت انصار متابعت ایشان نمودند حضرت در حق ایشان دعا فرمود: قالَ: اَللّهُمَّ ارْحَمِ الاَنْصارَ وَاَبْنآءَ الاَنْصارِ وَأبناء اَبْنآءِ الاَنْصار.
و هم این آیه كریمه در حق ایشان نازل شد: «وَالَّذینَ تَبَوَّؤُ الدّارَ وَالایمانَ...»(232)
رسول خدا(صلى الله علیه و آله) آن مال را بر مهاجرین قسمت كرده و از انصار، جز سهل بن حنیف و اَبُوُدجانَه، كس را بهره نداد؛ زیرا كه ایشان را از اموال به غایت تهى دست یافت. آنگاه مرابع و مزارع و آبار و اَنهار آن جماعت را به امیرالمؤمنین(علیه السلام) بخشید و آن حضرت از بهر اولاد فاطمه(علیها السلام) موقوف داشت.(233)

وقایع سال پنجم هجرى

و در سال پنجم هجرى، حضرت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) زینب بنت جَحْش را به حباله نكاح درآورد و هنگام زفاف او ، آیه حجاب نازل گشت.
و نیز در سنه پنجم، غزوه مُرَیْسیع واقع شد و مُرَیْسیع (234) نام چاهى است كه بنى المُصْطلِق بر سر آن چاه نزول مى كردند. و آن آبى است از بنى خزاعه میان مكّه و مدینه از ناحیه قدید و این غزوه را غزوه بنى المصطلق نیز گویند و مُصْطَلِق (235) لقب جُذَیْمَة بن سعد است و ایشان بَطْنى از خزاعه مى باشند و سیّد قبیله و قائد ایشان حارث بن ابى ضِرار بود. و سبب این غزوه آن بود كه حارث بن ابى ضرار جماعتى را با خود بر حرب رسول خداى(صلى الله علیه و آله) همداستان كرد چون این خبر به پیغمبر(صلى الله علیه و آله) رسید تجهیز لشكر كرده روز دوشنبه دوم شعبان از مدینه حركت فرمود و از زوجات، ام سلمه و عایشه ملازم آن حضرت بودند. در عرض راه به وادى خوفناكى درآمد و لشكریان فرود آمدند؛ چون پاسى از شب گذشت جبرئیل(علیه السلام) نازل شد و عرض كرد: یا رسول اللَّه(صلى الله علیه و آله) ! جماعتى از كفّار جنّ در این وادى انجمن شده اند و در خاطر دارند اگر توانند لشكریان را گزندى رسانند، پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را طلبید و به جنگ ایشان فرستاد و امیرالمؤمنین(علیه السلام) بر ایشان ظفر یافت. و ما این قصّه را در معجزات حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) ذكر كردیم (دیگر تكرار نكینم).
بالجمله؛ پس از آن رسول خدا(صلى الله علیه و آله) به اراضى مُرَیْسیع وارد شد و با حارث و قوم او جهاد كردند. صفوان كه صاحب لواى مشركین بودبه دست قتاده كشته گشت و رایت كفار سرنگون شد و مردى كه مالك نام داشت با پسرش به دست امیرالمؤمنین(علیه السلام) به قتل رسید. لشكر حارث فرار كردند مسلمانان از عقب ایشان بتاختند و ده تن از ایشان را به خاك انداختند و از مسلمانان یك تن شهید شد.
بالجمله؛ از پس سه روز كه كار به حرب و ضرب مى رفت و جمعى از كفار كشته گردیدند و جمعى فرار نمودند بقیه اسیر و دستگیر گشتند از جمله دویست تن از زنان ایشان گرفتار گشت و دو هزار شتر و پنج هزار گوسفند غنیمت لشكریان گشت و از جمله زنان، بَرَّة دختر حارث بن ابى ضِرار بود كه در سهم ثابت بن قیس بن شماس واقع شد، «ثابت» او را مكاتب ساخت كه بهاى خود را تحصیل كرده به او بپردازد و آنگاه آزاد باشد. «بَرَّة» از رسول خدا(صلى الله علیه و آله) خواست كه در اداء كتابت او اعانتى فرماید. فرمود: چنین كنم و از آن بهتر در حق تو دریغ ندارم. گفت آن بهتر كدام است؟ فرمود: وجه كتابت ترا بدهم آنگاه ترا تزویج كنم. عرض كرد: هیچ دولت با این برابر نبود. پس حضرت نجم كتابت وى بداد و او را از ثابت بن قیس بگرفت و نام او را جوَیْریَّة گذاشت و در سلك زوجات خویش منسلك ساخت. مسلمانان چون دانستند كه جُوَیْریَّة خاصّ رسول خدا(صلى الله علیه و آله) گشت، گفتند روا نباشد كه خویشان ضجیع پیغمبر(صلى الله علیه و آله) در قید اسر و رقیّت باشند؛ پس هر زن كه از بنى المصطلق اسیر داشتند آزاد ساختند. عایشه گفت: هرگز نشنیدم زنى را در حقّ خویشاوندان خود آن فضل و بركت كه جویریه را بود.
بالجمله؛ رسول خداى(صلى الله علیه و آله) پس از حرب، چهار روز دیگر در آن اراضى اقامت داشت آنگاه طریق مراجعت پیش گرفت و در مراجعت از این غزوه، قصّه جَهْجاه (جَهْجاه بن مَسْعُود) بن سعید غفارى و سنان جُهَنى روى داد و عبداللَّه اُبىِّ منافق گفت: «لَئِنْ رَجَعْنا اِلَى الْمَدینَةِ لَیُخْرجَنَّ الاَعَزُّ مِنْهَا الاَذَلَّ»(236) اگر به مدینه برگشتیم آن كس كه عزیزتر باشد ذلیلتر را بیرون كند. كنایت از آنكه عزیز منم و رسول خداى(صلى الله علیه و آله) نَعُوذُ بِاللَّهِ ذلیل است. زید بن ارقم كه هنوز به حدّ بلوغ نرسیده بود كلمات او را شنیده براى حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) نقل كرد. عبداللَّه به نزد آن حضرت آمد و قَسَم خورد كه من نگفته ام و زید دروغ گفته است. زید آزرده خاطر بود كه سوره: «اِذا جآءَكَ الْمُنافِقُونَ» نازل شد و صدق زید و نفاق ابن اُبىّ معلوم گشت و هم در مراجعت از این غزوه، واقع شد قصّه اِفْك عایشه.