منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

وقایع سال سوم هجرت

در سال سوم غزوه غَطْفان (207)پیش آمد و این غزوه را غزوه ذى اَمَر(208) و غزوه اَنْمار نیز نامیده اند و آن موضعى است از نواحى نجد و سبب این غزوه آن بود كه رسول خداى(صلى الله علیه و آله) را مسموع افتاد كه گروهى از بنى ثَعْلَبَة و مُحارِبْ در «ذى اَمَر» جمع شده اند كه اطراف مدینه را تاختنى كنند و غنیمتى به دست آرند و پسر حارث كه نام او «دُعْثُور» است و خطیب او را «غَوْرَث» گفته سیّد آن سلسله است؛ پس پیغمبر(صلى الله علیه و آله) با چهارصد و پنجاه نفر به شتاب به «ذى امَر» رفت، دُعْثور با مردمان خویش به قُلَل جِبال گریختند و كسى از ایشان دیده نشد جز مردى از بنى ثَعْلَبَه كه مسلمانان او را گرفتند خدمت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) بردند حضرت بر او اسلام عرضه كرد اسلام آورد، پس باران سختى آمد چنانكه از تن و جامه لشكریان آب همى رفت مردمان از هر سو پراكنده شدند و به اصلاح كالاى خویش پرداختند و پیغمبر(صلى الله علیه و آله) نیز جامه برآورد و بیفشرد و بر شاخه هاى درختى افكند و خود نیز در سایه آن درخت بیارمید، در این وقت دُعْثُور طمع در آن حضرت كرده با شمشیر [به ] بالین آن حضرت آمده و گفت: اى مُحمّد مَنْ یَمْنَعُك مِنّى الْیَوْم؛ یعنى كیست كه ترا از شرّ من امروز كفایت كند؟ حضرت فرمود: خداوند عَزّ و جَلّ، در این وقت جبرئیل بر سینه اش زد كه تیغ از دستش افتاد، و بر پشت افتاد. حضرت آن تیغ برگرفت و بر سر او ایستاد و فرمود: مَنْ یَمْنَعُكَ مِنّی؛ كیست كه ترا حفظ كند از من؟ گفت: هیچ كس! دانستم كه تو پیغمرى. پس شهادَتَیْن گفت. حضرت شمشیرش را به او ردّ كرد پس به نزد قوم خود رفت و ایشان را به اسلام دعوت كرد. حق تعالى این آیه مباركه را در اینجا فرستاد:
«یا اَیُّهاِ الَّذینَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْكُمْ اِذْ هَمَّ قَوُمٌ اَنْ یَبْسُطُوا اِلَیْكُمْ اَیْدِیَهُمْ فَكَفَّ اَیْدِیَهُمْ عَنْكُمْ.»(209)
پس پیغمبر خداى(صلى الله علیه و آله) به مدینه مراجعت فرمود و مدّت این سفر بیست و یك روز بود.
و در سَنه سه، بنابر قولى كعب بن اشرف جهود در 14 ربیع الاوّل مقتول گشت و او چندانكه توانستى از آزار مسلمانان دست باز نداشتى و پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را هجا گفتى.
و نیز در سنه سه، غزوه بَحْران (210) پیش آمد و آن موضعى است در ناحیه فُرع و فُرع (به ضمّ) قریه اى است از نواحى رَبَذه و سبب این غزوه آن شد كه خدمت حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) ، عرض كردند كه جماعت بنى سُلَیْم در «بَحْران» انجمنى كرده اند و كیدى اندیشیده اند. حضرت با سیصد تن به آهنگ ایشان حركت كرد بنى سُلیم در اراضى خود پراكنده شدند حضرت بى آنكه دشمنى دیدار كند مراجعت فرمود.
و هم در سنه سه، ولادت امام حسین(علیه السلام) واقع شد. و نیز در این سنه، حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) حَفْصَه را در شعبان و زینب بنت خُزَیْمَة را در ماه رمضان تزویج فرمود.
و نیز در ماه شوال سنه سه، غزوه اُحُد روى داد و آن جَبَلى است مشهور نزدیك به مدینه به مسافت یك فرسخ. همانا قریش بعد از واقعه بدر سخت آشفته بودند و سینه شان از كین و كید مسلمانان مملو بود و پیوسته در اِعداد كار بودند و تجهیز جیش مى نمودند تا پنج هزار كس فراهم شد كه سه هزار شتر و دویست اسب در میان ایشان بود پس به قصد جنگ با پیغمبر(صلى الله علیه و آله) به جانب مدینه كوچ دادند و جمعى از زنان خود را همراه برداشتند كه در میان لشكر سوگوارى كنند و بر كشتگان خویش بگریند و مرثیه گویند تا كین ها بجوشد و دلها بخروشد.
از آن طرف پیغمبر(صلى الله علیه و آله) چون خبردار شد اِعداد جنگ فرموده با لشكر خود به اُحُد تشریف بُرد و مكانى را براى حرب اختیار فرمود و صف آرائى لشكر فرمود و لشكر را چنان بداشت كه كوه اُحُد در قفا و جَبَل عینین از طرف چپ و مدینه در پیش روى مى نمود و چون در كوه عَیْنَیْن شكافى بود كه اگر دشمن خواستى كمین بازگشادى عبداللَّه بن جُبَیْر را با پنجاه تن كماندار در آنجا گذاشت كه اَعداء را از مرور آن شكاف مانع باشند و فرمود: اگر ما غلبه كنیم و غنیمت جوئیم قسمت شما بگذاریم شما در فتح و شكست ما از جاى خود نجنبید. و چون از تسویه صفوف فارغ شد خطبه خواند و فرمود:
اَیُّهَا النّاسُ! اوُصیكُمْ بِما اَوْصانی بِهِ اللَّهُ فى كِتابِهِ مِنَ الْعَمَلِ بِطاعَتِهِ وَالتَّناهى عَنْ مُحارِمِهِ (و ساقَ الْخُطبَة الشّریفَةَ اِلى قَوْلِهِ) قَد بَیَّنَ لَكُمْ الْحَلالَ وَالحَرامَ غَیْر اَنَّ بَیْنَهُما شُبَهاً مِنَ الاَْمْرِ لَمْ یَعْلَمْها كَثیرٌ مِنَ النّاسِ اِلاّ مَنْ عُصِمَ فَمَنْ تَرَكَها حَفِظَ عِرْضَهُ وَ دینَهُ وَ مَنْ وَقَعَ فیها كان كالرّاعى اِلى جَنْبِ الْحِمى اَوْشَكَ اَنْ یَقَعَ فیهِ وَلَیْسَ مَلِكٌ اِلاّ وَلَهُ حِمىً اَلا وَ اَنَّ حِمَى اللَّهِ مَحارمُهُ وَاَلْمُؤمِنُ مِنَ المُؤمِنینَ كَالرأسِ مِنَ اْلْجَسَدِ اِذا اشْتَكى تَداعى عَلَیْهِ سایِرُ جَسَدِهِ وَالسَّلامُ عَلَیْكُم.
از آن سوى مشركین نیز صفها برآراستند، خالد بن ولید با پانصد تن میمنه را گرفت و عِكْرِمَة بن ابى جهل با پانصد نفر بر میسره بایستاد و صَفوان بن اُمیّه به اتفاق عمرو بن العاص سالار سواران گشت و عبداللَّه بن ربیعه قائد تیر اندازان شد و ایشان صد تن كماندار بودند و شترى را كه بر آن بت هُبَلْ حمل داده بودند از پیش روى بداشتند و زنان را از پشت لشكریان واداشتند و رایت جنگ را به طلحة بن ابى طلحه سپردند. حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) پرسید كه حامل لِواء كفار كیست؟ گفتند از قبیله بنى عبدالدار، حضرت فرمود: نَحْنُ اَحَقُّ بِالْوَفآءِ مِنْهُمْ. پس مُصْعَب بن عُمَیْر را كه از بنى عبدالدار بود طلبید و رایت نصرت را به او سپرد.
مُصْعَب عَلَم بگرفت و از پیش روى آن حضرت همى بود؛ پس طلحة بن ابى طلحه كه «كبش كتیبه»(211) و «صاحب علم مشركین» بود اسب بر جهاند و مبارز طلبید، هیچ كس جرئت میدان او نداشت، امیرالمؤمنین(علیه السلام) چون شیر غرّنده با شمشیر برنده به سوى او تاختن كرد و رجز خواند. طلحه گفت: اى قَصْم! دانستم كه جز تو كس به میدان من نیاید؛ پس بر آن حضرت حمله كرد و شمشیرى بر آن حضرت فرود آورد، حضرت با سپر، آن زخم را دفع داد آنگاه چنان تیغى بر فرقش زد كه مغزش برفت و بر زمین افتاد و عورتش مكشوف شد، از على زنهار جست على(علیه السلام) بازگشت.
رسول خدا(صلى الله علیه و آله) از قتل او شاد گشت و تكبیرى بلند گفت، مسلمانان بانگ تكبیر بلند كردند. از پس طلحه برادرش مُصعب عَلَم بگرفت، امیرالمؤمنین(علیه السلام) نیز او را بكشت؛ پس یك یك از بنى عبدالدار عَلَم گرفتند و كشته شدند تا آنكه از بنى عبدالدار دیگر كس نبود كه علمدار شود، غلامى از آن قبیله كه «صواب» نام داشت آن علم را برافراشت امیرالمؤمنین(علیه السلام) او را نیز ملحق به ایشان نمود.
در خبر است كه این غلام حبشى بود و در بزرگى جثه مانند گنبدى بود و در این وقت دهانش كف كرده بود و دیده هایش سرخ شده بود و مى گفت: به خدا سوگند كه نمى كشم به عوض آقایان خود غیر محمد(صلى الله علیه و آله) را، مسلمانان از او ترسیدند و جرأت میدان او نكردند. امیرالمؤمنین(علیه السلام) ضربتى بر او زد كه او را از كمر دو نیم كرد و بالایش جدا شد و نیم پائین ایستاده بود. مسلمانان بر او نظر مى كردند و از روى تعجّب مى خندیدند. پس مسلمانان حمله بردند و كفار را در هم شكستند و هزیمت دادند و هر كس از مشركین به طرفى گریخت و شترى كه هُبَلْ را حمل مى كرد در افتاد و هُبَلْ نگونسار شد. پس مسلمانان دست به غارت برآوردند كمانداران كه شكاف كوه را داشتند دیدند كه مسلمانان به نَهْب و غارت مشغولند قوّت طامعه ایشان را حركت داد از بهر غنیمت از جاى خود حركت كردند هر چند عبداللَّه بن جُبَیْر ممانعت كرد، متابعت نكردند براى غارتگرى عزیمت لشكرگاه دشمنان كردند. عبداللَّه با كمتر از ده كس باقى ماند خالد بن ولید به اتفاق عِكْرِمَة بْن اَبى جهل با دویست تن از لشكریان كه كمین نهاده بودند بر عبداللَّه تاختن كرده و او را با آن چند تن كه به جاى بودند به قتل رسانیدند و از آنجا از قفاى مسلمانان بیرون شده تیغ بر ایشان نهادند و عَلَم مشركان بر پاى شد و هزیمت شدگان چون علم خود را بر پاى دیدند روى به مصاف نهادند و شیطان به صورت جُعَیْل بْن سِراقَه درآمد و ندا در داد كه اَلا اِنَّ مُحمَّداً قَدْ قُتِلَ؛ یعنى آگاه باشید كه محمَّد كشته گشت. مسلمانان از این خبر وحشت آمیز به خویشتن شدند و از دهشت تیغ بر یكدیگر نهادند به نحوى كه «یمان» پدر حُذیفه را به قتل رسانیدند و رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را گذاشته رو به هزیمت نهادند و امیرالمؤمنین(علیه السلام) پیش روى پیغمبر(صلى الله علیه و آله) رزم مى داد و از هر طرف كه دشمن به قصد آن حضرت مى آمد، امیرالمؤمنین(علیه السلام) او را دفع مى داد تا آنكه نود جراحت به سر و صورت و سینه و شكم و دست و پاى امیرالمؤمنین(علیه السلام) رسید. و شنیدند منادى از آسمان ندا كرد لا فَتى اِلاّ عَلىٌ وَ لا سَیْفَ اِلاّ ذُوالْفِقار.(212) و جبرئیل به پیغمبر عرض كرد: یا رسول اللَّه! این مواسات و جوانمردى است كه على(علیه السلام) آشكار مى كند. حضرت فرمود: اِنَّهُ مِنّی وَاَنَا مِنْهُ؛ على از من است و من از على ام. جبرئیل گفت: اَنَا مِنْكُما.(213)
بالجمله، نقل است كه عبداللَّه بن قَمِئَة كه یك تن از مشركان بود به آهنگ پیغمبر تیغ كشیده قصد آن حضرت نمود، چون مُصعَب بن عُمَیر عَلَمدار لشكر پیغمبر(صلى الله علیه و آله) بود نخست قصد مصعب كرد دست راستش را قطع كرد علم را به دست چپ گرفت و دست چپش را نیز قطع كرد پس زخمى دیگر بر او زد تا شهید شد و عَلَم بیفتاد لكن مَلَكى به صورت مُصْعب شده و عَلَم را برافراخت. ابن قَمِئَة پس از شهادت مصعب سنگى چند به دست كرده به سوى پیغمبر(صلى الله علیه و آله) پرانید ناگاه سنگى بر پیشانى مبارك آن حضرت آمد و در هم شكست و حلقه هاى خون بر پیشانیش فرو ریخت و خون بر صورتش جارى شد حضرت آن خون را پاك مى كرد كه مبادا بر زمین رود و عذاب از آسمان فرو شود، و مى فرمود:
كَیْفَ یُفْلِحُ قَوْمٌ شَجُّوا نَبِیَّهُمْ وَهُوَ یَدْعُوهُم اِلَى اللَّهِ تَعالى.
و عتبة بن ابى وقّاص سنگى بر لب و دندان آن حضرت زد و بعضى شمشیر بر آن حضرت فرود آوردند لكن چون زره بر تن مباركش بود كارگر نشد.
و نقل شده كه در این گیرودار هفتاد ضرب شمشیر بر آن حضرت فرود آوردند و خدایش حافظ بود، با این همه زحمت كه بدان مظهر رحمت رسید نفرین بر آن قوم نكرد بلكه گفت: اَللّهُمَّ اغفِرْ لِقَوْمی فَاِنَّهُمْ لا یَعْلَمُونَ.(214)

[شهادت حضرت حمزه(رضى الله عنه) ]

و هم در این حرب «وحشى» كه عَبْد جُبَیْرِ بِنِ مُطْعِمْ بود به كین حمزة بن عبدالمطّلب كمربست در كمین آن جناب نشست در وقتى كه آن جناب مانند شیر آشفته حمله مى برد و با كفّار رزم مى نمود حَربه خود را به سوى آن حضرت پرتاب داد چنانكه بر عانه آن جناب آمده و از دیگر سوى سر به در كرد؛ و به قولى بر خاصره آن حضرت رسید و از مثانه بیرون آمد، پس آن زخم آن حضرت را از پاى درآورد و بر زمین افتاد و شهید گردید.
پس «وحشى» به بالین حمزه آمد و جگرگاه آن جناب را بشكافت و جگرش را برآورده به نزد هند زوجه ابوسفیان آورد، او بستد؛ چه خواست لختى از آن بخورد در دهان گذاشت حق تعالى در دهانش سخت كرد تا اجزاء بدن آن حضرت با كافر آمیخته نشود و لاجرم از دهان بیفكند از این جهت به «هند جگرخواره» مشهور شد؛ پس هر حلى و زیورى كه داشت به «وحشى» عطا كرد آنگاه هند به مَصْرَع حمزه آمد و گوشهاى آن حضرت و بعضى دیگر از اعضاى آن حضرت را بریده تا با خود به مكّه بَرَد، زنان قریش به هند تأسّى كرده به حربگاه آمدند و سایر شهیدان را مُثْله كردند، بینى بریدند و شكم دریدند و اجزاء قطع شده را به ریسمان كشیدند و دست برنجن ساختند و ابوسفیان بر مَصْرَع حمزه آمد و پیكان نیزه خود را بر دهان حمزه مى زد و مى گفت: بچش اى عاق.
حُلَیْس بْنِ عَلقمه چون این بدید بانگ كرد كه اى بنى كنانه بنگرید این مرد كه دعوى بزرگى قریش دارد با پسر عمّ كشته خود چه مى كند، ابوسفیان شرمگین شد گفت: این لغزشى بود از من ظاهر شد این را پنهان دار.
بالجمله، در این غزوه از اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه و آله) هفتاد تن شهید گشت به شمار اسیران قریش كه در بَدْر اسیر شدند و مسلمانان آنها را نكشتند و به رضاى خود فدیه گرفتند و رها كردند كه در عوض به عدد ایشان سال دیگر شهید شوند.

[شایعه شهادت پیامبر در اُحُد]

وبالجمله، چون خبر شهادت رسول خداى(صلى الله علیه و آله) در مدینه پراكنده شد چهارده تن از زنان اهل بیت و نزدیكان ایشان از مدینه بیرون شده تا جنگگاه بیرون آمدند. نخست حضرت زهرا(علیها السلام) پدر بزرگوار خود را با آن جراحات دریافت و آن حضرت را در بركشید و سخت بگریست، پیغمبر نیز آب در چشم بگردانید آنگاه امیرالمؤمنین(علیه السلام) با سپر خویش آب همى آورد(215) و فاطمه(علیها السلام) از سر و روى پیغمبر(صلى الله علیه و آله) خون همى شست و چون خون باز نمى ایستاد قطعه اى از حصیر به دست كرده بسوخت و با خاكستر آن جراحت پیغمبر را ببست و از آن پس رسول خداى(صلى الله علیه و آله) با استخوان پوسیده زخمهاى خود را دود همى داد تا نشان به جاى نماند.
على بن ابراهیم قمى روایت كرده است كه چون جنگ ساكن شد حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) فرمود كه كیست ما را از احوال حمزه خبر دهد؟ حارث بن صِمَّه (216) گفت: من موضع او را مى دانم. چون به نزدیك او رسید و حال او را مشاهده نمود نخواست كه آن خبر را او برساند . پس حضرت فرمود: یا على، عمویت را طلب كن. حضرت امیر(علیه السلام) آمد و نزدیك حمزه ایستاد و نخواست كه آن خبر وحشت اثر را به سیّد بشر برساند؛ پس حضرت پیغمبر (صلى الله علیه و آله) خود به جستجوى حمزه آمد چون حمزه را بر آن حال مشاهده كرد گریست و فرمود: به خدا سوگند كه هرگز در مكانى نایستاده ام كه بیشتر مرا به خشم آورد از این مقام اگر خدا مرا تمكین دهد بر قریش هفتاد نفر ایشان را به عوض حمزه چنین تمثیل كنم و اعضاى ایشان را ببُرَم ؛ پس جبرئیل نازل شد و این آیه را آورد:
«لَئن عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَلِئِنْ صَبَرتُمْ لَهُوَ خیرٌ لِلصّابِرینَ.»(217)
یعنى اگر عقاب كنید پس عقاب كنید به مثل آنچه عقاب كرده شده اید و اگر صبر كنید البتّه بهتر است براى صبر كنندگان.
پس حضرت گفت كه صبر خواهم كرد و انتقام نخواهم كشید، پس حضرت ردائى كه از بُرد یمنى بر دوش مباركش بود بر روى حمزه انداخت و آن رداء به قامت حمزه نارسا بود و اگر بر سرش مى كشیدند پاهایش پیدا مى شد و اگر پاهایش را مى پوشانیدند سرش پیدا مى شد؛ پس بر سرش كشید و پاهایش را از علف و گیاه پوشانید و فرمود كه اگر نه آن بود كه زنان عبدالمطّلب اندوهناك مى شدند هر آینه او را چنین مى گذاشتم كه درندگان صحرا و مرغان هوا گوشت او را بخورند تا روز قیامت از شكم آنها محشور شود؛ زیرا كه داهیه هر چند عظیمتر است ثوابش بیشتر است.(218) پس حضرت امر فرمود كه كشتگان را جمع كردند و نماز كرد برایشان و دفن كرد ایشان را و هفتاد تكبیر بر حمزه گفت در نماز و بعضى گفته اند كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرمود جسد حمزه را با خواهرزاده اش عبداللَّه بن جَحْش (219) در یك قبر نهادند. و عبداللَّه بن عمرو بن حرام پدر جابر را با عَمْروبْن الْجَمُوح به یك قبر نهادند و از این گونه، هر كس با كسى مألوف بود هر دو تن و سه تن را در یك لحد مى سپردند و آنانكه قرائت قرآن بیشتر كرده بودند به لحد نزدیكتر مى نهادند و شهیدان را با همان جامه هاى خون آلود به خاك مى سپردند و آن حضرت مى فرمود:
«زَمِّلُوهُمْ فی ثِیابِهمِ وَ دِمآئِهِمُ فَاِنَّهُ لَیْسَ مِنْ كَلِمٍ كُلِمَ فِی اللَّهِ اِلاّ وَهُوَ یَاْتِی اللَّهَ یَوْمَ الْقیامة وَالْلَّوْنُ لَوْنُ الدَّمِ وَالرّیحُ ریحُ الْمِسْكِ.»(220)
لكن در حدیثى وارد شده كه حضرت حمزه را كفن كرد براى آنكه او را برهنه كرده بودند(221) و روایت شده كه قبر عبداللَّه و عمرو چون در معبر سیل بود وقتى سیلاب بیامد و قبر ایشان را ببرد، عبداللَّه را دیدند كه دست بر جراحت خویش دارد چون دست او را باز داشتند خون از جاى جراحت برفت لاجرم دست او را به جاى خود گذاشتند. جابر گفت كه بعد از بیست و شش سال پدرم را در قبر بدون تغییر جسد یافتم گویا در خواب بود و علف حَرْمَل (اسپند) كه بر روى ساقهایش ریخته بودند تازه بود.
بالجمله؛ چون پیغمبر(صلى الله علیه و آله) از كار شهدا پرداخت راه مدینه پیش داشت به هر قبیله اى كه مى رسید مرد و زن بیرون شده بر سلامتى آن حضرت شكر مى كردند و كشتگان خود را از خاطر مى ستردند.
پس «كُبَیْشة» مادر سَعْد بن مُعاذ به نزد آن جناب شتافت و در این وقت پسرش سعد عنان اسب پیغمبر(صلى الله علیه و آله) داشت پس عرض كرد: یا رسول اللَّه! اینك مادر من است كه به ملازمت مى رسد. پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرمود: مرحباً بِها، چون كُبَیْشة برسید رسول خداى(صلى الله علیه و آله) تعزیت فرزندش عمرو بن معاذ را باز داد. عرض كرد: یا رسول اللَّه! چون ترا به سلامت یافتم هیچ مصیبت و اَلَمى بر من حملى و ثقلى نیفكند، پس حضرت دعا كرد كه حزن بازماندگانشان برود و حق تعالى مصیبتشان را عوض و اجر مرحمت فرماید و به سعد فرمود كه جراحت یافتگان قوم خود را بگوى كه از مرافقت من باز ایستند و به منازل خود شده به مداواى خویش پردازند. پس سعد جراحت زدگان را كه سى تن بودند امر كرد بروند و خود سعد چون حضرت را به خانه رسانید مراجعت كرد. این هنگام كمتر خانه اى در مدینه بود كه از آن بانگ ناله و سوگوارى بلند نشود جز خانه حمزه(علیه السلام) پیغمبر(صلى الله علیه و آله) اشك در چشمانش بگشت و فرمود: ولكِنَّ حَمْزَةَ لا بَواكی لَهُ الْیَوْم؛ یعنى شهداى اُحُد گریه كننده دارند لكن حمزه گریه كننده امروز ندارد. سَعْد بن مُعاذ و اُسَیْدِ بن حُضَیْر كه این را شنیدند زنان انصار را گفتند: دیگر بر كشتگان خود نگریید نخست بروید نزد حضرت فاطمه(علیها السلام) و او را همراهى كنید در گریستن بر حمزه، آنگاه بر كشتگان خود گریه كنید. زنان چنان كردند چون صداى گریه و شیون ایشان را پیغمبر(صلى الله علیه و آله) شنید فرمود: برگردید، خدا شما را رحمت كند همانا مواسات كردید.(222) و از آن روز مقرر شد كه هر مصیبتى بر اهل مدینه واقع شود، اول بر حمزه نوحه كنند آنگاه براى خود.
و فضایل حمزه بسیار است و شعراء بسیار او را مرثیه گفته اند و من در كتاب «كحل البصر فى سیرة سیّد البشر» به آن اشاره كرده ام و در «مفاتیح الجنان» فضل زیارت آن جناب را با الفاظ زیاتش و زیارت شهداء اُحُد ذكر كردم این كتاب را مجال بیشتر از این نیست و در ذكر خویشان حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) نیز مختصرى از فضیلت او ذكر مى شود. ان شاء اللَّه تعالى.(223)
و این واقعه در نیمه شوال سنه سه واقع شد و بعضى گفته اند كه روز پنجشنبه پنجم شوال قریش به اُحُد رسیدند و جنگ در روز شنبه واقع شد. واللَّه العالم.
غزوه حمراء الاسد: و آن موضعى است كه از آنجاتا مدینه هشت میل راه است و ملخص خبرش آن است كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) به ملاحظه اینكه مبادا قریش ساز مراجعت كنند و به سوى مدینه تاختن آرند حكم فرمود تا بلال ندا در داد كه حكم خداوند قادر و قاهر است كه باید آنانكه در اُحُد حاضر بودند و جراحت یافتند به طلب دشمنان بیرون شوند؛ پس اصحاب كار معالجه و مداوا گذاشتند و بر روى زخمها سلاح جنگ پوشیدند و عَلَم را به دست امیرالمؤمنین(علیه السلام) داد.
با آنكه در خبر است كه چون حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) از جنگ اُحد مراجعت نمود هشتاد جراحت به بدن مباركش رسیده بود كه فتیله داخل آنها مى شد بر روى نطعى خوابیده بود پیغمبر(صلى الله علیه و آله) چون او را بدید بگریست. پس تا حمرآء الأسد از پى كفّار بتاخت و در آنجا چند روز ماند آنگاه مراجعت فرمود و در مراجعت معاویة بن مغیره اموى و اَبُو عَزَّة جُمَحى را گرفته به مدینه آوردند، حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) بر قتل ابوعزّه فرمان داد؛ زیرا كه چون در بدر اسیر شد پیمان نهاد كه دیگر به جنگ مسلمانان بیرون نشود این مرتبه نیز آغاز ضراعت و زارى نهاد كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) او را رها كند حضرت فرمود: لا یُلْدَغُ الْمُومِنُ مِنْ جُحْرٍ مَرَتَیْنِ؛[مؤمن از یك سوراخ دوبار گزیده نمى شود ]پس او را به قتل رسانیدند.(224)