فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

وقایع سال دوم هجرى

در سال دوم هجرى قبله مسلمانان از جانب بیت المقدس به سوى كعبه گشت و در این سال تزویج حضرت فاطمه صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْها با امیرالمؤمنین(علیه السلام) شد بعضى از محقّقین گفته اند كه سوره «هَلْ اَتى » در شأن اهل بیت(علیهم السلام) نازل شده و حق تعالى بسیارى از نعمتهاى بهشت را در آن سوره مذكور داشته و ذكر حورالعین نفرموده! «لَعَلَّ ذلِكَ اِجْلالاً لِفاطِمَةَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْها» و در آخر شعبان سنه دو، روزه ماه رمضان فرض شد. و نیز در این سال حكم قتال با مشركین نازل شد.
و پس از هفتاد روز از سنه دو گذشته، غزوه «اَبْواء» واقع شد و «اَبْواء» (179) نام دهى است بزرگ در میان مكّه و مدینه و آن از اعمال «فُرْع» است از مدینه و در آنجا است قبر حضرت آمنه والده حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) و هم دهى دیگر در آنجا است كه آن را «وَدّان»(180)گویند و از اینجا است كه این غزوه را، غزوه وَدّان نیز گویند.
و در این غزوه كار به صلح رفت و حضرت رسول(صلى الله علیه و آله)بدون محاربه مراجعت فرمود و حامل لواء در این غزوه حضرت حمزه بود. پس از این «سَرِیّه حمزه» پیش آمد.

[فرق غَزْوَه و سَرِیّه ]

باید دانست كه چون حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) لشكرى را به حرب مى گماشت و خود آن حضرت با آن لشكر بود آن را غزوه گویند و اگر آن حضرت با ایشان نبود آن را بعث و سَرِیّه گویند و سَریّه (181)طایفه اى از جیش را گویند كه فرستاده شود براى دشمن، اَقَلّش نُه [نفر ]است و نهایتش چهارصد و بعضى گفته اند كه «سَرِیّه» از صد است تا پانصد و زیادتر را «منس» گویند واگر از هشتصد زیادتر شد «جیش» گویند و اگر از چهارهزار زیادتر شد «حَجْفَلْ»(182) گویند و در عدد غزوات آن حضرت اختلاف است از نوزده تا بیست و هفت گفته اند لكن قتال در نُه غزوه واقع شده.
در شهر ربیع الأخر غزوه بُواط پیش آمد و آن چنان بود كه آن حضرت با دویست نفر از اصحاب به قصد كاروان قریش از مدینه تا ارض بُواط طىّ مسافت فرمود و با دشمن دُچار نشده مراجعت فرمود و بواط(183) كوهى است از جبال جهینه در ناحیه رَضْوى و رَضْوى (184)كوهى است مابین مكّه و مدینه نزدیك به یَنْبَع كه كیسانیه مى گویند محمّد بن حنفیّه در آنجا مقیم است، زنده مى باشد تا خروج كند.
پس از غزوه بُواط، غزوه ذوالعُشَیْره پیش آمد و عُشَیره (185) نام موضعى است از براى بنى «مُدْلِجْ» به «یَنْبُع» در میان مكّه و مدینه و آن چنان است كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) شنید كه ابوسفیان با جماعتى از قریش به جهت تجارت مسافر شام اند پس سر هم با جماعتى از اصحاب از دنبال او به ارض ذوالعُشیره آمد ابوسفیان را ملاقات نفرمود لكن بزرگان بنى مُدْلِجْ كه در نواحى ذوالعُشَیره بودند به خدمت آن حضرت رسیدند و كار بر مصالحه و مهادنه نهادند.
در شَهْر جُمادى الآخرة غزوه بَدْر الاُؤلى روى نمود از این جهت كه خبر به پیغمبر(صلى الله علیه و آله) كه كُرْزِ بْن جابر الفِهْرى از مكّه به اتفاق جمعى از قریش بیرون شده به سه منزلى مدینه آمدند و شتران آن حضرت و چهار پایان دیگر مردم را از مراتع مدینه برانده و به مكّه بردند. رسول خدا(صلى الله علیه و آله) رایت جنگ را به على(علیه السلام) سپرد و با جمعى از مهاجر بر نشسته به منزل سَفَوان (186) كه از نواحى بدر است بر سر چاهى فرود شد و سه روز آنجا بیاسود و از هر جانب فحص حال مشركین فرمود و خبر ایشان نیافت لاجَرَم باز به مدینه شد و این وقت سَلْخ جُمادى الآخرة بود.
و هم در سَنَه دو، غزوه بدر كبرى پیش آمد و ملخّصش آن است كه كفار قریش مانند عُتبَه و شَیْبَه و ولید بن عُتبه و ابوجهل و اَبُوالْبَخْتَرى و نَوْفَلِ بنِ خُوَیْلِدْ و سایر صنادید مكّه با جماعت بسیار از مردمان جنگى كه مجموع ایشان به نُهصد و پنجاه تن به شمار رفته اند اعداد جنگ با پیغمبر(صلى الله علیه و آله) كرده از مكّه بیرون شدند و ادوات طرب و زنان مُغَنّیه براى لهو و لعب با خود برداشتند و صد اسب و هفتصد شتر با ایشان بود.
و كار بر آن نهادند كه هر روز یك تن از بزرگان قریش علف و آذوقه لشكر را كفیل باشد و ده شتر نَحْر كند و از آن طرف حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) با سیصد و سیزده تن از اصحاب خود از مدینه حركت كردند تا به اراضى بدر درآمدند و بدر اسم چاهى است در آنجا كه كشته هاى مشركین را در آنجا افكندند و چون پیغمبر(صلى الله علیه و آله) در اراضى بدر قرار گرفت جاى به جاى دست مبارك بر زمین اشاره نمود و مى فرمود: هذا مَصْرَعُ فُلانٍ و كشتنگاه هر یك از صنادید قریش را مى نمود و هیچ یك جز آن نبود كه فرمود.
در این وقت لشكر دشمن پدیدار گشت كه از پیش روى بر سر تلّى برآمدند و نظاره لشكر پیغمبر همى كردند. مسلمانان در نظر ایشان سخت حقیر و كم نمودند چنانكه ایشان نیز در چشم مسلمانان اندك نمودند.
قالَ اللَّهُ تَعالى: «وَ اِذْ یُریكُمُوهُمْ اِذِالْتَقَیْتُمْ فی اَعْیُنِكُمْ قَلیلاً وَ یُقَلِّلُكُمْ فى اَعْیُنِهِمْ لِیَقْضِىَ اللَّهُ اَمْراً كانَ مَفْعُولا.»(187)
قریش پس از نظاره پیغمبر(صلى الله علیه و آله) در پشت آن تلّ فرود شدند و از آب دور بودند و چون فرود آمدند عمیر بن وهب را با گروهى فرستادند كه لشكر اسلام را احتیاط كند بلكه شمارِ ایشان را باز داند. پس عمیر اسب بر جهاند و از هر سوى به گرد مسلمانان برآمد و بر گرد بیابان شد و نیك نظر كرد كه مبادا مسلمانان كمین نهاده باشند باز شده و گفت در حدود سیصد تن مى باشند و كمینى ندارند لكن دیدم شتران یثرب حمل مرگ كرده اند و زهر مهلك در بار دارند.
اَما تَرَوْنَهُمْ خُرْساً لا یَتَكَلَّمُونَ یَتَلَمَّظُونَ تَلَمُّظَ الاَفاعی مالَهُمْ مَلْجَأٌ اِلاّ سُیُوفُهُمْ وَ ما اَریهُمْ یُوَلّوُنَ حَتّى یُقْتَلُوا وَ لایُقْتَلُونَ حَتّى یَقْتُلُوا بِعَدَدِهِمْ؛
یعنى آیا نمى بینید كه خاموشند و چون افعى زبان در دهان همى گردانند پناه ایشان شمشیر ایشان است، هرگز پشت به جنگ نكنند تا كشته شوند و كشته نشوند تا به شمار خویش دشمن بكشند؛ پشت و روى این كار را نیك بنگرید كه جنگ با ایشان كارى سهل نتواند بود.(188)
حكیم بن حزام چون این بشنید از عتبه درخواست كرد كه مردم را از جنگ بازنشاند عتبه گفت اگر توانى ابن حنظلیّه یعنى ابوجهل را بگو هیچ توانى مردم را بازگردانى و با محمّد(صلى الله علیه و آله) و مردم او كه ابناءِ عمّ تواَند رزم ندهى؟ حكیم نزد ابوجهل آمد و پیغام عتبه بگذاشت ابوجهل گفت: اِنْتَفَخَ سُحْرُه؛ یعنى پر باد شده شُش او. كنایه از آنكه ترس و بددلى عارض او شده و هم عتبه بر پسر خود ابوحذیفه كه مسلمانى گرفته و با محمّد است مى ترسد.
حكیم سخنان ابوجهل را براى عتبه گفت كه ناگاه ابوجهل از دنبال رسید عتبه روى با او كرد و گفت: یا مُصَفِّر الاِسْت (189) تعییر مى كنى مرا، معلوم خواهد شد كه كیست آن كس كه شُش او پر باد گشته. از آن طرف پیغمبر(صلى الله علیه و آله) از بهر آنكه مسلمانان را دل به جاى آید و كمتر بیم جنگ كنند به مفاد «وَ اِنْ جَنَحُوا لِلسِّلْم فَاجْنَحْ لَها»(190) هر چند دانسته بود كه قریش كار به صلح نكنند از بهر آنكه جاى سخن نماند پیام براى قریش فرستاد كه ما را در خاطر نیست كه در حرب شما مبادرت كنیم؛ چه شما عشیرت و خویشان منید، شما نیز چندان با من به معادات نروید مرا با عرب بگذارید اگر غالب شدم هم از براى شما فخرى باشد و اگر عرب مرا كفایت كرد شما به آرزوى خود برسید بى آنكه رنجى بكشید.
قریش چون این كلمات شنودند از میانه عتبه زبان برگشود و گفت: اى جماعت قریش هر كه سخن به لجاج كند و سر از پیام محمد(صلى الله علیه و آله) بتابد رستگار نشود؛ اى قریش گفتار مرا بپذیرید و جانب محمد(صلى الله علیه و آله) را كه مهتر و بهتر شما است رعایت كنید. ابوجهل بیم كرد كه مبادا مردم به فرمان عتبه باز شوند گفت: هان، اى عتبه! این چه آشوب است كه افكنده اى همانا از بیم عبدالمطّلب از بهر مراجعت حیلتى كرده اى؟ عتبه برآشفت و گفت: مرا به ترس نسبت دهى و خائف خوانى. از شتر به زیر آمد ابوجهل را از اسب بكشید و گفت: بیا تا ما با هم نبرد كنیم و بر مردمان مكشوف سازیم كه جَبان (191) كیست و شجاع كدام است؟ اَكابر قریش پیش شدند و ایشان را از هم دور كردند در این وقت آتش حرب زبانه زدن گرفت و از دو سوى، مردان كارزار به جوش و جنبش درآمدند.
اوّل كس عُتْبه بود كه آهنگ میدان كرد از خشم آنكه ابوجهلش به جُبْن نسبت داد پس بیتوانى زره بپوشید و چون سرى بزرگ داشت در همه لشكر «خُودى» نبود كه بر سر او راست آید لاجرم عِمامه به سر بست و برادرش شیبه و پسرش ولید را نیز فرمان داد كه با من به میدان آیید و رزم دهید. پس هر سه تن اسب برجهاندند و در میان دو لشكر، كرّ و فرّى نموده مبارز طلبیدند سه نفر از طایفه انصار به جنگ ایشان آمدند. عتبه گفت: شما چه كسانید و از كدام قبیله اید؟ گفتند: ما از جمله انصاریم. عتبه گفت: شما كفو ما نیستید ما را با شما جنگ نباشد و آواز برداشت كه اى محمّد(صلى الله علیه و آله) از بنى اعمام ما كس بیرون فرست تا با ما رزم دهد و از اقران و اكفاء ما باشد رسول خدا(صلى الله علیه و آله) نیز نمى خواست كه نخستین انصار به مقاتله شوند؛ پس على(علیه السلام) و حمزة بن عبدالمطّلب و عبیدة بن الحارث بن المطّلب بن عبد مناف را رخصت رزم داد و این هر سه تن چون شیر آشفته به میدان شتافتند. و حمزه گفت:
اَنَا حَمْزَةُ بنُ عبدالمطّلب اَسَدُ اللَّهِ وَاَسَدُ رَسُولِهِ. عتبه گفت: كُفْوٌ كَریمٌ وَ اَنَا اَسَدُ الحُلَفاء.
و از این سخن، عتبه خود را سیّد حُلفاى مطیّبین شمرده و ما در ذكر آباء پیغمبر(صلى الله علیه و آله) اشاره به حِلْف مطیّبین نمودیم.
بالجمله: امیرالمؤمنین(علیه السلام) با ولید دچار گشت و حمزه با شیبه و عُبیده با عُتْبه.
پس امیرالمؤمنین(علیه السلام) این رجز خواند:
انَا ابنُ ذىِ الْحَوْضَیْنِ عبدالمطّلب ----- وَهاشِمُ الْمُطعِم فىِ الْعامِ السَّغَب
اُوْفی بِمیثاقى وَاَحْمى عَنْ حَسَبٍ
پس شمشیرى بر دوش ولید زد كه از زیر بغلش بیرون آمد و چندان ذراعش، سطبر و بزرگ بود كه چون بلند مى كرد صورتش را مى پوشانید.
گویند آن دست مقطوع را سخت بر سر امیرالمؤمنین(علیه السلام) بكوفت و به جانب عتبه پدرش گریخت. حضرت از دنبالش شتافت و زخمى دیگر بر رانش بزد كه در زمان جان داد.
اما حمزه و شیبه با هم درآویختند و چندان شمشیر بر هم زدند و به گرد هم دویدند كه تیغها از كار شد و سپرها درهم شكست، پس تیغ به یك سوى افكندند و یكدیگر را بچسبیدند. مسلمانان از دور چون آن بدیدند ندا در دادند كه یا على نظاره كن كه این سگ چسان بر عمّت غلبه كرده، على(علیه السلام) به سوى او شد و از پس حمزه درآمد و چون حمزه به قامت از شیبه بلندتر بود فرمود: اى عمّ! سر خویش به زیر كن، حمزه سر فرو كرد پس على(علیه السلام) تیغ براند و یك نیمه سر شیبه را بیفكند و او را هلاك كرد.
امّا عبیده چون با عتبه نزدیك شد و این هر دو سخت دلاور و شجاع بودند پس بیتوانى با هم حمله بردند و عبیده تیغى بر فرق عتبه فرو كرد تا نیمه سر بدرید و همچنان عتبه در زیر تیغ شمشیرى بر پاى عبیده افكند چنانكه ساقش را قطع كرد از آن سوى امیرالمؤمنین(علیه السلام) چون از كار شیبه پرداخت آهنگ عتبه نمود هنوز رمقى در عتبه بود كه جان او را نیز بگرفت؛ پس حضرت در قتل این هر سه تن، شركت كرد و از اینجا است كه در مصاف معاویه او را خطاب كرده مى فرماید:
عِندى السَّیْفُ الَّذى اَعْضَضْتُهُ (192) اَخاكَ و خالَكَ وَجَدَّكَ یَوْمَ بَدرٍ»[یعنى: شمشیرى كه بر جد و دایى و برادرت در یك رزمگاه زدم، نزد من است (193)
پس آن حضرت به اتفاق حمزه، عبیده را برداشته به حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) آورده پیغمبر سرش در كنار گرفت و چنان بگریست كه آب چشم مباركش بر روى عبیده دوید و مغز از ساق عبیده مى رفت و هنگام مراجعت از بدر در ارض «رَوْحآء» یا «صَفْراء» وفات یافت و در آنجا مدفون گشت و او ده سال از آن حضرت افزون بود و حق تعالى این آیه در حق آن شش تن كه هر دو تن با هم مخاصمت كردند فرو فرستاد:
«هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فی رَبِّهِمُ فَالَّذینَ كَفَروُا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِیابٌ مِنَ النّارِ یُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِم الْحَمیمُ.»(194)
بالجمله: بعد از كشته شدن این سه نفر رُعْبى در دل كفّار افتاد، ابوجهل قریش را تحریص بر جنگ همى كرد. شیطان به صورت سراقة بن مالك شده قریش را گفت:
اِنّی جارٌ لَكُمْ اِدْفَعُوا اِلَىَّ رایتَكُمْ.
پس رایت میسره را به دست گرفته و از پیش روى صف مى دوید و كفّار را قویدل مى كرد بر جنگ. از آن طرف پیغمبر(صلى الله علیه و آله) اصحاب را فرمود:
غُضّوُا اَبْصارَكُمْ وَ عضّوُا عَلَى النَّواجِدِ.
و بر قلّت اصحاب خویش نگریست دست به دعا برداشت و از حق تعالى طلب نصرت كرد، حق تعالى ملائكه را به مدد ایشان فرستاد.
قال اللَّه تعالى: «وَلَقَد نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَاَنْتُم اَذِلَّةٌ ... یُمْدِدْ كُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ المَلائكَةِ مُسَوِّمینَ»(195)
پس جنگى عظیم در پیوست شیظان چون چشمش بر جبرئیل و صفوف فرشتگان افتاد عَلَم را بینداخته آهنگ فرار كرد، مُنَبَّه پسر حَجّاج گریبان او را گرفت و گفت: اى سراقه كجا مى گریزى؟ این چه ناساخته كاریست كه در این هنگام مى كنى و لشكر ما را در هم مى شكنى، ابلیس دستى بر سینه او زد و گفت: دور شود از من كه چیزى مى بینم كه تو نمى بینى.
«قالَ تَعالى: فَلَمّا تَرائَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَى عَقِبَیْهِ وَ قالَ اِنّی بَرى ءُ مِنْكُمْ اِنّی اَرى ما لا تَرَوْنَ»(196)
و حضرت اسداللَّه الغالب على بن ابى طالب(علیه السلام) چون شیر آشفته به هر سو حمله مى برد و مرد و مركب به خاك مى افكند تا آنكه سى وشش تن از اَبْطال رجال رااز حیات بى بهره فرمود و از آن حضرت نقل است كه فرمود عجب دارم از قریش كه چون مقاتلت مرا با ولید بن عتبه مشاهده كردند و دیدند كه به یك ضرب من هر دو چشم حنظلة بن ابى سفیان بیرون افتاد چگونه بر حرب من اقدام مى نمایند؟!(197)
بالجمله؛ هفتاد نفر از صنادید قریش به قتل رسیدند كه از جمله آنها بود عتبه و شیبه و ولید بن عتبه و حنظلة بن ابى سفیان و طُعَیمَة بْن عَدِىّ و عاص بن سعید و نوفَل بن خُوَیْلد و ابوجهل. و چون سر ابوجهل را براى پیغمبر بردند سجده شكر به جاى آورد، پس كفار هزیمت كردند و مسلمانان از دنبال ایشان بشتافتند و هفتاد نفر اسیر كردند و این واقعه در هفدهم ماه رمضان بود. و از جمله اسیران، نضربن حارث و عُقْبَة بن ابى مُعَیْط بود كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرمان قتل ایشان را داد و این هر دو دشمن قوى پیغمبر (صلى الله علیه و آله) بودند و عُقبه همان است كه به رضاى اُمیَّةِ بْنِ خَلَف كه او نیز كشته شد خیو(198) بر روى مبارك آن حضرت افكنده بود.
در خبر است كه چون نضر بن حارث به دست امیرالمؤمنین(علیه السلام) به قتل رسید خواهرش در مرثیه او قصیده گفت كه از جمله این سه بیت است:
اَمُحَمَّدٌ(199) وَلَانْتَ نَجْلُ نَجیبَةٍ ----- فی قَوْمِها وَالْفَحْلُ فَحْلُ مُعْرقٌ (200)
ما كانَ ضَرَّكَ لَو مَنَنْتَ وَرُبَّما ----- مَنَّ الْفَتى وَ هُوَ الْمُغیظ الْمُحْنَقُ
اَلنَّضْرُ اَقْرَبُ مَنْ اَسَرْتَ قِرابَةً ----- وَاَحَقُّهُمْ اِنْ كانَ عِتْقٌ یُعْتَقُ
چون مرثیه او به سمع مبارك حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) رسید فرمود: لَوْ كُنْتُ سَمِعْتُ شِعْرَها لَما قَتَلْتُهُ.(201)
و در سنه دو نیمه شوال كه بیست ماه از هجرت گذشته بود غزوه بَنى قَیْنُقاع پیش آمد و قَیْنُقاع (202) طایفه اى از یهودان مدینه مى باشند. بدان كه كفار بعد از هجرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) با آن حضرت سه قسم بودند. قسمى آنان بودند كه حضرت با آنها قرار گذاشته بود كه جنگ نكنند با آن حضرت و یارى هم نكنند دشمنان آن حضرت را و ایشان جهودان بنى قُرَیْظه و بنى النَّضیر و بنى قَیْنُقاع بودند.
و قسم دوم آنان بودند كه با آن حضرت حرب مى كردند و دشمنى آن حضرت بپا مى داشتند و ایشان كفار قریش بودند.
قسم سوّم آنان بودند كه كارى با آن حضرت نداشتند و منتظر بودند كه ببینند چه خواهد شد عاقبت امر آن حضرت مانند طوائف عرب لكن بعضى از ایشان در باطن دوست داشتند ظهور امر آن حضرت را مانند قبیله خُزاعه و بعضى بعكس بودند مانند بنى بكر و بعضى بودند كه با آن حضرت بودند به ظاهر و با دشمنش بودند در باطن مانند منافقان و طوائف ثلاثه یهود غَدْر كردند؛ اوّل كسى كه نقض عهد كرد از ایشان، بنى قینقاع بودند.
و سببش آن شد كه در بازار بنى قینقاع زنى از مسلمانان بر درِ دكان زرگرى نشسته پس از آن زرگر یا مرد دیگرى از یهود براى تسخیر جامه پشت او را چاك زد و گره بست، آن زن بى خبر بود چون برخاست سرینش پیدا شد یهودیان بخندیدند آن زن صیحه كشید، مردى از مسلما چون این بدید آن جهود را به كیفر این كار زشت بكشت. یهودان از هر سو مجتمع شده آن مرد مسلمان را به قتل رسانیدند و این قصه در حال به پیغمبر خداى(صلى الله علیه و آله) رسید، آن حضرت بزرگان یهود را طلب كرد و فرمود: چرا پیمان بشكستید و نقض عهد كردید از خداى بترسید و بیم كنید از آنچه قریش را افتاد كه با شما نیز تواند رسید و مرا به رسالت باور دارید؛ چه دانسته اید كه سخن من بر صدق است. ایشان گفتند: اى محمّد! ما را بیم مده و از جنگ قریش و غلبه بر ایشان فریفته مشو همانا با قومى رزم دادى كه قانون حرب ندانستند اگر كار با ما افتد طریق محاربت خواهى دانست، این بگفتند و برخاستند و دامن برافشاندند و بیرون شدند. این هنگام جبرئیل این آیه شریفه آورد:
«وَاِمّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ اِلَیْهِمْ عَلى سَوآءٍ.»(203)
پس حضرت اَبوُلُبابه را در مدینه خلیفتى بداد و رایت جنگ به حمزه(رضى الله عنه) سپرد و لشكر ساخت و آهنگ ایشان كرد. جماعت یهود چون قوّت مقابله و مقاتله نداشتند به حصارهاى خویش پناه جستند پانزده روز در تنگناى محاصره بودند تا كار بر ایشان تنگ شد و رعب و ترس در دلشان جاى كرد ناچار رضا دادند كه از حصار بیرون شده حكم خداى را گردن نهند. پس ابواب حصارها گشوده بیرون آمدند پیغمبر(صلى الله علیه و آله) امر فرمود مُنْذِر بْنِ قُدامَة سلمى را، تا دست آن جماعت را از پشت ببندد و در خاطر داشت كه ایشان را مقتول سازد و ایشان هفتصد تن مرد جنگى بودند. عبداللَّه بن اُبَىّ كه در میان مسلمانان مردى منافق بود از حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) درخواست كرد كه در حق ایشان احسان فرماید و در این باب اصرار كرد؛ پس حضرت از ریختن خون ایشان بگذشت ولكن به امر آن حضرت جلاى وطن كردند و اموال و اثقال و قلاع و ضیاع ایشان به جاى ماند و به اَذْرِعات (204) شام پیوستند.
و نیز در سنه دو در ماه شوّال، غزوه قَرقَرةُ الْكُدْر(205)پیش آمد و آن آبى است از بنى سُلَیْم در سه منزلى مدینه. و سبب این غزوه آن شد كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را مسموع افتاد كه جماعتى از بنى سُلَیْم و بنى غَطْفان در قَرقَره الكُدْر انجمن كرده اند كه به خون قریش در مدینه شبیخون آرند، پس حضرت رایت جنگ را به امیرالمؤمنین(علیه السلام) داد و با دویست نفر از اصحاب دو روزه به آنجا تشریف برد وقتى رسید كه آن جماعت رفته بودند از آن جماعت كسى دیدار نشد تا حضرت مراجعت فرمود و بعضى این غزوه را در سال سوم ذكر كرده اند.
و نیز در سنه دو در عُشْر آخر ذى القعده یا در ذى الحجه غزوه سَویق پیش آمد و سبب آن شد كه ابوسفیان بعد از واقعه بدر نذر كرد كه خود را به زن نچسباند و روغن به خود نمالد تا این كین از محمد(صلى الله علیه و آله) و اصحاب او باز جوید؛ پس با دویست تن از مكّه كوچ كرده تا عُرَیض كه در ناحیه مدینه واقع است رسید و در آنجا یك تن از انصار را كه مَعْبَد(206) بن عمرو نام داشت با برزیگر او بگرفت و بكشت و یك دو خانه با چند نخله خرما بسوخت و دل بر آن نهاد كه به نذر خود عمل كرده پس به شتاب برگشت. چون این خبر به محمد(صلى الله علیه و آله) رسید ابولُبابه را به خلیفتى گذاشت و با دویست نفر از مهاجر و انصار از دنبال ابوسفیان شتافت. چون ابوسفیان را معلوم گشت كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) با لشكر به استعجال مى آید، هراسناك شد امر كه لشكریان انبانهاى سویق را كه به جهت زاد راه داشتند بریختند تا از بهر فرار سبكبار شوند و مسلمانان از دنبال رسیدند و آن انبانها را برگرفتند و از این جهت این غزوه را «ذات السّویق» خواندند؛ پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) تا اراضى قَرْقَرةُ الْكُدْر بر اثر ایشان رفت و ایشان را نیافت پس به مدینه مراجعت فرمود. و مدّت این غزوه پنج روز بود و بعضى این غزوه را در سال سوّم دانسته اند.
و در سنه دو، به قولى ولادت حضرت امام حَسَن(علیه السلام) واقع شد و بسیارى سال سوم گفته اند. و كیفیّت ولادت شریفش بیاید در باب چهارم.

وقایع سال سوم هجرت

در سال سوم غزوه غَطْفان (207)پیش آمد و این غزوه را غزوه ذى اَمَر(208) و غزوه اَنْمار نیز نامیده اند و آن موضعى است از نواحى نجد و سبب این غزوه آن بود كه رسول خداى(صلى الله علیه و آله) را مسموع افتاد كه گروهى از بنى ثَعْلَبَة و مُحارِبْ در «ذى اَمَر» جمع شده اند كه اطراف مدینه را تاختنى كنند و غنیمتى به دست آرند و پسر حارث كه نام او «دُعْثُور» است و خطیب او را «غَوْرَث» گفته سیّد آن سلسله است؛ پس پیغمبر(صلى الله علیه و آله) با چهارصد و پنجاه نفر به شتاب به «ذى امَر» رفت، دُعْثور با مردمان خویش به قُلَل جِبال گریختند و كسى از ایشان دیده نشد جز مردى از بنى ثَعْلَبَه كه مسلمانان او را گرفتند خدمت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) بردند حضرت بر او اسلام عرضه كرد اسلام آورد، پس باران سختى آمد چنانكه از تن و جامه لشكریان آب همى رفت مردمان از هر سو پراكنده شدند و به اصلاح كالاى خویش پرداختند و پیغمبر(صلى الله علیه و آله) نیز جامه برآورد و بیفشرد و بر شاخه هاى درختى افكند و خود نیز در سایه آن درخت بیارمید، در این وقت دُعْثُور طمع در آن حضرت كرده با شمشیر [به ] بالین آن حضرت آمده و گفت: اى مُحمّد مَنْ یَمْنَعُك مِنّى الْیَوْم؛ یعنى كیست كه ترا از شرّ من امروز كفایت كند؟ حضرت فرمود: خداوند عَزّ و جَلّ، در این وقت جبرئیل بر سینه اش زد كه تیغ از دستش افتاد، و بر پشت افتاد. حضرت آن تیغ برگرفت و بر سر او ایستاد و فرمود: مَنْ یَمْنَعُكَ مِنّی؛ كیست كه ترا حفظ كند از من؟ گفت: هیچ كس! دانستم كه تو پیغمرى. پس شهادَتَیْن گفت. حضرت شمشیرش را به او ردّ كرد پس به نزد قوم خود رفت و ایشان را به اسلام دعوت كرد. حق تعالى این آیه مباركه را در اینجا فرستاد:
«یا اَیُّهاِ الَّذینَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْكُمْ اِذْ هَمَّ قَوُمٌ اَنْ یَبْسُطُوا اِلَیْكُمْ اَیْدِیَهُمْ فَكَفَّ اَیْدِیَهُمْ عَنْكُمْ.»(209)
پس پیغمبر خداى(صلى الله علیه و آله) به مدینه مراجعت فرمود و مدّت این سفر بیست و یك روز بود.
و در سَنه سه، بنابر قولى كعب بن اشرف جهود در 14 ربیع الاوّل مقتول گشت و او چندانكه توانستى از آزار مسلمانان دست باز نداشتى و پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را هجا گفتى.
و نیز در سنه سه، غزوه بَحْران (210) پیش آمد و آن موضعى است در ناحیه فُرع و فُرع (به ضمّ) قریه اى است از نواحى رَبَذه و سبب این غزوه آن شد كه خدمت حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) ، عرض كردند كه جماعت بنى سُلَیْم در «بَحْران» انجمنى كرده اند و كیدى اندیشیده اند. حضرت با سیصد تن به آهنگ ایشان حركت كرد بنى سُلیم در اراضى خود پراكنده شدند حضرت بى آنكه دشمنى دیدار كند مراجعت فرمود.
و هم در سنه سه، ولادت امام حسین(علیه السلام) واقع شد. و نیز در این سنه، حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) حَفْصَه را در شعبان و زینب بنت خُزَیْمَة را در ماه رمضان تزویج فرمود.
و نیز در ماه شوال سنه سه، غزوه اُحُد روى داد و آن جَبَلى است مشهور نزدیك به مدینه به مسافت یك فرسخ. همانا قریش بعد از واقعه بدر سخت آشفته بودند و سینه شان از كین و كید مسلمانان مملو بود و پیوسته در اِعداد كار بودند و تجهیز جیش مى نمودند تا پنج هزار كس فراهم شد كه سه هزار شتر و دویست اسب در میان ایشان بود پس به قصد جنگ با پیغمبر(صلى الله علیه و آله) به جانب مدینه كوچ دادند و جمعى از زنان خود را همراه برداشتند كه در میان لشكر سوگوارى كنند و بر كشتگان خویش بگریند و مرثیه گویند تا كین ها بجوشد و دلها بخروشد.
از آن طرف پیغمبر(صلى الله علیه و آله) چون خبردار شد اِعداد جنگ فرموده با لشكر خود به اُحُد تشریف بُرد و مكانى را براى حرب اختیار فرمود و صف آرائى لشكر فرمود و لشكر را چنان بداشت كه كوه اُحُد در قفا و جَبَل عینین از طرف چپ و مدینه در پیش روى مى نمود و چون در كوه عَیْنَیْن شكافى بود كه اگر دشمن خواستى كمین بازگشادى عبداللَّه بن جُبَیْر را با پنجاه تن كماندار در آنجا گذاشت كه اَعداء را از مرور آن شكاف مانع باشند و فرمود: اگر ما غلبه كنیم و غنیمت جوئیم قسمت شما بگذاریم شما در فتح و شكست ما از جاى خود نجنبید. و چون از تسویه صفوف فارغ شد خطبه خواند و فرمود:
اَیُّهَا النّاسُ! اوُصیكُمْ بِما اَوْصانی بِهِ اللَّهُ فى كِتابِهِ مِنَ الْعَمَلِ بِطاعَتِهِ وَالتَّناهى عَنْ مُحارِمِهِ (و ساقَ الْخُطبَة الشّریفَةَ اِلى قَوْلِهِ) قَد بَیَّنَ لَكُمْ الْحَلالَ وَالحَرامَ غَیْر اَنَّ بَیْنَهُما شُبَهاً مِنَ الاَْمْرِ لَمْ یَعْلَمْها كَثیرٌ مِنَ النّاسِ اِلاّ مَنْ عُصِمَ فَمَنْ تَرَكَها حَفِظَ عِرْضَهُ وَ دینَهُ وَ مَنْ وَقَعَ فیها كان كالرّاعى اِلى جَنْبِ الْحِمى اَوْشَكَ اَنْ یَقَعَ فیهِ وَلَیْسَ مَلِكٌ اِلاّ وَلَهُ حِمىً اَلا وَ اَنَّ حِمَى اللَّهِ مَحارمُهُ وَاَلْمُؤمِنُ مِنَ المُؤمِنینَ كَالرأسِ مِنَ اْلْجَسَدِ اِذا اشْتَكى تَداعى عَلَیْهِ سایِرُ جَسَدِهِ وَالسَّلامُ عَلَیْكُم.
از آن سوى مشركین نیز صفها برآراستند، خالد بن ولید با پانصد تن میمنه را گرفت و عِكْرِمَة بن ابى جهل با پانصد نفر بر میسره بایستاد و صَفوان بن اُمیّه به اتفاق عمرو بن العاص سالار سواران گشت و عبداللَّه بن ربیعه قائد تیر اندازان شد و ایشان صد تن كماندار بودند و شترى را كه بر آن بت هُبَلْ حمل داده بودند از پیش روى بداشتند و زنان را از پشت لشكریان واداشتند و رایت جنگ را به طلحة بن ابى طلحه سپردند. حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) پرسید كه حامل لِواء كفار كیست؟ گفتند از قبیله بنى عبدالدار، حضرت فرمود: نَحْنُ اَحَقُّ بِالْوَفآءِ مِنْهُمْ. پس مُصْعَب بن عُمَیْر را كه از بنى عبدالدار بود طلبید و رایت نصرت را به او سپرد.
مُصْعَب عَلَم بگرفت و از پیش روى آن حضرت همى بود؛ پس طلحة بن ابى طلحه كه «كبش كتیبه»(211) و «صاحب علم مشركین» بود اسب بر جهاند و مبارز طلبید، هیچ كس جرئت میدان او نداشت، امیرالمؤمنین(علیه السلام) چون شیر غرّنده با شمشیر برنده به سوى او تاختن كرد و رجز خواند. طلحه گفت: اى قَصْم! دانستم كه جز تو كس به میدان من نیاید؛ پس بر آن حضرت حمله كرد و شمشیرى بر آن حضرت فرود آورد، حضرت با سپر، آن زخم را دفع داد آنگاه چنان تیغى بر فرقش زد كه مغزش برفت و بر زمین افتاد و عورتش مكشوف شد، از على زنهار جست على(علیه السلام) بازگشت.
رسول خدا(صلى الله علیه و آله) از قتل او شاد گشت و تكبیرى بلند گفت، مسلمانان بانگ تكبیر بلند كردند. از پس طلحه برادرش مُصعب عَلَم بگرفت، امیرالمؤمنین(علیه السلام) نیز او را بكشت؛ پس یك یك از بنى عبدالدار عَلَم گرفتند و كشته شدند تا آنكه از بنى عبدالدار دیگر كس نبود كه علمدار شود، غلامى از آن قبیله كه «صواب» نام داشت آن علم را برافراشت امیرالمؤمنین(علیه السلام) او را نیز ملحق به ایشان نمود.
در خبر است كه این غلام حبشى بود و در بزرگى جثه مانند گنبدى بود و در این وقت دهانش كف كرده بود و دیده هایش سرخ شده بود و مى گفت: به خدا سوگند كه نمى كشم به عوض آقایان خود غیر محمد(صلى الله علیه و آله) را، مسلمانان از او ترسیدند و جرأت میدان او نكردند. امیرالمؤمنین(علیه السلام) ضربتى بر او زد كه او را از كمر دو نیم كرد و بالایش جدا شد و نیم پائین ایستاده بود. مسلمانان بر او نظر مى كردند و از روى تعجّب مى خندیدند. پس مسلمانان حمله بردند و كفار را در هم شكستند و هزیمت دادند و هر كس از مشركین به طرفى گریخت و شترى كه هُبَلْ را حمل مى كرد در افتاد و هُبَلْ نگونسار شد. پس مسلمانان دست به غارت برآوردند كمانداران كه شكاف كوه را داشتند دیدند كه مسلمانان به نَهْب و غارت مشغولند قوّت طامعه ایشان را حركت داد از بهر غنیمت از جاى خود حركت كردند هر چند عبداللَّه بن جُبَیْر ممانعت كرد، متابعت نكردند براى غارتگرى عزیمت لشكرگاه دشمنان كردند. عبداللَّه با كمتر از ده كس باقى ماند خالد بن ولید به اتفاق عِكْرِمَة بْن اَبى جهل با دویست تن از لشكریان كه كمین نهاده بودند بر عبداللَّه تاختن كرده و او را با آن چند تن كه به جاى بودند به قتل رسانیدند و از آنجا از قفاى مسلمانان بیرون شده تیغ بر ایشان نهادند و عَلَم مشركان بر پاى شد و هزیمت شدگان چون علم خود را بر پاى دیدند روى به مصاف نهادند و شیطان به صورت جُعَیْل بْن سِراقَه درآمد و ندا در داد كه اَلا اِنَّ مُحمَّداً قَدْ قُتِلَ؛ یعنى آگاه باشید كه محمَّد كشته گشت. مسلمانان از این خبر وحشت آمیز به خویشتن شدند و از دهشت تیغ بر یكدیگر نهادند به نحوى كه «یمان» پدر حُذیفه را به قتل رسانیدند و رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را گذاشته رو به هزیمت نهادند و امیرالمؤمنین(علیه السلام) پیش روى پیغمبر(صلى الله علیه و آله) رزم مى داد و از هر طرف كه دشمن به قصد آن حضرت مى آمد، امیرالمؤمنین(علیه السلام) او را دفع مى داد تا آنكه نود جراحت به سر و صورت و سینه و شكم و دست و پاى امیرالمؤمنین(علیه السلام) رسید. و شنیدند منادى از آسمان ندا كرد لا فَتى اِلاّ عَلىٌ وَ لا سَیْفَ اِلاّ ذُوالْفِقار.(212) و جبرئیل به پیغمبر عرض كرد: یا رسول اللَّه! این مواسات و جوانمردى است كه على(علیه السلام) آشكار مى كند. حضرت فرمود: اِنَّهُ مِنّی وَاَنَا مِنْهُ؛ على از من است و من از على ام. جبرئیل گفت: اَنَا مِنْكُما.(213)
بالجمله، نقل است كه عبداللَّه بن قَمِئَة كه یك تن از مشركان بود به آهنگ پیغمبر تیغ كشیده قصد آن حضرت نمود، چون مُصعَب بن عُمَیر عَلَمدار لشكر پیغمبر(صلى الله علیه و آله) بود نخست قصد مصعب كرد دست راستش را قطع كرد علم را به دست چپ گرفت و دست چپش را نیز قطع كرد پس زخمى دیگر بر او زد تا شهید شد و عَلَم بیفتاد لكن مَلَكى به صورت مُصْعب شده و عَلَم را برافراخت. ابن قَمِئَة پس از شهادت مصعب سنگى چند به دست كرده به سوى پیغمبر(صلى الله علیه و آله) پرانید ناگاه سنگى بر پیشانى مبارك آن حضرت آمد و در هم شكست و حلقه هاى خون بر پیشانیش فرو ریخت و خون بر صورتش جارى شد حضرت آن خون را پاك مى كرد كه مبادا بر زمین رود و عذاب از آسمان فرو شود، و مى فرمود:
كَیْفَ یُفْلِحُ قَوْمٌ شَجُّوا نَبِیَّهُمْ وَهُوَ یَدْعُوهُم اِلَى اللَّهِ تَعالى.
و عتبة بن ابى وقّاص سنگى بر لب و دندان آن حضرت زد و بعضى شمشیر بر آن حضرت فرود آوردند لكن چون زره بر تن مباركش بود كارگر نشد.
و نقل شده كه در این گیرودار هفتاد ضرب شمشیر بر آن حضرت فرود آوردند و خدایش حافظ بود، با این همه زحمت كه بدان مظهر رحمت رسید نفرین بر آن قوم نكرد بلكه گفت: اَللّهُمَّ اغفِرْ لِقَوْمی فَاِنَّهُمْ لا یَعْلَمُونَ.(214)