فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[ معراج پیامبر(صلى الله علیه و آله) ]

بدان كه از آیات كریمه و احادیث متواتره ثابت گردیده است كه حق تعالى حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) را در یك شب از مكّه معظمه تا مسجد اَقْصى و از آنجا به آسمانها تا سِدْرَة الْمُنْتَهى و عرش اعلا سیر داد. و عجائب خلق سموات را به آن حضرت نمود. و رازهاى نهانى و معارف نامتناهى به آن حضرت القا فرمود و آن حضرت در بیت المعمور و تحت عرش به عبادت حق تعالى قیام نمود. و با انبیاء(علیهم السلام) ملاقات كرد و داخل بهشت شد و منازل اهل بهشت را مشاهده نمود.
و احادیث متواتره خاصّه و عامّه دلالت دارد كه عروج آن حضرت به بدن بود نه به روح، در بیدارى بود نه در خواب، و در میان قدماى علماى شیعه در این خلافى نبوده چنانچه علامه مجلسى فرموده: و شكّى كه بعضى در باب جسمانى بودن معراج كرده اند یا از عدم تتبع اخبار و آثار رسول خدا و ائمّه هُدى(علیهم السلام) است یا به سَبَب عَدم اعتماد بر اخبار حجّتهاى خدا و وثوق بر شبهات غیر متدیّنین از حكماست و اگر نه چون تواند بود كه شخص معتقد چندین هزار حدیث از طُرق مختلفه در اصل معراج و كیفیّات و خصوصیّات آن بشنود كه همه ظاهر و صریحند در معراج جسمانى به محض استبعاد وَهْم یا شُبهات واهیه حكما، همه را انكار و تأویل نماید.(172)
و اگر «عَرَجْتَ بِهِ» در بعض نُسَخ «عَرَجْتَ بِروُحِهِ» ذكر شده منافات ندارد. و این مثل «جِئْتُكَ بروُحى» است به بیانى كه مقام ذكرش نیست و تفصیل آن را شیخ ما علامه نورى در «تحیّة الزّائر» ذكر فرموده.(173)
و بدان كه اتفافى است كه معراج پیش از هجرت واقع شد و آیا در شب هفدهم ماه رمضان، یا بیست و یكم ماه مزبور، شش ماه پیش از هجرت واقع شده. یا در ماه ربیع الاوّل دو سال بعد از بعثت؟ اختلاف است و در مكان عروج نیز خلاف است كه خانه امّ هانى بوده یا شِعْب ابى طالب یا مسجدالحرام؟ و حق تعالى فرمود:
«سُبْحانَ الّذى اَسْرى بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَى الْمَسْجِدِالاَْقصى ...».(174)
یعنى منزّه است آن خداوندى كه سیر داد بنده خود را در شبى از مسجدالحرام به سوى مسجداقصى آن مسجدى كه بركت داده ایم دور آن را براى آنكه نمایانیم او را آیات عظمت و جلال خود، به درستى كه خداوند شنوا و داناست.
بعضى گفته اند كه مراد از مسجدالحرام، مكّه معظّمه است؛ زیرا كه تمام مكّه محلّ نماز و محترم است. و مشهور آن است كه مسجد اقصى مسجدیست كه در بیت المقدّس است. و از احادیث بسیار ظاهر مى شود كه مراد، بیت المعمور است كه در آسمان چهارم است و دورترین مسجدها است. و نیز اختلاف است كه معراج آن حضرت یك مرتبه بوده یا دو مرتبه یا زیادتر؟ از احادیث معتبره ظاهر مى شود كه چندین مرتبه واقع شد و اختلافى كه در احادیث معراج هست مى تواند محمول بر این باشد. علما از حضرت صادق(علیه السلام) روایت كرده اند كه حق تعالى حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) را صد و بیست مرتبه به آسمان برد و در هر مرتبه آن حضرت را در باب ولایت و امامت امیرالمؤمنین(علیه السلام) و سایر ائمّه طاهرین(علیهم السلام) زیاده از سایر فرایض تأكید و توصیه فرمود.(175)
قال الْبُوصیرى:
سَرَیْتَ مِنْ حَرَمٍ لَیْلاً اِلى حَرَمٍ ----- كَما سَرىَ الْبَدْرُ فی داجٍ مِنَ الظُّلَمِ
فَظِلْتَ تَرْقى اِلى اَنْ نِلْتَ مَنْزلَةً ----- مِنْ «قابَ قَوْسَیْنِ» لَمْ تُدْرَكْ وَلَمْ تُرم
وَقَدّمَتْكَ جَمیعُ الاَْنْبِیاءِ بِها ----- وَالرُّسُلُ تَقْدیمَ مَخْدوُمٍ عَلى خَدَمٍ
وَ اَنْتَ تَحْتَرِقُ السَّبْعَ الطِّباقَ بِهِمْ ----- فى مَوْكَبٍ كُنْتَ فیهِ صاحِبَ الْعَلَم
حَتّى اِذا لَمْ تَدَعْ شَأْواً لِمُسْتَبِقٍ ----- مِنَ الدُّنُوِّ وَلا مَرْقىً لِمُسْتَنِمٍ
و در [سال ] 6216 بیعت مردم مدینه در عقبه بار دوم واقع شد و مردم مدینه با رسول خدا(صلى الله علیه و آله) عقد بیعت و شرط متابعت استوار كردند كه جنابش را در مدینه مانند تن و جان خویش حفظ و حراست نمایند و آنچه بر خویشتن نپسندند از بهر او پسنده ندارند. چون این معاهده مضبوط شد مردم مدینه به وطن خویش باز شدند و كفار قریش از پیمان ایشان با پیغمبر آگاه گشتند این معنى بر كین و كید ایشان بیفزود كار به شورى افكندند، چهل نفر از دانایان مجرّب گزیده در دارالنّدوه جمع شدند شیطان به صورت پیرى از قبیله نَجْد داخل ایشان شد و بعد از تبادل افكار و اظهار رأیها، رأى همگى بر آن قرار گرفت كه از هر قبیله مردى دلاور انتخاب كرده و به دست هر یك شمشیرى برنده دهند تا به اتّفاق بر آن جناب تازند و خونش بریزند تا خون آن حضرت در میان قبائل پهن و پراكنده شود و عشیره پیغمبر را قوّت مقاومت با جمیع قبائل نباشد لاجرم كار بر دِیَت افتد؛ پس جمله دل بر این نهادند و به إعداد این مهم پرداختند. پس آن اشخاصى كه ساخته این كار شده بودند در شب اوّل ماه ربیع الأوّل در اطراف خانه آن حضرت آمدند و كمین نهادند از بهر آنكه چون پیغمبر به رختخواب رود بر سرش ریخته و خونش بریزند. حق تعالى پیغمبرش را از این قصه آگهى داد و آیه شریفه «وَ اِذْ یَمْكُرُ بِكَ الَّذینَ كَفَروُا»(176) نازل شد و مأمور گشت كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) را به جاى خود بخواباند و از مدینه بیرون شود. پس امیرالمؤمنین(علیه السلام) را فرمود كه مشركین قریش امشب قصد من دارند و حق تعالى مرا مأمور به هجرت كرده است و امر فرموده كه بروم به غار «ثور» و ترا امر كنم كه در جاى من بخوابى تا آنكه ندانند كه من رفته ام، تو چه مى گوئى و چه مى كنى؟ امیرالمؤمنین(علیه السلام) عرض كرد: یا نبى اللَّه، آیا تو به سلامت خواهى ماند از خوابیدن من در جاى تو؟ فرمود: بلى، امیرالمؤمنین(علیه السلام) خندان شد و سجده شكر به جاى آورد و این اوّل سجده شكر بود كه در این امّت واقع شد؛ پس سر از سجده برداشت و عرض كرد: برو به هر سو كه خدا ترا مأمور گردانیده است، جانم فداى تو باد و هر چه خواهى مرا امر فرما كه به جان قبول مى كنم و در هر باب از حق تعالى توفیق مى طلبم ؛ پس حضرت او را در برگرفت و بسیار گریست و او را به خدا سپرد و جبرئیل دست آن حضرت را گرفت و از خانه بیرون آورد و حضرت خواند:
«وَجَعَلْنا مِنْ بَیْنِ اَیْدیهِمْ سَدّاً وَ مِنْ خَلْفِهْمِ سَدّاً فَاَغْشَیْناهُمْ فَهُم لایُبْصِروُنَ»(177)
و كف خاكى بر روهاى ایشان پاشید و فرمود شاهَتِ الْوُجُوهُ و به غار ثور تشریف برد.
و به روایتى به خانه امّ هانى تشریف برد و در تاریكى صبح متوجه غار ثور شد از آن طرف امیرالمؤمنین(علیه السلام) در جاى آن حضرت خوابید و رداى آن حضرت را بر خود پوشید. كفّار قریش خواستند آن شب در خانه آن حضرت بریزند ابولهب كه یك تن از ایشان بود مانع شد گفت: نمى گذارم كه شب داخل خانه شوید؛ زیرا كه در این خانه اطفال و زنان هستند امشب او را حراست مى نمائیم صبح بر او مى ریزیم. همین كه صبح خواستند قصد خود را به عمل آورند امیرالمؤمنین(علیه السلام) مقابل ایشان برخاست و بانگ برایشان زد. آن جماعت گفتند: یا على، محمّد(صلى الله علیه و آله) كجا است؟ فرمود: شما او را به من نسپرده بودید، خواستید او را بیرون كنید، او خود بیرون رفت، پس دست از على(علیه السلام) برداشته به جستجوى پیغمبر شدند.
حق تعالى این آیه در شأن امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرو فرستاد:
«وَ مَنِ النّاسِ مَنْ یَشْری نَفْسَهُ ابْتِغآءَ مَرضاتِ اللَّهِ»(178)
پس حضرت پیغمبر (صلى الله علیه و آله) سه روز در غار ثور بود و در روز چهارم روانه مدینه شد و در دوازدهم ماه ربیع الأوّل سال سیزدهم بعثت وارد مدینه طیبه شد و این هجرت پیغمبر (صلى الله علیه و آله) به مدینه مبدء تاریخ مسلمانان شد.
و در سال اوّل هجرى بعد از پنج ماه یا هشت ماه، حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) عقد برادرى مابین مهاجر و انصار بست و امیرالمؤمنین(علیه السلام) را برادر خود قرار داد و در ماه شوّال آن زفاف با عایشه فرمود.

وقایع سال دوم هجرى

در سال دوم هجرى قبله مسلمانان از جانب بیت المقدس به سوى كعبه گشت و در این سال تزویج حضرت فاطمه صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْها با امیرالمؤمنین(علیه السلام) شد بعضى از محقّقین گفته اند كه سوره «هَلْ اَتى » در شأن اهل بیت(علیهم السلام) نازل شده و حق تعالى بسیارى از نعمتهاى بهشت را در آن سوره مذكور داشته و ذكر حورالعین نفرموده! «لَعَلَّ ذلِكَ اِجْلالاً لِفاطِمَةَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْها» و در آخر شعبان سنه دو، روزه ماه رمضان فرض شد. و نیز در این سال حكم قتال با مشركین نازل شد.
و پس از هفتاد روز از سنه دو گذشته، غزوه «اَبْواء» واقع شد و «اَبْواء» (179) نام دهى است بزرگ در میان مكّه و مدینه و آن از اعمال «فُرْع» است از مدینه و در آنجا است قبر حضرت آمنه والده حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) و هم دهى دیگر در آنجا است كه آن را «وَدّان»(180)گویند و از اینجا است كه این غزوه را، غزوه وَدّان نیز گویند.
و در این غزوه كار به صلح رفت و حضرت رسول(صلى الله علیه و آله)بدون محاربه مراجعت فرمود و حامل لواء در این غزوه حضرت حمزه بود. پس از این «سَرِیّه حمزه» پیش آمد.

[فرق غَزْوَه و سَرِیّه ]

باید دانست كه چون حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) لشكرى را به حرب مى گماشت و خود آن حضرت با آن لشكر بود آن را غزوه گویند و اگر آن حضرت با ایشان نبود آن را بعث و سَرِیّه گویند و سَریّه (181)طایفه اى از جیش را گویند كه فرستاده شود براى دشمن، اَقَلّش نُه [نفر ]است و نهایتش چهارصد و بعضى گفته اند كه «سَرِیّه» از صد است تا پانصد و زیادتر را «منس» گویند واگر از هشتصد زیادتر شد «جیش» گویند و اگر از چهارهزار زیادتر شد «حَجْفَلْ»(182) گویند و در عدد غزوات آن حضرت اختلاف است از نوزده تا بیست و هفت گفته اند لكن قتال در نُه غزوه واقع شده.
در شهر ربیع الأخر غزوه بُواط پیش آمد و آن چنان بود كه آن حضرت با دویست نفر از اصحاب به قصد كاروان قریش از مدینه تا ارض بُواط طىّ مسافت فرمود و با دشمن دُچار نشده مراجعت فرمود و بواط(183) كوهى است از جبال جهینه در ناحیه رَضْوى و رَضْوى (184)كوهى است مابین مكّه و مدینه نزدیك به یَنْبَع كه كیسانیه مى گویند محمّد بن حنفیّه در آنجا مقیم است، زنده مى باشد تا خروج كند.
پس از غزوه بُواط، غزوه ذوالعُشَیْره پیش آمد و عُشَیره (185) نام موضعى است از براى بنى «مُدْلِجْ» به «یَنْبُع» در میان مكّه و مدینه و آن چنان است كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) شنید كه ابوسفیان با جماعتى از قریش به جهت تجارت مسافر شام اند پس سر هم با جماعتى از اصحاب از دنبال او به ارض ذوالعُشیره آمد ابوسفیان را ملاقات نفرمود لكن بزرگان بنى مُدْلِجْ كه در نواحى ذوالعُشَیره بودند به خدمت آن حضرت رسیدند و كار بر مصالحه و مهادنه نهادند.
در شَهْر جُمادى الآخرة غزوه بَدْر الاُؤلى روى نمود از این جهت كه خبر به پیغمبر(صلى الله علیه و آله) كه كُرْزِ بْن جابر الفِهْرى از مكّه به اتفاق جمعى از قریش بیرون شده به سه منزلى مدینه آمدند و شتران آن حضرت و چهار پایان دیگر مردم را از مراتع مدینه برانده و به مكّه بردند. رسول خدا(صلى الله علیه و آله) رایت جنگ را به على(علیه السلام) سپرد و با جمعى از مهاجر بر نشسته به منزل سَفَوان (186) كه از نواحى بدر است بر سر چاهى فرود شد و سه روز آنجا بیاسود و از هر جانب فحص حال مشركین فرمود و خبر ایشان نیافت لاجَرَم باز به مدینه شد و این وقت سَلْخ جُمادى الآخرة بود.
و هم در سَنَه دو، غزوه بدر كبرى پیش آمد و ملخّصش آن است كه كفار قریش مانند عُتبَه و شَیْبَه و ولید بن عُتبه و ابوجهل و اَبُوالْبَخْتَرى و نَوْفَلِ بنِ خُوَیْلِدْ و سایر صنادید مكّه با جماعت بسیار از مردمان جنگى كه مجموع ایشان به نُهصد و پنجاه تن به شمار رفته اند اعداد جنگ با پیغمبر(صلى الله علیه و آله) كرده از مكّه بیرون شدند و ادوات طرب و زنان مُغَنّیه براى لهو و لعب با خود برداشتند و صد اسب و هفتصد شتر با ایشان بود.
و كار بر آن نهادند كه هر روز یك تن از بزرگان قریش علف و آذوقه لشكر را كفیل باشد و ده شتر نَحْر كند و از آن طرف حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) با سیصد و سیزده تن از اصحاب خود از مدینه حركت كردند تا به اراضى بدر درآمدند و بدر اسم چاهى است در آنجا كه كشته هاى مشركین را در آنجا افكندند و چون پیغمبر(صلى الله علیه و آله) در اراضى بدر قرار گرفت جاى به جاى دست مبارك بر زمین اشاره نمود و مى فرمود: هذا مَصْرَعُ فُلانٍ و كشتنگاه هر یك از صنادید قریش را مى نمود و هیچ یك جز آن نبود كه فرمود.
در این وقت لشكر دشمن پدیدار گشت كه از پیش روى بر سر تلّى برآمدند و نظاره لشكر پیغمبر همى كردند. مسلمانان در نظر ایشان سخت حقیر و كم نمودند چنانكه ایشان نیز در چشم مسلمانان اندك نمودند.
قالَ اللَّهُ تَعالى: «وَ اِذْ یُریكُمُوهُمْ اِذِالْتَقَیْتُمْ فی اَعْیُنِكُمْ قَلیلاً وَ یُقَلِّلُكُمْ فى اَعْیُنِهِمْ لِیَقْضِىَ اللَّهُ اَمْراً كانَ مَفْعُولا.»(187)
قریش پس از نظاره پیغمبر(صلى الله علیه و آله) در پشت آن تلّ فرود شدند و از آب دور بودند و چون فرود آمدند عمیر بن وهب را با گروهى فرستادند كه لشكر اسلام را احتیاط كند بلكه شمارِ ایشان را باز داند. پس عمیر اسب بر جهاند و از هر سوى به گرد مسلمانان برآمد و بر گرد بیابان شد و نیك نظر كرد كه مبادا مسلمانان كمین نهاده باشند باز شده و گفت در حدود سیصد تن مى باشند و كمینى ندارند لكن دیدم شتران یثرب حمل مرگ كرده اند و زهر مهلك در بار دارند.
اَما تَرَوْنَهُمْ خُرْساً لا یَتَكَلَّمُونَ یَتَلَمَّظُونَ تَلَمُّظَ الاَفاعی مالَهُمْ مَلْجَأٌ اِلاّ سُیُوفُهُمْ وَ ما اَریهُمْ یُوَلّوُنَ حَتّى یُقْتَلُوا وَ لایُقْتَلُونَ حَتّى یَقْتُلُوا بِعَدَدِهِمْ؛
یعنى آیا نمى بینید كه خاموشند و چون افعى زبان در دهان همى گردانند پناه ایشان شمشیر ایشان است، هرگز پشت به جنگ نكنند تا كشته شوند و كشته نشوند تا به شمار خویش دشمن بكشند؛ پشت و روى این كار را نیك بنگرید كه جنگ با ایشان كارى سهل نتواند بود.(188)
حكیم بن حزام چون این بشنید از عتبه درخواست كرد كه مردم را از جنگ بازنشاند عتبه گفت اگر توانى ابن حنظلیّه یعنى ابوجهل را بگو هیچ توانى مردم را بازگردانى و با محمّد(صلى الله علیه و آله) و مردم او كه ابناءِ عمّ تواَند رزم ندهى؟ حكیم نزد ابوجهل آمد و پیغام عتبه بگذاشت ابوجهل گفت: اِنْتَفَخَ سُحْرُه؛ یعنى پر باد شده شُش او. كنایه از آنكه ترس و بددلى عارض او شده و هم عتبه بر پسر خود ابوحذیفه كه مسلمانى گرفته و با محمّد است مى ترسد.
حكیم سخنان ابوجهل را براى عتبه گفت كه ناگاه ابوجهل از دنبال رسید عتبه روى با او كرد و گفت: یا مُصَفِّر الاِسْت (189) تعییر مى كنى مرا، معلوم خواهد شد كه كیست آن كس كه شُش او پر باد گشته. از آن طرف پیغمبر(صلى الله علیه و آله) از بهر آنكه مسلمانان را دل به جاى آید و كمتر بیم جنگ كنند به مفاد «وَ اِنْ جَنَحُوا لِلسِّلْم فَاجْنَحْ لَها»(190) هر چند دانسته بود كه قریش كار به صلح نكنند از بهر آنكه جاى سخن نماند پیام براى قریش فرستاد كه ما را در خاطر نیست كه در حرب شما مبادرت كنیم؛ چه شما عشیرت و خویشان منید، شما نیز چندان با من به معادات نروید مرا با عرب بگذارید اگر غالب شدم هم از براى شما فخرى باشد و اگر عرب مرا كفایت كرد شما به آرزوى خود برسید بى آنكه رنجى بكشید.
قریش چون این كلمات شنودند از میانه عتبه زبان برگشود و گفت: اى جماعت قریش هر كه سخن به لجاج كند و سر از پیام محمد(صلى الله علیه و آله) بتابد رستگار نشود؛ اى قریش گفتار مرا بپذیرید و جانب محمد(صلى الله علیه و آله) را كه مهتر و بهتر شما است رعایت كنید. ابوجهل بیم كرد كه مبادا مردم به فرمان عتبه باز شوند گفت: هان، اى عتبه! این چه آشوب است كه افكنده اى همانا از بیم عبدالمطّلب از بهر مراجعت حیلتى كرده اى؟ عتبه برآشفت و گفت: مرا به ترس نسبت دهى و خائف خوانى. از شتر به زیر آمد ابوجهل را از اسب بكشید و گفت: بیا تا ما با هم نبرد كنیم و بر مردمان مكشوف سازیم كه جَبان (191) كیست و شجاع كدام است؟ اَكابر قریش پیش شدند و ایشان را از هم دور كردند در این وقت آتش حرب زبانه زدن گرفت و از دو سوى، مردان كارزار به جوش و جنبش درآمدند.
اوّل كس عُتْبه بود كه آهنگ میدان كرد از خشم آنكه ابوجهلش به جُبْن نسبت داد پس بیتوانى زره بپوشید و چون سرى بزرگ داشت در همه لشكر «خُودى» نبود كه بر سر او راست آید لاجرم عِمامه به سر بست و برادرش شیبه و پسرش ولید را نیز فرمان داد كه با من به میدان آیید و رزم دهید. پس هر سه تن اسب برجهاندند و در میان دو لشكر، كرّ و فرّى نموده مبارز طلبیدند سه نفر از طایفه انصار به جنگ ایشان آمدند. عتبه گفت: شما چه كسانید و از كدام قبیله اید؟ گفتند: ما از جمله انصاریم. عتبه گفت: شما كفو ما نیستید ما را با شما جنگ نباشد و آواز برداشت كه اى محمّد(صلى الله علیه و آله) از بنى اعمام ما كس بیرون فرست تا با ما رزم دهد و از اقران و اكفاء ما باشد رسول خدا(صلى الله علیه و آله) نیز نمى خواست كه نخستین انصار به مقاتله شوند؛ پس على(علیه السلام) و حمزة بن عبدالمطّلب و عبیدة بن الحارث بن المطّلب بن عبد مناف را رخصت رزم داد و این هر سه تن چون شیر آشفته به میدان شتافتند. و حمزه گفت:
اَنَا حَمْزَةُ بنُ عبدالمطّلب اَسَدُ اللَّهِ وَاَسَدُ رَسُولِهِ. عتبه گفت: كُفْوٌ كَریمٌ وَ اَنَا اَسَدُ الحُلَفاء.
و از این سخن، عتبه خود را سیّد حُلفاى مطیّبین شمرده و ما در ذكر آباء پیغمبر(صلى الله علیه و آله) اشاره به حِلْف مطیّبین نمودیم.
بالجمله: امیرالمؤمنین(علیه السلام) با ولید دچار گشت و حمزه با شیبه و عُبیده با عُتْبه.
پس امیرالمؤمنین(علیه السلام) این رجز خواند:
انَا ابنُ ذىِ الْحَوْضَیْنِ عبدالمطّلب ----- وَهاشِمُ الْمُطعِم فىِ الْعامِ السَّغَب
اُوْفی بِمیثاقى وَاَحْمى عَنْ حَسَبٍ
پس شمشیرى بر دوش ولید زد كه از زیر بغلش بیرون آمد و چندان ذراعش، سطبر و بزرگ بود كه چون بلند مى كرد صورتش را مى پوشانید.
گویند آن دست مقطوع را سخت بر سر امیرالمؤمنین(علیه السلام) بكوفت و به جانب عتبه پدرش گریخت. حضرت از دنبالش شتافت و زخمى دیگر بر رانش بزد كه در زمان جان داد.
اما حمزه و شیبه با هم درآویختند و چندان شمشیر بر هم زدند و به گرد هم دویدند كه تیغها از كار شد و سپرها درهم شكست، پس تیغ به یك سوى افكندند و یكدیگر را بچسبیدند. مسلمانان از دور چون آن بدیدند ندا در دادند كه یا على نظاره كن كه این سگ چسان بر عمّت غلبه كرده، على(علیه السلام) به سوى او شد و از پس حمزه درآمد و چون حمزه به قامت از شیبه بلندتر بود فرمود: اى عمّ! سر خویش به زیر كن، حمزه سر فرو كرد پس على(علیه السلام) تیغ براند و یك نیمه سر شیبه را بیفكند و او را هلاك كرد.
امّا عبیده چون با عتبه نزدیك شد و این هر دو سخت دلاور و شجاع بودند پس بیتوانى با هم حمله بردند و عبیده تیغى بر فرق عتبه فرو كرد تا نیمه سر بدرید و همچنان عتبه در زیر تیغ شمشیرى بر پاى عبیده افكند چنانكه ساقش را قطع كرد از آن سوى امیرالمؤمنین(علیه السلام) چون از كار شیبه پرداخت آهنگ عتبه نمود هنوز رمقى در عتبه بود كه جان او را نیز بگرفت؛ پس حضرت در قتل این هر سه تن، شركت كرد و از اینجا است كه در مصاف معاویه او را خطاب كرده مى فرماید:
عِندى السَّیْفُ الَّذى اَعْضَضْتُهُ (192) اَخاكَ و خالَكَ وَجَدَّكَ یَوْمَ بَدرٍ»[یعنى: شمشیرى كه بر جد و دایى و برادرت در یك رزمگاه زدم، نزد من است (193)
پس آن حضرت به اتفاق حمزه، عبیده را برداشته به حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) آورده پیغمبر سرش در كنار گرفت و چنان بگریست كه آب چشم مباركش بر روى عبیده دوید و مغز از ساق عبیده مى رفت و هنگام مراجعت از بدر در ارض «رَوْحآء» یا «صَفْراء» وفات یافت و در آنجا مدفون گشت و او ده سال از آن حضرت افزون بود و حق تعالى این آیه در حق آن شش تن كه هر دو تن با هم مخاصمت كردند فرو فرستاد:
«هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فی رَبِّهِمُ فَالَّذینَ كَفَروُا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِیابٌ مِنَ النّارِ یُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِم الْحَمیمُ.»(194)
بالجمله: بعد از كشته شدن این سه نفر رُعْبى در دل كفّار افتاد، ابوجهل قریش را تحریص بر جنگ همى كرد. شیطان به صورت سراقة بن مالك شده قریش را گفت:
اِنّی جارٌ لَكُمْ اِدْفَعُوا اِلَىَّ رایتَكُمْ.
پس رایت میسره را به دست گرفته و از پیش روى صف مى دوید و كفّار را قویدل مى كرد بر جنگ. از آن طرف پیغمبر(صلى الله علیه و آله) اصحاب را فرمود:
غُضّوُا اَبْصارَكُمْ وَ عضّوُا عَلَى النَّواجِدِ.
و بر قلّت اصحاب خویش نگریست دست به دعا برداشت و از حق تعالى طلب نصرت كرد، حق تعالى ملائكه را به مدد ایشان فرستاد.
قال اللَّه تعالى: «وَلَقَد نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَاَنْتُم اَذِلَّةٌ ... یُمْدِدْ كُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ المَلائكَةِ مُسَوِّمینَ»(195)
پس جنگى عظیم در پیوست شیظان چون چشمش بر جبرئیل و صفوف فرشتگان افتاد عَلَم را بینداخته آهنگ فرار كرد، مُنَبَّه پسر حَجّاج گریبان او را گرفت و گفت: اى سراقه كجا مى گریزى؟ این چه ناساخته كاریست كه در این هنگام مى كنى و لشكر ما را در هم مى شكنى، ابلیس دستى بر سینه او زد و گفت: دور شود از من كه چیزى مى بینم كه تو نمى بینى.
«قالَ تَعالى: فَلَمّا تَرائَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَى عَقِبَیْهِ وَ قالَ اِنّی بَرى ءُ مِنْكُمْ اِنّی اَرى ما لا تَرَوْنَ»(196)
و حضرت اسداللَّه الغالب على بن ابى طالب(علیه السلام) چون شیر آشفته به هر سو حمله مى برد و مرد و مركب به خاك مى افكند تا آنكه سى وشش تن از اَبْطال رجال رااز حیات بى بهره فرمود و از آن حضرت نقل است كه فرمود عجب دارم از قریش كه چون مقاتلت مرا با ولید بن عتبه مشاهده كردند و دیدند كه به یك ضرب من هر دو چشم حنظلة بن ابى سفیان بیرون افتاد چگونه بر حرب من اقدام مى نمایند؟!(197)
بالجمله؛ هفتاد نفر از صنادید قریش به قتل رسیدند كه از جمله آنها بود عتبه و شیبه و ولید بن عتبه و حنظلة بن ابى سفیان و طُعَیمَة بْن عَدِىّ و عاص بن سعید و نوفَل بن خُوَیْلد و ابوجهل. و چون سر ابوجهل را براى پیغمبر بردند سجده شكر به جاى آورد، پس كفار هزیمت كردند و مسلمانان از دنبال ایشان بشتافتند و هفتاد نفر اسیر كردند و این واقعه در هفدهم ماه رمضان بود. و از جمله اسیران، نضربن حارث و عُقْبَة بن ابى مُعَیْط بود كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرمان قتل ایشان را داد و این هر دو دشمن قوى پیغمبر (صلى الله علیه و آله) بودند و عُقبه همان است كه به رضاى اُمیَّةِ بْنِ خَلَف كه او نیز كشته شد خیو(198) بر روى مبارك آن حضرت افكنده بود.
در خبر است كه چون نضر بن حارث به دست امیرالمؤمنین(علیه السلام) به قتل رسید خواهرش در مرثیه او قصیده گفت كه از جمله این سه بیت است:
اَمُحَمَّدٌ(199) وَلَانْتَ نَجْلُ نَجیبَةٍ ----- فی قَوْمِها وَالْفَحْلُ فَحْلُ مُعْرقٌ (200)
ما كانَ ضَرَّكَ لَو مَنَنْتَ وَرُبَّما ----- مَنَّ الْفَتى وَ هُوَ الْمُغیظ الْمُحْنَقُ
اَلنَّضْرُ اَقْرَبُ مَنْ اَسَرْتَ قِرابَةً ----- وَاَحَقُّهُمْ اِنْ كانَ عِتْقٌ یُعْتَقُ
چون مرثیه او به سمع مبارك حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) رسید فرمود: لَوْ كُنْتُ سَمِعْتُ شِعْرَها لَما قَتَلْتُهُ.(201)
و در سنه دو نیمه شوال كه بیست ماه از هجرت گذشته بود غزوه بَنى قَیْنُقاع پیش آمد و قَیْنُقاع (202) طایفه اى از یهودان مدینه مى باشند. بدان كه كفار بعد از هجرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) با آن حضرت سه قسم بودند. قسمى آنان بودند كه حضرت با آنها قرار گذاشته بود كه جنگ نكنند با آن حضرت و یارى هم نكنند دشمنان آن حضرت را و ایشان جهودان بنى قُرَیْظه و بنى النَّضیر و بنى قَیْنُقاع بودند.
و قسم دوم آنان بودند كه با آن حضرت حرب مى كردند و دشمنى آن حضرت بپا مى داشتند و ایشان كفار قریش بودند.
قسم سوّم آنان بودند كه كارى با آن حضرت نداشتند و منتظر بودند كه ببینند چه خواهد شد عاقبت امر آن حضرت مانند طوائف عرب لكن بعضى از ایشان در باطن دوست داشتند ظهور امر آن حضرت را مانند قبیله خُزاعه و بعضى بعكس بودند مانند بنى بكر و بعضى بودند كه با آن حضرت بودند به ظاهر و با دشمنش بودند در باطن مانند منافقان و طوائف ثلاثه یهود غَدْر كردند؛ اوّل كسى كه نقض عهد كرد از ایشان، بنى قینقاع بودند.
و سببش آن شد كه در بازار بنى قینقاع زنى از مسلمانان بر درِ دكان زرگرى نشسته پس از آن زرگر یا مرد دیگرى از یهود براى تسخیر جامه پشت او را چاك زد و گره بست، آن زن بى خبر بود چون برخاست سرینش پیدا شد یهودیان بخندیدند آن زن صیحه كشید، مردى از مسلما چون این بدید آن جهود را به كیفر این كار زشت بكشت. یهودان از هر سو مجتمع شده آن مرد مسلمان را به قتل رسانیدند و این قصه در حال به پیغمبر خداى(صلى الله علیه و آله) رسید، آن حضرت بزرگان یهود را طلب كرد و فرمود: چرا پیمان بشكستید و نقض عهد كردید از خداى بترسید و بیم كنید از آنچه قریش را افتاد كه با شما نیز تواند رسید و مرا به رسالت باور دارید؛ چه دانسته اید كه سخن من بر صدق است. ایشان گفتند: اى محمّد! ما را بیم مده و از جنگ قریش و غلبه بر ایشان فریفته مشو همانا با قومى رزم دادى كه قانون حرب ندانستند اگر كار با ما افتد طریق محاربت خواهى دانست، این بگفتند و برخاستند و دامن برافشاندند و بیرون شدند. این هنگام جبرئیل این آیه شریفه آورد:
«وَاِمّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ اِلَیْهِمْ عَلى سَوآءٍ.»(203)
پس حضرت اَبوُلُبابه را در مدینه خلیفتى بداد و رایت جنگ به حمزه(رضى الله عنه) سپرد و لشكر ساخت و آهنگ ایشان كرد. جماعت یهود چون قوّت مقابله و مقاتله نداشتند به حصارهاى خویش پناه جستند پانزده روز در تنگناى محاصره بودند تا كار بر ایشان تنگ شد و رعب و ترس در دلشان جاى كرد ناچار رضا دادند كه از حصار بیرون شده حكم خداى را گردن نهند. پس ابواب حصارها گشوده بیرون آمدند پیغمبر(صلى الله علیه و آله) امر فرمود مُنْذِر بْنِ قُدامَة سلمى را، تا دست آن جماعت را از پشت ببندد و در خاطر داشت كه ایشان را مقتول سازد و ایشان هفتصد تن مرد جنگى بودند. عبداللَّه بن اُبَىّ كه در میان مسلمانان مردى منافق بود از حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) درخواست كرد كه در حق ایشان احسان فرماید و در این باب اصرار كرد؛ پس حضرت از ریختن خون ایشان بگذشت ولكن به امر آن حضرت جلاى وطن كردند و اموال و اثقال و قلاع و ضیاع ایشان به جاى ماند و به اَذْرِعات (204) شام پیوستند.
و نیز در سنه دو در ماه شوّال، غزوه قَرقَرةُ الْكُدْر(205)پیش آمد و آن آبى است از بنى سُلَیْم در سه منزلى مدینه. و سبب این غزوه آن شد كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را مسموع افتاد كه جماعتى از بنى سُلَیْم و بنى غَطْفان در قَرقَره الكُدْر انجمن كرده اند كه به خون قریش در مدینه شبیخون آرند، پس حضرت رایت جنگ را به امیرالمؤمنین(علیه السلام) داد و با دویست نفر از اصحاب دو روزه به آنجا تشریف برد وقتى رسید كه آن جماعت رفته بودند از آن جماعت كسى دیدار نشد تا حضرت مراجعت فرمود و بعضى این غزوه را در سال سوم ذكر كرده اند.
و نیز در سنه دو در عُشْر آخر ذى القعده یا در ذى الحجه غزوه سَویق پیش آمد و سبب آن شد كه ابوسفیان بعد از واقعه بدر نذر كرد كه خود را به زن نچسباند و روغن به خود نمالد تا این كین از محمد(صلى الله علیه و آله) و اصحاب او باز جوید؛ پس با دویست تن از مكّه كوچ كرده تا عُرَیض كه در ناحیه مدینه واقع است رسید و در آنجا یك تن از انصار را كه مَعْبَد(206) بن عمرو نام داشت با برزیگر او بگرفت و بكشت و یك دو خانه با چند نخله خرما بسوخت و دل بر آن نهاد كه به نذر خود عمل كرده پس به شتاب برگشت. چون این خبر به محمد(صلى الله علیه و آله) رسید ابولُبابه را به خلیفتى گذاشت و با دویست نفر از مهاجر و انصار از دنبال ابوسفیان شتافت. چون ابوسفیان را معلوم گشت كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) با لشكر به استعجال مى آید، هراسناك شد امر كه لشكریان انبانهاى سویق را كه به جهت زاد راه داشتند بریختند تا از بهر فرار سبكبار شوند و مسلمانان از دنبال رسیدند و آن انبانها را برگرفتند و از این جهت این غزوه را «ذات السّویق» خواندند؛ پس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) تا اراضى قَرْقَرةُ الْكُدْر بر اثر ایشان رفت و ایشان را نیافت پس به مدینه مراجعت فرمود. و مدّت این غزوه پنج روز بود و بعضى این غزوه را در سال سوّم دانسته اند.
و در سنه دو، به قولى ولادت حضرت امام حَسَن(علیه السلام) واقع شد و بسیارى سال سوم گفته اند. و كیفیّت ولادت شریفش بیاید در باب چهارم.