فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[معجزات نوع هفتم ]

نوع هفتم: در معجزات حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) است در اخبار از مَغْیبات. فقیر گوید: كه ما را كافى است در این مقام آنچه بعد از این ذكر خواهیم كرد از اخبار امیرالمؤمنین(علیه السلام) از غیب؛ زیرا كه آنچه امیرالمؤمنین(علیه السلام) از غیب خبر دهد از پیغمبر(صلى الله علیه و آله) اخذ كرده و از مشكات نبوّت اقتباس كرده:
قالَ شیخنَا الْبهائى (رضى الله عنه) : «جَمیع اَحادیثنا اِلاّ مانَدَر تنتهى إلى أئمتنا الاثنى عشروَهُمْ یَنْتهُونَ اِلَى النَّبى(صلى الله علیه و آله) لانّ عُلومهُمْ مُقتبسَة مِنْ تلكَ المشكاة.»
لكن ما به جهت تبرك و تیمّن به ذكر چند خبر اكتفا مى كنیم:
اوّل: حِمْیَرى از حضرت صادق(علیه السلام) روایت كرده كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در روز بدر اشرفى هائى كه عباس همراه داشت از او گرفت و از او طلب «فدا» نمود. او گفت: یا رسول اللَّه من غیر این ندارم. فرمود: پس چه پنهان كردى نزد امّ الفضل زوجه خود! عباس گفت: من گواهى مى دهم به وحدانیّت خدا و پیغمبرى تو؛ زیرا كه هیچ كس حاضر نبود به غیر از خدا در وقتى كه آن را به او سپردم، پس حقّ تعالى فرستاد كه «بگو به آنها كه در دست شما هستند از اسیران كه اگر خدا بداند در دل شما نیكى، به شما خواهد داد بهتر از آنچه از شما گرفته شده است»(143) و آخر عبّاس چنان صاحب مال شد كه بیست غلام او تجارت مى كردند كه كمتر آنچه نزد هر یك بود بیست هزار درهم بود.(144)
دوم: ابن بابویه و راوندى روایت كرده اند از ابن عباس كه ابوسفیان روزى به خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) آمد و گفت: یا رسول اللَّه! مى خواهم از تو سؤالى بكنم؟ حضرت فرمود كه اگر مى خواهى من بگویم كه چه مى خواهى بپرسى؟ گفت: بگو! فرمود: آمده اى كه از عمر من بپرسى كه چند سال خواهد شد. گفت: بلى، یارسول اللَّه. حضرت فرمود كه من شصت و سه سال زندگانى خواهم كرد. ابوسفیان گفت: گواهى مى دهم كه تو راست مى گوئى. حضرت فرمود كه به زبان گواهى مى دهى و در دل ایمان ندارى! ابن عباس گفت: به خدا سوگند كه چنان بود كه آن حضرت فرمود، ابوسفیان منافق بود یكى از شواهد نفاقش آن بود كه چون در آخر عمر نابینا شده بود روزى در مجلسى نشسته بودیم و حضرت على بن ابى طالب(علیه السلام) در آن مجلس بود پس مؤذن اذان گفت چون اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمّدَاً رَسُولُ اللَّهِ گفت، ابوسفیان گفت: كسى در این مجلس هست كه از او باید ملاحظه كرد؟
شخصى از حاضران گفت: نه.
ابوسفیان گفت ببینید این مرد هاشمى نام خود را در كجا قرار داده است.
پس حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) گفت: خدا دیده ترا گریان گرداند اى ابوسفیان، خدا چنین كرده است او نكرده است؛ زیرا كه حق تعالى فرموده است:
«وَ رَفَعْنالَكَ ذِكْرَكَ»(145)؛ و بلند كردیم از براى تو نام ترا. ابوسفیان گفت: خدا بگریاند دیده كسى را كه گفت در اینجا كسى نیست كه از او ملاحظه باید كرد و مرا بازى داد.(146)
سوّم: راوندى از ابوسعید خُدْرى روایت كرده است كه در بعضى از جنگها بیرون رفتیم و نُه نفر و ده نفر با یكدیگر رفیق مى شدیم و عمل را میان خود قسمت مى كردیم و یكى از رفیقان ما كار سه نفر را مى كرد و از او بسیار راضى بودیم، چون احوالش را به حضرت عرض كردیم فرمود: او مردى است از اهل جهنم، چون به دشمن رسیدیم و شروع به جنگ كردیم آن مرد تیرى بیرون آورد و خود را كشت، چون به حضرت عرض كردند فرمود كه گواهى مى دهم كه منم بنده و رسول خدا(صلى الله علیه و آله) و خبر من دروغ نمى شود.(147)
چهارم: راوندى روایت كرده است كه مردى به خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) آمد و گفت: دو روز است كه طعام نخورده ام. حضرت فرمود كه برو به بازار، چون روز دیگر شد گفت: یا رسول اللَّه(صلى الله علیه و آله) دیروز رفتم به بازار و چیزى نیافتم و بى شام خوابیدم. فرمود كه برو به بازار، چون به بازار آمد دید كه قافله آمده است و متاعى آورده اند، پس، از آن متاع خرید و به یك اشرفى نفع از او خریدند و اشرفى را گرفت و به خانه برگشت روز دیگر به خدمت آن حضرت آمد و گفت: در بازار چیزى نیافتم. حضرت فرمود كه از فلان قافله متاعى خریدى و یك دینار ربح یافتى! گفت: بلى. فرمود: پس چرا دروغ گفتى؟ گفت: گواهى مى دهم كه تو صادقى و از براى این انكار كردم كه بدانم آنچه مردم مى كنند تو مى دانى یا نه و یقین من به پیغمبرى تو زیاده گردد؛ پس حضرت فرمود كه هر كه از مردم بى نیازى كند و سؤال نكند خدا او را غنى مى گرداند و هركه بر خود دَرِ سؤالى بگشاید خدا بر او هفتاد دَرِ فقر را مى گشاید كه هیچ چیز آنها را سدّ نمى كند؛ پس بعد از آن دیگر آن مرد از كسى سؤال نكرد و حالش نیكو شد.(148)
پنجم: روایت شده كه چون جعفر بن ابى طالب(رضى الله عنه) از حبشه آمد حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) او را در سال هشتم به جنگ «مُؤْتَه» فرستاد و «مؤته» (با همزه) نام قریه اى است از قراى بلقا كه در اراضى شام افتاده است و از آنجا تا بیت المقدّس دو منزل مسافت دارد پس حضرت او را با زید بن حارثه و عبداللَّه بن رَواحه به ترتیب امیر لشكر كرد، پس چون به موته رسیدند، قیصر لشكرى عظیم براى جنگ آنها آماده كرد پس هر دو لشكر زمین جنگ تنگ گرفتند و صف راست كردند؛ جعفر بن ابى طالب چون شیر شمیده شمشیر كشیده از پیشروى صف بیرون شد و مردم را ندا در داد كه اى مردم! از اسبها فرو شوید و پیاده رزم دهید و این سخن از براى آن گفت كه لشكر كفّار فراوان بودند خواست تا مسلمانان پیاده شوند و بدانند كه فرار نتوان كرد ناچار نیكو كارزار كنند. مسلمانان در پذیرفتن این فرمان گرانى كردند امّا جعفر خود از اسب به زیر آمد و اسب را پى زد، پس عَلَم را بگرفت و از هر جانب حمله در انداخت جنگ انبوه شد و كافران حمله ور گشتند و در پیرامون جعفر پرّه زدند و شمشیر و نیزه برآوردند و نخستین، دست راست آن حضرت را قطع كردند عَلَم را به دست چپ گرفت و همچنان رزم مى داد تا پنجاه زخم از پیش روى بدو رسید و به روایتى نود و دو زخم نیزه و تیر داشت، پس دست چپش را قطع كردند این هنگام عَلَم را با هر دو بازوى خویش افراشته مى داشت كافرى چون این بدید خشمگین بر وى عبور داد و شمشیر بر كمر گاهش بزد و آن حضرت را شهید كرد و عَلَم سرنگون شد.
از جابر روایت شده كه همان روزى كه جعفر در مُوتَه شهید شد حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در مدینه بعد از نماز صبح بر منبر برآمد و فرمود كه الحال برادران شما از مسلمانان با مشركان مشغول كارزار شدند و حمله هر یك را و جنگ هر یك را نقل مى كرد تا گفت كه زید بن حارثه شهید شد و عَلَم افتاد، پس فرمود: عَلَم را جعفر برداشت و پیش رفت و متوجّه جنگ شد، پس فرمود كه یك دستش را انداختند و عَلَم را به دست دیگر گرفت، پس فرمود كه دست دیگرش را انداختند و عَلَم را به سینه خود چسبانید، پس فرمود كه جعفر شهید شد و عَلَم افتاد، پس فرمود كه عَلَم را عبداللَّه بن رَواحه برداشت و از مسلمانان فلان و فلان كشته شدند و از كافران فلان و فلان كشته شدند، پس گفت كه عبداللَّه شهید شد و عَلَم را خالد بن ولید گرفت و گریخت و مسلمانان گریختند.
پس از منبر به زیر آمد و به خانه جعفر رفت و عبداللَّه بن جعفر را طلبید و در دامن خود نشانید و دست برسرش مالید والده او اَسْماء بِنَت عُمَیْس گفت: چنان دست بر سرش مى كشى كه گویا یتیم است! حضرت فرمود كه امروز جعفر شهید شد و چون این را گفت، آب از دیده هاى مباركش روان شد. فرمود كه پیش از شهید شدن، دستهایش بریده شد و خدا به عوض آن دستها، او را دو بال داد از زُمرّد سبز كه اكنون با ملائكه در بهشت پرواز مى كند به هرجا كه خواهد.(149)
و از حضرت صادق(علیه السلام) روایت است كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) فاطمه(علیها السلام) را گفت برو و گریه كن بر پسر عمّت و واثَكلاه مگو دیگر هرچه در حقّ او بگوئى راست گفته اى.(150) و به روایت دیگر فرمود بر مثل جعفر باید گریه كنند گریه كنندگان و به روایت دیگر حضرت فاطمه(علیها السلام) را امر فرمود كه طعامى براى اَسْماء بِنْت عُمَیسْ بسازد و به خانه او برَوَد و او را تسلى دهد تا سه روز.(151)
فقیر گوید: كه ما در اینجا اگرچه فى الجمله از رشته كلام خارج شدیم لكن شایسته و مناسب بود آنچه ذكر شد.
وبالجمله؛ خبر داد رسول خدا(صلى الله علیه و آله) از نامه اى كه حاطب ابنِ اَبى بَلْتَعَة به اهل مكّه نوشته بود در فتح مكّه. و خبر داد ابوذر را به بلاها و اذیتهائى كه به او وارد خواهد شد و آنكه تنها زندگانى خواهد كرد و تنها خواهد مرد و گروهى از اهل عراق موفّق به غسل و كفن و دفن او خواهند شد. و خبر داد كه یكى از زنان من بر شترى سوار خواهد شد كه پشم روى آن شتر بسیار باشد و به جنگ وصىّ من خواهد رفت چون به منزل «حَوْأَب» برسد سگان بر سر راه او فریاد كنند.
و خبر داد كه عمّار را «فئه باغیه» خواهند كشت و آخر زاد او از دنیا شربتى از لَبَن باشد. و خبر داد كه حضرت زهرا(علیها السلام) اوّل كسى است از اهل بیتش كه به او ملحق خواهد شد و در مجالس بسیار، امیرالمؤمنین(علیه السلام) را خبر داد كه ریشش از خون سرش خضاب خواهد شد و امیرالمؤمنین(علیه السلام) پیوسته منتظر آن خضاب بود.
و هم در مجالس بسیار، خبر داد از شهادت امام حسین(علیه السلام) و اصحاب آن حضرت و مكان شهادت ایشان و كشندگان ایشان و خاك كربلا را به امّ سلمه داد و خبر داد كه در هنگام شهادت حسین(علیه السلام) این خاك خون خواهد شد. و خبر داد از شهادت امام رضا(علیه السلام) و مدفون شدن آن حضرت در خراسان و فرمود به زبیر، اوّل كسى كه از عرب بیعت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را بشكند تو خواهى بود و فرمود به عبّاس عموى خود كه واى بر فرزندان من از فرزندان تو و خبر داد كه «ارضه» صحیفه قاطعه را كه قریش نوشته بودند لیسیده به غیر نام خدا كه در آن است. و خبر داد از بناء شهر بغداد و مردن رفاعة بن زید منافق و هزار ماه سلطنت بنى امیّه و كشتن معاویه حُجْر بن عدى و اصحاب او را به ظلم. و از واقعه حرّه و كور شدن ابن عباس و زید بن ارقم و مردن نجاشى پادشاه حبشه و كشته شدن اسود عَنْسى در یمن در همان شبى كه كشته شد.
و خبر داد از ولادت محمّد بن الحنفیه براى امیرالمؤمنین(علیه السلام) و نام و كُنْیت خود را به او بخشید. و خبر داد از دفن شدن ابو ایّوب انصارى نزد قلعه قسطنطنیه الى غیر ذلك.
علامه مجلسى در «حیاة القلوب» بعد از تعداد جمله از معجزات آن حضرت فرموده:
«مُؤلف گوید: آنچه از معجزات آن حضرت مذكور شد از هزار یكى و از بسیار، اندكى است و جمیع اقوال و اطوار و اخلاق آن حضرت معجزه بود، خصوصاً این نوع معجزه كه اخبار به امور مغیبه است كه پیوسته كلام معجز نظام سید اَنام بر این نوع مشتمل بوده و منافقان مى گفته اند كه سخن آن حضرت را مگوئید كه در و دیوار و سنگ ریزه ها همه، آن حضرت را خبر مى دهند از گفته هاى ما. و اگر عاقلى تفكّر نماید و عقل خود را حَكَم سازد هر حدیثى از احادیث آن حضرت و اهل بیت آن حضرت و هر كلمه از كلمات ظریفه ایشان و هر حكمى از احكام شریعت مقدّسه آن حضرت معجزه اى است شافى و خرق عادتى است.
آیا عاقلى تجویز مى كند كه یك شخص از اشخاص انسانى بدون وحى و الهام جناب مقدس سبحانى شریعتى تواند احداث نمود كه اگر به آن عمل نمایند امور معاش و معاد جمیع خلق منتظم گردد و رخنه هاى فِتَن و نزاع و فساد به آن مسدود گردد و هر فتنه و فسادى كه ناشى شود از مخالفت قوانین حقّه او باشد و در خصوص هر واقعه از بیوع و تجارات و مُضاربات و معاملات و منازعات و مواریث و كیفیت معاشرت پدر و فرزند و زن و شوهر و آقا و بنده و خویشان و اهل خانه و اهل بلد و امراء و رعایا و سایر امور قانونى مقرّر فرموده باشد كه از آن بهتر تخیّل نتوان كرد و در آداب حسنه و اخلاق كریمه در هر حدیثى و خطبه اى اضعاف آنچه حكما در چندین هزار سال فكر كرده اند بیان نماید و در معارف ربّانى و غوامض معانى در مدت قلیل رسالت آن قدر بیان فرموده كه با وجود تضییع و افساد طالبان حُطام دنیا آنچه به مردم رسیده تا روز قیامت فحول عُلما در آنها تفكر نمایند به صد هزار یك اسرار آنها نمى توانند رسید(152) انتهى.

فصل ششم :در وقایع ایّام و سنین عمر شریف حضرت رسالت پناه(صلى الله علیه و آله)

مورّخین گفته اند كه شش هزار و صد و شصت و سه سال [6163] بعد از هُبوط آدم(علیه السلام) ولادت با سعادت حضرت خاتم النبیین(صلى الله علیه و آله) واقع شد و در 6169 وفات حضرت آمنه رضى اللَّه عنها واقع شد. همانا چون حضرت محمّد(صلى الله علیه و آله) شش ساله شد آمنه به نزدیك عبدالمطلب آمد و گفت: خالان من (153) از بنى عدى بن النّجارند و در مدینه سكونت دارند اگر اجازت رود بدان اراضى شوم و ایشان را پرسشى كنم و محمّد(صلى الله علیه و آله) را نیز با خود خواهم برد تا خویشان من او را دیدار كنند. عبدالمطّلب آمنه را رخصت داد و او پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را برداشته به اتفاق اُمّ اَیْمَن كه حاضنه (دایه) آن حضرت بود روانه مدینه گشت. و در دارالنّابغه كه مدفن عبداللَّه پدر پیغمبر(صلى الله علیه و آله) در آنجا است یك ماه سكون اختیار فرمود و خویشان خود را دیدار كرد و از آنجا به سوى مكّه كوچ داد هنگام مراجعت در منزل «اَبوا» كه میانه مكّه و مدینه است مزاج آن مخدّره از صحّت بگشت و هم در آن منزل درگذشت. جسد مباركش را در آنجا به خاك سپردند و اینكه در این اعصار قبر آمنه را در مكه نشان دهند گویند براى آن است كه از «اَبْوا» به مكّه نقل كردند و چون آمنه رضى اللَّه عنها وداع جهان گفت اُمّ اَیْمَن رسول اللَّه(صلى الله علیه و آله) را برداشته به مكّه آورد عبدالمطّلب آن حضرت را در برگرفته رقّت نمود و از آن پس خود به كفالت آن حضرت بپرداخت. و هرگز بى او خوان طعام ننهادى و دست به خوردنى نبردى. گویند از بهر عبدالمطّلب فراشى بود كه هر روز در ظل كعبه مى گستردند و هیچ كس از قبیله وى بر آن وِسادَه پاى نمى نهاد و همین كه عبدالمطّلب بیرون مى شد بر آن فراش مى نشست و قبیله بیرون از آن وِسادَه جاى بر زمین مى كردند امّا حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) و چون درمى آمد بر آن فراش مى رفت و عبدالمطّلب او را در آغوش مى كشید و مى بوسید و مى گفت:
«مارَاَیْتُ قُبْلَةً اَطْیَبَ مِنْهُ وَلا جَسَداً اَلْیَنَ مِنْهُ»
و در 6171 كه هشت سال از سنّ مبارك پیغمبر(صلى الله علیه و آله) گذشته بود عبدالمطّلب وفات فرمود.(154)
نقل است كه چون اجل آن بزرگوار نزدیك شد ابوطالب را طلبید و او را در باب پیغمبر(صلى الله علیه و آله) سفارش بسیار كرد و فرمود: او را حفظ كن و او را به لسان و مال و دست نصرت كن زود باشد كه او سیّد قوم شود، پس دست ابوطالب را گرفت و از وى عهد بستاد آنگاه فرمود: مرگ بر من آسان گشت، پس محمّد(صلى الله علیه و آله) را بر سینه خود گذاشت و بگریست و دختران خود را فرمود كه بر من بگرئید و مرثیه گویید كه قبل از مرگ بشنوم، پس شش تن دختران او هر یك قصیده اى در مرثیه پدر بگفتند و بخواندند. عبدالمطّلب این جمله شنید و از جهان بگذشت و این هنگام صد و بیست ساله بود و روایات در مدح عبدالمطّلب بسیار است و وارد شده كه او اوّل كسى بود كه قائل شد به بدا و مبعوث خواهد شد در قیامت با حُسن پادشاهان و سیماى پیغمبران.(155)

[پنج سنّت عبدالمطّلب ]

و نیز روایت شده كه عبدالمطّلب در جاهلیت پنج سنّت مقرر فرمود حق تعالى آنها را در اسلام جارى گردانید:
اوّل آنكه زنان پدران را بر فرزندان حرام كرد و حق تعالى در قرآن فرستاد:
«وَلا تَنْكِحُوا مانَكَحَ آبآؤُكُمْ مِنَ النِّسآءِ.»(156)؛
دوم آنكه گنجى یافت و خُمس آن را در راه خدا داد و خدا فرستاد:
«وَاعْلَموا اَنَّما غَنِمْتُمِ مِنْ شَىً فَأَنَّ للَّهِ خُمُسَهُ.»(157)؛
سوّم آنكه چون چاه زمزم را حفر نمود آن را سقایه حاجّ نمود و خدا فرستاد:
«اَجَعَلْتُمْ سِقایَةَ الحآجِّ»(158)؛
چهارم آنكه در دیه كشتن آدمى صد شتر مقرّر كرد و خدا این حكم را فرستاد، پنجم آنكه طواف نزد قریش عددى نداشت پس عبدالمطّلب هفت شوط مقرّر كرد و خدا چنین مقرّر فرمود.
عبدالمطلب به اَزْلام قمار نمى كرد و بت را عبادت نمى كرد و حیوانى كه به نام بت مى كشتند نمى خورد و مى گفت من بر دین پدرم ابراهیم باقیم (159). و بیاید در باب احوال امام رضا(علیه السلام) اشعارى از عبدالمطّلب كه حضرت امام رضا(علیه السلام) فرموده. و در سنه 6175 كه دوازده سال و دو ماه و دو روز از سن شریف حضرت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) گذشته بود، ابوطالب از بهر تجارت، سفر شام را تصمیم عزم داد و روایت شده كه چون ابوطالب اراده سفر شام كرد رسول خدا(صلى الله علیه و آله) به مهار ناقه او چسبید و گفت: اى عمّ! مرا به كه مى سپارى نه پدرى دارم و نه مادرى؛ پس ابوطالب گریست و آن حضرت را با خود برد و هرگاه در راه هوا گرم مى شد ابرى پیدا مى شد و بر بالاى سر آن حضرت سایه مى افكند تا آنكه در اثناى راه به صومعه راهبى رسیدند كه او را «بحیرا»(160) مى گفتند. چون دید كه ابر با ایشان حركت مى كند از صومعه خود به زیر آمد و طعامى براى ایشان مهیا كرده ایشان را به سوى طعام خود دعوت نمود، پس ابوطالب و سایر رفقا رفتند به صومعه راهب و حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) را نزد متاع خود گذاشتند؛ چون «بحیرا» دید كه ابر بر بالاى قافله گاه ایستاده است پرسید: آیا كسى هست از اهل قافله كه به اینجا نیامده است؟ گفتند: نه، مگر یك طفلى كه او را نزد متاع خود گذاشته ایم. بحیرا گفت: سزاوار نیست كه كسى كه از طعام من تخلّف نماید او را نیز بطلبید؛ چون به نزد آن حضرت فرستادند و آن حضرت به صومعه روان شد ابر نیز همراه آن حضرت حركت كرد، پس بحیرا گفت كه این طفل كیست؟ گفتند: پسر ابوطالب است. بحیرا با ابوطالب گفت: این پسر تو است؟ ابوطالب فرمود: این پسر برادر من است. پرسید كه پدرش چه شد؟ فرمود: هنوز به دنیا نیامده بود كه پدرش وفات نمود. بحیرا گفت كه این طفل را به بلاد خود برگردان كه اگر یهود او را بشناسند چنانكه من شناختم هرآینه او را بكشند و بدان كه شأن او بزرگ است و او پیغمبر این امّت است كه به شمشیر خروج خواهد فرمود.(161)
فقیر گوید: كه در اینجا اختلاف است كه آیا ابوطالب با آن حضرت به شام رفت یا به سبب كلام بحیرا از همانجا با حضرت مراجعت كرد یا حضرت را برگردانید و خود به شام رفت از براى هر یك قائلى است واللَّه العالم.
و در سنه 6188 كه بیست و پنج سال از سنّ شریف حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) گذشته بود خدیجه رضى اللَّه عنها را تزویج فرمود و آن مخدّره دختر خویلد بن اسد بن عبدالعزّى بن قصىّ بن كلاب بوده و نخست زوجه عتیق بن عائذ المخزومى بود و فرزندى از او آورد كه «جاریه» نام داشت و از پس عتیق زوجه ابوهالة ابن منذر الأسدى گشت و از او هند بن ابى هالة را آورد و چون ابوهالة وفات كرد خدیجه از مال خویش و شوهران ثروتى عظیم به دست آورد و آن را سرمایه ساخته به شرط مضاربه تجارت كرد تا از صنادید توانگران شد چندانكه نقل شده كه كارداران او هشتاد هزار شتر از بهر بازرگانى مى داشتند و روز تا روز مال او افزون مى شد و نام او بلند مى گشت و بر بام خانه او قبّه اى از حریر سبز با طنابهاى ابریشم راست كرده بودند با تمثالى چند. و قصّه تزویج او با رسول خدا(صلى الله علیه و آله) مفصّل است و ذكرش خارج از این مختصر است ولیكن ما در اینجا به یك روایت اكتفا مى كنیم:
شیخ كلینى و غیر او روایت كرده اند كه چون حضرت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) خواست كه خدیجه بنت خویلد رضى اللَّه عنها را به عقد خود درآورد ابوطالب با آل خود و جمعى از قریش رفتند به نزد ورقة بن نوفل عموى خدیجه پس ابتدا كرد ابوطالب به سخن و خطبه اى ادا كرد كه مضمونش این است:
حمد و سپاس خداوندى را سزاست كه پروردگار خانه كعبه است و گردانیده است ما را از زرع ابراهیم(علیه السلام) و از ذریّه اسماعیل (علیه السلام) و جاى داده است ما را در حرم امن و امان و گردانیده است ما را بر سایر مردم حكم كنندگان و مخصوص گردانیده است ما را به خانه خود كه مردم از اطراف جهان قصد آن مى نمایند و حرمى كه میوه هرجا را به سوى او مى آوردند و بركت داده است بر ما در این شهرى كه در آن ساكنیم؛ پس بدانید كه پسر برادرم محمّد بن عبداللَّه(صلى الله علیه و آله) را به هیچ یك از قریش نمى سنجند مگر آنكه او زیادتى مى كند و هیچ مردى را با او قیاس نكنند مگر آنكه او عظیمتر است و او را در میان خلق عدیل و نظیر نیست و اگر در مال او كمى هست پس مال اعطائى است از حق تعالى كه جارى كرده بر بندگان به قدر حاجت ایشان و مانند سایه اى است كه به زودى بگردد. او را به خدیجه رغبت است و خدیجه را نیز با او رغبت است، آمده ایم كه او را از تو خواستگارى كنیم به رضا و خواهش او و هر مَهْر كه خواهید از مال خود مى دهیم آنچه در حال خواهید و آنچه مؤجّل گردانید و به پروردگار خانه كعبه سوگند مى خورم كه او را شأنى رفیع و منزلتى منیع و بهره اى شامل و دینى شایع و رأیى كامل است پس ابوطالب ساكت شد.
و ورقة عم خدیجه كه از جمله قسّیسان و علماى عظیم الشأن بود به سخن درآمد و چون از جواب ابوطالب قاصر بود تواترى در نفس و اضطرابى در سخن او ظاهر شد و نتوانست كه نیك جواب بگوید.
چون خدیجه آن حال را مشاهده نمود از غایت شوق به آن حضرت پرده حیا اندكى گشود و به زبان فصیح فرمود:
اى عمّ من! هر چند تو از من اَوْلى هستى به سخن گفتن در این مقام امّا اختیار مرا بیش از من ندارى. تزویج كردم به تو اى محمّد نفس خود را و مَهْر من در مال من است. بفرما عمّ خود را كه ناقه اى براى ولیمه زفاف بكشد و هر وقت خواهى به نزد زن خود درآى؛ پس ابوطالب فرمود كه اى گروه گواه باشید كه خدیجه خود را به محمّد (صلى الله علیه و آله) تزویج كرد و مَهْر را خود ضامن شد.
پس یكى از قریش گفت چه عجب است كه مَهْر را زنان براى مردان ضامن شوند! ابوطالب در غضب شده برخاست و چون آن جناب به خشم مى آمد جمیع قریش از او مى ترسیدند و از سطوت او حذر مى نمودند؛ پس گفت كه اگر شوهران دیگر مثل فرزند برادر من باشند زنان به گرانترین قیمتها و بلندترین مهرها ایشان را طلب خواهند كرد و اگر مانند شما باشند مهر گران از ایشان خواهند طلبید.
پس ابوطالب شتر نحر كرد و زفاف آن دُرّ صدف انبیاء و صدف گوهر خیر النّساء منعقد گردید. و چون خدیجه -رضى اللَّه عنها به حباله حضرت محمّد(صلى الله علیه و آله) درآمد، عبداللَّه بن غنم كه یكى از قریش است این اشعار را در تهنیت انشاد كرد:
هَنیئاً مرئیاً یا خَدیجَةُ قَدْ جَرَتْ ----- لَكِ الطَّیْرُ فیما كانَ مِنكِ باَسْعَدٍ
تَزَوَّجْتِ مِنْ خَیْرِ الْبَرِیَّةِ كُلِها ----- وَ مَنْ ذَا الَّذى فِی النّاسع مِثْلَ مُحمّدٍ
بِهِ بَشَّرَ الْبِرّانِ عیسَى بْنُ مَرْیَمٍ ----- وَمُوسَى بْنُ عِمْرانَ فَیاقُرْبَ مَوْعِدٍ
اَقَرَّتْ بِهِ الْكُتّابُ قِدْماً بِاَنَّهُ ----- رَسُولٌ مِنَ الْبَطْحآءِ هادٍ وَ مُهْتَدٍ(162)
و در سال 6193 كه سى سال از ولادت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله)گذشته بود ولادت با سعادت امیرالمؤمنین(علیه السلام) واقع شد چنانكه بیاید در باب سوّم ان شاء اللَّه تعالى.
و در 6198 كه سى و پنج سال از عمر آن حضرت گذشته باشد قریش كعبه را خراب كردند و از سر بنا كردند و بر طول و عرض خانه افزودند و دیوارها را بلند برآوردند به نحوى كه در جاى خود نگارش یافته.
و در 6203 روز بیست و هفتم شهر رجب كه با روز نوروز مطابق بود حضرت محمّد بن عبداللَّه به سن چهل سالگى مبعوث به رسالت شد و به روایت امام حسن عسكرى (علیه السلام) چون چهل سال از سنّ آن حضرت گذشت حق تعالى دل او را بهترین دلها و خاشعتر و مطیعتر و بزرگتر از همه دلها یافت پس دیده آن حضرت را نور دیگر داد و امر فرمود كه درهاى آسمان را گشودند و فوج فوج از ملائكه به زمین مى آمدند و آن حضرت نظر مى كرد و ایشان را مى دید و رحمت خود را از ساق عرش تا سر آن حضرت متصل گردانید. پس جبرئیل فرود آمد و اطراف آسمان و زمین را فرو گرفت و بازوى آن حضرت را حركت داد و گفت: یا محمّد بخوان. فرمود: چه چیز بخوانم؟ گفت:
«اِقْرَء بِاسْمِ رَبَّكَ الَّذی خَلَقَ، خَلَقَ الاِنْسانَ مِنْ عَلَق...»(163)
پس وحیهاى خدا را به او رسانید.(164) و به روایت دیگر پس بار دیگر جبرئیل با هفتاد هزار ملك و میكائیل با هفتاد هزار مَلَك نازل شدند و كرسى عزّت و كرامت براى آن حضرت آوردند و تاج نبوت بر سر آن سلطان سریر رسالت گذاشتند و لواى حمد را به دستش دادند و گفتند بر این كرسى بالا رو و خداوند خود را حمد كن و به روایت دیگر آن كرسى از یاقوت سرخ بود و پایه اى از آن از زبرجد بود و پایه اى از مروارید .(165)
پس چون ملائكه بالا رفتند و آن حضرت از كوه حِراء به زیر آمد، انوار جلال او را فرو گرفته بود كه هیچ كس را یاراى آن نبود كه به آن حضرت نظر كند و بر هر درخت و گیاه و سنگ كه مى گذشت آن حضرت را سجده مى كردند و به زبان فصیح مى گفتند: «اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا نَبِىَّ اللَّهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا رَسُولَ اللَّهِ».
و چون داخل خانه خدیجه شد از شعاع خورشید جمالش خانه منور شد. خدیجه گفت: یا محمّد(صلى الله علیه و آله) این چه نور است كه در تو مشاهده مى كنم؟ فرمود كه این نور پیغمبرى است، بگو: «لا اِلهَ الاَّ اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ».
خدیجه گفت كه سالها است من پیغمبرى ترا مى دانم، پس شهادت گفت و به آن حضرت ایمان آورد؛ پس حضرت فرمود: اى خدیجه، من سرمائى در خود مى یابم جامه اى بر من بپوشان. چون خوابید از جانب حق تعالى ندا به او رسید:
«یا اَیُّهَا الْمُدَّثّرُ قُمْ فَاَنْذِرْ وَرَبَّكَ فَكَبِّرْ»(166)
اى جامه بر خود پیچیده برخیز پس بترسان مردم را از عذاب خدا، و پروردگار خود را پس تكبیر بگو و به بزرگى یاد كن؛ پس حضرت برخاست و انگشت در گوش خود گذاشت پس گفت:
اَللَّهُ اَكْبَرُ اَللَّهُ اَكْبَرُ.
پس صداى آن حضرت به هر موجودى رسید و همه با او موافقت كردند.(167)
و در 6207 اظهار فرمود رسول خدا(صلى الله علیه و آله) دعوت خود را از پس آنكه مدت سه سال حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) مردمان را پنهانى دعوت مى فرمود و گروهى روش آن حضرت را گرفتند و ایمان آوردند جبرئیل این آیه مباركه آورد: «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشرِكینَ اِنّا كَفَیْناكَ الْمُسْتَهْزِئینَ».(168)
امر كرد آن حضرت را كه آشكارا دعوت كند؛ پس آن حضرت به كوه صفا بالا رفت و مردم را انذار كرد و شرح دعوت آن حضرت مردم را به دین مبین و خواندن قرآن مجید برایشان و اذیّت و آزارهائى كه به آن حضرت رسید خارج از این مختصر است. و ما در نوع پنجم از معجزات آن حضرت اشاره كردیم به آنچه مناسب اینجا است، به آنجا رجوع شود.
و از آن سوى كفّار قریش در رنج و شكنجه مسلمانان سخت كوشیدند و بدان كس كه قدرت بر زحمت او نداشتند به زبان زیان مى كردند و هركه را قوم و عشیرتى نبود به عذاب و عقاب مى كشیدند و در رمضاء مكّه به گرسنگى و تشنگى بازمى داشتند و زره در تن ایشان مى كردند و به توقف در آفتاب حكم مى دادند چندان كه از پیغمبر خدا(صلى الله علیه و آله) تبرى جویند.
فقیر گوید كه در ذكر اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه و آله) در ذكر عمّار اشاره خواهد شد به صدمات و اذیتهاى كفار قریش بر مسلمانان .
و در [سال ] 6028 هجرت اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه و آله) به حبشه واقع شد. چون مسلمانان از شكنجه كفار قریش سخت به ستوه شدند و با ظلم كفار قریش صبر نتوانستند، از حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) دستورى طلبیدند تا به شهر دیگر شوند. حضرت ایشان را اجازت داد كه به ارض حبشه هجرت كنند؛ چه آنكه مردم حبشه از اهل كتاب اند و نجاشى پادشاه حبشه به كسى ظلم نمى كند. و این هجرت نخستین است كه بعضى از اصحاب به سوى حبشه كوچ دادند و هجرت بزرگ آن بود كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) به سوى مدینه كوچ داد و از كسانى كه به حبشه هجرت كردند عُثمان بن عفّان و زوجه اش حضرت رقیّه و ابوحُذَیْفة بن عُتْبَة بن ربیعة با زوجه اش سهلة. و در حبشه محمّد بن ابوحذیفه را حق تعالى به او داد و دیگر زُبَیر بن العوّام و مُصْعَب ابن عُمَیْر بن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدّار و عبدالرّحمن بن عوف و ابوسلمة و زوجه اش امّ سلمة و عثمان بن مظعون و عامر بن ربیعه و جعفر بن ابى طالب با زوجه اش اَسماء بنت عُمَیْس و عمرو بن سعید بن العاص و برادرش خالد و این هر دو تن با زن بودند و دیگر عبداللَّه بن جَحْش با زوجه اش امّ حبیبه دختر ابوسفیان و ابوموسى اشعرى و ابو عبیده جراح و اشخاصى دیگر كه جمیعاً زیاده از هشتاد مرد باشند در ماه رجب از مكّه بیرون شدند كشتى در آب راندند و به اراضى حبشه درآمدند و در آن مملكت از كین و كید قریش و عذاب آن جماعت آسوده شدند و در جوار نجاشى ایمن زیستند و به عبادت حق تعالى پرداختند و حضرت ابوطالب در تحریص نجاشى به نصرت پیغمبر فرموده:
تَعَلَّمْ مَلیكَ الْحَبْشِ اَنَّ مُحَمّداً ----- نَبِىٌّ كموُسى وَالْمَسیحِ بْنِ مَرْیَمٍ
اَتى بِهُدى مِثْلَ الَّذى اَتَیابِهِ ----- فكُلٌّ بِاَمْرِ اللَّهِ یَهْدى وَ یَعْصِمُ
وَ اِنَّكُمْ تَتلُونَهُ فى كِتابِكُمْ ----- بِصِدْقِ حَدیثٍ لاحَدیثِ الْمُرجِّم (169)
وَاِنَّكَ ما یَاْتیكَ مِنّا عِصابَةٌ ----- بِفَضْلِكَ اِلاّ عاوَدُوا بالَتّكَرُّمِ
فَلا تَجْعَلُوا للَّهِ نِدًّا وَ اَسْلِمُوا ----- فَاِنَّ طَریقَ الْحَقِّ لَیْسَ بِمُظْلَمٍ (170)
و در [سال ] 6209 كه پنج سال از بعثت گذشته باشد ولادت با سعادت حضرت فاطمه صلوات اللَّه علیها واقع شد به نحوى كه در باب دوم بیاید ان شاء اللَّه تعالى.
و در [سال ] 6210 حضرت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) به شعب درآمد. و مجمل آن چنان است كه چون مشركین نگریستند كه مسلمانان را پناه جائى مانند حبشه به دست شد هركس از مسلمین بدان مملكت سفر كردى ایمن گشتى و هم آن مردمان كه در مكّه سكونت دارند در پناه ابوطالب اند و در اسلام حمزه نیز ایشان را تقویتى شد، انجمنى بزرگ كردند و تمامى قریش بر قتل پیغمبر(صلى الله علیه و آله) همدست شدند؛ چون ابوطالب بر این اندیشه آگهى یافت آل هاشم و عبدالمطّلب را فراهم كرد و ایشان را با زن و فرزند به درهّ اى كه شِعْب ابوطالبش گویند جاى داد و اولاد عبدالمطّلب مسلمان و غیر مسلمانشان از بهر حفظ قبیله و فرمانبردارى ابوطالب در نصرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) خوددارى نكردند جز ابولهب كه سر برتافت و با دشمنان ساخت. و ابوطالب به اتفاق خویشان خود به حفظ و حراست رسول خدا(صلى الله علیه و آله) پرداخت و از دو سوى آن درّه را دیده بان بازداشت و فرزند خود على(علیه السلام) را بسیار شب به جاى پیغمبر خفتن فرمود. و حمزه همه شب با شمشیر برگرد پیغمبر مى گشت؛ چون كفّار قریش این بدیدند و دانستند كه بدان حضرت دست نیابند چهل تن از بزرگان ایشان در دارالنّدوة مجتمع شدند و پیمان نهادند كه با فرزندان عبدالمطّلب و اولاد هاشم، دیگر به رفق و مدارا نباشند و زن بدیشان ندهند و زن از ایشان نگیرند و بدیشان چیزى نفروشند و چیزى از ایشان نخرند و با آن جماعت كار به صلح نكنند مگر وقتى كه پیغمبر را به دست ایشان دهند تا به قتل آورند و این عهد را استوار كردند و بر صحیفه نگار نموده و مهر بر آن نهادند و به امّ الجلاس خاله ابوجهل سپردند تا نیكو بدارد و از این معاهده بنى هاشم در شِعْب محصور ماندند و هیچ كس از اهل مكّه با ایشان نیروى فروختن و خریدن نداشت جز اوقات حج كه مقاتلت حرام بود و قبائل عرب در مكّه حاضر مى شدند ایشان نیز از شعب بیرون شده چیزهاى خوردنى از عرب مى خریدند و به شعب برده مى داشتند و این را قریش نیز روا نمى دانستند و چون آگاه مى شدند كه یكى از بنى هاشم چیزى مى خواهد بخرد بهاى آن را گران مى كردند و خود مى خریدند و اگر آگاه مى شدند كه كسى از قریش به سبب قرابت یكى از بنى عبدالمطّلب از اشیاء خوردنى چیزى به شِعْب فرستاده او را زحمت مى كردند و اگر از مردم شعب كسى بیرون مى شد و بر او دست مى یافتند او را عذاب و شكنجه مى كردند. و از كسانى كه گاهى براى آنها خوردنى مى فرستاد ابوالعاص بن ربیع داماد پیغمبر(صلى الله علیه و آله) و هشام بن عمرو و حكیم بن حَزام بن خُوَیْلد برادرزاده خدیجه بود.
و نقل شده كه ابوالعاص شتران از گندم و خرما حمل داده به شعب مى برد و رها مى كرد و از اینجا است كه حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرموده كه ابوالعاص حق دامادى ما بگذاشت.
بالجمله، سه سال كار بدینگونه مى رفت و گاه بود كه فریاد اطفال بنى عبدالمطّلب از شدت گرسنگى و جوع بلند بود تا بعضى مشركین از آن پیمان پشیمان شدند.
و پنج نفر از ایشان كه هِشام بن عمرو و زُهَیْر بْن اُمَیّة بن مُغیرة و مُطْعِم بْن عَدِىّ و اَبُو البَخْتَرى و زَمْعَة بن الأسود بن المطلب بن اَسَد مى باشند با هم پیمان نهادند كه نقض عهد كنند و آن صحیفه را بدرند. صبحگاه دیگر كه صنادید قریش در كعبه فراهم شدند و آن پنج نفر آمدند و از این مقوله سخن در پیش آوردند كه ناگاه ابوطالب با جمعى از مردم خود از شعب بیرون آمده به كعبه اندرآمد و در مجمع قریش بنشست. ابوجهل را گمان آنكه ابوطالب از زحمت و رنجى كه در شعب برده صبرش تمام گشته و اكنون آمده كه محمّد(صلى الله علیه و آله) را تسلیم كند. ابوطالب آغاز سخن كرد و فرمود: اى مردمان سخنى گویم كه جز بر خیر شما نیست، برادرزاده ام محمد(صلى الله علیه و آله) مرا خبر داده كه خداى«اَرَضه» را بدان صحیفه برگماشت تا رُقُوم جور و ظلم و قطیعت را بخورد و نام خدا را به جا گذاشت اكنون آن صحیفه را حاضر كنید اگر او راست گفته است، شما را با او چه جاى سخن است از كید و كینه او دست بردارید و اگر دروغ گوید، هم اكنون او را تسلیم كنم تا به قتل رسانید. مردمان گفتند نیكو سخنى است پس برفتند و آن صحیفه را از اُمّ جلاس بگرفتند و بیاوردند چون گشودند تمام را «اَرَضه» خورده بودجز لفظ بِسْمِكَ اللّهُمَّ كه در جاهلیت بر سر نامه ها مى نگاشته اند. مردمان چون این بدیدند شرمسار شدند.
پس مُطْعِم بن عَدِىّ صحیفه را بدرید و گفت: ما بیزاریم از این صحیفه قاطعه ظالمه. آنگاه ابوطالب به شعب مراجعت فرمود. روز دیگر آن پنج نفر به اتفاق جمعى دیگر از قریش به شعب رفتند و بنى عبدالمطّلب را به مكّه آوردند و در خانه هاى خود جاى دادند و مدّت سه سال بود كه در شعب جاى داشتند. لكن مشركین بعد از آنكه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) از شعب بیرون شد هم بر عقیدت نخست چندانكه توانستند از خصمى آن حضرت خویشتن دارى نكردند و در اذیّت و آزار آن حضرت بكوشیدند به نحوى كه ذكرش را مقام گنجایش ندارد.
و در [سال ] 6213 وفات ابوطالب و خدیجه رضى اللَّه عنهما واقع شد. امّا ابوطالب، پس وفاتش در بیست و ششم رجب آخر سال دهم بعثت اتفاق افتاد. حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در مصیبت او بگریست و چون جنازه اش را حمل مى كردند آن حضرت از پیش روى جنازه او مى رفت و مى فرمود:
اى عمّ، صله رحم كردى و در كار من هیچ فرونگذاشتى خدا تو را جزاى خیر دهد. و جلالت شأن ابوطالب و نصرتش از رسول خدا(صلى الله علیه و آله) و دیگر فضائل او از آن گذشته است كه در این مختصر بگنجد و ما در فصل خویشان حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) به مختصرى از آن اشاره خواهیم نمود.
و بعد از سه روز و به روایتى سى وپنج روز، وفات حضرت خدیجه رضى اللَّه عنها واقع شد و رسول خدا(صلى الله علیه و آله) او را به دست خویش در «حَجُون»(171) مكّه دفن كرد و بعد از وفات ابوطالب و خدیجه رضى اللَّه عنهما چندان غمناك بود كه از خانه كمتر بیرون شد و از این روى آن سال را عامُ الْحزْن نام نهاد. امیرالمؤمنین(علیه السلام) در مرثیه آن دو بزرگوار فرموده:
اَعَیْنَىَّ جُودا بارَكَ اللَّهُ فیكُما ----- عَلى هالِكَیْنِ ما تَرى لَهُما مِثْلاً
عَلى سَیِّدِ الْبَطْحآءِ وَ ابْنِ رَئیسها ----- وَ سَیّدَةِ النِّسوانِ اَوَّلَ مَنْ صَلّى
مُصابُهُما دْجى لِىَ الْجَوَّ وَالْهَوا ----- فَبِتُّ اُقاسى مِنْهُما الْهَمَّ وَالثَّكْلى
لَقَدْ نَصَرا فِی اللَّهِ دینَ مُحَمَّدٍ ----- عَلى مَنْ بَغى فِی الدّینِ قَد رَعَیا اِلاّ
و هم آن حضرت در مرثیه ابوطالب فرموده:
اَبا طالِبٍ عِصْمَةُ الْمُسْتَجیرِ ----- وَغَیْثَ الَْمحُول وَ نُورَ الظُّلَمِ
لَقَدْ هَدَّ فَقْدُكَ اَهْلَ الْحِفاظِ ----- فَصَلّى عَلَیْكَ وَلِىُّ النِّعَمِ
وَلَقّاكَ رَبُّكَ رِضْوانَهُ ----- فَقَدْ كُنْتَ لِلطُّهْرِ مِنْ خَیْرِ عَمِ
و بعد از وفات ابوطالب مشركین عرب بر خصمى آن حضرت بیفزودند و زحمت او را پیشنهاد خاطر كردند چنانكه یكى از سُفهاى قوم به اغواى آن جماعت، روزى مشتى خاك بر سر مباركش ریخت و آن حضرت جز صبر چاره ندانست.
و در [سال ] 6214 از جهت دعوت مردم، به طائف شد و ما قصه سفر آن حضرت را به طائف به نحو اختصار در صمن معجزات در استیلاء آن حضرت بر شیاطین و جنّیان ذكر كردیم.
و در [سال ] 6214 حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) سَوْدَه بنت زَمْعَة را تزویج فرمود. و این اوّل زنى بود كه آن حضرت بعد از خدیجه تزویج فرمود.
حضرت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) تا خدیجه زنده بود هیچ زن دیگر نگرفت و هم در آن سال عایشه را خطبه كرد و آن هنگام او شش ساله بود و زفاف او در سال اوّل هجرت افتاد و هم در آن سال ابتداى اسلام انصار شد.
و در [سال ] 6215 معراج پیغمبر(صلى الله علیه و آله) اتفاق افتاد.