منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[معجزات نوع پنجم ]

-نوع پنجم: در معجزاتى است كه ظاهر شده از آن حضرت در كفایت شرّ دشمنان، مانند هلاك شدن مُستهزئین و دریدن شیر «عُتْبَة بن ابى لهب را و كفایت شرّ ابوجهل و ابولهب و امّ جمیل و عامر بن طفیل و زید بن قیس و معمر بن یزید و نضر بن الحارث و زُهَیر شاعر از آن حضرت الى غیر ذلك (132)و ما در اینجا اكتفا مى كنیم به ذكر چند امر:

[توطئه ابوجهل ]

اوّل: على بن ابراهیم و دیگران روایت كرده اند كه روزى حضرت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) نزد كعبه نماز مى كرد و ابوجهل سوگند خورده بود كه هرگاه آن حضرت را در نماز ببیند آن حضرت را هلاك كند، چون نظرش بر آن حضرت افتاد سنگ گرانى برداشت و متوجه آن حضرت شد و چون سنگ را بلند كرد دستش در گردنش غُل شد و سنگ بر دستش چسبید و چون برگشت و به نزدیك اصحاب خود رسید سنگ از دستش افتاد و به روایت دیگر به حضرت استغاثه كرد تا دعا فرمود و سنگ از دستش رها شد؛ پس مرد دیگر برخاست و گفت: من مى روم كه او را بكشم؛ چون به نزدیك آن حضرت رسید ترسید و برگشت و گفت میان من و آن حضرت اژدهائى مانند شتر فاصله شد و دُم را بر زمین مى زد و من ترسیدم و برگشتم.(133)
دوم: مشایخ حدیث در تفسیر آیه شریفه «اِنّا كَفَیْناكَ الْمُسْتَهْزئینَ» (134)روایت كرده اند كه چون حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) خلعت با كرامت نبوت را پوشید اوّل كسى كه به او ایمان آورد علىّ بن ابى طالب(علیه السلام) بود، پس خدیجه رضى اللَّه عنها ایمان آورد، پس ابوطالب با جعفر طیّار رضى اللَّه عنهما روزى به نزد حضرت آمد دید كه نماز مى كند و على(علیه السلام) در پهلویش نماز مى كند، پس ابوطالب با جعفر گفت كه تو هم نماز كن در پهلوى پسر عم خود ؛ پس جعفر از جانب چپ آن حضرت ایستاد و حضرت پیشتر رفت پس زید بن حارثه ایمان آورد و این پنج نفر نماز مى كردند و بس. تا سه سال از بعثت آن حضرت گذشت، پس خداوند عالمیان فرستاد كه ظاهر گردان دین خود را و پروا مكن از مشركان پس به درستى كه ما كفایت كردیم شرّ استهزاء كنندگان را. و استهزاء كنندگان پنج نفر بودند:
ولید بن مغیره و عاص بن وائل و اَسوَد بْن مطّلب و اَسْوَد بن عبد یغوث و حارث بن طلاطِله؛ و بعضى شش نفر گفته اند و حارث بن قیس را اضافه كرده اند. پس جبرئیل آمد و با آن حضرت ایستاد و چون ولید گذشت جبرئیل گفت: این ولید پسر مُغَیْره است و از استهزا كنندگان است؟ حضرت فرمود: بلى، پس جبرئیل اشاره به سوى او كرد او به مردى از خُزاعه گذشت كه تیر مى تراشید و پا بر روى تراشه تیر گذاشت ریزه اى از آنها در پاشنه پاى او نشست و خونین شد و تكبّرش نگذاشت كه خم شود و آن را بیرون آورد و جبرئیل به همین موضع اشاره كرده بود، چون ولید به خانه رفت بر روى كرسى خوابید (دخترش در پایین كرسى خوابید) پس خون از پاشنه اش روان شد و آن قدر آمد كه به فراش دخترش رسید و دخترش بیدار شد، پس دختر با كنیز خود گفت كه چرا دهان مَشك را نبسته اى؟ ولید گفت: این خون پدر تو است، آب مَشك نیست؛ پس طلبید فرزند خود را و وصیّت كرد و به جهنّم پیوست؛ و چون عامر بن وائل گذشت جبرئیل اشاره به سوى پاى او كرد پس چوبى به كف پایش فرو رفت و از پشت پایش بیرون آمد و از آن بمرد و به روایتى دیگر خارى به كف پایش فرو رفت و به خارش آمد و آن قدر خارید كه هلاك شد؛ و چون اسود بن مطّلب گذشت اشاره به دیده اش كرد او كور شد و سر بر دیوار زد تا هلاك شد. و به روایت دیگر اشاره به شكمش كرد آن قدر آب خورد كه شكمش پاره شد و اسود بن عبدیغوث را حضرت نفرین كرده بود كه خدا دیده اش را كور گرداند و به مرگ فرزند خود مبتلا شود و چون این روز شد جبرئیل برگ سبزى بر روى او زد كه كور شد و براى استجابت دعاى آن حضرت ماند تا روز بدر كه فرزندش كشته شد و خبر كشته شدن فرزند خود را شنید و مُرد؛ و حارث بن طلاطله را اشاره كرد جبرئیل به سر او، چرك از سرش آمد تا بمرد ؛ گویند كه مار او را گزید و مُرد؛ و نیز گویند كه سموم به او رسید و رنگش سیاه و هیأتش متغیر شد چون به خانه آمد او را نشناختند و آن قدر زدند او را كه كشتندش و حارث بن قیس ماهى شورى خورد و آن قدر آب خورد كه مرد.(135)
سوم: راوندى و غیر او از ابن مسعود روایت كرده اند كه روزى حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) در پیش كعبه در سجده بود و شترى از ابوجهل كشته بودند آن ملعون فرستاد بچه دان شتر را آوردند و بر پشت آن حضرت افكندند و حضرت فاطمه(علیها السلام) آمد و آن را از پشت آن حضرت دور كرد و چون حضرت از نماز فارغ شد فرمود كه خداوندا! بر تو باد به كافران قریش و نام برد ابوجهل و عُتْبه و شیبه و ولید و اُمیّه و ابن ابى مُعَیْط و جماعتى كه همه را دیدم كه در چاه بدر كشته افتاده بودند.(136)
چهارم: ایضاً راوندى روایت كرده است كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در بعضى از شبها در نماز سوره «تَبَّتْ یَدا اَبى لَهَب» تلاوت نمود، پس گفتند به امّ جمیل خواهر ابوسفیان كه زن ابولهب بود كه دیشب محمّد(صلى الله علیه و آله) در نماز بر تو و شوهر تو لعنت مى كرد و شما را مذمّت مى كرد. آن ملعونه در خشم شد و به طلب آن حضرت بیرون آمد و مى گفت اگر او را ببینم سخنان بد به او خواهم شنوانید و مى گفت كیست كه محمّد را به من نشان دهد؟ چون از دَرِ مسجد داخل شد ابوبكر به نزد آن حضرت نشسته بود گفت: یا رسول اللَّه، خود را پنهان كن كه امّ جمیل مى آید مى ترسم كه حرفهاى بد به شما بگوید. حضرت فرمود كه مرا نخواهد دید ؛ چون به نزدیك آمد حضرت را ندید و از ابوبكر پرسید كه آیا محمّد(صلى الله علیه و آله) را دیدى؟ گفت: نه. پس به خانه خود برگشت. پس حضرت باقر(علیه السلام) فرمود كه خدا حجاب زردى در میان حضرت و او زد كه آن حضرت را ندید و آن ملعونه و سایر كفّار قریش آن حضرت را مُذمَّم مى گفتند یعنى بسیار مذمّت كرده شده و حضرت مى فرمود كه خدا نام مرا از زبان ایشان محو كرده است كه نام مرا نمى برند و مذمّم را مذمّت مى گفتند و مذمّم نام من نیست.(137)
پنجم: ابن شهر آشوب و اكثر مورّخان روایت كرده اند كه چون كفّار قریش از جنگ بدر برگشتند ابولهب از ابوسفیان پرسید كه سبب انهزام شما چه بود؟ ابوسفیان گفت: همین كه ملاقات كردیم یكدیگر را گریختیم و ایشان ما را كشتند و اسیر كردند هر نحو كه خواستند و مردم سفید دیدم كه بر اسبان اَبْلَق سوار بودند در میان آسمان و زمین و هیچ كس در برابر آنها نمى توانست ایستاد.
ابورافع با امّ الفضل زوجه عبّاس گفت: اینها ملائكه اند. ابولهب كه این را شنید برخاست و ابورافع را بر زمین زد ام الفضل عمود خیمه را گرفت و بر سر ابولهب زد كه سرش شكست و بعد از آن هفت روز زنده ماند و خدا او را به «عدسه» مبتلا كرد و «عدسه» مرضى بود كه عرب از سرایت آن حذر مى كردند، پس به این سبب سه روز در خانه ماند كه پسرهایش نیز به نزدیك او نمى رفتند كه او را دفن كنند تا آنكه او را كشیدند و در بیرون مكّه انداختند تا پنهان شد(138) علامه مجلسى فرموده كه اكنون بر سر راه عُمْرَه واقع است و هركه از آن موضع مى گذرد سنگى چند بر آن موضع مى اندازد و تل عظیمى شده است ؛ پس تأمّل كن كه مخالفت خدا و رسول چگونه صاحبان نسبهاى شریف را از شرف خود بى بهره گردانیده است و اطاعت خدا و رسول چگونه مردم بى حسب و نسب را به دَرَجات رفیع بلند ساخته است و به اهل بیت عزّت و شرف ملحق گردانیده است.(139)

[معجزات نوع ششم ]

نوع ششم: در معجزات آن حضرت است در مستولى شدن بر شیاطین و جنّیان و ایمان آوردن بعض از ایشان و ما در اینجا اكتفا مى كنیم به ذكر چند امر:
اوّل: على بن ابراهیم روایت كرده است كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) از مكّه بیرون رفت با زید بن حارثه به جانب بازار عُكاظ كه مردم را به اسلام دعوت نماید، پس هیچ كس اجابت آن حضرت نكرد، پس به سوى مكه برگشت و چون به موضعى رسید كه آن را «وادى مجنّه» مى گویند به نماز شب ایستاد و در نماز شب تلاوت قرآن مى نمود، پس گروهى از جن گذشتند و چون قرائت آن حضرت را شنیدند بعضى با بعضى گفتند: ساكت شوید. چون حضرت از تلاوت فارغ شد به جانب قوم خود رفتند، انذاركنندگان گفتند اى قوم ما! به درستى كه ما شنیدیم كتابى را كه نازل شده است بعد از موسى در حالتى كه تصدیق كننده است آنچه را كه پیش از او گذشته است، هدایت مى كند به سوى حقّ و به سوى راه راست؛ اى قوم! اجابت كنید داعى خدا را و ایمان آورید تا بیامرزد گناهان شما را و پناه دهد شما را از عذاب الیم؛ پس برگشتند به خدمت آن حضرت و ایمان آوردند و آن جناب ایشان را تعلیم كرد شرایع اسلام، و حق تعالى سوره جن را نازل گردانید و حضرت والى و حاكمى برایشان نصب كرد و در همه وقت به خدمت آن حضرت مى آمدند و امر كرد حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را مسائل دین را تعلیم ایشان نماید و در میان ایشان مؤمن و كافر وناصبى و یهودى و نصرانى ومجوسى مى باشد و ایشان از فرزندان (جانّ)اند.(140)
دوم: شیخ مفید و طبرسى وسایر محدّثین روایت كرده اند كه چون حضرت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) به جنگ بنى المصطلق رفت به نزدیك وادى ناهموارى فرود آمدند، چون آخر شب شد جبرئیل نازل شد و خبر داد كه طایفه اى از كافران جنّ در این وادى جاكرده اند ومى خواهند به اصحاب تو ضرر برسانند، پس امیرالمؤمنین(علیه السلام) را طلبید و فرمود كه برو به سوى این وادى و چون دشمنان خدا از جنّیان متعرض تو شوند دفع كن ایشان را به آن قوتى كه خدا ترا عطا كرده است و متحصن شو از ایشان به نامهاى بزرگوار خدا كه ترا به علم آنها مخصوص گردانیده است و صد نفر از صحابه را با آن حضرت همراه كرد و فرمود كه با آن حضرت باشید و آنچه بفرماید اطاعت نمائید؛ پس امیرالمؤمنین(علیه السلام) متوجه آن وادى شد و چون نزدیك كنار وادى رسید فرمود به اصحاب خود كه در كنار وادى بایستید و تا شما را رخصت ندهم حركت نكنید و خود پیش رفت و پناه برد به خدا از شر دشمنان خدا و بهترین نامهاى خدا را یاد كرد و اشاره نمود اصحاب خود را كه نزدیك بیائید، چون نزدیك آمدند ایشان را آنجا بازداشت و خود داخل وادى شد، پس باد تندى وزید نزدیك شد كه لشكر بر رو درافتند و از ترس قدمهاى ایشان لرزید، پس حضرت فریاد زد كه منم علىّ بن ابى طالب(علیه السلام) و وصى رسول خدا و پسر عمّ او، اگر خواهید و توانید در برابر من بایستید، پس صورتها پیدا شد مانند زنگیان و شعله هاى آتش در دست داشتند و اطراف وادى را فرو گرفتند و حضرت پیش مى رفت و تلاوت قرآن مى نمود و شمشیر خود را به جانب راست و چپ حركت مى داد چون به نزدیك آنها رسید مانند دود سیاهى شدند و بالا رفتند و ناپیدا شدند.
پس حضرت، اللَّه اكْبَر گفت و از وادى بالا آمد و به نزدیك لشكر ایستاد، چون آثار آنها برطرف شد صحابه گفتند: چه دیدى یا امیرالمؤمنین؟ ما نزدیك بود از ترس هلاك شویم و بر تو ترسیدیم. حضرت فرمود كه چون ظاهر شدند من صدا به نام خدا بلند كردم تا ضعیف شدند و رو به ایشان تاختم و پروا از ایشان نكردم و اگر بر هیبت خود مى ماندند همه را هلاك مى كردم، پس خدا كفایت شرّ ایشان از مسلمانان نمود و باقیمانده ایشان به خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) رفتند كه به آن حضرت ایمان بیاورند و از او امان بگیرند و چون جناب امیرالمومنین(علیه السلام) با اصحاب خود به خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) برگشت و خبر را نقل كرد حضرت شاد شد و دعاى خیر كرد براى او و فرمود كه پیش از تو آمدند آنها كه خدا ایشان را به تو ترسانیده بود و مسلمان شدند و من اسلام ایشان را قبول كردم.(141)
سوم: ابن شهر آشوب روایت كرده است كه «تمیم دارى» در منزلى از منزلهاى راه شام فرود آمد و چون خواست بخوابد گفت: امشب من در امان اهل این وادیم و این قاعده اهل جاهلیّت بود كه امان از جنیان اهل وادى مى طلبیدند ناگاه ندائى از آن صحرا شنید كه پناه به خدا ببر كه جنّیان كسى را امان نمى دهند از آنچه خدا خواهد و به تحقیق كه پیغمبر امّیان مبعوث شده است و ما در «حجون» در پى او نماز كردیم و مكر شیاطین برطرف شد و جنّیان را به تیر شهاب از آسمان راندند برو به نزد محمّد(صلى الله علیه و آله) رسول پروردگار عالمیان.(142)
چهارم: شیخ طبرسى و غیر اواز زُهْرى روایت كرده اند كه چون حضرت ابوطالب دار فنا را وداع كرد بلا بر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) شدید شد و اهل مكّه اتفاق بر ایذاء و اضرار آن حضرت نمودند، پس آن حضرت متوجّه طایف شد كه شاید بعضى از ایشان ایمان بیاورند؛ چون به طایف رسید سه نفر ایشان را ملاقات نمود كه ایشان رؤساى طایف بودند و برادران بودند. «عبیدیا لیل» و «مسعود» و «حبیب» پسران عمرو بن عمیر و اسلام را بر ایشان اظهار فرمود.
یكى از ایشان گفت: من جامه هاى كعبه را دزدیده باشم اگر خدا ترا فرستاده باشد. و دیگرى گفت: خدا نمى توانست از تو بهتر كسى براى پیغمبرى بفرستد؟
سومى گفت: واللَّه، بعد از این با تو سخن نمى گویم ؛ زیرا كه اگر پیغمبر خدائى شأن تو از آن عظیم تر است كه با تو سخن توان گفت و اگر بر خدا دروغ مى گوئى سزاوار نیست با تو سخن گفتن. و استهزاء نمودند به آن حضرت و چون قوم ایشان دیدند كه سركرده هاى ایشان با آن حضرت چنین سلوك كردند در دو طرف راه صف كشیدند و سنگ بر آن حضرت مى انداختند تا پاهاى مباركش را مجروح گردانیدند و خون از آن قدمهاى عرش پیما جارى شد، پس به جانب باغى از باغهاى ایشان آمد كه در سایه درختى قرار گیرد، عُتْبه و شیبه را در آن باغ دید و از دیدن ایشان محزون گردید؛ زیرا كه شدَت عداوت ایشان را با خدا و رسول مى دانست، چون آن دو تن حضرت را دیدند غلامى داشتند كه او را «عداس» مى گفتند و نصرانى بود از اهل نینوا انگورى به او دادند و از براى آن حضرت فرستادند، چون غلام به خدمت آن حضرت رسید حضرت از او پرسید كه از اهل كدام زمینى؟ گفت: از اهل نینوا. حضرت فرمود كه از اهل شهر بنده شایسته یونس بن مَتّى. عداس گفت: تو چه مى دانى كه یونس كیست؟ حضرت فرمود كه من پیغمبر خدایم و خدا مرا از قصّه یونس خبر داده است و قصّه یونس را براى او نقل كرد. عداس به سجده افتاد و پاهاى آن حضرت را مى بوسید و خون از آن پاهاى مبارك مى چكید.
چون عُتْبه و شیبه حال آن غلام را مشاهده كردند ساكت شدند و چون غلام به سوى ایشان برگشت گفتند: چرا براى محمّد(صلى الله علیه و آله) سجده كردى؟ و پاهاى او را بوسیدى؟ و هرگز نسبت به ما كه آقاى توئیم چنین نكردى؟ گفت: این مرد شایسته است و خبر داد مرا از احوال یونس بن متى پیغمبر خدا، ایشان خندیدند و گفتند: تو فریب آن را مخور كه مرد فریبنده اى است و دست از دین «ترسائى» خود بر مدار؛ پس حضرت از ایشان ناامید گردیده باز به سوى مكّه مراجعت نمود و چون به «نَخْلِه» (كه اسم موضعى است) رسید در میان شب مشغول نماز شد، پس در آن موضع گروهى از جنّ «نصیبین» (كه موضعى است از یمن) بر آن حضرت گذشتند و آن حضرت نماز بامداد مى كرد و در نماز قرآن تلاوت مى نمود چون گوش دادند و قرآن شنیدند ایمان آوردند و به سوى قوم خود برگشتند و ایشان را به اسلام دعوت نمودند.
و به روایت دیگر حضرت مأمور شد كه تبلیغ رسالت خود نماید به سوى جنّیان و ایشان را به سوى اسلام دعوت نماید و قرآن برایشان بخواند، پس حق تعالى گروهى از جن را از اهل «نصیبین» به سوى آن حضرت فرستاد و حضرت با اصحاب خود گفت كه من مأمور شده ام كه امشب بر جنیان قرآن بخوانم كى از شماها از پى من مى آید؟ پس عبداللَّه بن مسعود با آن حضرت رفت؛ عبداللَّه گفت: چون به اعلاى مكّه رسیدیم و حضرت داخل دره «حجون» شد خطّى براى من كشید و فرمود كه در میان این خط بنشین و بیرون مَرو تا من به سوى تو بیایم، پس آن حضرت رفت و به نماز مشغول شد و شروع كرد در تلاوت قرآن ناگاه دیدم كه سیاهان بسیار هجوم آوردند كه میان من و آن حضرت حایل شدند كه صداى آن جناب را نشنیدم، پس پراكنده شدند مانند پاره هاى ابر و رفتند و گروهى از ایشان ماندند و چون حضرت از نماز صبح فارغ شد بیرون آمد و فرمود: آیا چیزى دیدى؟ گفتم: بلى! مردان سیاه دیدم كه جامه هاى سفید بر خود بسته بودند. فرمود كه اینها جنّ نصیبین بودند. و به روایت ابن عباس هفت نفر بودند و حضرت ایشان را رسول گردانید به سوى قوم ایشان و بعضى گفته اند نه نفر بودند.