منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[شفاى چشم جانباز]

دهم: روایت شده كه قتادة بن النّعمان كه برادر مادرى ابوسعید خُدْرى است و از حاضر شدگان بدر و احد است در جنگ اُحد زخمى به چشمش رسید كه از حدقه بیرون آمد، به نزدیك حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) آمد عرض كرد: زنى نیكوروى دارم در خانه كه او را دوست دارم و او نیز مرا دوست مى دارد و روزى چند نیست كه با او بساط عیش و عرس گسترده ام سخت مكروه مى دارم كه مرا با این چشم آویخته دیدار كند رسول خدا(صلى الله علیه و آله) چشم او را به جاى خود گذاشت و گفت:
«اَللهُمَّ اكْسِهِ الْجَمالَ» او از اوّل نیكوتر گشت (131) و آن دیده دیگر گاهى به درد مى آمد لكن این چشم هرگز به درد نیامد و از اینجا است كه یكى از پسران او بر عمربن عبدالعزیز وارد شد عمر گفت كیست این مرد؟ او در جواب گفت:
اَنَا ابْنُ الَّذی سالَتْ عَلَى الخَدِّعَیْنُهُ ----- فَرُدَّت بِكَفِّ المُصطَفى اَحْسَنَ الرَّدِّ
فَعادَتْ كَما كانَتْ لاَِوّلِ مَرَّةٍ ----- فَیا حُسْنَ ما عَیْنٍ وَ یا حُسْنَ ما رَدٍّ
و نظیر این است حكایت زیادبن عبدالله پسر خواهر میمونه بنت الحارث زوجه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) وقتى به خانه میمونه آمد چون حضرت پیغمبر (صلى الله علیه و آله) به خانه تشریف آورد میمونه عرض كرد: این پسر خواهر من است. آنگاه حضرت به جانب مسجد شد و «زیاد» ملازم خدمت بود و با آن حضرت نماز گذاشت، حضرت در نماز او را نزدیك خود جاى داد و دست مبارك بر سر او نهاد و بر دو طرف عارض و بینى او فرود آورد و او را به دعاى خیر یاد فرمود و از آن پس همواره آثار نور و بركت از دیدار او آشكار بود و از اینجاست كه شاعر پسر او را بدین شعر ستوده است:
یابْنَ الّذی مَسَحَ النّبىّ بِرأسِهِ ----- و دَعالَهُ بِالْخیرِ عِندَ الْمَسْجِدِ
مازالَ ذاكَ النُّور فی عرینِهِ ----- حتّى تبوّ برینه فی الملحدِ

[معجزات نوع پنجم ]

-نوع پنجم: در معجزاتى است كه ظاهر شده از آن حضرت در كفایت شرّ دشمنان، مانند هلاك شدن مُستهزئین و دریدن شیر «عُتْبَة بن ابى لهب را و كفایت شرّ ابوجهل و ابولهب و امّ جمیل و عامر بن طفیل و زید بن قیس و معمر بن یزید و نضر بن الحارث و زُهَیر شاعر از آن حضرت الى غیر ذلك (132)و ما در اینجا اكتفا مى كنیم به ذكر چند امر:

[توطئه ابوجهل ]

اوّل: على بن ابراهیم و دیگران روایت كرده اند كه روزى حضرت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) نزد كعبه نماز مى كرد و ابوجهل سوگند خورده بود كه هرگاه آن حضرت را در نماز ببیند آن حضرت را هلاك كند، چون نظرش بر آن حضرت افتاد سنگ گرانى برداشت و متوجه آن حضرت شد و چون سنگ را بلند كرد دستش در گردنش غُل شد و سنگ بر دستش چسبید و چون برگشت و به نزدیك اصحاب خود رسید سنگ از دستش افتاد و به روایت دیگر به حضرت استغاثه كرد تا دعا فرمود و سنگ از دستش رها شد؛ پس مرد دیگر برخاست و گفت: من مى روم كه او را بكشم؛ چون به نزدیك آن حضرت رسید ترسید و برگشت و گفت میان من و آن حضرت اژدهائى مانند شتر فاصله شد و دُم را بر زمین مى زد و من ترسیدم و برگشتم.(133)
دوم: مشایخ حدیث در تفسیر آیه شریفه «اِنّا كَفَیْناكَ الْمُسْتَهْزئینَ» (134)روایت كرده اند كه چون حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) خلعت با كرامت نبوت را پوشید اوّل كسى كه به او ایمان آورد علىّ بن ابى طالب(علیه السلام) بود، پس خدیجه رضى اللَّه عنها ایمان آورد، پس ابوطالب با جعفر طیّار رضى اللَّه عنهما روزى به نزد حضرت آمد دید كه نماز مى كند و على(علیه السلام) در پهلویش نماز مى كند، پس ابوطالب با جعفر گفت كه تو هم نماز كن در پهلوى پسر عم خود ؛ پس جعفر از جانب چپ آن حضرت ایستاد و حضرت پیشتر رفت پس زید بن حارثه ایمان آورد و این پنج نفر نماز مى كردند و بس. تا سه سال از بعثت آن حضرت گذشت، پس خداوند عالمیان فرستاد كه ظاهر گردان دین خود را و پروا مكن از مشركان پس به درستى كه ما كفایت كردیم شرّ استهزاء كنندگان را. و استهزاء كنندگان پنج نفر بودند:
ولید بن مغیره و عاص بن وائل و اَسوَد بْن مطّلب و اَسْوَد بن عبد یغوث و حارث بن طلاطِله؛ و بعضى شش نفر گفته اند و حارث بن قیس را اضافه كرده اند. پس جبرئیل آمد و با آن حضرت ایستاد و چون ولید گذشت جبرئیل گفت: این ولید پسر مُغَیْره است و از استهزا كنندگان است؟ حضرت فرمود: بلى، پس جبرئیل اشاره به سوى او كرد او به مردى از خُزاعه گذشت كه تیر مى تراشید و پا بر روى تراشه تیر گذاشت ریزه اى از آنها در پاشنه پاى او نشست و خونین شد و تكبّرش نگذاشت كه خم شود و آن را بیرون آورد و جبرئیل به همین موضع اشاره كرده بود، چون ولید به خانه رفت بر روى كرسى خوابید (دخترش در پایین كرسى خوابید) پس خون از پاشنه اش روان شد و آن قدر آمد كه به فراش دخترش رسید و دخترش بیدار شد، پس دختر با كنیز خود گفت كه چرا دهان مَشك را نبسته اى؟ ولید گفت: این خون پدر تو است، آب مَشك نیست؛ پس طلبید فرزند خود را و وصیّت كرد و به جهنّم پیوست؛ و چون عامر بن وائل گذشت جبرئیل اشاره به سوى پاى او كرد پس چوبى به كف پایش فرو رفت و از پشت پایش بیرون آمد و از آن بمرد و به روایتى دیگر خارى به كف پایش فرو رفت و به خارش آمد و آن قدر خارید كه هلاك شد؛ و چون اسود بن مطّلب گذشت اشاره به دیده اش كرد او كور شد و سر بر دیوار زد تا هلاك شد. و به روایت دیگر اشاره به شكمش كرد آن قدر آب خورد كه شكمش پاره شد و اسود بن عبدیغوث را حضرت نفرین كرده بود كه خدا دیده اش را كور گرداند و به مرگ فرزند خود مبتلا شود و چون این روز شد جبرئیل برگ سبزى بر روى او زد كه كور شد و براى استجابت دعاى آن حضرت ماند تا روز بدر كه فرزندش كشته شد و خبر كشته شدن فرزند خود را شنید و مُرد؛ و حارث بن طلاطله را اشاره كرد جبرئیل به سر او، چرك از سرش آمد تا بمرد ؛ گویند كه مار او را گزید و مُرد؛ و نیز گویند كه سموم به او رسید و رنگش سیاه و هیأتش متغیر شد چون به خانه آمد او را نشناختند و آن قدر زدند او را كه كشتندش و حارث بن قیس ماهى شورى خورد و آن قدر آب خورد كه مرد.(135)
سوم: راوندى و غیر او از ابن مسعود روایت كرده اند كه روزى حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) در پیش كعبه در سجده بود و شترى از ابوجهل كشته بودند آن ملعون فرستاد بچه دان شتر را آوردند و بر پشت آن حضرت افكندند و حضرت فاطمه(علیها السلام) آمد و آن را از پشت آن حضرت دور كرد و چون حضرت از نماز فارغ شد فرمود كه خداوندا! بر تو باد به كافران قریش و نام برد ابوجهل و عُتْبه و شیبه و ولید و اُمیّه و ابن ابى مُعَیْط و جماعتى كه همه را دیدم كه در چاه بدر كشته افتاده بودند.(136)
چهارم: ایضاً راوندى روایت كرده است كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در بعضى از شبها در نماز سوره «تَبَّتْ یَدا اَبى لَهَب» تلاوت نمود، پس گفتند به امّ جمیل خواهر ابوسفیان كه زن ابولهب بود كه دیشب محمّد(صلى الله علیه و آله) در نماز بر تو و شوهر تو لعنت مى كرد و شما را مذمّت مى كرد. آن ملعونه در خشم شد و به طلب آن حضرت بیرون آمد و مى گفت اگر او را ببینم سخنان بد به او خواهم شنوانید و مى گفت كیست كه محمّد را به من نشان دهد؟ چون از دَرِ مسجد داخل شد ابوبكر به نزد آن حضرت نشسته بود گفت: یا رسول اللَّه، خود را پنهان كن كه امّ جمیل مى آید مى ترسم كه حرفهاى بد به شما بگوید. حضرت فرمود كه مرا نخواهد دید ؛ چون به نزدیك آمد حضرت را ندید و از ابوبكر پرسید كه آیا محمّد(صلى الله علیه و آله) را دیدى؟ گفت: نه. پس به خانه خود برگشت. پس حضرت باقر(علیه السلام) فرمود كه خدا حجاب زردى در میان حضرت و او زد كه آن حضرت را ندید و آن ملعونه و سایر كفّار قریش آن حضرت را مُذمَّم مى گفتند یعنى بسیار مذمّت كرده شده و حضرت مى فرمود كه خدا نام مرا از زبان ایشان محو كرده است كه نام مرا نمى برند و مذمّم را مذمّت مى گفتند و مذمّم نام من نیست.(137)
پنجم: ابن شهر آشوب و اكثر مورّخان روایت كرده اند كه چون كفّار قریش از جنگ بدر برگشتند ابولهب از ابوسفیان پرسید كه سبب انهزام شما چه بود؟ ابوسفیان گفت: همین كه ملاقات كردیم یكدیگر را گریختیم و ایشان ما را كشتند و اسیر كردند هر نحو كه خواستند و مردم سفید دیدم كه بر اسبان اَبْلَق سوار بودند در میان آسمان و زمین و هیچ كس در برابر آنها نمى توانست ایستاد.
ابورافع با امّ الفضل زوجه عبّاس گفت: اینها ملائكه اند. ابولهب كه این را شنید برخاست و ابورافع را بر زمین زد ام الفضل عمود خیمه را گرفت و بر سر ابولهب زد كه سرش شكست و بعد از آن هفت روز زنده ماند و خدا او را به «عدسه» مبتلا كرد و «عدسه» مرضى بود كه عرب از سرایت آن حذر مى كردند، پس به این سبب سه روز در خانه ماند كه پسرهایش نیز به نزدیك او نمى رفتند كه او را دفن كنند تا آنكه او را كشیدند و در بیرون مكّه انداختند تا پنهان شد(138) علامه مجلسى فرموده كه اكنون بر سر راه عُمْرَه واقع است و هركه از آن موضع مى گذرد سنگى چند بر آن موضع مى اندازد و تل عظیمى شده است ؛ پس تأمّل كن كه مخالفت خدا و رسول چگونه صاحبان نسبهاى شریف را از شرف خود بى بهره گردانیده است و اطاعت خدا و رسول چگونه مردم بى حسب و نسب را به دَرَجات رفیع بلند ساخته است و به اهل بیت عزّت و شرف ملحق گردانیده است.(139)