منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[بركت در طعام ابوایّوب ]

ششم: از حضرت سلمان (رضى الله عنه) روایت است كه چون حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) داخل مدینه شد به خانه ابوایّوب انصارى فرود آمد و در خانه او به غیر از یك بزغاله و یك صاع گندم نبود. بزغاله را براى آن حضرت بریان كرد و گندم را نان پخت و به نزد حضرت آورد و حضرت فرمود كه در میان مردم ندا كنند كه هر كه طعام مى خواهد بیاید به خانه ابوایّوب؛ پس ابوایّوب ندا مى كرد و مردم مى دویدند و مى آمدند مانند سیلاب تا خانه پر شد و همه خوردند و سیر شدند و طعام كم نشد؛ پس حضرت فرمود كه استخوانها را جمع كردند و در میان پوست بزغاله گذاشت و فرمود برخیز به اذن خدا! پس بزغاله زنده شد و ایستاد ومردم صدابه گفتن شهادتَیْن بلند كردند.(127)

[شفاى مشرك و ایمان آوردن او]

هفتم: شیخ طبرسى و راوندى و دیگران روایت كرده اند كه اَبو بَراء كه او را «ملاعِبُ الأسِنّة» مى گفتند و از بزرگان عرب بود به مرض استسقا مبتلا شد. لبید بن ربیعه را به خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) فرستاد با دو اسب و چند شتر، حضرت اسبان و شتران را ردّ كرد و فرمود كه من هدیه مشرك را قبول نمى كنم لبید گفت كه من گمان نمى كردم كه كسى از عرب هدیّه ابوبراء را ردّ كند. حضرت فرمود كه اگر من هدیّه مشركى را قبول مى كردم البتّه از او را رد نمى كردم؛ پس لبید گفت كه علّتى در شكم ابوبراء به هم رسیده و از تو طلب شفا مى كند. حضرت اندك خاكى از زمین برداشت و آب دهان مبارك خود را بر آن انداخت و به او داد و گفت : این را در آب بریز و بده به او كه بخورد. لبید آن را گرفت و گمان كرد كه حضرت به او استهزاء كرده چون آورد و به خوردِ ابوبراء داد در [همان ]ساعت شفا یافت چنانچه گویا از بند رها شد.(128)

[بركت در گوسفند اُمّ معبد]

هشتم: از معجزات متواتره كه خاصّه و عامّه نقل كرده اند آن است كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) چون از مكّه به مدینه هجرت فرمود در اثناى راه به خیمه امّ مَعْبَد رسید و ابوبكر و عامر بن فُهَیْرَه و عبداللَّه بن أُرْیقَط (أَرَْقَطّ به روایت طبرى) در خدمت آن حضرت بودند و ام معبد در بیرون خیمه نشسته بود چون به نزدیك او رسیدند از او خرما و گوشت طلبیدند كه بخرند. گفت: ندارم. و توشه ایشان آخر شده بود؛ پس ام مَعْبَد گفت: اگر چیزى نزد من بود در مهماندارى شما تقصیر نمى كردم. حضرت نظر كرد دید در كنار خیمه او گوسفندى بسته است فرمود: اى ام معبد، این گوسفند چیست؟ گفت: از بسیارى ضعف و لاغرى نتوانست كه با گوسفندان به چریدن برود براى این، در خیمه مانده است. حضرت فرمود كه آیا شیر دارد؟ گفت: از آن ناتوانتر است كه توقّع شیر از آن توان داشت مدّتها است كه شیر نمى دهد. حضرت فرمود: رخصت مى دهى من او را بدوشم؟ گفت: بلى، پدر و مادرم فداى تو باد! اگر شیرى در پستانش مى یابى بدوش. حضرت گوسفند را طلبید و دست مباركش بر پستانش كشید و نام خدا بر آن برد و گفت: خداوندا! بركت ده در گوسفند او؛ پس شیر در پستانش ریخت و حضرت ظرفى طلبید كه چند كس را سیراب مى كرد و دوشید آنقدر كه آن ظرف پر شد، به ام معبد داد كه خورد تا سیر شد، پس به اصحاب خود داد كه خوردند و سیر شدند و خود بعد از همه تناول نمود و فرمود كه ساقى قوم مى باید كه بعد از ایشان بخورد و بار دیگر دوشید تا آن ظرف مملو شد و باز آشامیدند و زیادتى كه ماند نزد او گذاشتند و روانه شدند؛ چون ابومعبد كه شوهر آن زن بود از صحرا برگشت پرسید كه این شیر از كجا آورده اى؟ ام معبد قصه را نقل كرد. ابومعبد گفت مى باید آن كسى باشد كه در مكّه به پیغمبرى مبعوث شده است.(129)
نهم: جماعتى از محدّثان خاصّه و عامّه روایت كرده اند كه جابر انصارى گفت: در جنگ خندق روزى حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را دیدم كه خوابیده و از گرسنگى سنگى بر شكم مبارك بسته، پس به خانه رفتم و در خانه گوسفندى داشتم و یك صاع جو، پس زن خود را گفتم كه من حضرت را بر آن حال مشاهده كردم این گوسفند و جو را به عمل آور تا آن حضرت را خبر كنم. زن گفت: برو و از آن حضرت رخصت بگیر اگر بفرماید به عمل آوریم ؛ پس رفتم و گفتم: یا رسول اللّه! التماس دارم كه امروز چاشت خود را به نزد ما تناول فرمائى. فرمود كه چه چیز در خانه دارى؟ گفتم: یك گوسفند و یك صاع جو. فرمود كه با هر كه خواهم بیایم یا تنها؟ نخواستم بگویم تنها گفتم: هركه مى خواهى و گمان كردم كه على(علیه السلام) را همراه خود خواهد آورد؛ پس برگشتم و زن خود را گفتم كه تو جو را به عمل آور و من گوسفند را به عمل مى آورم و گوشت را پاره پاره كردم و در دیگ افكندم و آب و نمك در آن ریختم و پختم. و به خدمت آن حضرت رفتم و گفتم: یا رسول اللَّه، طعام مهیّا شده است. حضرت برخاست و بر كنار خندق ایستاد و به آواز بلند ندا كرد كه اى گروه مسلمانان!اجابت نمائید دعوت جابر را؛ پس جمیع مهاجران و انصار از خندق بیرون آمدند و متوجّه خانه جابر شدند و به هر گروهى از اهل مدینه كه مى رسید مى فرمود اجابت كنید دعوت جابر را ؛ پس به روایتى هفتصد نفر و به روایتى هشتصد و به روایتى هزار نفر جمع شدند. جابر گفت: من مضطرب شدم و به خانه دویدم و گفتم گروه بى حدّ و احصا با آن حضرت رو به خانه ما آوردند. زن گفت كه آیا به حضرت گفتى كه چه چیز نزد ما هست؟ گفتم: بلى. گفت: بر تو چیزى نیست حضرت بهتر مى داند. آن زن از من داناتر بود، پس حضرت مردم را امر فرمود كه در بیرون خانه نشستند و خود و امیرالمؤمنین(علیه السلام) داخل خانه شدند. و به روایت دیگر همه را داخل خانه كرد و خانه گنجایش نداشت هر طایفه كه داخل مى شدند حضرت اشاره به دیوار مى كرد و دیوار پس مى رفت و خانه گشاده مى شد تا آنكه آن خانه گنجایش همه به هم رسانید پس حضرت بر سر تنور آمد و آب دهان مبارك خود را در تنور انداخت و دیگ را گشود و در دیگ نظر كرد و به زن گفت كه نان را از تنور بكن و یك یك به من بده. آن زن نان را از تنور مى كند و به آن حضرت مى داد حضرت با امیرالمؤمنین(علیه السلام) در میان كاسه ترید مى كردند و چون كاسه پر شد فرمود: اى جابر،یك ذراع گوسفند را با مرق بیاور. آوردم و بر روى ترید ریختند و ده نفر از صحابه را طلبید كه خوردند تا سیر شدند، پس بار دیگر كاسه را پر از ترید كرد و ذراع دیگر طلبیده و ده نفر خوردند ؛ پس بار دیگر كاسه را پر از ترید كرد و ذراع دیگر طلبید و جابر آورد. و در مرتبه چهارم كه حضرت ذراع از جابر طلبید جابر گفت: یا رسول اللَّه(صلى الله علیه و آله) ! گوسفندى بیشتر از دو ذراع ندارد و من تا حال سه ذراع آوردم؟! حضرت فرمود كه اگر ساكت مى شدى همه از ذراع این گوسفند مى خوردند؛ پس به این نحو ده نفر ده نفر مى طلبید تا همه صحابه سیر شدند، پس حضرت فرمود. اى جابر! بیا تا ما و تو بخوریم؛ پس من و محمّد(صلى الله علیه و آله) و على(علیه السلام) خوردیم و بیرون آمدیم و تنور و دیگ به حال خود بود و هیچ كم نشده بود و چندین روز بعد از آن نیز از آن طعام خوردیم.(130)