فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[زنده كردن دو بچه ]

پنجم: راوندى روایت كرده است كه یكى از انصار بزغاله اى داشت آن را ذبح كرد به زوجه خود گفت كه بعضى را بپزید و بعضى بریان كنید شاید حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) ما را مُشرّف گرداند و امشب در خانه ما افطار كند و به سوى مسجد رفت و دو طفل خُرد داشت چون دیدند كه پدر ایشان بزغاله را كشت یكى به دیگرى گفت بیا تو را ذبح كنم و كارد را گرفت و او را ذبح كرد. مادر كه آن حال را مشاهده كرد فریاد كرد و آن پسر دیگر از ترس گریخت و از غرفه به زیر افتاد و مُرد. آن زن مؤمنه هر دو طفل مرده خود را پنهان كرد و طعام را براى قدوم حضرت مهیّا كرد ؛ چون حضرت داخل خانه انصارى شد جبرئیل فرود آمد و گفت: یا رسول اللَّه! بفرما كه پسرهایش را حاضر گرداند؛ چون پدر به طلب پسرها بیرون رفت مادر ایشان گفت حاضر نیستند و به جائى رفته اند. برگشت و گفت: حاضر نیستند. حضرت فرمود كه البتّه باید حاضر شوند و باز پدر بیرون آمد و مبالغه كرد مادر او را بر حقیقت مطّلع گردانید و پدر آن دو فرزند مرده را نزد حضرت حاضر كرد حضرت دعا كرد و خدا هر دو را زنده كرد و عمر بسیار كردند.(126)

[بركت در طعام ابوایّوب ]

ششم: از حضرت سلمان (رضى الله عنه) روایت است كه چون حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) داخل مدینه شد به خانه ابوایّوب انصارى فرود آمد و در خانه او به غیر از یك بزغاله و یك صاع گندم نبود. بزغاله را براى آن حضرت بریان كرد و گندم را نان پخت و به نزد حضرت آورد و حضرت فرمود كه در میان مردم ندا كنند كه هر كه طعام مى خواهد بیاید به خانه ابوایّوب؛ پس ابوایّوب ندا مى كرد و مردم مى دویدند و مى آمدند مانند سیلاب تا خانه پر شد و همه خوردند و سیر شدند و طعام كم نشد؛ پس حضرت فرمود كه استخوانها را جمع كردند و در میان پوست بزغاله گذاشت و فرمود برخیز به اذن خدا! پس بزغاله زنده شد و ایستاد ومردم صدابه گفتن شهادتَیْن بلند كردند.(127)

[شفاى مشرك و ایمان آوردن او]

هفتم: شیخ طبرسى و راوندى و دیگران روایت كرده اند كه اَبو بَراء كه او را «ملاعِبُ الأسِنّة» مى گفتند و از بزرگان عرب بود به مرض استسقا مبتلا شد. لبید بن ربیعه را به خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) فرستاد با دو اسب و چند شتر، حضرت اسبان و شتران را ردّ كرد و فرمود كه من هدیه مشرك را قبول نمى كنم لبید گفت كه من گمان نمى كردم كه كسى از عرب هدیّه ابوبراء را ردّ كند. حضرت فرمود كه اگر من هدیّه مشركى را قبول مى كردم البتّه از او را رد نمى كردم؛ پس لبید گفت كه علّتى در شكم ابوبراء به هم رسیده و از تو طلب شفا مى كند. حضرت اندك خاكى از زمین برداشت و آب دهان مبارك خود را بر آن انداخت و به او داد و گفت : این را در آب بریز و بده به او كه بخورد. لبید آن را گرفت و گمان كرد كه حضرت به او استهزاء كرده چون آورد و به خوردِ ابوبراء داد در [همان ]ساعت شفا یافت چنانچه گویا از بند رها شد.(128)