فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[خرماى تازه از درخت خشك ]

چهارم: و نیز روایت شده كه حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) با گروهى از اصحاب به سراى ابوالهَیثَم بن التَّیِّهان رفت. اَبُوالْهَیْثَم گفت: مرحبا به رسول اللَّه(صلى الله علیه و آله) و اصحابِهِ، دوست داشتم كه چیزى نزد من باشد و ایثار كنم و مرا چیزى بود بر همسایگان بخش كردم. حضرت فرمود: نیكو كردى جبرئیل چندان در حقّ همسایه وصیّت آورد كه گمان كردم میراث برند، آنگاه نخلى خشك در كنار خانه نگریست، على(علیه السلام) را فرمود قدحى آب حاضر ساخت، اندكى مضمضه كرده بر درخت بیفشاند، در زمان درخت خرماى خشك خرماى تازه آورد تا همه سیر بخوردند؛ این از آن نعمتها است كه در قیامت شما را باشد.(125)

[زنده كردن دو بچه ]

پنجم: راوندى روایت كرده است كه یكى از انصار بزغاله اى داشت آن را ذبح كرد به زوجه خود گفت كه بعضى را بپزید و بعضى بریان كنید شاید حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) ما را مُشرّف گرداند و امشب در خانه ما افطار كند و به سوى مسجد رفت و دو طفل خُرد داشت چون دیدند كه پدر ایشان بزغاله را كشت یكى به دیگرى گفت بیا تو را ذبح كنم و كارد را گرفت و او را ذبح كرد. مادر كه آن حال را مشاهده كرد فریاد كرد و آن پسر دیگر از ترس گریخت و از غرفه به زیر افتاد و مُرد. آن زن مؤمنه هر دو طفل مرده خود را پنهان كرد و طعام را براى قدوم حضرت مهیّا كرد ؛ چون حضرت داخل خانه انصارى شد جبرئیل فرود آمد و گفت: یا رسول اللَّه! بفرما كه پسرهایش را حاضر گرداند؛ چون پدر به طلب پسرها بیرون رفت مادر ایشان گفت حاضر نیستند و به جائى رفته اند. برگشت و گفت: حاضر نیستند. حضرت فرمود كه البتّه باید حاضر شوند و باز پدر بیرون آمد و مبالغه كرد مادر او را بر حقیقت مطّلع گردانید و پدر آن دو فرزند مرده را نزد حضرت حاضر كرد حضرت دعا كرد و خدا هر دو را زنده كرد و عمر بسیار كردند.(126)

[بركت در طعام ابوایّوب ]

ششم: از حضرت سلمان (رضى الله عنه) روایت است كه چون حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) داخل مدینه شد به خانه ابوایّوب انصارى فرود آمد و در خانه او به غیر از یك بزغاله و یك صاع گندم نبود. بزغاله را براى آن حضرت بریان كرد و گندم را نان پخت و به نزد حضرت آورد و حضرت فرمود كه در میان مردم ندا كنند كه هر كه طعام مى خواهد بیاید به خانه ابوایّوب؛ پس ابوایّوب ندا مى كرد و مردم مى دویدند و مى آمدند مانند سیلاب تا خانه پر شد و همه خوردند و سیر شدند و طعام كم نشد؛ پس حضرت فرمود كه استخوانها را جمع كردند و در میان پوست بزغاله گذاشت و فرمود برخیز به اذن خدا! پس بزغاله زنده شد و ایستاد ومردم صدابه گفتن شهادتَیْن بلند كردند.(127)