منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[دندانهاى آسیب ناپذیر]

دوم: سیّد مرتضى و ابن شهر آشوب روایت كرده اند كه نابغه جَعْدى كه از شُعراى حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) تعداد شده قصیده اى در خدمت آن حضرت مى خواند تا رسید به این شعر:
بَلَغْنَا السَّمآءَ مَجْدنا وَجدُودَنا ----- وَاِنّا لَنَرجُوفَوْقَ ذلِكَ مَظْهَراً
مضمون شعر این است كه ما رسیدیم به آسمان از عزّت و كرم و امیدواریم بالاتر از آن را، حضرت فرمود كه بالاتر از آسمان كجا را گمان دارى؟ گفت: بهشت یا رسول اللَّه(صلى الله علیه و آله) ! حضرت فرمود كه نیكو گفتى خدا دهان ترا نشكند: راوى گفت: من او را دیدم صد و سى سال از عمر او گذشته بود و دندانهاى او در پاكیزگى و سفیدى مانند گل بابونه بود و جمیع بدنش درهم شكسته بود به غیر از دهانش و به روایت دیگر هر دندانش كه مى افتاد از آن بهتر مى روئید.(123)
سوّم: روایت شده كه ابو هریره خرمائى چند به خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) آورد و خواستار دعاى بركت شد پیغمبر آن خرما را در كف دست مبارك پراكنده گذاشت و خداى را بخواند و فرمود اكنون در انبان خود افكن و هرگاه خواهى دست در آن كن و خرما بیرون آور.(124) ابوهُریره پیوسته از آن مِزْوَدِ خرما خورد و مهمانى كرد، هنگام قتل عثمان خانه او را غارت كردند و آن انبان را نیز ببردند ابوهریره غمناك شد و این شعر در این مقام بگفت:
لِلنّاسِ هَمٌّ وَلی فى النّاسِ هَمَّانِ ----- هَمُّ الجِرابِ وَ قَتْلُ الشَیْخ عُثْمانِ.

[خرماى تازه از درخت خشك ]

چهارم: و نیز روایت شده كه حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) با گروهى از اصحاب به سراى ابوالهَیثَم بن التَّیِّهان رفت. اَبُوالْهَیْثَم گفت: مرحبا به رسول اللَّه(صلى الله علیه و آله) و اصحابِهِ، دوست داشتم كه چیزى نزد من باشد و ایثار كنم و مرا چیزى بود بر همسایگان بخش كردم. حضرت فرمود: نیكو كردى جبرئیل چندان در حقّ همسایه وصیّت آورد كه گمان كردم میراث برند، آنگاه نخلى خشك در كنار خانه نگریست، على(علیه السلام) را فرمود قدحى آب حاضر ساخت، اندكى مضمضه كرده بر درخت بیفشاند، در زمان درخت خرماى خشك خرماى تازه آورد تا همه سیر بخوردند؛ این از آن نعمتها است كه در قیامت شما را باشد.(125)

[زنده كردن دو بچه ]

پنجم: راوندى روایت كرده است كه یكى از انصار بزغاله اى داشت آن را ذبح كرد به زوجه خود گفت كه بعضى را بپزید و بعضى بریان كنید شاید حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) ما را مُشرّف گرداند و امشب در خانه ما افطار كند و به سوى مسجد رفت و دو طفل خُرد داشت چون دیدند كه پدر ایشان بزغاله را كشت یكى به دیگرى گفت بیا تو را ذبح كنم و كارد را گرفت و او را ذبح كرد. مادر كه آن حال را مشاهده كرد فریاد كرد و آن پسر دیگر از ترس گریخت و از غرفه به زیر افتاد و مُرد. آن زن مؤمنه هر دو طفل مرده خود را پنهان كرد و طعام را براى قدوم حضرت مهیّا كرد ؛ چون حضرت داخل خانه انصارى شد جبرئیل فرود آمد و گفت: یا رسول اللَّه! بفرما كه پسرهایش را حاضر گرداند؛ چون پدر به طلب پسرها بیرون رفت مادر ایشان گفت حاضر نیستند و به جائى رفته اند. برگشت و گفت: حاضر نیستند. حضرت فرمود كه البتّه باید حاضر شوند و باز پدر بیرون آمد و مبالغه كرد مادر او را بر حقیقت مطّلع گردانید و پدر آن دو فرزند مرده را نزد حضرت حاضر كرد حضرت دعا كرد و خدا هر دو را زنده كرد و عمر بسیار كردند.(126)