فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[شكایت شتر]

دوم: جماعتى از مشایخ به سندهاى بسیار از حضرت صادق(علیه السلام)روایت كرده اند كه روزى حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) نشسته بود ناگاه شترى آمد و نزدیك آن حضرت خوابید سر را بر زمین گذاشت و فریاد مى كرد؛ عمر گفت: یا رسول اللَّه، این شتر ترا سجده كرد و ما سزاوارتریم به آنكه ترا سجده كنیم. حضرت فرمود: بلكه خدا را سجده كنید این شتر آمده است شكایت مى كند از صاحبانش و مى گوید كه من از ملك ایشان به هم رسیده ام و تا حال مرا كار فرموده اند و اكنون كه پیر و كور و نحیف و ناتوان شده ام مى خواهند مرا بكشند و اگر امر مى كردم كه كسى براى كسى سجده كند هر آینه امر مى كردم كه زن براى شوهر سجده كند (115)پس حضرت فرستاد و صاحب شتر را طلبید و فرمود كه این شتر از تو چنین شكایت مى كند. گفت: راست مى گوید ما ولیمه داشتیم و خواستیم كه آن را بكشیم حضرت فرمود كه آن را نكشید صاحبش گفت چنین باشد.(116)
سوّم: راوندى و غیر او از محدّثان خاصّه و عامّه روایت كرده اند كه «سفینه» آزاد كرده حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) گفت كه حضرت مرا به بعضى از جنگهافرستاد و بر كشتى سوار شدیم و كشتى ما شكست و رفیقان و متاعها همه غرق شدند و من بر تخته اى بند شدم موج مرا به كوهى رسانید و در میان دریا چون بر كوه بالا رفتم موجى آمد و مرا برداشت و به میان دریا برد و باز مرا به آن كوه رسانید و مكرّر چنین شد تا در آخر مرا به ساحل رسانید و در میان دریا مى گردیدم ناگاه دیدم شیرى از بیشه بیرون آمد و قصد هلاك من كرد من دست از جان شستم و دست به آسمان برداشتم و گفتم: من بنده تو و آزاد كرده پیغمبر توام و مرا از غرق شدن نجات دادى آیا شیر را بر من مسلّط مى گردانى؟! پس در دلم افتاد كه گفتم: اى سَبُع! من سفینه ام مولاى رسول خدا(صلى الله علیه و آله) حرمت آن حضرت را در حقّ مولاى او نگاه دار. واللَّه كه چون این را گفتم خروش خود را فرو گذاشت و مانند گربه به نزد من آمد و خود را گاهى بر پاى راست من و گاهى بر پاى چپ من مى مالید و بر روى من نظر مى كرد پس خوابید و اشاره كرد به سوى من كه سوار شو چون سوار شدم به سرعت تمام مرا به جزیره رسانید كه در آنجا درختان میوه بسیار و آبهاى شیرین بود؛ پس اشاره كرد كه فرود آى و در برابر من ایستاد تا از آن آبها خوردم و از آن میوه ها برداشتم و برگى چند گرفتم و عورت خود را با آنها پوشانیدم و از آن برگها خُرجینى ساختم و از آن میوه ها پر كردم و جامه اى كه با خود داشتم در آب فرو برده و برداشتم كه اگر مرا به آب احتیاج شود آن بیفشرم و بیاشامم. چون فارغ شدم خوابید و اشاره كرد كه سوار شو چون سوار شدم مرا از راه دیگر به كنار دریا رسانید ناگاه دیدم كشتى در میان دریا مى رود پس جامه خود را حركت دادم كه ایشان مرا دیدند و چون به نزدیك آمدند و مرا بر شیر سوار دیدند بسیار تعجّب كردند و تسبیح و تهلیل خدا كردند. مى گفتند: تو كیستى؟ از جنّى یا از انسى؟ گفتم: من سفینه مولاى حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) مى باشم و این شیر براى رعایت حق آن بشیر نذیر اسیر من گردیده و مرا رعایت مى كند؛ چون نام آن حضرت را شنیدند بادبان كشتى را فرود آوردند و كشتى را لنگر افكندند و دو مرد را در كشتى كوچكى نشانیدند و جامه ها براى من فرستادند كه من بپوشم و از شیر فرود آمدم و شیر در كنارى ایستاد و نظر مى كرد كه من چه مى كنم پس جامه ها به نزد من انداختند و من پوشیدم و یكى از ایشان گفت كه بیا بر دوش من سوار شو تا تو را به كشتى برسانم نباید شیر رعایت حق رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را زیاده از امت او بكند؛ پس من به نزد شیر رفتم و گفتم: خدا ترا از رسول خدا(صلى الله علیه و آله) جزاى خیر بدهد؛ چون این را گفتم، واللَّه دیدم كه آب از دیده اش فرو ریخت و از جاى خود حركت نكرد تا من داخل كشتى شدم و پیوسته به من نظر مى كرد تا از او غایب شدم.(117)
چهارم: مشایخ حدیث روایت كرده اند كه چون حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) اراده قضاى حاجت مى نمود از مردم بسیار دور مى شد. روزى در بیابانى براى قضاء حاجت دور شد و موزه خود را كند و قضاى حاجت نموده وضو ساخت و چون خواست كه موزه را بپوشد مرغ سبزى كه آن را «سبز قبا» مى گویند از هوا فرود آمد موزه حضرت را برداشت و به هوا بلند شد؛ پس موزه را انداخت مار سیاهى از میانش بیرون آمد و به روایت دیگر مار را از موزه آن حضرت گرفت و بلند شد و به این سبب حضرت نهى فرمود از كشتن آن.(118)
فقیر گوید: كه نظیر این از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) نقل شده و آن چنان است كه «ابوالفرج» از «مدائنى» روایت كرده كه سیّد حمیرى سوار بر اسب در كناسه كوفه ایستاد و گفت : هر كس یك فضیلت از على(علیه السلام) نقل كند كه من او را به نظم نیاورده باشم این اسب را با آنچه بر من است به او خواهم داد؛ پس محدّثین شروع كردند به ذكر احادیثى كه در فضیلت آن حضرت بود و سیّد اشعار خود را كه متضمّن آن فضیلت بود انشاد مى كرد تا آنكه مردى او را حدیث كرد از ابوالزَّغْل المرادى كه گفت: خدمت امیرالمؤمنین(علیه السلام) بودم كه مشغول تطهیر شد از براى نماز و موزه خود را از پاى بیرون كرد مارى داخل كفش آن جناب شد پس زمانى كه خواست كفش خود را بپوشد غُرابى پیدا شد و موزه را ربود و بالا برد و بیفكند، آن مار از موزه بیرون شد سیّد تا این فضیلت را شنید آنچه وعده كرده بود به وى عطا كرد آنگاه آن را در شعر خود درآورد و گفت:
اَلا یا قَوْمُ لِلْعَجَبِ الْعُجابِ ----- لِخُفِّ اَبىِ الحسین وَلِلحُبابِ (الأبیات).(119)

[معجرات نوع چهارم ]

نوع چهارم: معجزات آن حضرت است در زنده كردن مردگان و شفاى بیماران و معجزاتى كه از اعضاى شریفه آن حضرت به ظهور آمده مانند خوب شدن درد چشم امیرالمؤمنین(علیه السلام) به بركت آب دهان مبارك آن حضرت كه بر آن مالیده و زنده كردن آهوئى كه گوشت آن را میل فرموده و زنده كردن بزغاله مرد انصارى را كه آن حضرت را میهمان كرده بود به آن و تكلّم فاطمه بنت اَسَد رضى اللَّه عنهما با آن حضرت در قبر و زنده كردن آن حضرت آن جوان انصارى را كه مادر كور پیرى داشت و شفا یافتن زخم سلمة بن الأكوع كه در خیبر یافته بود به بركت آن حضرت و ملتئم و خوب شدن دست بریده معاذ بن عفرا و پاى محمّد بن مسلمة و پاى عبداللَّه عتیك و چشم قتاده كه از حدقه بیرون آمده بود به بركت آن حضرت و سیر كردن آن حضرت چندین هزار كس را از چند دانه خرما و سیراب كردن جماعتى را با اسبان و شترانشان از آبى كه از بین انگشتان مباركش جوشید الى غیر ذلك (120)

[اثر دست مبارك پیامبر]

اوّل: راوندى و طبرسى و دیگران روایت كرده اند كه كودكى را به خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) آوردند كه براى او دعا كند چون سرش را كچل دید دست مبارك بر سرش كشید و در ساعت مو برآورد و شفا یافت. چون این خبر به اهل یمن رسید طفلى را به نزد مُسَیْلمه آوردند كه دعا كند، مُسیلمه دست بر سرش كشید آن طفل كچل شد و موهاى سرش ریخت و این بدبختى به فرزندان او نیز سرایت كرد.(121)
فقیر گوید: از این نحو معجزات واژگونه (122)از مُسَیْلمه بسیار نقل شده از جمله آنكه آب دهان نحس خود را در چاهى افكند آب آن چاه شور شد و وقتى دلوى از آب را دهان زد در چاه ریخت كه آبش بسیار شود آن آبى كه داشت خشك شد و وقتى آب وضوى او را در بستانى بیفشاندند دیگر گیاه از آن بستان نرست و مردى او را گفت دو پسر دارم در حق ایشان دعائى بكن. مُسَیْلمه دست برداشت و كلمه اى چند بگفت چون مرد به خانه آمد یكى از آن دو پسر را گرگ دریده بود و دیگرى به چاه افتاده بود. و مردى را درد چشم بود چون دست بر چشم او كشید نابینا گشت با او گفتند این معجزات واژگونه را چه كنى؟ گفت آن كس را كه در حقّ من شك بود معجزه من بر وى واژگونه آید.