منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

فصل چهارم :در بیان خلقت و شمائل حضرت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) و مختصرى از اخلاق كریمه واوصاف شریفه آن حضرت

همانا ذكر اخلاق و اوصاف شریفه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) را نگارش دادن بدان ماند كه كس آب دریا را به پیمانه بپیماید یا خواهد جرم آفتاب را از روزن خانه به كوشك خویش درآورد، لكن براى زینت كتاب واجب مى كند كه به مختصرى كه فراخور این كتاب است اشاره كنیم.
بدان كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در دیده ها با عظمت مى نمود و در سینه ها مهابت او بود، رویش از نور مى درخشید مانند ماه شب چهارده، از میانه بالا اندكى بلندتر بود و بسیار بلند نبود و سر مباركش بزرگ بود و مویش نه بسیار پیچیده بود و نه بسیار افتاده و موى سرش اكثر اوقات از نرمه گوش نمى گذشت و اگر بلندتر(52) مى شد میانش را مى شكافت (53) و بر دو طرف سر مى افكند و رویش سفید و نورانى بود و گشاده پیشانى بود و ابرویش باریك بود و مقوّس و كشیده بود و رگى در میان پیشانیش بود كه هنگام غضب پرمى شد و برمى آمد و بینى آن جناب باریك و كشیده بود و میانش اندكى برآمدگى داشت و نورى از آن مى تافت و محاسن شریفش انبوه بود و دندانهایش سفید و برّاق و نازك و گشاده بود گردنش در صفا و نور و استقامت مانند گردن صورتهائى بود كه از نقره مى سازند و صیقل مى زنند.
اعضاى بدنش همه معتدل و سینه و شكمش برابر یكدیگر بود. میان دو كتفش پهن بود و سر استخوانهاى بندهاى بدنش قوى و درشت بود و اینها از علامات شجاعت و قوّت است و در میان عرب ممدوح است. بدنش سفید و نورانى بود و از میان سینه تا نافش خط سیاه باریكى از مو بود مانند نقره كه صیقل زده باشند و در میانش از زیادتى صفا خطّ سیاهى نماید و پستانها و اطراف سینه و شكم آن حضرت از مو عارى بود و ذراع و دوشهایش مو داشت انگشتانش كشیده و بلند بود. ساعدها و ساقش صاف و كشیده بود. كف پاهایش هموار نبود بلكه میانش از زمین دور بود و پشت پاهایش بسیار صاف و نرم بود به حدّى كه اگر قطره آبى بر آنها ریخته مى شد بند نمى شد و چون راه مى رفت قدمها را به روش متكبّران بر زمین نمى كشید و با تأنى و وقار راه مى رفت و چون به جانب خود ملتفت مى شد كه با كسى سخن گوید به روش ارباب دولت به گوشه چشم نظر نمى كرد بلكه با تمام بدن مى گشت و سخن مى گفت و در اكثر احوال دیده اش به زیر بود و نظرش به سوى زمین زیاده بود و هركه را مى دید مبادرت به سلام مى نمود و اندوهش پیوسته بود و فكرتش دائم و هرگز از فكرى و شغلى خالى نبود و بدون احتیاج سخن نمى فرمود و كلمات جامعه مى گفت كه لفظش اندك و معنیش بسیار بود و از افاده مقصود قاصر نبود و ظاهر كننده حق بود و خُویَش نرم بود و درشتى و غلظت در خُلق كریمش نبود و كسى را حقیر نمى شمرد و اندك نعمتى را عظیم مى دانست و هیچ نعمتى را مذمّت نمى فرمود امّا خوردنى و آشامیدنى را مدح هم نمى فرمود و از براى فوت امور دنیا به غضب نمى آمد و از براى خدا چنان به خشم درمى آمد كه كسى او را نمى شناخت و چون اشاره مى فرمود به دست اشاره مى نمود نه به چشم و ابرو و چون شاد مى شد دیده بر هم مى گذاشت و بسیار اظهار فرح نمى كرد و اكثر خندیدن آن حضرت تبسم بود و كم بود كه صداى خنده آن حضرت ظاهر شود و گاه دندانهاى نورانیش مانند دانه هاى تگرگ ظاهر مى شد در خندیدن و هركس را به قدر علم و فضیلت در دین زیادتى مى داد و در خور احتیاج متوجّه ایشان مى شد و آنچه به كار ایشان مى آمد و موجب صلاح امّت بود براى ایشان بیان مى فرمود ومكرر مى فرمود كه حاضران آنچه از من مى شنوند به غائبان برسانند و مى فرمود كه برسانید به من حاجت كسى را كه حاجت خود را به من نتواند رسانید و كسى را بر لغزش و خطاى سخن مؤاخذه نمى فرمود و صحابه داخل مى شدند به مجلس آن حضرت طلب كنندگان علم، و متفرّق نمى شدند مگر آنكه از حلاوت علم و حكمت چشیده بودند و از شرّ مردم در حَذَر بود امّا از ایشان كناره نمى كرد و خوشروئى و خوشخوئى را از ایشان دریغ نمى داشت و جستجوى اصحاب خود مى نمود و احوال ایشان مى گرفت و هرگز غافل از احوال مردم نمى شد مبادا كه غافل شوند و به سوى باطل میل كنند و نیكان خلق را نزدیك خود جاى مى داد و افضل خلق نزد او كسى بود كه خیرخواهى او براى مسلمانان بیشتر باشد و بزرگترین مردم نزد او كسى بود كه مواسات و معاونت و احسان و یارى مردم بیشتر كند.
[آداب مجلس پیامبر]
و آداب مجلس آن حضرت چنین بود كه در مجلسى نمى نشست و برنمى خاست مگر با یاد خدا و در مجلس جاى مخصوص براى خود قرار نمى داد و نهى مى فرمود از این، و چون داخل مجلس مى شد، در آخر مجلس كه خالى بود مى نشست و مردم را به این، امر مى فرمود و به هر یك از اهل مجلس خود بهره اى از اكرام و التفات مى رسانید و چنان معاشرت مى فرمود كه هر كس را گمان آن بود كه گرامى ترین خلق است نزد او و با هركه مى نشست تا او اراده برخاستن نمى كرد برنمى خاست و هركه از او حاجتى مى طلبید اگر مقدور بود روا مى كرد والّا به سخن نیكى و وعده جمیلى او را راضى مى كرد و خُلق عمیمش همه خلق را فرا گرفته بود و همه كس نزد او در حقّ مساوى بود.
مجلس شریفش، مجلس بردبارى و حیا و راستى و امانت بود و صداها در آن بلند نمى شد و بَدِ كسى در آن گفته نمى شد و بدى از آن مجلس مذكور نمى شد و اگر از كسى خطائى صادر مى شد نقل مى كردند و همه با یكدیگر در مقام عدالت و انصاف و احسان بودند ویكدیگر را به تقوى و پرهیزكارى وصیّت مى كردند و بایكدیگر در مقام تواضع و شكستگى بودند. پیران را توقیر مى كردند و بر خردسالان رحم مى كردند و غریبان را رعایت مى كردند و سیرت آن حضرت با اهل مجلس چنان بود كه پیوسته گشاده رو و نرم خو بود و كسى از همنشینى او متضرّر نمى شد و صدا بلند نمى كرد و فحش نمى گفت و عیب مردم نمى كرد و بسیار مدح مردم نمى كرد و اگر چیزى واقع مى شد كه مرضىّ طبع مستقیمش نبود تغافل مى فرمود و كسى از او ناامید نبود و مجادله نمى كرد و بسیار سخن نمى گفت و قطع نمى فرمود سخن احدى را مگر آنكه باطل گوید. و چیزى كه فایده نداشت متعرّض آن نمى شد و كسى را مذمّت نمى كرد و احدى را سرزنش نمى فرمود و عیبها و لغزشهاى مردم را تفحص نمى نمود و بر سوء ادب غریبان و اعرابیان صبر مى فرمود حتّى اینكه صحابه ایشان را به مجلس مى آوردند كه ایشان سؤال كنند و خود مستفید شوند.(54)
در خبر است كه جوانى نزد پیغمبر(صلى الله علیه و آله) آمد و گفت: تواند شد كه مرا رخصت فرمایى تا زنا كنم، اصحاب بانگ بر وى زدند، پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرمود: نزدیك من آى، آن جوان پیش شد، فرمود: هیچ دوست مى دارى كه كس بامادرتو زنا كند یا با دختر و خواهر تو و همچنان با عمّات و خالات و خویشان خود این كار روا دارى؟ عرض كرد: رضا ندهم. فرمود: همه بندگان خداى چنین باشند. آنگاه دست مبارك بر سینه او فرود آورد و گفت:
«اَللّهُمَّ اغْفِرْ ذَنْبَهُ وَ طَهِّرْ قَلْبَهُ وَحصِّنْ فَرْجَهُ»(55)
دیگر از آن پس به جانب هیچ زن بیگانه دیده نشد و از «سیره ابن هشام» نقل شده كه گفته در زمان حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) لشكر اسلام به جبل طىّ آمدند و فتح كردند و اُسَرائى از آنجا به مدینه آوردند كه در میانه آنها دختر حاتم طائى بود. چون پیغمبر خدا(صلى الله علیه و آله) آنها را دید دختر حاتم خدمتش عرض كرد: یا رسول اللَّه، هَلَكَ الْوالد وَ غابَ الْوافِد؛ یعنى پدرم حاتم مرده و برادرم عدىّ بن حاتم به شام فرار كرده بر ما منّت گذار و ببخش ما را خدا بر تو منّت گذارد. و رُوز اوّل و دوم حضرت جوابى به او نفرمود، روز سوّم كه ایشان را ملاقات فرمود امیرالمؤمنین(علیه السلام) به آن زن اشاره فرمود كه دوباره عرض حال كن، آن زن سخن گذشته را اعاده كرد، رسول اكرم(صلى الله علیه و آله) فرمود: مترصّد هستم قافله با امانتى پیدا شود ترا به ولایتت بفرستم و از او عفو فرمود.(56) اینگونه بود سیرت آن حضرت با كفّار.
[بخشنامه پیامبر براى سپاهیان ]
ارباب سِیَر در سیرت آن حضرت نوشته اند كه چون لشكرى را مأمور مى نمود قائدان سپاه را با لشكریان طلب فرموده بدینگونه وصیّت و موعظه مى فرمود ایشان را مى فرمود: بروید به نام خداى تعالى و استقامت جوئید به خداى و جهاد كنید براى خداى بر ملّت رسول خداى.
هان اى مردم! مكر نكنید واز غنایم سرقت روا مدارید و كفّار را بعد از قتل چشم و گوش و دیگر اعضا قطع نفرمائید و پیران و اطفال و زنان را نكشید و رهبانان را كه در غارها و بیغوله ها جاى دارند به قتل نرسانید و درختان را از بیخ نزنید جز آنكه مضطر باشید و نخلستان را مسوزانید و به آب غرق كنیدو درختان میوه دار را بر نیاورید و حرث و زرع را مسوزانید باشد كه هم بدان محتاج شوید و جانوران حلال گوشت را نابود نكنید جز اینكه از بهر قوت لازم افتد و هرگز آب مشركان را با زهر آلوده مسازید و حیلت میارید.(57)
و هرگز آن حضرت با دشمن جز این معاملت نكرد و شبیخون بر دشمن نزد و از هر جهادى، جهاد با نفس را بزرگتر مى دانست؛ چنانكه روایت شده كه وقتى لشكر آن حضرت از جهاد با كفّار آمده بودند، حضرت فرمود: مرحبا جماعتى كه به جا آوردند جهاد كوچكتر را و بر ایشان است جهاد بزرگتر. عرض كردند: جهاد بزرگتر كدام است؟ فرمود: جهاد با نفس امّاره (58). و در روایت معتبره منقول است كه از آن حضرت پرسیدند كه چرا موى محاسن شما زود سفید شده؟
فرمود كه مرا پیر كرد سوره هود و واقعه و مُرسَلات و عَمَّ یَتَسآئلونَ كه در آنها احوال قیامت و عذاب امّتهاى گذشته مذكور است.(59)
و روایت شده كه چون حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) از دنیا رفت نگذاشت درهم و دینارى و نه غلام و كنیزى و نه گوسفند و شترى به غیر از شتر سوارى خود. و چون به رحمت الهى واصل شد زرهش در گرو بود نزد یهودى از یهودان مدینه براى بیست صاع جو كه براى نفقه عیال خود از او به قرض گرفته بود.(60)
و حضرت امام رضا(علیه السلام) فرمود : كه ملكى به نزد رسول خدا(صلى الله علیه و آله) آمد و گفت: پروردگارت ترا سلام مى رساند و مى فرماید كه اگر مى خواهى صحراى مكّه را همه از بهر تو طلا مى كنم. پس حضرت سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت : پروردگارا! مى خواهم یك روز سیر باشم و ترا حمد كنم و یك روز گرسنه باشم و از تو سؤال كنم و فرمود كه آن حضرت سه روز از نان گندم سیر نشد تا به رحمت الهى واصل شد.(61)
و از حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) منقول است كه فرمود: با رسول خدا(صلى الله علیه و آله) بودیم در كندن خندق، ناگاه حضرت فاطمه(علیها السلام) آمد و پاره نانى براى آن حضرت آورد و حضرت فرمود: كه این چیست؟ فاطمه(علیها السلام) عرض كرد: قرص نانى براى حسن و حسین(علیهماالسلام) پخته بودم و این پاره را براى شما آوردم. حضرت فرمود كه: سه روز است كه طعام داخل جوف پدر تو نشده است و این اوّل طعامى است كه مى خورم (62). و ابن عبّاس گفته كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) بر روى خاك مى نشست و بر روى خاك طعام تناول مى نمود و گوسفند را به دست خود مى بست و اگر غلامى آن حضرت را براى نان جوى مى طلبید به خانه خود، اجابت او مى فرمود.(63)و از حضرت صادق(علیه السلام) روایت شده كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) هر روز سیصد و شصت مرتبه به عدد رگهاى بدن مى گفت:
«اَلْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ كَثیراً عَلى كُلِّ حالٍ.»(64)
و از مجلسى برنمى خاست هر چند كم مى نشست تا بیست و پنج مرتبه استغفار نمى كرد.(65)
و روزى هفتاد مرتبه «اَسْتَغْفِرُ اللَّه» و هفتاد مرتبه «اَتُوبُ اِلَى اللَّهِ» مى گفت.(66)
و روایت شده كه شب جمعه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در مسجد قُبا اراده افطار نمود و فرمود: كه آیا آشامیدنى هست كه به آن افطار نمایم، اوس بن خولى انصارى كاسه شیرى آورد كه عسل در آن ریخته بود، چون حضرت بر دهان گذاشت و طعم آن را یافت از دهان برداشت و فرمود كه این دو آشامیدنى است كه از یكى بدیگرى اكتفا مى توان نمود من نمى خورم هر دو را و حرام نمى كنم بر مردم خوردن آن را ولیكن فروتنى مى كنم براى خدا و هركه فروتنى كند براى حق تعالى خدا او را بلند مى گرداند و هركه تكبر كند خدا او را پست مى گرداند و هركه در معیشت خود میانه رو باشد خدا او را روزى مى دهد و هركه اسراف كند خدا او را محروم مى گرداند و هركه مرگ را بسیار یاد كند خدا او را دوست مى دارد.(67)
و به سند صحیح از حضرت صادق(علیه السلام) منقول است كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در اوّل بعثت مدّتى آن قدر روزه پیاپى گرفت كه گفتند دیگر ترك نخواهد كرد پس مدتى ترك روزه كرد كه گفتند نخواهد گرفت، مدّتى یك در میان روزه مى گرفت به طریق حضرت داود(علیه السلام) ، پس آن را ترك كرد و در هر ماه ایام البیض آن را روزه مى داشت، پس آن را ترك فرمود و سنّتش بر آن قرار گرفت كه در هر ماه پنجشنبه اوّل ماه و پنجشنبه آخر ماه و چهارشنبه اوّل از دهه میان ماه را روزه مى داشت و بر این طریق بود تا به جوار رحمت ایزدى پیوست (68). و ماه شعبان را تمام روزه مى داشت.(69)
ابن شهر آشوب(رضى الله عنه) گفته است كه بعضى از آداب شریفه و اخلاق كریمه حضرت رسالت پناه(صلى الله علیه و آله) كه از اخبار متفرّقه ظاهر مى شود آن است كه آن حضرت از همه كس حكیم تر و داناتر و بردبارتر و شجاعتر و عادلتر و مهربانتر بود و هرگز دستش به دست زنى نرسید كه بر او حلال نباشد و سخى ترین مردم بود هرگز دینار و درهمى نزد او نماند و اگر از عطایش چیزى زیاد مى آمد و شب مى رسید قرار نمى گرفت تا آن را به مصرفش مى رسانید و زیاده از قوت سال خود هرگز نگاه نمى داشت و باقى را در راه خدا مى داد و پست ترین طعامها را نگاه مى داشت مانند جو و خرما و هرچه مى طلبیدند عطا مى فرمود و بر زمین مى نشست و بر زمین طعام مى خورد و بر زمین مى خوابید و نَعلَیْن و جامه خود را پینه مى كرد و دَرِ خانه را خود مى گشود و گوسفند را خود مى دوشید و پاى شتر را خود مى بست و چون خادم از گردانیدن آسیا مانده مى شد مَدَد او مى كرد و آب وضو را به دست خود حاضر مى كرد در شب و پیوسته سرش در زیر بود و در حضور مردم تكیه نمى نمود و خدمتهاى اهل خود را مى كرد و بعد از طعام انگشتان خود را مى لیسید و هرگز آروغ نزد و آزاد و بنده كه آن حضرت را به ضیافت مى طلبیدند اجابت مى نمود اگرچه از براى پاچه گوسفندى بود. و هدیه را قبول مى نمود اگرچه یك جرعه شیر بود و تصدّق را نمى خورد و نظر بر روى مردم بسیار نمى كرد و هرگز از براى دنیا به خشم نمى آمد و از براى خدا غضب مى كرد و از گرسنگى گاهى سنگ بر شكم مى بست و هرچه حاضر مى كردند تناول مى نمود و هیچ چیز را رد نمى فرمود و بُرد یمنى مى پوشید و جُبّه پشم مى پوشید و جامه هاى سطبر از پنبه و كتان مى پوشید و اكثر جامه هاى آن حضرت سفید بود و عمامه به سر مى بست و ابتداى پوشیدن جامه را از جانب راست مى فرمود و جامه فاخرى داشت كه مخصوص روز جمعه بود و چون جامه نو مى پوشید جامه كهنه را به مسكینى مى بخشید و عبائى داشت كه به هر جائى كه مى رفت دو ته مى كرد و به زیر خود مى افكند و انگشتر نقره در انگشت كوچك دست راست مى كرد و خربزه را دوست مى داشت و از بوهاى بد كراهت داشت و وقت هر وضو ساختن مسواك مى كرد و گاه بنده خود را و گاه دیگرى را در عقب خود ردیف مى كرد و بر هر چه میسّر مى شد سوار مى شد گاه اسب و گاه استر و گاه دراز گوش.
و فرموده كه آن حضرت با فقراء و مساكین مى نشست و با ایشان طعام مى خورد و صاحبان علم و صلاح و اخلاق حسنه را گرامى مى داشت و شریف هر قوم را تألیف قلب مى فرمود و خویشان خود را احسان مى كرد بى آنكه ایشان را بر دیگران اختیاركند مگر به چیزى چند كه خدا به آن امر كرده است و ادب هر كس را رعایت مى كرد و هر كه عذر مى طلبید قبول عذر او مى نمود و تبسم بسیار مى كرد در غیر وقت نزول قرآن و موعظه و هرگز صداى خنده اش بلند نمى شد. و در خورش و پوشش بر بندگان خود زیادتى نمى كرد و هرگز كسى را دشنام نداد و هرگز زنان و خدمتكاران خود را نفرین نكرد و دشنام نداد و هر آزاد و غلام و كنیز كه براى حاجتى مى آمد برمى خاست و با او مى رفت. و درشتخو نبود و در خصومت صدا بلند نمى كرد و بد را به نیكى جزا مى داد و به هر كه مى رسید ابتدا به سلام مى كرد و ابتدا به مصافحه مى نمود و در هر مجلسى كه مى نشست یاد خدا مى كرد و اكثر نشستن آن حضرت رو به قبله بود و هركه نزد او مى آمد او را گرامى مى داشت و گاهى رداى مبارك خود را براى او پهن مى كرد و او را ایثار مى نمود به بالش خود. و رضا و غضب، او را از گفتن حقّ مانع نمى شد و خیار را گاه با رُطَب و گاه با نمك تناول مى فرمود. و از میوه هاى تر خربزه و انگور را دوستتر مى داشت و اكثر خوراك آن حضرت آب و خرما یا شیر و خرما بود. گوشت و ثرید و كدو را بسیار دوست مى داشت و شكار نمى كرد. امّا گوشت شكار را مى خورد و پنیر و روغن مى خورد و از گوسفند دست و كتف را و از شوربا كدو را و از نانخورش سركه را و از خرما عَجْوَه را و از سبزیها كاسنى و باذروج كه ریحان كوهى است دوست مى داشت و سبزى نرم را.(70)
شیخ طبرسى گفته است كه تواضع و فروتنى آن حضرت به مرتبه اى بود كه در جنگ خیبر و بنى قُریظه و بنى النَّضیر بر دراز گوشى سوار شده بود كه لجامش و جلش از لیف خرما بود(71) و بر اطفال و زنان سلام مى كرد. روزى شخصى با آن حضرت سخن مى گفت و مى لرزید، فرمود كه چرا از من مى ترسى، من پادشاه نیستم.(72)
و از انس بن مالك روایت است كه گفت: من ده سال خدمت كردم رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را، پس اُفّ به من نگفت هرگز و نفرمود كارى را كه كرده بودم چرا كردى و كارى را كه نكرده بودم چرا نكردى (73) و گفت كه از براى آن حضرت شرتبى بود كه افطار مى كرد بر آن و شربتى بود براى سحرش و بسا بود كه براى افطار و سحر آن حضرت یك شربت بیش نبود وَ بَسا بود آن شربت شیرى بود و بسا بود كه شربت آن حضرت نانى بود كه در آب آمیخته شده بود، پس شبى شربت آن جناب را مهیّا كردم آن بزرگوار دیر كرد گمان كردم كه بعضى از صحابه آن حضرت را دعوت كرده، پس من شربت آن حضرت را خوردم، پس یك ساعت بعد از عشا آن حضرت تشریف آورد، از بعض همراهان آن جناب پرسیدم كه آیا پیغمبر(صلى الله علیه و آله) در جائى افطار كرده یا كسى آن جناب را دعوت كرده؟ گفت: نه!
پس آن شب را به روز آوردم از كثرت غم به مرتبه اى كه غیر از خدا نداند از جهت آنكه آن حضرت آن شربت را طلب كند و نیابد و گرسنه به روز آورد و همانطور شد آن جناب داخل صبح شد در حالتى كه روزه گرفته بود و تا به حال از من از امر آن شربت سؤال نكرد و یادى از آن ننمود.(74)
مطرزى در «مُغرب» گفته كه انس بن مالك را برادرى بود از مادر كه او را اَبو عُمَیْر مى گفتند، روزى حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) او را مشاهده كرد به حالت حزن و غم، پرسید او را چه شده كه محزون است ؟گفتند: «ماتَ نُغیرهُ»؛ جوجه گنجشكى داشته است كه مرده. حضرت به عنوان مزاح به او فرمود: یا اَبا عُمیر، ما فَعَلَ النُّغیر؟(75)
و روایت شده كه آن بزرگوار در سَفَرى بود امر فرمود براى طعام گوسفندى ذبح نمایند، شخصى عرض كرد كه ذبح آن به عهده من و دیگرى گفت كه پوست كندن آن با من و شخص دیگر گفت كه پختن آن با من. آن حضرت فرمود كه جمع كردن هیزمش با من باشد. گفتند: یا رسول اللَّه! ما هستیم و هیزم جمع مى كنیم محتاج به زحمت شما نیست، فرمود: این را مى دانم لیكن خوش ندارم كه خود را بر شما امتیازى دهم، پس به درستى كه حق تعالى كراهت دارد از بنده اش كه ببیند او را از رفقایش خود را امتیاز داده.(76)
و روایت شده كه خدمتكاران مدینه بعد از نماز صبح مى آوردند ظرفهاى آب خود را خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) كه آن حضرت دست مبارك خود را در آن داخل كند تا تبرّك شود و بسا بود كه صبحهاى سرد بود و حضرت دست در آنها داخل مى فرمود و كراهتى اظهار نمى فرمود و نیز مى آوردند خدمت آن جناب كودك صغیر را تا دعا كند از براى او به بركت، یا نام گذارد او را، پس آن جناب كودك را در دامن مى گرفت به جهت دلخوشى اهل او و بسا بود كه آن كودك بول مى كرد بر جامه آن حضرت، پس بعضى كسانى كه حاضر بودند صیحه مى زدند بر طفل. حضرت مى فرمود: قطع مكنید بول او را، پس مى گذاشت او را تا بول كند! پس حضرت فارغ مى شد از دعاى او یا نام گذاشتن او، پس اهل طفل مسرور مى شدند و چنان مى فهمیدند كه آن حضرت متاذّى نشده است پس چون مى رفتند حضرت جامه خود را مى شست.(77)
و در خبر است كه وقتى امیرالمؤمنین(علیه السلام) با یكى از اهل ذمّه همسفر شد آن مرد ذمّى پرسید از آن حضرت كه اراده كجا دارى اى بنده خدا؟ فرمود: اراده كوفه دارم. پس چون راه ذمّى از راه كوفه جدا شد حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) راه كوفه را گذاشت و در جادّه او پا گذاشت، آن مرد ذمّى عرض كرد: آیا نگفتى كه من قصد كوفه دارم؟ فرمود: چرا، عرض كرد: پس این راه كوفه نیست كه با من مى آئى راه كوفه همان است كه آن را واگذاشتى، فرمود: دانستم آن را؛ گفت: پس چرا با من آمدى و حال آنكه دانستى این راه تو نیست؟ حضرت فرمود: این به جهت آن است كه از تمامى خوش رفتارى با رفیق آن است كه او را مقدارى مشایعت كنند در وقت جدا شدن از او، همچنین امر فرموده ما را پیغمبر ما، آن مرد ذمّى گفت: پیغمبر شما به این امر كرده شما را؟ فرمود: بلى. آن مرد ذمّى گفت: پس به جهت این افعال كریمه و خصال حمیده است كه متابعت كرده او را هركه متابعت كرده و من ترا شاهد مى گیرم بر دین تو، پس برگشت آن شخص ذمّى با امیرالمؤمنین(علیه السلام) پس چون شناخت آن حضرت را اسلام آورد.(78)
وَلَنِعْمَ ما قالَ البوصیرى:
مُحَمَّدٌ سَیّدُ الْكَوْنَیْنِ وَالثَّقَلَیْنِ ----- وَالْفَریقَیْنِ مِن عُرْبٍ وَمِنْ عَجَمٍ
فاقَ النَّبِیّنَ فی خَلْقٍ و فی خُلُقٍ ----- وَلَمْ یُدانُوهُ فی عِلْمٍ وَلا كَرَمٍ
وَكُلُّهُمْ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ مُلتَمِسٌ ----- غَرْفاً مِنَ الْبَحْرِ اَوْرَشْفاً مِنَ الّدِیَمِ
فَهُوَ الَّذى تَمَّ مَعْناهُ و صُورَتُهُ ----- ثُمّ اصْطَفاهُ حَبیباً بارِئُ النَّسَمِ
فَمَبْلَغُ الْعِلْمِ فیهِ أَنَّهُ بَشَرٌ ----- وَ انَّهُ خَیْرُ خَلْقِ اللَّهِ كُلِّهِمِ
از انس منقول است كه گفت من نُه سال خدمت آن حضرت كردم یك بار به من نگفت كه چرا چنین كردى و هرگز كارى را بر من عیب نكرد و هرگز بوى خوشى خوشتر از بوى آن حضرت نشنیدم و با كسى كه مى نشست زانویش بر زانوى او پیشى نمى گرفت.(79) روزى اعرابى آمد و رداى مباركش را به عنف كشید به حدى كه در گردن مباركش جاى كنار ردا ماند، پس گفت از مال خدا به من بده، پس آن حضرت از روى لطف به سوى او التفات فرمود و خندید و فرمود كه به او عطائى دادند(80) ، پس حق تعالى فرستاد كه «ِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظیم».(81)
و از ابن عباس منقول است كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) فرمود كه من تأدیب كرده خدایم و على تأدیب كرده من است ؛ حق تعالى مرا امر فرمود به سخاوت و نیكى و نهى كرد مرا از بخل و جفا و هیچ صفت نزد حق تعالى بدتر از بخل و بدى خُلق نیست.(82)و شجاعت آن حضرت به مرتبه اى بود كه حضرت اسداللَّه الغالب(علیه السلام) مى گفت كه هرگاه جنگ گرم مى شد ما پناه به آن حضرت مى بردیم و هیچ كس به دشمن نزدیكتر از آن حضرت نبود.(83)و ابن عباس نقل كرده چون سؤالى از آن حضرت مى كردند مكرّر مى فرمود تا بر سائل مشتبه نشود.(84)
[آداب سفره و غذاخوردن ]
و روایت شده كه آن حضرت سیر و پیاز و تره و بقل بدبو تناول نمى نمود و هرگز طعامى را مذمّت نمى فرمود و اگر خوشش مى آمد مى خورد والّا ترك مى كرد و در مجلس از همه مردمان پیشتر دست به طعام مى برد و از همه كس دیرتر دست مى كشید و از جلو خود تناول مى فرمود مگر خرما كه دست به تمامت آن مى گردانید و كاسه را مى لیسید و انگشتان خود را یك یك مى لیسید و بعد از طعام دست مى شست و دست بر رو مى كشید و تا ممكن بود تنها چیزى نمى خورد.(85)
و در آب آشامیدن اوّل «بسم اللَّه» مى گفت و اندكى مى آشامید و از لب بر مى داشت و «الحمدللَّه» مى گفت تا سه مرتبه و گاهى به یك نفس مى آشامید و گاهى در ظرف چوب و گاه در ظرف پوست و گاه در خَزَف تناول مى نمود و چون اینها نبود دستها را پر از آب مى كرد و مى آشامید و گاه از دهان مَشگ مى آشامید و سر و ریش خود را به سِدْر مى شست و روغن مالیدن را دوست مى داشت و ژولیده مو بودن را كراهت مى داشت و چون به خانه داخل مى شد سه نوبت رخصت مى طلبید. و نمى گذاشت كس در برابر او بایستد و هرگز با دو انگشت طعام نمى خورد و بلكه با سه انگشت و بالاتر میل مى فرمود و هیچ عطرى با عرق آن حضرت برابر نبود و هرگز بوى بد بر مشام آن حضرت نمى رسید و آب دهان مبارك به هر چه مى افكند بركت مى یافت و به هر مریضى مى مالید شفا مى یافت و به هر لغت سخن مى گفت و قادر بر نوشتن و خواندن بود با اینكه هرگز ننوشت و هر دابّه كه آن حضرت سوار مى شد پیر نمى گشت و بر هر سنگ و درخت كه مى گذشت او را سلام مى دادند و مگس و پشه و امثال آن بر آن حضرت نمى نشست و مرغ از فراز سر آن حضرت پرواز نمى كرد و هنگام عبور جاى قدم مباركش بر زمین نرم رسم نمى شد و گاه بر سنگ سخت مى رفت و نشان پایش رسم مى گشت و با آن همه تواضع، مهابتى از آن حضرت در دلها بود كه بر روى مباركش نظر نمى توانستند كرد.(86)
[شوخى هاى پیامبر]
و مى فرمود: چند صفت را فرو نگذارم: نشستن بر خاك و با غلامان طعام خوردن و سوار بر درازگوش و دوشیدن بز به دست خود و پوشیدن پشم و سلام كردن بر اطفال.(87)
و وارد شده كه آن حضرت مزاح مى كرد امّا حرف باطل نمى گفت و نقل كرده اند كه روزى آن حضرت دست كسى را گرفت و فرمود كه مى خرد این بنده را یعنى بنده خدا را.(88) و روزى زنى احوال شوهر خود را نقل مى كرد، حضرت فرمود: كه آن است كه در چشمش سفیدى هست؟ آن زن گفت: نه. چون به شوهرش نقل كرد گفت: حضرت مزاح كرده و راست فرموده سفیدى چشم همه كس بیش از سیاهى است. و پیره زالى از انصار به آن حضرت عرض كرد كه استدعا كن براى من از خدا بهشت را، فرمود كه زنان پیر داخل بهشت نمى شوند پس آن زن گریست، حضرت خندید و فرمود كه جوان و باكره مى شوند و داخل بهشت مى شوند. و حكایت مزاح آن حضرت با پیره زنى دیگر و بلال و عباس و دیگران معروف است. و ابن شهر آشوب روایت كرده است كه زنى به خدمت آن حضرت آمد و از مردى شكایت كرد كه مرا بوسید، حضرت او را طلبید و فرمود چرا چنین كرده اى؟ گفت: اگر بد كرده ام او هم از من قصاص نماید یعنى تلافى این بد را نسبت به من بكند، آن جناب تبسّم نمود و فرمود: دیگر چنین كارى مكن، گفت: نخواهم كرد.
مؤلف مى گوید: هر عاقلى كه به نظر انصاف تدبر و تأمل كند در آنچه ذكر كردیم از اخلاق حسنه و اطوار حمیده آن حضرت به علم الیقین خواهد دانست حقیّت و پیغمبرى آن حضرت را و آنكه این اخلاق شریفه نیست جز به امر اعجاز؛ زیرا كه آن حضرت در میان گروهى نشو و نما كرد كه از جمیع اخلاق حسنه عرى و برى بودند و مدار ایشان بر عصبیت و عناد و نزاع و تغایر و تحاسد و فساد بود و در حجّ مانند حیوانات عریان مى شدند و بر دور كعبه دست بر هم مى زدند و صفیر مى كشیدند و بر مى جستند چنانكه حق تعالى حكایت كرده حال آنها را فرموده:
«وَ ما كانَ صَلاتُهُم عِنَدَ الْبَیْتِ اِلاّمُكآءً وَتَصْدِیَةً.»(89)
و كسانى كه عبادت ایشان چنین بوده از آن معلوم مى شود كه سایر اطوار ایشان چه خواهد بود. والحال كه زیاده از هزار و سیصد سال است كه از بعثت آن حضرت گذشته و شریعت مقدسه ایشان را طوعأ و كرهاً به اصلاح آورده است، كسى كه در صحراى مكّه ایشان را مشاهده كند مى داند كه در چه مرتبه از انسانیّت و در چه مرحله از آدمیّت مى باشند. و آن حضرت در میان چنین گروهى از اعراب به هم مى رسید با جمیع آداب حسنه و اخلاق مستحسنه و اطوار حمیده. از علم و حِلم و كرم و سخاوت و عفت و شجاعت و مروّت و سایر صفات كمالیّه كه علماى فریقَیْن در این باب كتابها نوشته اند و عُشْرى از اَعْشار آن را احصا نكرده و به عجز [خود ]اعتراف نموده اند. واللَّه العالم

فصل پنجم :در ذكر پاره اى از معجزات رسول خدا(صلى الله علیه و آله)

[پیامبر اسلام 4440 معجزه داشت ]

بدان كه از براى حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) معجزاتى بوده كه از براى غیر آن حضرت از پیغمبران دیگر نبوده و نظیر معجزات جمیع پیغمبران از آن حضرت به ظهور آمده است و «ابن شهر آشوب» نقل كرده كه چهار هزار و چهارصد و چهل بوده معجزات آن حضرت، كه سه هزار از آنها ذكر شده است.(90)
فقیر گوید: كه جمیع اقوال و اطوار و اخلاق آن حضرت معجزه بود خصوص اِخبار آن حضرت به غائبات چنانكه مى آید انشاء اللَّه تعالى اشاره به آن، بعلاوه آن معجزاتى كه قبل از ولادت آن حضرت و در حین ولادت شریفش ظاهر شده چنانچه بر اهل اطّلاع ظاهر و هویداست و اقوى و ابقى از همه معجزات آن حضرت، قرآن مجید است كه از اتیان به مثل آن تمامى فُصحا و بلغا عاجز گشتند و بر عجز خود گردن نهادند و هركس در مقابل قرآن كلمه اى چند به هم پیوست مفتضح و رسوا گشت مانند مُسَیْلمه كذّاب و اَسود عَنْسى و غیره. از كلمات مُسَیْلمه است كه در برابر سوره «والذّاریات»، گفته:
«وَالزّارِعاتِ زَرْعاً، فَالْحاصِداتِ حَصداً، فَالطّاحِناتِ طَحْناً، فَالْخابِزاتِ خُبْزاً فَالا كِلاتِ اَكْلاً»
و در برابر سوره «كوثر»، گفته:
«اِنّا اَعْطَیْناك الْجاهِر فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَهاجِر اِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْكافِرُ»
و از كلمات اَسود است كه مقابل سوره «بروج» آورده:
«والسَّمآءِ ذاتِ الْبُرُوج والاَْرضِ ذات الْمُروُج وَالنِّسآءِ ذاتِ الْفروُج وَالخَیْلِ ذاتِ السُّرُوج وَ نَحْنُ عَلَیها نَمُوجُ بَیْنَ اللِّوى وَالْفَلُّوج»
و این كلمات نیز از او است:
«یا ضَفْدَعُ بَیْنَ ضفْدَعَیْن نَقىّ نَقىّ كَم تَنقیّنَ لاَ الشّارِبُ تمنعَین وَلاَ الْمآء تَكْدُرینَ اَعْلاكِ فی الْمآءِ وَ اَسْفَلُكِ فى الطّینِ»
این معجزه قرآن مجید است كه این كلمات ناهموار را مُسیلمه و اَسود به هم ببندند و آن را وحى مُنزل گویند و در مقابل جماعت كثیر قرائت كنند ؛ زیرا كه مُسیلمه و اَسود، عرب بودند و هیچ عرب چنین كلام ناستوده نمى گوید و اگر گوید قبح آن را بداند و بر كس نخواند و كسى كه خواهد بر مختصرى از اعجاز قرآن مطّلع شود رجوع كند به باب چهاردهم جلد دوم «حیاةالقلوب» علامه مجلسى(رضوان اللّه علیه)؛ زیرا كه این كتاب گنجایش ذكر آن ندارد.
و بالجمله، ما در این كتاب مبارك اشاره مى كنیم به چند نوع از معجزات آن حضرت.