منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

فصل اوّل:در نسب شریف حضرت رسول (صلى الله علیه و آله)

هُوَ اَبُوالقاسِمِ مُحَمَّد صَلَّى اللَّه عَلَیْهِ وَ آلِهِ ابن عبداللَّه بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عَبْدمَناف بن قُصَىّ بن كِلاب بن مُرَّة بن كَعْب بن لُؤىّ بن غالب بن فِهْر بن مالِك بن النَّضْر بن كِنانَة بن خُزَیْمَة بن مُدْرِكَة بن اَلْیَاْس بن مُضَربن نزار بن مَعَد بن عَدْنان.
روایت شده از حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) كه فرمود: «اِذا بَلَغَ نَسَبى اِلى عَدنان فَاَمْسِكُوا».(7) لهذا ما بالاتر از عَدْنان را ذكر نكردیم.
و قبل از شروع به ذكر احوال این جماعت نقل كنیم كلام علامه مجلسى را، فرموده: بدان كه اجماع علماى امامیّه منعقد گردیده است بر آنكه پدر و مادر حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) و جمیع اجداد و جدّات آن حضرت تا آدم(علیه السلام) همه مسلمان بوده اند و نور آن حضرت در صُلب و رَحِم مشركى قرار نگرفته است، و شبهه در نسب آن حضرت و آباء و امّهات آن حضرت نبوده است و احادیث متواتره از طُرُق خاصّه و عامّه بر این مضامین دلالت دارد.
بلكه از احادیث متواتره ظاهر مى شود كه اجداد آن حضرت همه انبیا و اوصیا و حاملان دین خدا بوده اند و فرزندان اسماعیل كه اجداد آنحضرت اند اوصیاى حضرت ابراهیم(علیه السلام) بوده اند و همیشه پادشاهى مكّه و حجابت خانه كعبه و تعمیرات با ایشان بوده است و مرجع عامّه خلق بوده اند و ملّت ابراهیم(علیه السلام) در میان ایشان بوده است و ایشان حافظان آن شریعت بوده اند و به یكدیگر وصیّت مى كردند و آثار انبیا را به یكدیگر مى سپردند تا به عبدالمطلب رسید، و عبدالمطلب، ابوطالب را وصى خود گردانید و ابوطالب كتب و آثار انبیا علیهم السّلام و وَدایع ایشان را بعد از بعثت تسلیم حضرت رسالت پناه (صلى الله علیه و آله) نمود. انتهى.(8)
اینك شروع كنیم به ذكر حال آن بزرگواران:
همانا «عَدْنان» پسر «اُدد» است و نام مادرش «بَلْهاء» است، در ایّام كودكى آثار رشد و شهامت از جبین مباركش مطالعه مى شد و كاهنین عهد و منجّمین ایّام مى گفتند كه از نسل وى شخصى پدید آید كه جنّ و انس مطیع او شوند و از این روى جنابش را دشمنان فراوان بود چنانكه وقتى در بیابان شام هشتاد سوار دلیر او را تنها یافتند به قصد وى شتافتند عَدْنان یك تنه با ایشان جنگ كرد چندان كه اسبش كشته شد پس پیاده با آن جماعت به طعن و ضرب مشغول بود تا خود را به دامان كوهى كشید و دشمنان از دنبال وى همى حمله مى بردند و اسب مى تاختند ناگاه دستى از كوه به درشده گریبان عدنان را بگرفت و برتیغ كوه كشید و بانگى مهیب از قلّه كوه به زیر آمد كه دشمنان عدنان از بیم جان بدادند. و این نیز از معجزات پیغمبر آخر الزّمان(صلى الله علیه و آله) بود.
بالجمله: چون عَدنان به حدّ رشد و تمیز رسید مهتر عرب و سیّد سلسله و قبله قبیله آمد چنانكه ساكنین بطحا و سُكّان یثرب و قبایل برّ حكم او را مطیع و منقاد بودند و چون «بُخْتُ نَصَّر» از فتح بیت المقدّس بپرداخت تسخیر بلاد و اقوام عرب را تصمیم داد و با عدنان جنگ كرد و بسیارى از انصار او بكشت و عاقبت بر عدنان غلبه كرد و چندان از مردم عرب بكشت كه دیگر مجال اقامت براى عدنان و مردان او نماند. لاجرم هر تن به طرفى گریخت و عدنان با فرزندان خود به سوى یمن شد و آن مَأْمَن را وطن فرمود و در آنجا بود تا وفات كرد.
و او را ده پسر بود كه از جمله مَعَدّ و عَكّ و عَدْن و اَدّ و غنى بودند، و آن نور روشن كه از جبین عَدْنان درخشان بود از طلعت فرزندش مَعَدّ طالع بود و این نور همایون بر وجود پیغمبر آخر الزّمان دلیلى واضح بود كه از صُلْبى به صُلْبى منتقل مى شد، و چون آن نور پاك به مَعَدّ انتقال یافت و «بُخْتُ نَصَّر» نیز از جهان شده بود و مردم از شرّ او ایمنى یافته بودند كس به طلب مَعَدّ فرستادند و جنابش را در میان قبایل عَرَب آوردند و مَعَدّ سالار سلسله گشت و از وى چهار پسر پدید آمد و نور جمالش به پسرش «نِزار»(9) منتقل شد، مادر نزار مُعانَة بنت حَوشَمْ از قبیله جُرْهُم است. آنگاه كه نزار به دنیا آمد پدرش نگاه كرد به نور نبوّت كه در میان دیدگانش مى درخشید سخت شادان شد و شتران قربانى كرد و مردم را اطعام نمود و فرمود:
«اِنَّ هذا كُلُّهُ نَزْرٌ فى حَقِّ هذَا المَوْلوُدِ»؛
هنوز اینها اندك است در حق این مولود. گویند هزار شتر بود كه قربانى كرد و چون «نِزار» به معنى «اندك» است آن طفل به نزار نامیده شد و چون به حدّ رشد رسید و پدرش وفات كرد نِزار در عرب مهتر و سیّد قبیله گشت و چهار پسر از وى پدیدار گشت و چون اجل محتوم او نزدیك شد از میان بادیه با فرزندان به مكّه معظّمه آمد و در مكّه وفات كرد و نام پسران او چنین است:
اوّل: ربیعه، دوم: أنمار، سوّم: مُضَر، چهارم: ایاد. و از براى ایشان قصّه لطیفه اى است معروف (10) در مقام تقسیم اموال پدر و رجوع ایشان به حكم افعى جُرْهُمى كه در علم كهانت مهارتى تمام داشت و در نجران مرجع اعاظم و اشراف بود و از «أنْمار» دو قبیله پدید آمد: خَشْعَمْ و بَجیلَه و این دو طایفه به یمن شدند و به ایاد منسوب است قُسّ بْن ساعِده ایادى كه از حُكما و فُصحاى عرب است و از ربیعه و مضر نیز قبایل بسیار پدیدار شد چنانكه یك نیمه عرب بدیشان نسب مى برند و بدین جهت در كثرت ضرب المثل گشتند.
در فضیلت ربیعه و مُضَر بس است خبر نبوى(صلى الله علیه و آله) : «لاتَسُبُّوا مُضَرَ وَ رَبیعةَ فَإنّهما مُسْلِمانِ»(11) «مُضَر»(12) معدول از ماضر است و آن شیر است پیش از آنكه ماست شود و اسم مُضَر، عَمْرو است و مادرش سَوْدَه بنت عَكّ است و نور نبوّت از «نِزار» به او منتقل شده بود و بعد از پدر سیّد سلسله بود و اقوام عرب او را مطیع و منقاد بودند و همواره در ترویج دین حضرت ابراهیم خلیل(علیه السلام) روز مى گذاشت و مردم را به راه راست مى داشت. گویند از تمامى مردم صورتش نیكوتر بود و او اوّل كسى است كه آواز حُدَى را براى شتران خواند(13) و از وى دو پسر به وجود آمد یكى عَیْلان (14) كه قبایل بسیار از او پدید آمد.
دیگر الیاس كه نور پیغمبرى بدو منتقل شده بود لاجرم بعد از پدر در میان قبایل بزرگى یافت چنانكه او را سیّد العشیره لقب دادند و امور قبایل و مُهمّات ایشان به صلاح و صواب دیداو فیصل مى یافت و تا آن روز كه نور محمّدى (صلى الله علیه و آله) از پشت او انتقال نیافته بود گاهى از صُلب خویش زمزمه تسبیح شنیدى و پیوسته عرب او را معظّم و بزرگ شمردندى مانند لقمان و اَشباه او.
مادرش رباب نام دارد و زوجه اش لیلى بِنْت حُلْوان قضاعیّه یَمَنِیَّه است كه او را «خِنْدِف» گویند و او را سه پسر بود: 1- عَمْرو 2- عامر 3- عُمیرا. گویند؛ چون پسران وى به حدّ بلوغ و رشد رسیدند روزى عمرو وعامر با مادر خود لیلى به صحرا رفتند ناگاه خرگوشى از سر راه بجنبید و به یك سو گریخت و شتران از خرگوش برمیدند عمرو و عامر از دنبال خرگوش تاختن كردند، عمرو نخست او را بیافت و عامر رسید و آن را صید كرده كباب كرد. لیلى را از این حال سروررى و عُجْبى روى آورد پس به تعجیل به نزدیك الیاس آمد و چون رفتارى به تَبَخْتُر داشت الیاس به او گفت: اَیْنَ تُخَندِفین (خِنْدِفِه آن را گویند كه رفتارش به جلالت و تبختر باشد) لیلى گفت: همیشه بر اثر شما به كبر و ناز قدم زنم و از این روى الیاس او را خِنْدِف نامید و آن قبایل كه با الیاس نسب مى برند بنى خِنْدِف (15) لقب یافتند و از این روى كه عمرو آن خرگوش را یافته بود الیاس او را «مُدْرِكِه» لقب داد و چون عامر صید آن كرد و كباب ساخت «طابخه» نامیده شد.
و چون عمیرا در این واقعه سر در لحاف داشت و طریق خدمتى نپیمود به قَمَعَه ملقّب گشت و بِالْجمله؛ خِندِف الیاس را بسیار دوست مى داشت. گویند چون الیاس وفات كرد خِندِف حُزن شدیدى پیدا كرد و از سر قبر وى بر نخاست و سقفى بر او سایه نیفكند تا وفات یافت.(16)
وبالجمله؛ نور نبوّت از الیاس به مُدْرِكة(17) انتقال یافت و بعضى گفته اند كه مُدرِكه را بدان سبب مدركه گفتند كه درك كرد هر شرافتى را كه در پدرانش بوده و او را ابوالهذیل مى گفتند. زوجه اش «سَلْمى بنت اَسَد بن رَبیعة بن نِزار» بود و از وى دو پسر آورد یكى خُزیمه و دیگر هُذَیْل كه پدر قبایل بسیار است و نور نبوّت به خُزَیمه (18) منتقل شد و او بعد از پدر حكومت قبایل عرب داشت و او را سه پسر بود: 1- كنانه 2- هون 3- اسد. و كنانه (19)مادرش عوانه بنت سعد بن قیس بن عَیْلان بن مُضَر است و كُنْیَتش ابونضر چون رئیس قبایل عرب گشت در خواب به او گفتند كه «بَرّة بنت مرّ بن اَدّ بن طابخة بن الیاس» را بگیر كه از بطن وى باید فرزندى یگانه به جهان آید. پس كنانه، برّه را تزویج نمود و از وى سه پسر آورد:
1- نَضْر 2- ملك 3- مِلّكان ونیز هاله راكه از قبیله أزْد بود به حباله نكاح در آورد و از وى پسرى آورد مسمى به «عبد مناة» و در جمله پسران نور نبوى از جبین نضر ساطع بود وجه تسمیه او به نضر(20) نضارت وجه اوست واو را قریش نیز گویند و هر قبیله اى كه نسبش به نضر پیوندد، او را قریش خوانند و در وجه نامیدن نضر به قریش به اختلاف سخن گفته اند و شاید از همه بهتر آن باشد كه چون نضر مردى بزرگ و باحصافت بود و سیادت قوم داشت پراكندگان قبیله را فراهم كرد و بیشتر هر صباح بر سر خوان گسترده او مجتمع مى شدند از این روى «قریش» لقب یافت؛ چه «تقرّش» به معنى «تجمّع» است و نضر را دو پسر بود یكى مالك و دیگرى یَخْلُد و نور نبوّت در جبین مالك بود و مادرش عاتكه بنت عدوان بن عمرو بن قیس بن عیلان است و مالك را پسرى بود فِهْر(21) نام داشت و مادرش جَنْدَلَه بِنْت حارث جُرْهُمیّه است و فِهْر رئیس مردم بود در مكه و او را جمع آورنده قریش گویند و او را چهار پسر بود از لیلى بنت سعد بن هذیل: 1- غالب 2- محارب 3- حارث 4- اسد. از میان همه نور نبوّت به «غالب» منتقل شد.
و «غالب» را دو پسر بود از سَلْمى بنت عمرو بن ربیعه خزاعیّه: 1- لُوَىّ 2-تیم. و نور شریف نبوّت به «لُوَىّ»(22) منتقل شد و آن تصغیر «لاى» است كه به معنى نور است و او را چهار پسر بود: 1- كعب 2- عامر 3- سامه 4- عوف. و در میان همگى نور نبوت به «كعب» منتقل شد.
مادرش ماریه دختر كعب قضاعیه بوده و كعب بن لُوَىّ از صنادید عرب بود و در قبیله قریش از همه كس برترى داشت و درگاهش ملجأ و پناه پناهندگان بود و مردم عرب را قانون چنان بود كه هرگاه داهیه عظیم یا كارى مُعجب روى مى داد سال آن واقعه را تاریخ خویش مى نهادند. لاجَرَم سال وفات او را كه 5644 بعد از هبوط آدم بود تاریخ كردند تا عام الفیل و او را سه پسر بود از محشیّة دختر شیبان :
1- مُرّه (23) 2- عدى 3- هُصَیْص، و هُصَیْص (به مهملات كزُبَیْر) از برادران دیگر بزرگتر بود و او را پسرى بود به نام عمرو و عمرو دو پسر داشت یكى «سهم» و دیگرى «جُمَح»(24) و به «سهم» منسوب است عَمْر و عاص و به «جُمَح» منسوب است عثمان بن مظعون و صفوان بن امیّه و ابومحذوره كه مؤذّن پیغمبر(صلى الله علیه و آله) بود، و به عدىّ بن كعب منسوب است عمر بن خطّاب و مُرّة بن كعب همان است كه نور محمدى(صلى الله علیه و آله) از كعب به وى منتقل شده و او را سه پسر بود.
كلاب مادرش هند دختر سرىّ بن ثعلبه است و دو پسر دیگر تَیْم (بفتح تاء و سكون یاء) و یَقَظه (به فتح یاء و قاف) و مادر این دو پسر بارقیه و به تَیْم منسوب است قبیله ابوبكرو طلحة؛ و یقظه را پسرى بود مخزوم نام كه قبیله بنى مخزوم به وى منسوبند و از ایشان است امّ سَلَمه و خالد بن الولید و ابوجهل، و كلاب بن مرّه را دو پسر بود یكى زهره كه منسوب است به آن آمنه مادر حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) و ابن ابى وقّاص و عبدالرّحمن بن عوف، دوم قُصَىّ (25) و نامش زید است و او را قُصىّ گفتند بدان جهت كه مادرش فاطمه بنت سعد بعد از وفات كلاب به ربیعة بن حرم قضاعى شوهر كرد، زهره راكه فرزند بزرگترش بود در مكّه بگذاشت و قُصىّ را كه خردسال بود با خود برداشت به اتفاق شوهرش به میان قضاعه آمد و چون قُصىّ از مكه دور افتاد او را قُصىّ گفتند كه به معنى دور شده است و چون قُصىّ بزرگ شد هنگام حجّ مادر خود فاطمه را با برادر مادرى خود زرّاج (26) بن ربیعه وداع كرد به اتفاق جماعتى از قضاعه كه عزیمت مكّه داشتند به مكّه آمد و در آنجا در نزد برادر خود زهره بماند چندان كه به مرتبه ملكى رسید.
و در آن زمان بزرگ مكّه حُلَیْل بن حَبْسِیّه (27) بود و در مردم خزاعه كه بعد از جُرْهُمیان بر مكّه مستولى شده بودند حكومت داشت و او را دختران و پسران بود او از جمله دختران او حُبّى (28) بود قصىّ او را به نكاح خود درآورد و از پس آنكه روزگارى با او هم بالین بود بلاى وبا و رنج رُعاف (29)در مكّه پدید آمد پس جلیل و مردم خزاعه از مكّه به در شدند. جلیل در بیرون مكّه بمرد و هنگام رحلت وصیّت كرد كه بعد از او كلید داشتن خانه مكّه با دخترش حُبّى باشد و اَبُوغُبْشان الْمِلْكانى در این منصب حجابت با حُبّى مشاركت كند و این كار بدینگونه برقرار شد تا قصىّ را از حبّى چهار پسر به وجود آمد:
1- عَبْد مَناف 2- عَبْد العُزَّى 3- عَبْدالقُصَىّ 4- عَبْدُ الدَّار.
قُصَى با حُبّى گفت: سزاوار است كه كلید خانه مكّه را به پسرت عبدالدّار سپارى تا این میراث از فرزندان اسماعیل(علیه السلام) به در نشود، حبّى گفت: من از فرزند خود هیچ چیز دریغ ندارم امّا با اَبُوغُبْشان كه به حكم وصیّت پدرم با من شریك است چه كنم؟ قصىّ گفت: چاره آن بر من آسان است. پس حُبّى حقّ خویش را به فرزند خود عبدالدّار گذاشت و قصىّ از پس چند روزى به طائف رفت و اَبُوغُبْشان در آنجا بود. شبى اَبُوغُبْشان بزمى آراست و به خوردن شراب مشغول شد، قصىّ در آن مجلس حضور داشت چون اَبُوغُبْشان را نیك مست یافت و از عقل بیگانه اش دید منصب حجابت مكّه را از او به یك خیك شراب بخرید و این بیع را سخت محكم كرد و چند گواه بگرفت و كلید خانه را از وى گرفته و به شتاب تمام به مكّه آمد و خلق را انجمن ساخت و كلید را به دست فرزند خود عبدالدّار داد و از آن سوى اَبُوغُبْشان چون از مستى به هوش آمد سخت پشیمان شد و چاره ندید و در عرب ضرب المَثَل شد كه گفتند:
«اَحُمَقُ مِنْ اَبى غُبْشان، اَنْدَمُ مِنْ اَبى غُبْشان، اَخْسَرُ صفَقة مِنْ اَبى غُبْشان».
بالجمله، چون قصىّ مِفْتاح از ابوغبشان بگرفت و بر قریش مهتر و امیر شد منصب سقایت و حجابت و رفادت ولوا و نَدْوه و دیگر كارها مخصوص او گشت و «سقایت» آن بود كه حاجیان را آب دادى و «حجابت» كلید داشتن خانه مكّه را گفتندى و او حاجیان را به خانه مكّه راه دادى و «رفادت» به معنى طعام دادن است و رسم بود كه هر سال چندان طعام فراهم كردندى كه همه حاجیان را كافى بودى و به مُزْدَلِفَه آورده بر ایشان بخش فرمودى و «لوا» آن بود كه هرگاه قُصىّ سپاهى از مكّه بیرون فرستادى براى امیران لشكر یك لوا بستى و تا عهد رسول خدا(صلى الله علیه و آله) این قانون در میان اولاد قصىّ برقرار بود و «نَدْوه» مشورت باشد و آن چنان بود كه قصىّ در جنب خانه خداى زمینى بخرید و خانه اى بنا كرد و از آن یك در به مسجد گذاشت و آن را دارالنَّدْوَه نام نهاد هرگاه كارى پیش آمد بزرگان قریش را در آنجا انجمن كرده شورى افكند.
بِالجمله، قصىّ قریش را مجتمع ساخت و گفت: اى معشر قریش، شما همسایه خدائید و اهل بیت اوئید و حاجیان میهمان خدا و زُوّار اویند؛ پس بر شما هست كه ایشان را طعام و شراب مهیّا كنید تا آنكه از مكّه خارج شوند. و قریش تازمان اسلام بدین طریق بودند آنگاه قُصىّ زمین مكّه را چهار قسم نمود و قریش را ساكن فرمود.
امّا بَنى خُزاعه و بَنى بَكْر كه در مكّه استیلا داشتند چون غلبه قصىّ را دیدند و كلید خانه را به دست بیگانه یافتند سپاهى گرد كرده با او مصاف دادند و در دفعه اوّل قصىّ شكست خورد، پس برادر مادرى قصىّ «زرّاج بن ربیعه» با دیگر برادران خود از ربیعه با جماعتى از قُضاعه به اعانت قصىّ آمدند با خُزاعه جنگ كردند تا آنكه قصىّ غلبه كرد پس بر قصىّ به سلطنت سلام دادند و او اوّل مَلِك است كه سلطنت قریش و عرب یافت و پراكندگان قریش را جمع كرده و هركس را در مكه جائى معیّن بداد از این جهت او را «مُجَمِّعْ» گفتند.
قال الشّاعر:
اَبُوكُمْ قُصَىٌّ كانَ یُدْعى مُجَمِّعاً ----- بِهِ جَمَعَ اللَّهُ القَبائِلَ مِن فِهْرٍ(30)
و قضى چنان بزرگ شد كه هیچ كس بى اجازه او هیچ كار نتوانست كرد و هیچ زن بى اجازه و رخصت او به خانه شوهر نتوانست رفت و احكام او در میان قریش در حیات و ممات او مانند دین لازم شمرده مى شد.
پس قُصىّ منصب سقایت و رفادت و حجابت و لوا و دارالنّدوه را به پسرش عبدالدّار تفویض نمود و قبیله بنى شیبه از اولاد اویند كه كلید خانه را به میراث همى داشتند و چون روزگارى تمام برآمد قصىّ وفات یافت و او را در حَجُون (31) مدفون ساختند و نور محمّدى(صلى الله علیه و آله) از قصىّ به عبد مَناف انتقال یافت و عبدمناف را نام، مُغَیْره بود و از غایت جمال «قَمَر الْبَطْحا» لقب داشت و كُنْیَتَش، ابوعبدالشّمس است و او عاتكه دختر مرّة بن هلال سلمیّه را تزویج كرد و وى دو پسر توأمان (32)متولّد شدند چنانكه پیشانى ایشان به هم پیوستگى داشت پس با شمشیر ایشان را از هم جدا ساختند یكى را «عَمْرو» نام نهادند كه هاشم لقب یافت و دیگرى را «عبدالشّمس».
یكى از عقلاى عرب چون این بدانست گفت: در میان فرزندان این دو پسر جز با شمشیر هیچكار فیصل نخواهد یافت و چنان شد كه او گفت؛ زیرا كه عبدالشمس پدر اُمیّه بود و اولاد او همیشه با فرزندان هاشم از در خَصْمى بودند وشمشیر آخته داشتند و عبدمناف غیر از این دو پسر، دو پسر دیگر داشت یكى «المُطَّلِب» كه از قبیله اوست عُبَیدة بن الحارث و شافعى، و پسر دیگرش «نَوْفَلْ» است كه جُبَیْر بْن مُطْعِم به او منسوب است. و هاشم بن عبد مناف را كه نام او عمرو بود از جهت علّو مرتبت او را «عَمْرو الْعُلى » مى گفتند و از غایت جمال او را و مُطَّلِب را «اَلْبَدْران»(33) گفتندى و او را با مطّلب كمال مؤالفت و ملاطفت بودى چنانكه عبدالشّمس را با نَوْفَل.
و بالجمله، چون هاشم به كمال رشد رسید آثار فتوّت و مروّت از وى به ظهور رسید و مردم مكّه را در ظلّ حمایت خود همى داشت چنانكه وقتى در مكّه بلاى قحط و غلا پیش آمد و كار بر مردم صعب گشت هاشم در آن قحط سال همى به سوى شام سفر كردى و شتران خویش را طعام بار كرده به مكّه آوردى و هر صبح و هر شام یك شتر همى كشت و گوشتش را همى پخت آنگاه ندا در داده مردم مكّه را به مهمانى دعوت مى فرمود و نان در آب گوشت ثَرید كرده بدیشان مى خورانید از این روى او را «هاشم» لقب دادند؛ چه «هَشْم» به معنى شكستن باشد.
یكى از شاعران عرب در مدح او گوید:
عَمْرُو الْعُلى هَشَمَ الثَّریدَ لِقَوْمِهِ ----- قَوْمٍ بِمَكّةَ مُسْنِتینَ عِجافٍ
نُسِبَتْ اِلَیْهِ الرِّحْلَتانِ كِلاهُما ----- سَیْرُ الشِّتاءِ وَ رِحْلَةُ الْاَصْیافِ
و چون كار هاشم بالا گرفت و فرزندان عبدمناف قوى حال شدند و از اولاد عبدالدّار پیشى گرفتند و شرافتى زیاده از ایشان به دست كردند لاجَرَم دل بدان نهادند كه منصب سقایت و رفادت و حجابت و لوا و دارالنّدوه را از اولاد عبدالدّار بگیرند و خود متصرّف شوند و در این مهم عبدالشّمس و هاشم و نوفل و مطّلب این هر چهار برادر همداستان شدند و در این وقت رئیس اولاد عبدالدّار ، عامربن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدّار بود و چون او از اندیشه اولاد عبدمناف آگهى یافت دوستان خویش را طلب كرد و اولاد عبدمناف نیز اعوان و انصار خویش را فراهم كردند.
در این هنگام بنى اسد بن عبدالعزّى بن قصىّ و بنى زُهْرَة بن كِلاب و بنى تَیْم بن مُرَّة و بنى حارث بن فِهْر از دوستان و هواخواهان اولاد عبدمَناف گشتند.
پس هاشم و برادرانش ظرفى از طیب و خوشبوئیها مَملُوّ ساخته به مجلس حاضر كردند و آن جماعت دستهاى خود را به آن طیب آلوده ساخته دست به دست اولاد عبدمناف دادند و سوگند یاد كردند كه از پاى ننشینند تا كار به كام نكنند و هم از براى تشیید قَسَم به خانه مكّه درآمده دست بر كعبه نهادند و آن سوگندها را مؤكّد ساختند كه هر پنج منصب را از اولاد عبدالدّار بگیرند.
و از این روى كه ایشان دستهاى خود را با طیب آلوده ساختند آن جماعت را «مطیّبین» خواندند و قبیله بنى مخزوم و بنى سَهْم بن عَمْرو بن هُصَیْص و بنى عَدِىّ بن كَعْب از انصار بنى عَبْدُالدَّار شدند و با اولاد عبدالدّار به خانه مكه آمدند و سوگند یاد كردند كه اولاد عبدمناف را به كار ایشان مداخلت ندهند و مردم عرب این جماعت را «اَحْلاف» لقب دادند و چون جماعت احلاف و مطیّبین از پى كین برجوشیدند و ادوات مقاتله طراز كردند دانشوران و عقلاى جانَبیْن به میان درآمده گفتند: این جنگ جز زیانِ طرفیْن نباشد و از این آویختن و خون ریختن قریش ضعیف گردند و قبایل عرب بدیشان فزونى جویند بهتر آن است كه كار به صلح رود. و در میانه مصالحه افكندند و قرار بدان نهادند كه سقایت و رفادت با اولاد عبدمناف باشد و حجابت و لوا و دارالنّدوه را اولاد عبدالدّار تصرّف كنند، پس از جنگ باز ایستادند و با هم به مدارا شدند آنگاه اولاد عبدمناف از بهر آن دو منصب با هم قرعه زدند و آن هر دو به نام هاشم بر آمد. پس در میان اولاد عبدمناف و عبدالدّار مناصب خمسه همى به میراث مى رفت چنانكه در زمان حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) عثمان بن ابى طلحة بن عبدالعزى بن عثمان بن عبدالدار كلید مكّه داشت و چون حضرت فتح مكّه كرد عثمان را طلبید و مفتاح را بدو داد و این عثمان چون به مدینه هجرت كرد كلید را به پسر عمّ خود «شَیْبَه» گذاشت و در میان اولاد او بماند.
امّا لوا در میان اولاد عبدالدّار بود تا آن زمان كه مكّه مفتوح گشت ایشان به خدمت آن حضرت رسیده عرض كردند: «اِجْعَل اللِّواء فینا».
آن حضرت در جواب فرمود: «َالاِسْلامُ اَوُسَعُ مِنْ ذلِكَ» كنایت از آنكه اسلام از آن بزرگتر است كه در یك خاندان رایات فتح آن بسته شود. پس آن قانون برافتاد و دارالنّدوه تا زمان معاویه برقرار بود و چون او امیر شد آن خانه را از اولاد عبدالدّار بخرید و دارالإماره كرد.
امّا سقایت و رفادت از هاشم به برادرش مُطَّلب رسید و از او به عبدالمطَّلب بن هاشم افتاد و از عبدالمطَّلب به فرزندش ابوطالب رسید و چون ابوطالب اندك مال بود براى كار رفادت از برادر خود عبّاس زرى به قرض گرفت و حاجیان را طعام داد و چون نتوانست اداء آن دَیْن كند منصب سقایت و رفادت را در ازاى آن قرض به عبّاس گذاشت و از عبّاس به پسرش عبداللَّه رسید و از او به پسرش على و همچنان تا غایت خلفاى بنى عبّاس.
و بالجمله، چون صیّت جلالت هاشم به آفاق رسید سلاطین و بزرگان براى او هدایا فرستادند و استدعا نمودند كه دختر از ایشان بگیرد شاید نور محمّدى(صلى الله علیه و آله) كه در جبین داشت به ایشان منتقل گردد و هاشم قبول نكرد و از نُجباى قوم خود دختر خواست و فرزندان ذكور و اناث آورد كه از جمله «اَسَد» است كه پدر فاطمه والده حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) است ولكن نورى كه در جبین داشت باقى بود، پس شبى از شبها بر دور خانه كعبه طواف كرد و به تضرّع و ابتهال از حق تعالى سؤال كرد كه او را فرزندى روزى فرماید كه حامل آن نور پاك شود. پس در خواب او را امر كردند به «سَلْمى» دختر عمروبن زید بن لبید از بنى النّجار كه در مدینه بود پس هاشم به عزم شام حركت فرموده و در مدینه به خانه عمرو فرود شده دختر او سلمى را به حباله نكاح درآورد و عمرو با هاشم پیمان بست كه دختر خود را به تو دادم بدان شرط كه اگر از او فرزندى به وجود آید همچنان در مدینه زیست كند و كس او را به مكّه نبرد. هاشم بدین پیمان رضا داد و در مراجعت از شام سلمى را به مكّه آورد و چون سلمى حامله شد به عبدالمطّلب بنا به آن عهدى كه شده بود او را برداشته دیگر باره به مدینه آورد تا در آنجا وضع حمل كند و خود عزیمت شام نمود و در غَزَه (34)- كه مدینه اى است در اَقْصى شام و مابَیْن او و عَسْقَلان دو فرسخ است وفات فرمود:
امّا از آن سوى سلمى، عبدالمطّلب را بزاد و او را عامر نام كرد و چون بر سر موى سپید داشت او را «شَیْبَه» گفتند و سَلْمى همى تربیت او فرمود تا یمین از شمال بدانست و چندان نیكو خِصال و ستوده فِعال برآمد كه «شَیْبَةُ الْحَمْد» لقب یافت و در این وقت عمّ او مطّلب در مكّه سیّد قوم بود و كلید خانه كعبه و كمان اسماعیل و عَلَم نِزار او را بود و منصب سقایت و رفادت او را داشت. پس مطلب به مدینه آمد و برادرزاده خود را بر شتر خویش ردیف ساخته به مكّه آورد. قریش چون او را دیدند چنان دانستند كه مطّلب در سفر مدینه عبدى خریده و با خود آورده لاجرم شَیْبَه را عبدالمطّلب خواندند و به این نام شهرت یافت.
از آن پس كه مطّلب به خانه خویش شد عبدالمطّلب را جامه هاى نیكو در بر كرد و در میان بَنى عبدمَناف او را عظمت بداد و ملكات ستوده او روز تا روز بر مردم ظاهر شد و نام او بلند گشت و چنین بزیست تا مطّلب وفات كرد و منصب رفادت و سقایت و دیگر چیزها بدو منتقل گشت و سخت بزرگ شد چنانكه از بِلاد و اَمصار بعیده به نزدیك او تُحَف و هدایا مى فرستادند و هر كه را او زینهار مى داد در امان مى زیست و چون عرب را داهیه پیش آمدى او را برداشته به كوه ثَبیر بردى و قربانى كردندى و اسعاف حاجات را به بزرگوارى او شناختندى و خون قربانى خویش را همه بر چهره اَصْنام مالیدندى؛ امّا عبدالمطّلب جز خداى یگانه را ستایش نمى فرمود.
و بالجمله؛ نخستین ولدى كه عبدالمطّلب را پدید آمد حارث بود از این روى عبدالمطّلب مُكَنّى به ابوالحارث گشت و چون حارث به حدّ رشد و بلوغ رسید عبدالمطّلب در خواب مأمور شد به حَفْر چاه زمزم.
همانا معلوم باشد كه عَمْروبن الحارث الجُرْهُمى كه رئیس جُرْهُمیان بود در مكّه در عهد قُصىّ، حُلَیْل بن حَبْسیّه از قبیله خُزاعه با ایشان جنگ كرد و بر ایشان غلبه جست و امر كرد كه از مكّه كوچ كنند. لاجرم عمرو تصمیم عزم داد كه از مكّه بیرون شود و آن چند روز كه مهلت داشت كار سفر راست مى كرد از غایت خشم حَجَر الْأَسْود را از رُكْن انتزاع نمود و دو آهو برّه از طلا كه اسفندیار بن گشتاسب به رسم هدیه به مكّه فرستاده بود با چند زره و چند تیغ كه از اشیاء مكّه بود برگرفت و در چاه زمزم افكنده آن چاه را با خاك انباشته كرد، پس مردم خود را برداشته به سوى یمن گریخت.
این بود تا زمان عبدالمطّلب كه آن بزرگوار با فرزندش حارث زمزم را حفر كرد و اشیاء مذكوره را از چاه درآورد و قریش از او خواستار شدند كه یك نیمه این اشیاء را به ما بده ؛ زیرا كه آن از پدران گذشتگان ما بوده، عبدالمطّلب فرمود: اگر خواهید این كار به حكم قرعه فیصل دهم. ایشان رضا دادند. پس عبدالمطّلب آن اشیاء را دو نیمه كرد و امر فرمود «صاحب قِداح» را كه قرعه زدن با او بود قرعه زند به نام كعبه و نام عبدالمطّلب و نام قریش، چون قرعه بزد، آهو برهّ هاى زرّین به نام كعبه برآمد و شمشیر و زره به نام عبدالمطّلب و قریش بى نصیب شدند. عبدالمطّلب زره وشمشیر را فروخت و از بهاى آن درى از بهر كعبه ساخت و آن آهوان زرّین را از در كعبه بیاویخت و به «غزالى الكعبه» مشهور گشت.
نقل است كه ابولهب آن را دزدید و بفروخت و بهاى آن را در خمر و قمار به كار برد.
ابن ابى الحدید و دیگران نقل كرده اند كه چون حضرت عبدالمطّلب آب زمزم را جارى ساخت آتش حسد در سینه سایر قریش مشتعل گردیده گفتند: اى عبدالمطّلب! این چاه از جدّ ما اسماعیل است و ما را در آن حقّى هست پس ما را در آن شریك گردان. عبدالمطّلب گفت: این كرامتى است كه حق تعالى مرا به آن مخصوص گردانیده است و شما را در آن بهره اى نیست و بعد از مخاصمه بسیار راضى شدند به محاكمه زن كاهنه كه در قبیله بنى سعد و در اطراف شام بود. پس عبدالمطّلب با گروهى از فرزندان عبدمَناف روانه شدند و از هر قبیله از قبائل قریش چند نفر با ایشان روانه شدند به جانب شام. پس در اثناى راه در یكى از بیابانها كه آب در آن بیابان نبود آبهاى فرزندان عبدمناف تمام شد و سایر قریش آبى كه داشتند از ایشان مضایقه كردند و چون تشنگى بر ایشان غالب شد عبدالمطّلب گفت: بیائید هر یك از براى خود قبرى بكنیم كه هر یك كه هلاك شویم دیگران او را دفن كنند كه اگر یكى از ما دفن نشده در این بیابان بماند بهتر است از آنكه همه چنین بمانیم و چون قبرها را كندند و منتظر مرگ نشستند، عبدالمطّلب گفت: چنین نشستن و سعى نكردن تا مردن و ناامید از رحمت الهى گردیدن از عجز یقین است، برخیزید كه طلب كنیم شاید خدا آبى كرامت فرماید. پس ایشان بار كردند و سایر قریش نیز بار كردند؛ چون عبدالمطّلب بر ناقه خود سوار شد از زیر پاى ناقه اش چشمه اى از آب صاف و شیرین جارى شد پس عبدالمطّلب گفت: اللَّه اكبر! و اصحابش هم تكبیر گفتند و آب خوردند و مَشكهاى خود را پر آب كردند و قبایل قریش را طلبیدند كه بیائید و مشاهده نمائید كه خدا به ما آب داد و آنچه خواهید بخورید و بردارید، چون قریش آن كرامت عُظمى را از عبدالمطّلب مشاهده كردند گفتند: خدا میان ما و تو حكم كرد و ما را دیگر احتیاج به حكم كاهنه نیست دیگر در باب زمزم با تو معارضه نمى كنیم، آن خداوندى كه در این بیابان به تو آب داد او زمزم را به تو بخشیده است، پس برگشتند و زمزم را به آن حضرت مسلّم داشتند.(35)
بالجمله؛ عبدالمطّلب بعد از حفر زمزم، بزرگوارى عظیم شد و «سیّد البطحاء» و «ساقى الحجیج» و «حافر الزّمزم» بر القاب او افزوده گشت و مردم در هر مصیبت و بلیّه به او پناه مى بردند و در هر قحط و شدّت و داهیه به نور جمال او متوسِّل مى شدند و حق تعالى دفع شدائد از ایشان مى نمود. و آن بزرگوار را ده پسر و شش دختر بود كه بیاید ذكر ایشان در ذكر خویشان حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) وعبدالله برگزیده فرزندان او بود و او و ابوطالب و زبیر، مادرشان فاطمه بنت عمروبن عایذبن عبدبن عمران بن مخزوم بود. و چون جنابش از مادر متولّد شد بیشتر از اَحْبار یهود و قسّیسین نصارى و كَهَنَه و سَحَرَه دانستند كه پدر پیغمبر آخر الزّمان(صلى الله علیه و آله) از مادر بزاد؛ زیرا كه گروهى از پیغمبران بنى اسرائیل مژده بعثت رسول(صلى الله علیه و آله) را رسانیده بودند و طایفه اى از یهود كه در اراضى شام مسكن داشتند جامه خون آلودى از یحیى پیغمبر(علیه السلام) در نزد ایشان بود و بزرگان دین علامت كرده بودند كه چون خون این جامه تازه شود همانا پدر پیغمبر آخر الزّمان متولّد شده است و شب ولادت آن حضرت از آن جامه كه صوف سفید بود خون تازه بجوشید.
بالجمله؛ عبداللَّه چون متولّد شد نور نبوى(صلى الله علیه و آله) كه از دیدار هر یك از اجداد پیغمبر لامع بود از جبیین او ساطع گشت و روز تا روز همى بالید تا رفتن و سخن گفتن توانست آنگاه آثار غریبه و علامات عجیبه مشاهده مى فرمود؛ چنانكه روزى به خدمت پدر عرض كرد كه هرگاه من به جانب بطحاء و كوه ثَبیر سیر مى كنم نورى از پشت من ساطع شده دو نیمه مى شود، یك نیمه به جانب مشرق و نیمى به سوى مغرب كشیده مى شود آنگاه سر به هم گذاشته دایره گردد پس از آن مانند ابر پاره اى بر سر من سایه گسترد و از پس آن درهاى آسمان گشوده شود و آن نور به فلك در رود و باز شده در پشت من جاى كند و وقتگاه باشد كه چون در سایه درخت خشكى جاى كنم آن درخت سبز و خرّم شود و چون بگذرم باز خشك شود و بسا باشد كه چون بر زمین نشینم بانگى به گوش من رسد كه اى حامل نور محمّد(صلى الله علیه و آله) بر تو سلام باد! عبدالمطّلب فرمود: اى فرزند، بشارت باد تو را، مرا امید آن است كه پیغمبر آخر الزمان از صُلْب تو پدیدار شود و در این وقت عبدالمطلب خواست تا نذر خود را ادا كند؛ چه آن زمان كه حفر زمزم مى فرمود و قریش با او بر طریق منازعت مى رفتند باخداى خود عهد كرد چون او را ده پسر آید تا در چنین كارهایش پشتوانى كنند یك تن را در راه حق قربانى كند؛ در این وقت كه او را ده پسر بود تصمیم عزم داد تا وفا به عهد كند.
پس فرزندان را جمع آورد و ایشان را از عزیمت خود آگهى داد همگى گردن نهادند. پس بر آن شد كه قرعه زنند به نام هركه برآید قربانى كند. پس قرعه زدند به نام عبداللَّه برآمد، عبدالمطّلب دست عبداللَّه را گرفت و آورد میان «اساف» و «نائلة» كه جاى نَحْر بود و كارد برگرفت تا او را قربانى كند، برادران عبداللَّه و جماعت قریش و مغیرة بن عبداللَّه بن عمروبن مخزوم مانع شدند و گفتند چندان كه جاى عذر باقى است نخواهیم گذاشت عبداللَّه ذبح شود. ناچار عبدالمطّلب را بر آن داشتند كه در مدینه زنى است كاهنه و عرّافه نزد او شوند تا او در این كار حكومت كند و چاره اندیشد. چون به نزد آن زن شدند گفت: در میان شما دیت مرد بر چه مى نهند؟ گفتند: بر ده شتر. گفت: هم اكنون به مكّه برگردید و عبداللَّه را با ده شتر قرعه زنید اگر به نام شتران برآمد فداى عبداللَّه خواهد بود و اگر به نام عبداللَّه برآمد فدیه را افزون كنید و بدینگونه همى بر عدد شتر بیفزائید تا قرعه به نام شتر برآید و عبداللَّه به سلامت بماند و خداى نیز راضى باشد.
پس عبداللَّه با قریش به جانب مكّه مراجعت كردند و عبداللَّه را با ده شتر قرعه زدند قرعه به نام عبداللَّه برآمد. پس ده شتر دیگر افزودند، همچنان قرعه به نام عبداللَّه برآمد بدینگونه همى ده شتر افزودند و قرعه زدند تا شماره به صد شتر رسید، در این هنگام قرعه به نام شتر برآمد. قریش آغاز شادمانى كردند و گفتند خداى راضى شد. عبدالمطّلب فرمود: لا وَربّ الْبَیْتِ، بدین قدر نتوان از پاى نشست.
بالجمله؛ دو نوبت دیگر قرعه افكندند و به نام شتران برآمد. عبدالمطّلب را استوار افتاد و آن صد شتر را به فدیه عبداللَّه قربانى كرد و این بود كه در اسلام دیت مرد بر صد شتر مقرّر گشت و از اینجا بود كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرمود: «اَنَا ابنُ الذَّبیحَیْن»(36) و از دو ذبیح، جدّ خود حضرت اسماعیل ذبیح اللَّه و پدر خود عبداللَّه اراده فرمود.
علامه مجلسى(رضى الله عنه) فرموده كه چون عبداللَّه به سنّ شَباب رسید نور نبوّت از جبین او ساطع بود، جمیع اكابر و اشراف نواحى و اطراف آرزو كردند كه به او دختر دهند و نور او را بربایند؛ زیرا كه یگانه زمان بود در حُسن و جمال. و در روز بر هر كه مى گذشت بوى مُشك و عَنْبَر از وى استشمام مى كرد و اگر در شب مى گذشت جهان از نور رویش روشن مى گردید و اهل مكّه او را «مِصْباح حَرَم» مى گفتند تا اینكه به تقدیر الهى عبداللَّه با صدف گوهر رسالت پناه یعنى آمنه دختر وَهْب (ابْن عَبْد مَناف بن زُهْرة بن كِلاب بن مُرّة) جفت گردید. پس سبب مزاوجت را نقل كرده به كلامى طولانى كه مقام را گنجایش ذكر نیست. و روایت كرده كه چون تزویج آمنه به حضرت عبداللَّه شد دویست زن از حسرت عبداللَّه هلاك شدند!
بالجمله؛ چون حضرت آمنه صدف آن دُرّ ثمین گشت جمله كَهَنَه عرب آن بدانستند و یكدیگر را خبر دادند و چند سال بود كه عرب به بلاى قحط گرفتار بودند و بعد از انتقال آن نور به آمنه باران بارید و مردم در خصب و فراوانى نعمت شدند، تا به جائى كه آن سال را «سَنَةُ الْفَتْح» نام نهادند.
در همان سال عبدالمطّلب عبداللَّه را به رسم بازرگانان به جانب شام فرستاد و عبداللَّه هنگام مراجعت از شام چون به مدینه رسید مزاج مباركش از صحّت بگشت و همراهان او را بگذاشتند و به مكّه شدند و از پس ایشان عبداللَّه در آن بیمارى وفات یافت، جسد مباركش را در «دارالنّابغه» به خاك سپردند.
امّا از آن سوى، چون خبر بیمارى فرزند به عبدالمطّلب رسید حارث را كه بزرگترین برادران او بود به مدینه فرستاد تا جنابش را به مكّه كوچ دهد وقتى رسید كه آن حضرت وداع جهان گفته بود و مدّت زندگانى آن جناب بیست و پنج سال بود و هنگام وفات او هنوز آمنه(علیها السلام) حمل خویش نگذاشته بود و به روایتى دو ماه و به قولى هفت ماه از عمر شریف آن حضرت گذشته بود.(37)
در روایات وارد شده است كه شبى حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) به نزد قبر عبداللَّه پدر خود آمد و دو ركعت نماز كرد و او را ندا كرد ناگاه قبر شكافته شد و عبداللَّه در قبر نشسته بود و مى گفت: «اَشْهَدُ اَنُ لا اِلهَ اِلاّ اللَّهُ وَاَنَّكَ نَبِىُّ اللَّهِ وَرَسولُهُ»
آن حضرت پرسید كه ولىّ تو كیست اى پدر؟ پرسید كه ولىّ تو كیست اى فرزند؟ گفت: اینك علىّ ولىّ توست. گفت: شهادت مى دهم كه علىّ ولىّ من است، پس فرمود كه برگرد به سوى باغستان خود كه در آن بودى پس به نزد قبر مادر خود آمد و همان نحو كه با قبر پدر فرمود در آنجا نیز به عمل آورد.
علامه مجلسى(رضى الله عنه) فرموده كه از این روایت ظاهر مى شود كه ایشان ایمان به شهادَتَیْن داشتند و برگردانیدن ایشان براى آن بود كه ایمانشان كاملتر گردد به اقرار به امامت علىّ بن ابى طالب(علیه السلام) .(38)

فصل دوم : در ولادت با سعادت رسول خدا(صلى الله علیه و آله)

بدان كه مشهور بین علماى امامیّه آن است كه ولادت با سعادت آن حضرت در هفدهم ماه ربیع الأوّل بوده و علامه مجلسى(رضى الله عنه) نقل اجماع بر آن فرموده و اكثر علماء سنّت در دوازدهم ماه مذكور ذكر نموده اند.(39) و شیخ كلینى (40) و بعض افاضل علماى شیعه نیز اختیار این قول فرموده اند. و شیخ ما علامه نورى طابَ ثراه رساله اى در این باب نوشته موسوم به «میزان السّماء در تعیین مولد خاتم الانبیاء»، طالبین به آنجا رجوع نمایند.
و نیز مشهور آن است كه ولادت آن حضرت نزدیك طلوع صبح جمعه آن روزبوده در سالى كه اصحاب فیل، فیل آوردند براى خراب كردن كعبه معظّمه و به حجاره سِجّیل مُعَذّب شدند و ولادت شریف به مكّه شد در خانه خود آن حضرت. پس آن حضرت آن خانه را به عقیل بن ابى طالب بخشید و اولاد عقیل آن را فروختند به محمّد بن یوسف برادر حَجّاج و او آن را داخل خانه خود كرد و چون زمان هارون شد «خَیْزُران» مادر او آن خانه را بیرون كرد از خانه محمّد بن یوسف و مسجد كرد كه مردم در آن نماز كنند و در سَنَه ششصد و پنجاه و نُه مَلِك مُظَفَّر والى یمن در عمارت آن مسجد سعى جمیل فرمود والحال در همان حالت باقى است و مردم به زیارت آنجا مى روند. و در وقت ولادت آن حضرت غرائب بسیار به ظهور رسیده.
از حضرت صادق(علیه السلام) روایت شده است كه ابلیس به هفت آسمان بالا مى رفت وگوش مى داد و اخبار سماویه را مى شنید پس چون حضرت عیسى على نبینا وآله و علیه السلام متولد شد او را از سه آسمان منع كردند و تا چهارآسمان بالا مى رفت و چون حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) متولد شد او را از همه آسمانها منع كردند وشیاطین را به تیرهاى شهاب از ابواب سماوات راندند، پس قریش گفتند: مى باید وقت گذشتن دنیا و آمدن قیامت باشد كه ما مى شنیدیم كه اهل كتاب ذكر مى كردند، پس عَمْروبن اُمیّه كه داناترین اهل جاهلیّت بود گفت: نظر كنید اگر ستاره هاى معروف كه به آنها هدایت مى یابند مردم و به آنها مى شناسند زمانهاى زمستان و تابستان را، اگر یكى از آنها بیفتد، بدانید وقت آن است كه جمیع خلایق هلاك شوند و اگر آنها به حال خودند و ستاره هاى دیگر ظاهر مى شود، پس امر غریب مى باید حادث شود. و صبح آن روز كه آن حضرت متولّد شد هر بتى كه در هر جاى عالم بود بر رو افتاده بود و ایوان كسرى یعنى پادشاه عجم بلرزید و چهارده كنگره آن افتاد و دریاچه ساوه كه سالها آن را مى پرستیدند فرو رفت و خشك شد و وادى سماوه كه سالها بود كسى آب در آن ندیده بود آب در آن جارى شد و آتشكده فارس كه هزار سال خاموش نشده بود در آن شب خاموش شد و داناترین علماى مجوس در آن شب در خواب دید كه شتر صعبى چند اسبان عربى را مى كشند و از دجله گذشتند و داخل بلاد ایشان شدند و طاق كسرى از میانش شكست و دو حصّه شد و آب دجله شكافته شد و در قصر او جارى گردید و نورى در آن شب از طرف حجاز ظاهر شد و در عالم منتشر گردید و پرواز كرد تا به مشرق رسید و تخت هر پادشاهى در آن صبح سرنگون شده بود و جمیع پادشاهان در آن روز لال بودند و سخن نمى توانستند گفت و علم كاهنان برطرف شد و سِحْر ساحران باطل شد و هر كاهنى كه بود میان او و همزادى كه داشت كه خبرها به او مى گفت جدائى افتاد و قریش در میان عرب بزرگ شدند و ایشان را «آل اللَّه» گفتند؛ زیرا كه ایشان در خانه خدا بودند و آمنه(علیها السلام) مادر آن حضرت گفت: واللَّه كه چون پسرم بر زمین رسید دستها را بر زمین گذاشت و سر به سوى آسمان بلند كرد و به اطراف نظر كرد پس، از او نورى ساطع شد كه همه چیز را روشن كرد و به سبب آن نور، قصرهاى شام را دیدم و در میان آن روشنى صدائى شنیدم كه قائلى مى گفت كه زائیدى بهترین مردم را، پس او را «محمّد» نام كن و چون آن حضرت را به نزد عبدالمطّلب آوردند او را در دامن گذاشت و گفت:
اَلْحَمْدُ للَّهِ الَّذى اَعْطانی ----- هذَا الْغُلامَ الطَّیِّب اَلْاَرْدانِ
قَدْ سادَ فِى الْمَهْدِ عَلَى الْغِلْمانِ
؛حمد مى گویم و شكر مى كنم خداوندى را كه عطا كرد به من این پسر خوشبو را كه در گهواره بر همه اطفال سیادت و بزرگى دارد. پس او را تعویذ نمود به اركان كعبه و شعرى چند در فضایل آن حضرت فرمود.
در آن وقت شیطان در میان اولاد خود فریاد كرد تا همه نزد او جمع شدند و گفتند: چه چیز ترا از جا برآورده است اى سیّد ما؟ گفت: واى بر شما! از اوّل شب تا حال احوال آسمان و زمین را متغیّر مى یابم و مى باید كه حادثه عظیمى در زمین واقع شده باشد كه تا عیسى به آسمان رفته است مثل آن واقع نشده است، پس بروید و بگردید و تفحّص كنید كه چه امر غریب حادث شده است؛ پس متفرّق شدند و گردیدند و برگشتند و گفتند: چیزى نیافتیم. آن ملعون گفت كه اِسْتعلام این امر كار من است. پس فرو رفت در دنیا و جولان كرد در تمام دنیا تا به حرم رسید، دید كه ملائكه اطراف حرم را فرو گرفته اند، چون خواست كه داخل شود ملائكه بانگ بر او زدند برگشت پس كوچك شد مانند گنجشكى و از جانب كوه حِرى داخل شد، جبرئیل گفت : برگرد اى ملعون! گفت: اى جبرئیل، یك حرف از تو سؤال مى كنم، بگو امشب چه واقع شده است در زمین؟ جبرئیل گفت: محمّد(صلى الله علیه و آله) كه بهترین پیغمبران است امشب متولّد شده است، پرسید كه آیا مرا در او بهره اى هست؟ گفت: نه، پرسید كه آیا در امّت او بهره دارم؟ گفت: بلى، ابلیس گفت: راضى شدم.(41)
از حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) روایت شده است كه چون آن حضرت متولّد شد بتها كه بر كعبه گذاشته بودند همه بر رو در افتادند و چون شام شد این ندا از آسمان رسید كه «جآءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً»(42) (43)
و جمیع دنیا در آن شب روشن شد و هر سنگ و كلوخى و درختى خندیدند و آنچه در آسمانها و زمینها بود تسبیح خدا گفتند و شیطان گریخت و مى گفت: بهترین امّتها و بهترین خلائق و گرامى ترین بندگان و بزرگترین عالمیان محمّد(صلى الله علیه و آله) است.
و شیخ احمد بن ابى طالب طبرسى در كتاب «احتجاج»روایت كرده است از امام موسى بن جعفر(علیه السلام) كه چون حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) از شكم مادر بر زمین آمد دست چپ را بر زمین گذاشت و دست راست را به سوى آسمان بلند كرد و لبهاى خود را به توحید به حركت آورد واز دهان مباركش نورى ساطع شد كه اهل مكه قصرهاى بُصْرى و اطراف آن را كه از شام است دیدند و قصرهاى سرخ یمن و نواحى آن را و قصرهاى سفید اصطخر فارس و حوالى آن را دیدند و در شب ولادت آن حضرت دنیا روشن شد تا آنكه جنّ و انس و شیاطین ترسیدند و گفتند در زمین امر غریبى حادث شده است و ملائكه را دیدند كه فرود مى آمدند و بالا مى رفتند فوج فوج و تسبیح و تقدیس خدا مى كردند و ستاره ها به حركت آمدند و در میان هوا مى ریختند و اینها همه علامات ولادت آن حضرت بود و ابلیس لعین خواست كه به آسمان رود به سبب آن غرائب كه مشاهده كرد؛ زیرا كه او را جائى بود در آسمان سوّم كه او و سایر شیاطین گوش مى دادند به سخن ملائكه، چون رفتند كه حقیقت واقعه را معلوم كنند، ایشان را به تیر شهاب راندند براى دلالت پیغمبرى آن حضرت(صلى الله علیه و آله) .(44)

فصل سوّم :در شرح احوال آن حضرت در ایّام رضاع و طفولیّت

در حدیث معتبر از حضرت صادق(علیه السلام) منقول است كه چون حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) متولّد شد چند روز گذشت كه از براى آن حضرت شیرى به هم نرسید كه تناول نماید، پس ابوطالب آن حضرت را بر پستان خود مى انداخت و حق تعالى در آن شیرى فرستاد و چند روز از آن شیر تناول نمود تا آنكه ابوطالب «حلیمه سعدیّه» را به هم رسانید و حضرت را به او تسلیم كرد.
در حدیث دیگر فرموده كه حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) دختر حمزه را عرضه كرد بر حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) كه آن حضرت او را به عقد خود درآورد حضرت فرمود: مگر نمى دانى كه او دختر برادر رضاعى من است؟ زیرا كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) و عمّ او حمزه از یك زن شیر خورده بودند.(45)
و ابن شهر آشوب روایت كرده است كه اوّل مرتبه «ثُوَیْبَه»(46) آزاد كرده ابولهب آن حضرت را شیر داد و بعد از او «حلیمه سعدیّه» آن حضرت را شیر داد و پنج سال نزد حلیمه ماند و چون نُه سال از عمر آن حضرت گذشت با ابوطالب به جانب شام رفت و بعضى گفته اند كه در آن وقت دوازده سال از عمر آن حضرت گذشته بود. و از براى خدیجه به تجارت شام رفت در هنگامى كه بیست و پنج سال از عمر شریفش گذشته بود.(47)
در نهج البلاغه از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) منقول است كه حق تعالى مقرون گردانید با حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) بزرگتر ملكى از ملائكه خود را كه در شب و روز آن حضرت را بر مكارم آداب و محاسن اخلاق وامى داشت و من پیوسته با آن حضرت بودم مانند طفلى كه از پى مادر خود برود، و هر روز براى من عَلَمى بلند مى كرد از اخلاق خود، و امر مى كرد مرا كه پیروى او نمایم و هر سال مدّتى در كوه حِراء مجاورت مى نمود كه من او را مى دیدم و دیگرى او را نمى دید و چون مبعوث شد به غیر از من و خدیجه در ابتداى حال كسى به او ایمان نیاورد و مى دیدیم نور وحى و رسالت را و مى بوئیدم شمیم نبوّت را.(48)
ابن شهر آشوب و قطب راوندى و دیگران روایت كرده اند از حلیمه بنت أبى ذؤیب كه نام او عبداللَّه بن الحارث بود از قبیله مُضَر و حلیمه زوجه حارث بن عبدالعُزّى بود، حلیمه گفت كه در سال ولادت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) خشكسالى و قحط در بلاد ما به هم رسید و با جمعى از زنان بنى سعد بن بكر به سوى مكّه آمدیم كه اطفال از اهل مكّه بگیریم و شیر بدهیم و من بر ماده الاغى سوار بودم كم راه، و شتر ماده اى همراه داشتیم كه یك قطره شیر از پستان او جارى نمى شد و فرزندى همراه داشتم كه در پستان من آن قدر شیر نمى یافت كه قناعت به آن تواند كرد و شبها از گرسنگى دیده اش آشناى خواب نمى شد و چون به مكّه رسیدیم هیچیك از زنان محمّد(صلى الله علیه و آله) را نگرفتند؛ براى آنكه آن حضرت یتیم بود و امید و احسان از پدران مى باشد، پس ناگاه من مردى را با عظمت یافتم كه ندا همى كرد و فرمود: اى گروه مرضعات! هیچ كس هست از شما كه طفلى نیافته باشد؟ پرسیدم كه این مرد كیست؟ گفتند: عبدالمطّلب بن هاشم سیّد مكّه است، پس من پیش تاختم و گفتم: آن منم. فرمود: تو كیستى؟ گفتم: زنى از بنى سعدم و حلیمه نام دارم، عبدالمطّلب تبسّم كرد و فرمود:
«بَخِّ بَخِّ خِصْلَتان جَیِّدَتانِ سَعْدٌ وَ حِلْمٌ فیهِما عِزُّ الدَّهْرِ وَ عِزُّ الْاَبَدِ»؛
بَهْ بَهْ دو خصلت نیكوست سعادت و حلم كه در آنها است عزت دهر و عزّ ابدى.
آنگاه فرمود: اى حلیمه، نزد من كودكى است یتیم كه محمّد (صلى الله علیه و آله) نام دارد و زنان بنى سعد او را نپذیرفتند و گفتند او یتیم است و تمتّع از یتیم متصوّر نمى شود و تو بدین كار چونى؟ چون من طفل دیگر نیافته بودم آن حضرت را قبول نمودم؛ پس با آن جناب به خانه آمنه شدم چون نگاهم به آن حضرت افتاد شیفته جمال مباركش شدم؛ پس آن دُرّ یتیم را گرفتم و چون در دامن گذاشتم و نظر به سوى من افكند نورى از دیده هاى او ساطع شد و آن قرّةالعین اصحاب یمین به پستان راست من رغبت نمود و ساعتى تناول كرد و پستان چپ را قبول نكرد و براى فرزند من گذاشت و از بركت آن حضرت هر دو پستان من پر از شیر شد كه هر دو را كافى بود و چون به نزد شوهر خود بردم آن حضرت را شیر از پستان شتر ما جارى شد. آن قدر كه ما را و اطفال ما را كافى بود؛ پس شوهرم گفت: ما فرزند مباركى گرفتیم كه از بركت او نعمت رو به ما آورد. و چون صبح شد آن حضرت را بر دراز گوش خود سوار كردم رو به كعبه آورد و به اعجاز آن حضرت [آن درازگوش ] سه مرتبه سجده كرد و به سخن آمد و گفت: از بیمارى خود شفا یافتم و از ماندگى بیرون آمدم از بركت آنكه سیّد مرسلان و خاتم پیغمبران و بهترین گذشتگان و آیندگان بر من سوار شد و با آن ضعف كه داشت چنان رهوار شد كه هیچ یك از چهار پایان رفیقان ما به آن نمى توانستند رسید و جمیع رفقا از تغییر احوال ما و چهارپایان ما تعجّب مى كردند و هر روز فراوانى و بركت در میان ما زیاده مى شد و گوسفندان و شتران قبیله از چراگاه گرسنه برمى گشتند. و حیوانات ما سیر و پرشیر مى آمدند. در اثناى راه به غارى رسیدیم و از آن غار مردى بیرون آمد كه نور از جَبینش به سوى آسمان ساطع بود و سلام كرد بر آن حضرت و گفت:حق تعالى مرا موكّل گردانیده است به رعایت او، و گلّه آهوئى از برابر ما پیدا شدند و به زبان فصیح گفتند: اى حلیمه! نمى دانى كه كه را تربیت مى نمائى! او پاكترین پاكان و پاكیزه ترین پاكیزگان است. و به هر كوه و دشت كه گذشتم بر آن حضرت سلام كردند؛ پس بركت و زیادتى در معیشت و اموال خود یافتیم و توانگر شدیم و حیوانات ما بسیار شدند از بركت آن حضرت. و هرگز در جامه هاى خود حَدَث نكرد (بلكه هیچ گاهى مدفوعى از آن جناب دیده نگشت چه آنكه در زمین فرو مى شد) و نگذاشت هرگز عورتش را كه گشوده شود و پیوسته جوانى را با او مى دیدم كه جامه هاى او را بر عورتش مى افكند و محافظت او مى نمود.
پس پنج سال و دو روز آن حضرت را تربیت كردم؛ پس روزى با من گفت كه هر روز برادران من به كجا مى روند؟ گفتم: به چرانیدن گوسفندان مى روند. گفت: امروز من نیز با ایشان موافقت مى كنم. چون با ایشان رفت گروهى از ملائكه او را گرفتند و بر قلّه كوهى بردند و او را شست و شو كردند؛ پس فرزند من به سوى ما دوید و گفت: محمد (صلى الله علیه و آله) را دریابید كه او را بردند و چون به نزد او آمدم، دیدم كه نورى از او به سوى آسمان ساطع مى گردد؛ پس او را در برگرفتم و بوسیدم و گفتم: چه شد ترا؟ گفت: اى مادر، مترس خدا با من است. و بوئى از او ساطع بود از مُشك نیكوتر. و كاهنى روزى او را دید و نعره زد و گفت: این است كه پادشاهان را مقهور خواهد گردانید و عرب را متفرّق سازد.(49)
و از ابن عبّاس روایت است كه چون چاشت براى اطفال طعام مى آوردند آنها از یكدیگر مى ربودند و آن حضرت دست دراز نمى كرد و چون كودكان از خواب بیدار مى شدند، دیده هاى ایشان آلوده بود و آن حضرت روى شسته و خوشبو از خواب بیدار مى شد.(50)
و به سند معتبر دیگر روایت كرده است، كه روزى عبدالمطّلب نزدیك كعبه نشسته بود، ناگاه منادى ندا كرد كه فرزندى «محمّد» نام از «حلیمه» ناپیدا شده است؛ پس عبدالمطّلب در غضب شد و ندا كرد: اى بنى هاشم و اى بنى غالِب! سوار شوید كه محمّد (صلى الله علیه و آله) ناپیدا شده است و سوگند یاد كرد كه از اسب به زیر نمى آیم تا محمّد را بیابم یا هزار اعرابى و صد قرشى را بكشم و در دور كعبه مى گردید و این شعر مى خواند:
یا رَبِّ رُدَّ راكِبی مُحَمَّداً ----- رَدّاً اِلَىَّ وَاتّخِذْ عِنْدى یَداً
یا رَبِّ اِنْ مُحَمَّداً لَنْ یُوجَدا ----- تصْبح قُرَیْشٌ كُلُّهُمْ مُبَدَّداً
؛یعنى اى پروردگار من، برگردان به سوى من شهسوار من محمّد(صلى الله علیه و آله) را و نعمت خود را بار دیگر بر من تازه گردان. پروردگارا، اگر محمّد(صلى الله علیه و آله) پیدا نشود تمام قریش را پراكنده خواهم كرد.
پس ندائى از هوا شنید، كه حق تعالى محمّد را ضایع نخواهد كرد، پرسید كه در كجا است؟ ندا رسید كه در فلان وادى است، در زیر درخت خار امّ غیلان، چون به آن وادى رفتند، آن حضرت را دیدند كه به اعجاز خود از درخت خار، رُطَب آبدار مى چیند وتناول مى نماید و دو جوان نزدیك آن حضرت ایستاده اند چون نزدیك رفتند آن جوانان دور شدند و آن دو جوان جبرئیل و میكائیل بودند؛ پس، از آن حضرت پرسیدند كه تو كیستى؟ گفت: منم فرزند عبداللَّه بن عبدالمطّلب ؛ پس عبدالمطّلب آن حضرت را بر گردن خود سوار كرد و برگردانید و بر دور كعبه هفت شوط آن حضرت را طواف فرمود و زنان بسیار براى دلدارى حضرت آمنه نزد او جمع شده بودند چون آن حضرت را به خانه آورد خود به نزد آمنه رفت و به سوى زنان دیگر التفات ننمود.(51)
بالجمله؛ چون آن حضرت را به نزد آمنه آوردند امّ ایمن حبشیّه كه كنیزك عبداللَّه بود و «بركه» نام داشت و به میراث به پیغمبر(صلى الله علیه و آله)رسیده بود به حضانت و نگاهداشت آن حضرت پرداخت و هرگز آن حضرت را ندید كه از گرسنگى و تشنگى شكایت كند، هر بامداد شربتى از زمزم بنوشیدى و تا شامگاه هیچ طعام نطلبیدى و بسیار بود كه چاشتگاه براى او عرض طعام مى كردند و اقدام به خوردن نمى فرمود.