منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

پیشگفتار مؤلف

بِسْمِ اللَّه الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
الْحَمْدُ لِلهِ رَبِّ العالَمینَ وَالصَّلوةُ وَالسَّلامُ عَلى مُحَمّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرینَ وَاللَعْنَةُ الدّائِمَةُ عَلى اَعْدآئِهِمْ اَجْمَعینَ.
وبَعد؛ چنین گوید این فقیر بى بضاعت و متمسِّك به اَذْیال اهل بیت رسالت، عبّاس بن محمّد رضا القمى خَتَمَ اللَّهُ لَهُما بِالْحُسنى وَالسَّعادة كه چون به مقتضاى اخبار بسیار ثابت شده كه از اعظم طاعات و اشرف قُربات احیاى احادیث ائمّه دین و مقرِّبان حضرت ربّ العالمین و گریستن بر بلایا و مِحَن آن سادات مظلومین است؛ چنانكه از حضرت صادق(علیه السلام) روایت شده كه از فُضَیْل بن یَسار پرسید كه آیا شما شیعیان در مجالس با یكدیگر مى نشینید و حدیث ما را ذكر مى كنید؟ گفت: بلى فدایت شوم ،حضرت فرمود كه من آن مجالس را دوست مى دارم پس زنده گردانید امر ما را اى فضیل؛ و خدا رحمت كند كسى را كه احادیث ما را ذكر كند و امر ما را و دین ما را زنده بدارد. آیا شما شیعیان در مجالس با یكدیگر مى نشینید و حدیث ما را ذكر مى كنید؟ اى فُضَیْل، هر كه ما را یاد كند یا ما را نزد او یاد كنند و از دیده او مثل پَر مگسى آب بیرون آید خدا گناهان او را بیامرزد اگرچه بیشتر از كف دریا باشد!(5)
و به سندهاى معتبره از مولاى ما حضرت امام زین العابدین(علیه السلام)مروى است كه هر مؤمنى از دیده او براى قتل حسین بن على(علیهماالسلام) قطره اى آب بیرون آید كه بر روى او جارى شود حقّ تعالى در بهشت براى او غرفه ها كرامت فرماید، و هر مؤمنى كه آبى از دیده او بیرون آید و بر روى او جارى گردد براى آزارى كه از دشمن به ما رسیده است در دنیا، حق تعالى در بهشت مكان نیكى براى او مهیّا گرداند، و هر مؤمنى كه به او برسد آزارى به سبب ولایت و محبّت ما و از شدّت و حرقت آن مصیبت آب از دیده او بر روى او روان شود حق تعالى از روى او بگرداند هر آزارى را و ایمن گرداند او را در قیامت از غضب خود و از آتش جهنّم.(6)
لهذا به خاطر داعى رسید تألیف كتابى در ذكر ولادت و مصائب حضرت سیّدالمرسلین و عترت طیّبین آن جناب صلوات اللَّه علیهم اجمعین و ذكر قلیلى از فضایل و مناقب و اخلاق آن بزرگواران تا مؤمنان به خواندن و شنیدن آن به ثواب احیاء احادیث ایشان فائز گردند، و به محزون بودن و گریستن بر مصائب عظیم ایشان به درجات مُقرّبین رسند.
پس این كتاب شریف را در كمال ایجاز و اختصار جمع نموده و نامیدم آن را به «مُنْتَهَى الآمال فى تَواریخ النّبىّ وَ الْآل». و مرتّب گردانیدم آن را بر چهارده باب به عَدَد مُقرّبان حَضرت رَبّ الأرباب.

باب اوّل:در تاریخ خاتم الأنبیاء حضرت محمّد (صلى الله علیه و آله)

فصل اوّل:در نسب شریف حضرت رسول (صلى الله علیه و آله)

هُوَ اَبُوالقاسِمِ مُحَمَّد صَلَّى اللَّه عَلَیْهِ وَ آلِهِ ابن عبداللَّه بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عَبْدمَناف بن قُصَىّ بن كِلاب بن مُرَّة بن كَعْب بن لُؤىّ بن غالب بن فِهْر بن مالِك بن النَّضْر بن كِنانَة بن خُزَیْمَة بن مُدْرِكَة بن اَلْیَاْس بن مُضَربن نزار بن مَعَد بن عَدْنان.
روایت شده از حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) كه فرمود: «اِذا بَلَغَ نَسَبى اِلى عَدنان فَاَمْسِكُوا».(7) لهذا ما بالاتر از عَدْنان را ذكر نكردیم.
و قبل از شروع به ذكر احوال این جماعت نقل كنیم كلام علامه مجلسى را، فرموده: بدان كه اجماع علماى امامیّه منعقد گردیده است بر آنكه پدر و مادر حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) و جمیع اجداد و جدّات آن حضرت تا آدم(علیه السلام) همه مسلمان بوده اند و نور آن حضرت در صُلب و رَحِم مشركى قرار نگرفته است، و شبهه در نسب آن حضرت و آباء و امّهات آن حضرت نبوده است و احادیث متواتره از طُرُق خاصّه و عامّه بر این مضامین دلالت دارد.
بلكه از احادیث متواتره ظاهر مى شود كه اجداد آن حضرت همه انبیا و اوصیا و حاملان دین خدا بوده اند و فرزندان اسماعیل كه اجداد آنحضرت اند اوصیاى حضرت ابراهیم(علیه السلام) بوده اند و همیشه پادشاهى مكّه و حجابت خانه كعبه و تعمیرات با ایشان بوده است و مرجع عامّه خلق بوده اند و ملّت ابراهیم(علیه السلام) در میان ایشان بوده است و ایشان حافظان آن شریعت بوده اند و به یكدیگر وصیّت مى كردند و آثار انبیا را به یكدیگر مى سپردند تا به عبدالمطلب رسید، و عبدالمطلب، ابوطالب را وصى خود گردانید و ابوطالب كتب و آثار انبیا علیهم السّلام و وَدایع ایشان را بعد از بعثت تسلیم حضرت رسالت پناه (صلى الله علیه و آله) نمود. انتهى.(8)
اینك شروع كنیم به ذكر حال آن بزرگواران:
همانا «عَدْنان» پسر «اُدد» است و نام مادرش «بَلْهاء» است، در ایّام كودكى آثار رشد و شهامت از جبین مباركش مطالعه مى شد و كاهنین عهد و منجّمین ایّام مى گفتند كه از نسل وى شخصى پدید آید كه جنّ و انس مطیع او شوند و از این روى جنابش را دشمنان فراوان بود چنانكه وقتى در بیابان شام هشتاد سوار دلیر او را تنها یافتند به قصد وى شتافتند عَدْنان یك تنه با ایشان جنگ كرد چندان كه اسبش كشته شد پس پیاده با آن جماعت به طعن و ضرب مشغول بود تا خود را به دامان كوهى كشید و دشمنان از دنبال وى همى حمله مى بردند و اسب مى تاختند ناگاه دستى از كوه به درشده گریبان عدنان را بگرفت و برتیغ كوه كشید و بانگى مهیب از قلّه كوه به زیر آمد كه دشمنان عدنان از بیم جان بدادند. و این نیز از معجزات پیغمبر آخر الزّمان(صلى الله علیه و آله) بود.
بالجمله: چون عَدنان به حدّ رشد و تمیز رسید مهتر عرب و سیّد سلسله و قبله قبیله آمد چنانكه ساكنین بطحا و سُكّان یثرب و قبایل برّ حكم او را مطیع و منقاد بودند و چون «بُخْتُ نَصَّر» از فتح بیت المقدّس بپرداخت تسخیر بلاد و اقوام عرب را تصمیم داد و با عدنان جنگ كرد و بسیارى از انصار او بكشت و عاقبت بر عدنان غلبه كرد و چندان از مردم عرب بكشت كه دیگر مجال اقامت براى عدنان و مردان او نماند. لاجرم هر تن به طرفى گریخت و عدنان با فرزندان خود به سوى یمن شد و آن مَأْمَن را وطن فرمود و در آنجا بود تا وفات كرد.
و او را ده پسر بود كه از جمله مَعَدّ و عَكّ و عَدْن و اَدّ و غنى بودند، و آن نور روشن كه از جبین عَدْنان درخشان بود از طلعت فرزندش مَعَدّ طالع بود و این نور همایون بر وجود پیغمبر آخر الزّمان دلیلى واضح بود كه از صُلْبى به صُلْبى منتقل مى شد، و چون آن نور پاك به مَعَدّ انتقال یافت و «بُخْتُ نَصَّر» نیز از جهان شده بود و مردم از شرّ او ایمنى یافته بودند كس به طلب مَعَدّ فرستادند و جنابش را در میان قبایل عَرَب آوردند و مَعَدّ سالار سلسله گشت و از وى چهار پسر پدید آمد و نور جمالش به پسرش «نِزار»(9) منتقل شد، مادر نزار مُعانَة بنت حَوشَمْ از قبیله جُرْهُم است. آنگاه كه نزار به دنیا آمد پدرش نگاه كرد به نور نبوّت كه در میان دیدگانش مى درخشید سخت شادان شد و شتران قربانى كرد و مردم را اطعام نمود و فرمود:
«اِنَّ هذا كُلُّهُ نَزْرٌ فى حَقِّ هذَا المَوْلوُدِ»؛
هنوز اینها اندك است در حق این مولود. گویند هزار شتر بود كه قربانى كرد و چون «نِزار» به معنى «اندك» است آن طفل به نزار نامیده شد و چون به حدّ رشد رسید و پدرش وفات كرد نِزار در عرب مهتر و سیّد قبیله گشت و چهار پسر از وى پدیدار گشت و چون اجل محتوم او نزدیك شد از میان بادیه با فرزندان به مكّه معظّمه آمد و در مكّه وفات كرد و نام پسران او چنین است:
اوّل: ربیعه، دوم: أنمار، سوّم: مُضَر، چهارم: ایاد. و از براى ایشان قصّه لطیفه اى است معروف (10) در مقام تقسیم اموال پدر و رجوع ایشان به حكم افعى جُرْهُمى كه در علم كهانت مهارتى تمام داشت و در نجران مرجع اعاظم و اشراف بود و از «أنْمار» دو قبیله پدید آمد: خَشْعَمْ و بَجیلَه و این دو طایفه به یمن شدند و به ایاد منسوب است قُسّ بْن ساعِده ایادى كه از حُكما و فُصحاى عرب است و از ربیعه و مضر نیز قبایل بسیار پدیدار شد چنانكه یك نیمه عرب بدیشان نسب مى برند و بدین جهت در كثرت ضرب المثل گشتند.
در فضیلت ربیعه و مُضَر بس است خبر نبوى(صلى الله علیه و آله) : «لاتَسُبُّوا مُضَرَ وَ رَبیعةَ فَإنّهما مُسْلِمانِ»(11) «مُضَر»(12) معدول از ماضر است و آن شیر است پیش از آنكه ماست شود و اسم مُضَر، عَمْرو است و مادرش سَوْدَه بنت عَكّ است و نور نبوّت از «نِزار» به او منتقل شده بود و بعد از پدر سیّد سلسله بود و اقوام عرب او را مطیع و منقاد بودند و همواره در ترویج دین حضرت ابراهیم خلیل(علیه السلام) روز مى گذاشت و مردم را به راه راست مى داشت. گویند از تمامى مردم صورتش نیكوتر بود و او اوّل كسى است كه آواز حُدَى را براى شتران خواند(13) و از وى دو پسر به وجود آمد یكى عَیْلان (14) كه قبایل بسیار از او پدید آمد.
دیگر الیاس كه نور پیغمبرى بدو منتقل شده بود لاجرم بعد از پدر در میان قبایل بزرگى یافت چنانكه او را سیّد العشیره لقب دادند و امور قبایل و مُهمّات ایشان به صلاح و صواب دیداو فیصل مى یافت و تا آن روز كه نور محمّدى (صلى الله علیه و آله) از پشت او انتقال نیافته بود گاهى از صُلب خویش زمزمه تسبیح شنیدى و پیوسته عرب او را معظّم و بزرگ شمردندى مانند لقمان و اَشباه او.
مادرش رباب نام دارد و زوجه اش لیلى بِنْت حُلْوان قضاعیّه یَمَنِیَّه است كه او را «خِنْدِف» گویند و او را سه پسر بود: 1- عَمْرو 2- عامر 3- عُمیرا. گویند؛ چون پسران وى به حدّ بلوغ و رشد رسیدند روزى عمرو وعامر با مادر خود لیلى به صحرا رفتند ناگاه خرگوشى از سر راه بجنبید و به یك سو گریخت و شتران از خرگوش برمیدند عمرو و عامر از دنبال خرگوش تاختن كردند، عمرو نخست او را بیافت و عامر رسید و آن را صید كرده كباب كرد. لیلى را از این حال سروررى و عُجْبى روى آورد پس به تعجیل به نزدیك الیاس آمد و چون رفتارى به تَبَخْتُر داشت الیاس به او گفت: اَیْنَ تُخَندِفین (خِنْدِفِه آن را گویند كه رفتارش به جلالت و تبختر باشد) لیلى گفت: همیشه بر اثر شما به كبر و ناز قدم زنم و از این روى الیاس او را خِنْدِف نامید و آن قبایل كه با الیاس نسب مى برند بنى خِنْدِف (15) لقب یافتند و از این روى كه عمرو آن خرگوش را یافته بود الیاس او را «مُدْرِكِه» لقب داد و چون عامر صید آن كرد و كباب ساخت «طابخه» نامیده شد.
و چون عمیرا در این واقعه سر در لحاف داشت و طریق خدمتى نپیمود به قَمَعَه ملقّب گشت و بِالْجمله؛ خِندِف الیاس را بسیار دوست مى داشت. گویند چون الیاس وفات كرد خِندِف حُزن شدیدى پیدا كرد و از سر قبر وى بر نخاست و سقفى بر او سایه نیفكند تا وفات یافت.(16)
وبالجمله؛ نور نبوّت از الیاس به مُدْرِكة(17) انتقال یافت و بعضى گفته اند كه مُدرِكه را بدان سبب مدركه گفتند كه درك كرد هر شرافتى را كه در پدرانش بوده و او را ابوالهذیل مى گفتند. زوجه اش «سَلْمى بنت اَسَد بن رَبیعة بن نِزار» بود و از وى دو پسر آورد یكى خُزیمه و دیگر هُذَیْل كه پدر قبایل بسیار است و نور نبوّت به خُزَیمه (18) منتقل شد و او بعد از پدر حكومت قبایل عرب داشت و او را سه پسر بود: 1- كنانه 2- هون 3- اسد. و كنانه (19)مادرش عوانه بنت سعد بن قیس بن عَیْلان بن مُضَر است و كُنْیَتش ابونضر چون رئیس قبایل عرب گشت در خواب به او گفتند كه «بَرّة بنت مرّ بن اَدّ بن طابخة بن الیاس» را بگیر كه از بطن وى باید فرزندى یگانه به جهان آید. پس كنانه، برّه را تزویج نمود و از وى سه پسر آورد:
1- نَضْر 2- ملك 3- مِلّكان ونیز هاله راكه از قبیله أزْد بود به حباله نكاح در آورد و از وى پسرى آورد مسمى به «عبد مناة» و در جمله پسران نور نبوى از جبین نضر ساطع بود وجه تسمیه او به نضر(20) نضارت وجه اوست واو را قریش نیز گویند و هر قبیله اى كه نسبش به نضر پیوندد، او را قریش خوانند و در وجه نامیدن نضر به قریش به اختلاف سخن گفته اند و شاید از همه بهتر آن باشد كه چون نضر مردى بزرگ و باحصافت بود و سیادت قوم داشت پراكندگان قبیله را فراهم كرد و بیشتر هر صباح بر سر خوان گسترده او مجتمع مى شدند از این روى «قریش» لقب یافت؛ چه «تقرّش» به معنى «تجمّع» است و نضر را دو پسر بود یكى مالك و دیگرى یَخْلُد و نور نبوّت در جبین مالك بود و مادرش عاتكه بنت عدوان بن عمرو بن قیس بن عیلان است و مالك را پسرى بود فِهْر(21) نام داشت و مادرش جَنْدَلَه بِنْت حارث جُرْهُمیّه است و فِهْر رئیس مردم بود در مكه و او را جمع آورنده قریش گویند و او را چهار پسر بود از لیلى بنت سعد بن هذیل: 1- غالب 2- محارب 3- حارث 4- اسد. از میان همه نور نبوّت به «غالب» منتقل شد.
و «غالب» را دو پسر بود از سَلْمى بنت عمرو بن ربیعه خزاعیّه: 1- لُوَىّ 2-تیم. و نور شریف نبوّت به «لُوَىّ»(22) منتقل شد و آن تصغیر «لاى» است كه به معنى نور است و او را چهار پسر بود: 1- كعب 2- عامر 3- سامه 4- عوف. و در میان همگى نور نبوت به «كعب» منتقل شد.
مادرش ماریه دختر كعب قضاعیه بوده و كعب بن لُوَىّ از صنادید عرب بود و در قبیله قریش از همه كس برترى داشت و درگاهش ملجأ و پناه پناهندگان بود و مردم عرب را قانون چنان بود كه هرگاه داهیه عظیم یا كارى مُعجب روى مى داد سال آن واقعه را تاریخ خویش مى نهادند. لاجَرَم سال وفات او را كه 5644 بعد از هبوط آدم بود تاریخ كردند تا عام الفیل و او را سه پسر بود از محشیّة دختر شیبان :
1- مُرّه (23) 2- عدى 3- هُصَیْص، و هُصَیْص (به مهملات كزُبَیْر) از برادران دیگر بزرگتر بود و او را پسرى بود به نام عمرو و عمرو دو پسر داشت یكى «سهم» و دیگرى «جُمَح»(24) و به «سهم» منسوب است عَمْر و عاص و به «جُمَح» منسوب است عثمان بن مظعون و صفوان بن امیّه و ابومحذوره كه مؤذّن پیغمبر(صلى الله علیه و آله) بود، و به عدىّ بن كعب منسوب است عمر بن خطّاب و مُرّة بن كعب همان است كه نور محمدى(صلى الله علیه و آله) از كعب به وى منتقل شده و او را سه پسر بود.
كلاب مادرش هند دختر سرىّ بن ثعلبه است و دو پسر دیگر تَیْم (بفتح تاء و سكون یاء) و یَقَظه (به فتح یاء و قاف) و مادر این دو پسر بارقیه و به تَیْم منسوب است قبیله ابوبكرو طلحة؛ و یقظه را پسرى بود مخزوم نام كه قبیله بنى مخزوم به وى منسوبند و از ایشان است امّ سَلَمه و خالد بن الولید و ابوجهل، و كلاب بن مرّه را دو پسر بود یكى زهره كه منسوب است به آن آمنه مادر حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) و ابن ابى وقّاص و عبدالرّحمن بن عوف، دوم قُصَىّ (25) و نامش زید است و او را قُصىّ گفتند بدان جهت كه مادرش فاطمه بنت سعد بعد از وفات كلاب به ربیعة بن حرم قضاعى شوهر كرد، زهره راكه فرزند بزرگترش بود در مكّه بگذاشت و قُصىّ را كه خردسال بود با خود برداشت به اتفاق شوهرش به میان قضاعه آمد و چون قُصىّ از مكه دور افتاد او را قُصىّ گفتند كه به معنى دور شده است و چون قُصىّ بزرگ شد هنگام حجّ مادر خود فاطمه را با برادر مادرى خود زرّاج (26) بن ربیعه وداع كرد به اتفاق جماعتى از قضاعه كه عزیمت مكّه داشتند به مكّه آمد و در آنجا در نزد برادر خود زهره بماند چندان كه به مرتبه ملكى رسید.
و در آن زمان بزرگ مكّه حُلَیْل بن حَبْسِیّه (27) بود و در مردم خزاعه كه بعد از جُرْهُمیان بر مكّه مستولى شده بودند حكومت داشت و او را دختران و پسران بود او از جمله دختران او حُبّى (28) بود قصىّ او را به نكاح خود درآورد و از پس آنكه روزگارى با او هم بالین بود بلاى وبا و رنج رُعاف (29)در مكّه پدید آمد پس جلیل و مردم خزاعه از مكّه به در شدند. جلیل در بیرون مكّه بمرد و هنگام رحلت وصیّت كرد كه بعد از او كلید داشتن خانه مكّه با دخترش حُبّى باشد و اَبُوغُبْشان الْمِلْكانى در این منصب حجابت با حُبّى مشاركت كند و این كار بدینگونه برقرار شد تا قصىّ را از حبّى چهار پسر به وجود آمد:
1- عَبْد مَناف 2- عَبْد العُزَّى 3- عَبْدالقُصَىّ 4- عَبْدُ الدَّار.
قُصَى با حُبّى گفت: سزاوار است كه كلید خانه مكّه را به پسرت عبدالدّار سپارى تا این میراث از فرزندان اسماعیل(علیه السلام) به در نشود، حبّى گفت: من از فرزند خود هیچ چیز دریغ ندارم امّا با اَبُوغُبْشان كه به حكم وصیّت پدرم با من شریك است چه كنم؟ قصىّ گفت: چاره آن بر من آسان است. پس حُبّى حقّ خویش را به فرزند خود عبدالدّار گذاشت و قصىّ از پس چند روزى به طائف رفت و اَبُوغُبْشان در آنجا بود. شبى اَبُوغُبْشان بزمى آراست و به خوردن شراب مشغول شد، قصىّ در آن مجلس حضور داشت چون اَبُوغُبْشان را نیك مست یافت و از عقل بیگانه اش دید منصب حجابت مكّه را از او به یك خیك شراب بخرید و این بیع را سخت محكم كرد و چند گواه بگرفت و كلید خانه را از وى گرفته و به شتاب تمام به مكّه آمد و خلق را انجمن ساخت و كلید را به دست فرزند خود عبدالدّار داد و از آن سوى اَبُوغُبْشان چون از مستى به هوش آمد سخت پشیمان شد و چاره ندید و در عرب ضرب المَثَل شد كه گفتند:
«اَحُمَقُ مِنْ اَبى غُبْشان، اَنْدَمُ مِنْ اَبى غُبْشان، اَخْسَرُ صفَقة مِنْ اَبى غُبْشان».
بالجمله، چون قصىّ مِفْتاح از ابوغبشان بگرفت و بر قریش مهتر و امیر شد منصب سقایت و حجابت و رفادت ولوا و نَدْوه و دیگر كارها مخصوص او گشت و «سقایت» آن بود كه حاجیان را آب دادى و «حجابت» كلید داشتن خانه مكّه را گفتندى و او حاجیان را به خانه مكّه راه دادى و «رفادت» به معنى طعام دادن است و رسم بود كه هر سال چندان طعام فراهم كردندى كه همه حاجیان را كافى بودى و به مُزْدَلِفَه آورده بر ایشان بخش فرمودى و «لوا» آن بود كه هرگاه قُصىّ سپاهى از مكّه بیرون فرستادى براى امیران لشكر یك لوا بستى و تا عهد رسول خدا(صلى الله علیه و آله) این قانون در میان اولاد قصىّ برقرار بود و «نَدْوه» مشورت باشد و آن چنان بود كه قصىّ در جنب خانه خداى زمینى بخرید و خانه اى بنا كرد و از آن یك در به مسجد گذاشت و آن را دارالنَّدْوَه نام نهاد هرگاه كارى پیش آمد بزرگان قریش را در آنجا انجمن كرده شورى افكند.
بِالجمله، قصىّ قریش را مجتمع ساخت و گفت: اى معشر قریش، شما همسایه خدائید و اهل بیت اوئید و حاجیان میهمان خدا و زُوّار اویند؛ پس بر شما هست كه ایشان را طعام و شراب مهیّا كنید تا آنكه از مكّه خارج شوند. و قریش تازمان اسلام بدین طریق بودند آنگاه قُصىّ زمین مكّه را چهار قسم نمود و قریش را ساكن فرمود.
امّا بَنى خُزاعه و بَنى بَكْر كه در مكّه استیلا داشتند چون غلبه قصىّ را دیدند و كلید خانه را به دست بیگانه یافتند سپاهى گرد كرده با او مصاف دادند و در دفعه اوّل قصىّ شكست خورد، پس برادر مادرى قصىّ «زرّاج بن ربیعه» با دیگر برادران خود از ربیعه با جماعتى از قُضاعه به اعانت قصىّ آمدند با خُزاعه جنگ كردند تا آنكه قصىّ غلبه كرد پس بر قصىّ به سلطنت سلام دادند و او اوّل مَلِك است كه سلطنت قریش و عرب یافت و پراكندگان قریش را جمع كرده و هركس را در مكه جائى معیّن بداد از این جهت او را «مُجَمِّعْ» گفتند.
قال الشّاعر:
اَبُوكُمْ قُصَىٌّ كانَ یُدْعى مُجَمِّعاً ----- بِهِ جَمَعَ اللَّهُ القَبائِلَ مِن فِهْرٍ(30)
و قضى چنان بزرگ شد كه هیچ كس بى اجازه او هیچ كار نتوانست كرد و هیچ زن بى اجازه و رخصت او به خانه شوهر نتوانست رفت و احكام او در میان قریش در حیات و ممات او مانند دین لازم شمرده مى شد.
پس قُصىّ منصب سقایت و رفادت و حجابت و لوا و دارالنّدوه را به پسرش عبدالدّار تفویض نمود و قبیله بنى شیبه از اولاد اویند كه كلید خانه را به میراث همى داشتند و چون روزگارى تمام برآمد قصىّ وفات یافت و او را در حَجُون (31) مدفون ساختند و نور محمّدى(صلى الله علیه و آله) از قصىّ به عبد مَناف انتقال یافت و عبدمناف را نام، مُغَیْره بود و از غایت جمال «قَمَر الْبَطْحا» لقب داشت و كُنْیَتَش، ابوعبدالشّمس است و او عاتكه دختر مرّة بن هلال سلمیّه را تزویج كرد و وى دو پسر توأمان (32)متولّد شدند چنانكه پیشانى ایشان به هم پیوستگى داشت پس با شمشیر ایشان را از هم جدا ساختند یكى را «عَمْرو» نام نهادند كه هاشم لقب یافت و دیگرى را «عبدالشّمس».
یكى از عقلاى عرب چون این بدانست گفت: در میان فرزندان این دو پسر جز با شمشیر هیچكار فیصل نخواهد یافت و چنان شد كه او گفت؛ زیرا كه عبدالشمس پدر اُمیّه بود و اولاد او همیشه با فرزندان هاشم از در خَصْمى بودند وشمشیر آخته داشتند و عبدمناف غیر از این دو پسر، دو پسر دیگر داشت یكى «المُطَّلِب» كه از قبیله اوست عُبَیدة بن الحارث و شافعى، و پسر دیگرش «نَوْفَلْ» است كه جُبَیْر بْن مُطْعِم به او منسوب است. و هاشم بن عبد مناف را كه نام او عمرو بود از جهت علّو مرتبت او را «عَمْرو الْعُلى » مى گفتند و از غایت جمال او را و مُطَّلِب را «اَلْبَدْران»(33) گفتندى و او را با مطّلب كمال مؤالفت و ملاطفت بودى چنانكه عبدالشّمس را با نَوْفَل.
و بالجمله، چون هاشم به كمال رشد رسید آثار فتوّت و مروّت از وى به ظهور رسید و مردم مكّه را در ظلّ حمایت خود همى داشت چنانكه وقتى در مكّه بلاى قحط و غلا پیش آمد و كار بر مردم صعب گشت هاشم در آن قحط سال همى به سوى شام سفر كردى و شتران خویش را طعام بار كرده به مكّه آوردى و هر صبح و هر شام یك شتر همى كشت و گوشتش را همى پخت آنگاه ندا در داده مردم مكّه را به مهمانى دعوت مى فرمود و نان در آب گوشت ثَرید كرده بدیشان مى خورانید از این روى او را «هاشم» لقب دادند؛ چه «هَشْم» به معنى شكستن باشد.
یكى از شاعران عرب در مدح او گوید:
عَمْرُو الْعُلى هَشَمَ الثَّریدَ لِقَوْمِهِ ----- قَوْمٍ بِمَكّةَ مُسْنِتینَ عِجافٍ
نُسِبَتْ اِلَیْهِ الرِّحْلَتانِ كِلاهُما ----- سَیْرُ الشِّتاءِ وَ رِحْلَةُ الْاَصْیافِ
و چون كار هاشم بالا گرفت و فرزندان عبدمناف قوى حال شدند و از اولاد عبدالدّار پیشى گرفتند و شرافتى زیاده از ایشان به دست كردند لاجَرَم دل بدان نهادند كه منصب سقایت و رفادت و حجابت و لوا و دارالنّدوه را از اولاد عبدالدّار بگیرند و خود متصرّف شوند و در این مهم عبدالشّمس و هاشم و نوفل و مطّلب این هر چهار برادر همداستان شدند و در این وقت رئیس اولاد عبدالدّار ، عامربن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدّار بود و چون او از اندیشه اولاد عبدمناف آگهى یافت دوستان خویش را طلب كرد و اولاد عبدمناف نیز اعوان و انصار خویش را فراهم كردند.
در این هنگام بنى اسد بن عبدالعزّى بن قصىّ و بنى زُهْرَة بن كِلاب و بنى تَیْم بن مُرَّة و بنى حارث بن فِهْر از دوستان و هواخواهان اولاد عبدمَناف گشتند.
پس هاشم و برادرانش ظرفى از طیب و خوشبوئیها مَملُوّ ساخته به مجلس حاضر كردند و آن جماعت دستهاى خود را به آن طیب آلوده ساخته دست به دست اولاد عبدمناف دادند و سوگند یاد كردند كه از پاى ننشینند تا كار به كام نكنند و هم از براى تشیید قَسَم به خانه مكّه درآمده دست بر كعبه نهادند و آن سوگندها را مؤكّد ساختند كه هر پنج منصب را از اولاد عبدالدّار بگیرند.
و از این روى كه ایشان دستهاى خود را با طیب آلوده ساختند آن جماعت را «مطیّبین» خواندند و قبیله بنى مخزوم و بنى سَهْم بن عَمْرو بن هُصَیْص و بنى عَدِىّ بن كَعْب از انصار بنى عَبْدُالدَّار شدند و با اولاد عبدالدّار به خانه مكه آمدند و سوگند یاد كردند كه اولاد عبدمناف را به كار ایشان مداخلت ندهند و مردم عرب این جماعت را «اَحْلاف» لقب دادند و چون جماعت احلاف و مطیّبین از پى كین برجوشیدند و ادوات مقاتله طراز كردند دانشوران و عقلاى جانَبیْن به میان درآمده گفتند: این جنگ جز زیانِ طرفیْن نباشد و از این آویختن و خون ریختن قریش ضعیف گردند و قبایل عرب بدیشان فزونى جویند بهتر آن است كه كار به صلح رود. و در میانه مصالحه افكندند و قرار بدان نهادند كه سقایت و رفادت با اولاد عبدمناف باشد و حجابت و لوا و دارالنّدوه را اولاد عبدالدّار تصرّف كنند، پس از جنگ باز ایستادند و با هم به مدارا شدند آنگاه اولاد عبدمناف از بهر آن دو منصب با هم قرعه زدند و آن هر دو به نام هاشم بر آمد. پس در میان اولاد عبدمناف و عبدالدّار مناصب خمسه همى به میراث مى رفت چنانكه در زمان حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) عثمان بن ابى طلحة بن عبدالعزى بن عثمان بن عبدالدار كلید مكّه داشت و چون حضرت فتح مكّه كرد عثمان را طلبید و مفتاح را بدو داد و این عثمان چون به مدینه هجرت كرد كلید را به پسر عمّ خود «شَیْبَه» گذاشت و در میان اولاد او بماند.
امّا لوا در میان اولاد عبدالدّار بود تا آن زمان كه مكّه مفتوح گشت ایشان به خدمت آن حضرت رسیده عرض كردند: «اِجْعَل اللِّواء فینا».
آن حضرت در جواب فرمود: «َالاِسْلامُ اَوُسَعُ مِنْ ذلِكَ» كنایت از آنكه اسلام از آن بزرگتر است كه در یك خاندان رایات فتح آن بسته شود. پس آن قانون برافتاد و دارالنّدوه تا زمان معاویه برقرار بود و چون او امیر شد آن خانه را از اولاد عبدالدّار بخرید و دارالإماره كرد.
امّا سقایت و رفادت از هاشم به برادرش مُطَّلب رسید و از او به عبدالمطَّلب بن هاشم افتاد و از عبدالمطَّلب به فرزندش ابوطالب رسید و چون ابوطالب اندك مال بود براى كار رفادت از برادر خود عبّاس زرى به قرض گرفت و حاجیان را طعام داد و چون نتوانست اداء آن دَیْن كند منصب سقایت و رفادت را در ازاى آن قرض به عبّاس گذاشت و از عبّاس به پسرش عبداللَّه رسید و از او به پسرش على و همچنان تا غایت خلفاى بنى عبّاس.
و بالجمله، چون صیّت جلالت هاشم به آفاق رسید سلاطین و بزرگان براى او هدایا فرستادند و استدعا نمودند كه دختر از ایشان بگیرد شاید نور محمّدى(صلى الله علیه و آله) كه در جبین داشت به ایشان منتقل گردد و هاشم قبول نكرد و از نُجباى قوم خود دختر خواست و فرزندان ذكور و اناث آورد كه از جمله «اَسَد» است كه پدر فاطمه والده حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) است ولكن نورى كه در جبین داشت باقى بود، پس شبى از شبها بر دور خانه كعبه طواف كرد و به تضرّع و ابتهال از حق تعالى سؤال كرد كه او را فرزندى روزى فرماید كه حامل آن نور پاك شود. پس در خواب او را امر كردند به «سَلْمى» دختر عمروبن زید بن لبید از بنى النّجار كه در مدینه بود پس هاشم به عزم شام حركت فرموده و در مدینه به خانه عمرو فرود شده دختر او سلمى را به حباله نكاح درآورد و عمرو با هاشم پیمان بست كه دختر خود را به تو دادم بدان شرط كه اگر از او فرزندى به وجود آید همچنان در مدینه زیست كند و كس او را به مكّه نبرد. هاشم بدین پیمان رضا داد و در مراجعت از شام سلمى را به مكّه آورد و چون سلمى حامله شد به عبدالمطّلب بنا به آن عهدى كه شده بود او را برداشته دیگر باره به مدینه آورد تا در آنجا وضع حمل كند و خود عزیمت شام نمود و در غَزَه (34)- كه مدینه اى است در اَقْصى شام و مابَیْن او و عَسْقَلان دو فرسخ است وفات فرمود:
امّا از آن سوى سلمى، عبدالمطّلب را بزاد و او را عامر نام كرد و چون بر سر موى سپید داشت او را «شَیْبَه» گفتند و سَلْمى همى تربیت او فرمود تا یمین از شمال بدانست و چندان نیكو خِصال و ستوده فِعال برآمد كه «شَیْبَةُ الْحَمْد» لقب یافت و در این وقت عمّ او مطّلب در مكّه سیّد قوم بود و كلید خانه كعبه و كمان اسماعیل و عَلَم نِزار او را بود و منصب سقایت و رفادت او را داشت. پس مطلب به مدینه آمد و برادرزاده خود را بر شتر خویش ردیف ساخته به مكّه آورد. قریش چون او را دیدند چنان دانستند كه مطّلب در سفر مدینه عبدى خریده و با خود آورده لاجرم شَیْبَه را عبدالمطّلب خواندند و به این نام شهرت یافت.
از آن پس كه مطّلب به خانه خویش شد عبدالمطّلب را جامه هاى نیكو در بر كرد و در میان بَنى عبدمَناف او را عظمت بداد و ملكات ستوده او روز تا روز بر مردم ظاهر شد و نام او بلند گشت و چنین بزیست تا مطّلب وفات كرد و منصب رفادت و سقایت و دیگر چیزها بدو منتقل گشت و سخت بزرگ شد چنانكه از بِلاد و اَمصار بعیده به نزدیك او تُحَف و هدایا مى فرستادند و هر كه را او زینهار مى داد در امان مى زیست و چون عرب را داهیه پیش آمدى او را برداشته به كوه ثَبیر بردى و قربانى كردندى و اسعاف حاجات را به بزرگوارى او شناختندى و خون قربانى خویش را همه بر چهره اَصْنام مالیدندى؛ امّا عبدالمطّلب جز خداى یگانه را ستایش نمى فرمود.
و بالجمله؛ نخستین ولدى كه عبدالمطّلب را پدید آمد حارث بود از این روى عبدالمطّلب مُكَنّى به ابوالحارث گشت و چون حارث به حدّ رشد و بلوغ رسید عبدالمطّلب در خواب مأمور شد به حَفْر چاه زمزم.
همانا معلوم باشد كه عَمْروبن الحارث الجُرْهُمى كه رئیس جُرْهُمیان بود در مكّه در عهد قُصىّ، حُلَیْل بن حَبْسیّه از قبیله خُزاعه با ایشان جنگ كرد و بر ایشان غلبه جست و امر كرد كه از مكّه كوچ كنند. لاجرم عمرو تصمیم عزم داد كه از مكّه بیرون شود و آن چند روز كه مهلت داشت كار سفر راست مى كرد از غایت خشم حَجَر الْأَسْود را از رُكْن انتزاع نمود و دو آهو برّه از طلا كه اسفندیار بن گشتاسب به رسم هدیه به مكّه فرستاده بود با چند زره و چند تیغ كه از اشیاء مكّه بود برگرفت و در چاه زمزم افكنده آن چاه را با خاك انباشته كرد، پس مردم خود را برداشته به سوى یمن گریخت.
این بود تا زمان عبدالمطّلب كه آن بزرگوار با فرزندش حارث زمزم را حفر كرد و اشیاء مذكوره را از چاه درآورد و قریش از او خواستار شدند كه یك نیمه این اشیاء را به ما بده ؛ زیرا كه آن از پدران گذشتگان ما بوده، عبدالمطّلب فرمود: اگر خواهید این كار به حكم قرعه فیصل دهم. ایشان رضا دادند. پس عبدالمطّلب آن اشیاء را دو نیمه كرد و امر فرمود «صاحب قِداح» را كه قرعه زدن با او بود قرعه زند به نام كعبه و نام عبدالمطّلب و نام قریش، چون قرعه بزد، آهو برهّ هاى زرّین به نام كعبه برآمد و شمشیر و زره به نام عبدالمطّلب و قریش بى نصیب شدند. عبدالمطّلب زره وشمشیر را فروخت و از بهاى آن درى از بهر كعبه ساخت و آن آهوان زرّین را از در كعبه بیاویخت و به «غزالى الكعبه» مشهور گشت.
نقل است كه ابولهب آن را دزدید و بفروخت و بهاى آن را در خمر و قمار به كار برد.
ابن ابى الحدید و دیگران نقل كرده اند كه چون حضرت عبدالمطّلب آب زمزم را جارى ساخت آتش حسد در سینه سایر قریش مشتعل گردیده گفتند: اى عبدالمطّلب! این چاه از جدّ ما اسماعیل است و ما را در آن حقّى هست پس ما را در آن شریك گردان. عبدالمطّلب گفت: این كرامتى است كه حق تعالى مرا به آن مخصوص گردانیده است و شما را در آن بهره اى نیست و بعد از مخاصمه بسیار راضى شدند به محاكمه زن كاهنه كه در قبیله بنى سعد و در اطراف شام بود. پس عبدالمطّلب با گروهى از فرزندان عبدمَناف روانه شدند و از هر قبیله از قبائل قریش چند نفر با ایشان روانه شدند به جانب شام. پس در اثناى راه در یكى از بیابانها كه آب در آن بیابان نبود آبهاى فرزندان عبدمناف تمام شد و سایر قریش آبى كه داشتند از ایشان مضایقه كردند و چون تشنگى بر ایشان غالب شد عبدالمطّلب گفت: بیائید هر یك از براى خود قبرى بكنیم كه هر یك كه هلاك شویم دیگران او را دفن كنند كه اگر یكى از ما دفن نشده در این بیابان بماند بهتر است از آنكه همه چنین بمانیم و چون قبرها را كندند و منتظر مرگ نشستند، عبدالمطّلب گفت: چنین نشستن و سعى نكردن تا مردن و ناامید از رحمت الهى گردیدن از عجز یقین است، برخیزید كه طلب كنیم شاید خدا آبى كرامت فرماید. پس ایشان بار كردند و سایر قریش نیز بار كردند؛ چون عبدالمطّلب بر ناقه خود سوار شد از زیر پاى ناقه اش چشمه اى از آب صاف و شیرین جارى شد پس عبدالمطّلب گفت: اللَّه اكبر! و اصحابش هم تكبیر گفتند و آب خوردند و مَشكهاى خود را پر آب كردند و قبایل قریش را طلبیدند كه بیائید و مشاهده نمائید كه خدا به ما آب داد و آنچه خواهید بخورید و بردارید، چون قریش آن كرامت عُظمى را از عبدالمطّلب مشاهده كردند گفتند: خدا میان ما و تو حكم كرد و ما را دیگر احتیاج به حكم كاهنه نیست دیگر در باب زمزم با تو معارضه نمى كنیم، آن خداوندى كه در این بیابان به تو آب داد او زمزم را به تو بخشیده است، پس برگشتند و زمزم را به آن حضرت مسلّم داشتند.(35)
بالجمله؛ عبدالمطّلب بعد از حفر زمزم، بزرگوارى عظیم شد و «سیّد البطحاء» و «ساقى الحجیج» و «حافر الزّمزم» بر القاب او افزوده گشت و مردم در هر مصیبت و بلیّه به او پناه مى بردند و در هر قحط و شدّت و داهیه به نور جمال او متوسِّل مى شدند و حق تعالى دفع شدائد از ایشان مى نمود. و آن بزرگوار را ده پسر و شش دختر بود كه بیاید ذكر ایشان در ذكر خویشان حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) وعبدالله برگزیده فرزندان او بود و او و ابوطالب و زبیر، مادرشان فاطمه بنت عمروبن عایذبن عبدبن عمران بن مخزوم بود. و چون جنابش از مادر متولّد شد بیشتر از اَحْبار یهود و قسّیسین نصارى و كَهَنَه و سَحَرَه دانستند كه پدر پیغمبر آخر الزّمان(صلى الله علیه و آله) از مادر بزاد؛ زیرا كه گروهى از پیغمبران بنى اسرائیل مژده بعثت رسول(صلى الله علیه و آله) را رسانیده بودند و طایفه اى از یهود كه در اراضى شام مسكن داشتند جامه خون آلودى از یحیى پیغمبر(علیه السلام) در نزد ایشان بود و بزرگان دین علامت كرده بودند كه چون خون این جامه تازه شود همانا پدر پیغمبر آخر الزّمان متولّد شده است و شب ولادت آن حضرت از آن جامه كه صوف سفید بود خون تازه بجوشید.
بالجمله؛ عبداللَّه چون متولّد شد نور نبوى(صلى الله علیه و آله) كه از دیدار هر یك از اجداد پیغمبر لامع بود از جبیین او ساطع گشت و روز تا روز همى بالید تا رفتن و سخن گفتن توانست آنگاه آثار غریبه و علامات عجیبه مشاهده مى فرمود؛ چنانكه روزى به خدمت پدر عرض كرد كه هرگاه من به جانب بطحاء و كوه ثَبیر سیر مى كنم نورى از پشت من ساطع شده دو نیمه مى شود، یك نیمه به جانب مشرق و نیمى به سوى مغرب كشیده مى شود آنگاه سر به هم گذاشته دایره گردد پس از آن مانند ابر پاره اى بر سر من سایه گسترد و از پس آن درهاى آسمان گشوده شود و آن نور به فلك در رود و باز شده در پشت من جاى كند و وقتگاه باشد كه چون در سایه درخت خشكى جاى كنم آن درخت سبز و خرّم شود و چون بگذرم باز خشك شود و بسا باشد كه چون بر زمین نشینم بانگى به گوش من رسد كه اى حامل نور محمّد(صلى الله علیه و آله) بر تو سلام باد! عبدالمطّلب فرمود: اى فرزند، بشارت باد تو را، مرا امید آن است كه پیغمبر آخر الزمان از صُلْب تو پدیدار شود و در این وقت عبدالمطلب خواست تا نذر خود را ادا كند؛ چه آن زمان كه حفر زمزم مى فرمود و قریش با او بر طریق منازعت مى رفتند باخداى خود عهد كرد چون او را ده پسر آید تا در چنین كارهایش پشتوانى كنند یك تن را در راه حق قربانى كند؛ در این وقت كه او را ده پسر بود تصمیم عزم داد تا وفا به عهد كند.
پس فرزندان را جمع آورد و ایشان را از عزیمت خود آگهى داد همگى گردن نهادند. پس بر آن شد كه قرعه زنند به نام هركه برآید قربانى كند. پس قرعه زدند به نام عبداللَّه برآمد، عبدالمطّلب دست عبداللَّه را گرفت و آورد میان «اساف» و «نائلة» كه جاى نَحْر بود و كارد برگرفت تا او را قربانى كند، برادران عبداللَّه و جماعت قریش و مغیرة بن عبداللَّه بن عمروبن مخزوم مانع شدند و گفتند چندان كه جاى عذر باقى است نخواهیم گذاشت عبداللَّه ذبح شود. ناچار عبدالمطّلب را بر آن داشتند كه در مدینه زنى است كاهنه و عرّافه نزد او شوند تا او در این كار حكومت كند و چاره اندیشد. چون به نزد آن زن شدند گفت: در میان شما دیت مرد بر چه مى نهند؟ گفتند: بر ده شتر. گفت: هم اكنون به مكّه برگردید و عبداللَّه را با ده شتر قرعه زنید اگر به نام شتران برآمد فداى عبداللَّه خواهد بود و اگر به نام عبداللَّه برآمد فدیه را افزون كنید و بدینگونه همى بر عدد شتر بیفزائید تا قرعه به نام شتر برآید و عبداللَّه به سلامت بماند و خداى نیز راضى باشد.
پس عبداللَّه با قریش به جانب مكّه مراجعت كردند و عبداللَّه را با ده شتر قرعه زدند قرعه به نام عبداللَّه برآمد. پس ده شتر دیگر افزودند، همچنان قرعه به نام عبداللَّه برآمد بدینگونه همى ده شتر افزودند و قرعه زدند تا شماره به صد شتر رسید، در این هنگام قرعه به نام شتر برآمد. قریش آغاز شادمانى كردند و گفتند خداى راضى شد. عبدالمطّلب فرمود: لا وَربّ الْبَیْتِ، بدین قدر نتوان از پاى نشست.
بالجمله؛ دو نوبت دیگر قرعه افكندند و به نام شتران برآمد. عبدالمطّلب را استوار افتاد و آن صد شتر را به فدیه عبداللَّه قربانى كرد و این بود كه در اسلام دیت مرد بر صد شتر مقرّر گشت و از اینجا بود كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرمود: «اَنَا ابنُ الذَّبیحَیْن»(36) و از دو ذبیح، جدّ خود حضرت اسماعیل ذبیح اللَّه و پدر خود عبداللَّه اراده فرمود.
علامه مجلسى(رضى الله عنه) فرموده كه چون عبداللَّه به سنّ شَباب رسید نور نبوّت از جبین او ساطع بود، جمیع اكابر و اشراف نواحى و اطراف آرزو كردند كه به او دختر دهند و نور او را بربایند؛ زیرا كه یگانه زمان بود در حُسن و جمال. و در روز بر هر كه مى گذشت بوى مُشك و عَنْبَر از وى استشمام مى كرد و اگر در شب مى گذشت جهان از نور رویش روشن مى گردید و اهل مكّه او را «مِصْباح حَرَم» مى گفتند تا اینكه به تقدیر الهى عبداللَّه با صدف گوهر رسالت پناه یعنى آمنه دختر وَهْب (ابْن عَبْد مَناف بن زُهْرة بن كِلاب بن مُرّة) جفت گردید. پس سبب مزاوجت را نقل كرده به كلامى طولانى كه مقام را گنجایش ذكر نیست. و روایت كرده كه چون تزویج آمنه به حضرت عبداللَّه شد دویست زن از حسرت عبداللَّه هلاك شدند!
بالجمله؛ چون حضرت آمنه صدف آن دُرّ ثمین گشت جمله كَهَنَه عرب آن بدانستند و یكدیگر را خبر دادند و چند سال بود كه عرب به بلاى قحط گرفتار بودند و بعد از انتقال آن نور به آمنه باران بارید و مردم در خصب و فراوانى نعمت شدند، تا به جائى كه آن سال را «سَنَةُ الْفَتْح» نام نهادند.
در همان سال عبدالمطّلب عبداللَّه را به رسم بازرگانان به جانب شام فرستاد و عبداللَّه هنگام مراجعت از شام چون به مدینه رسید مزاج مباركش از صحّت بگشت و همراهان او را بگذاشتند و به مكّه شدند و از پس ایشان عبداللَّه در آن بیمارى وفات یافت، جسد مباركش را در «دارالنّابغه» به خاك سپردند.
امّا از آن سوى، چون خبر بیمارى فرزند به عبدالمطّلب رسید حارث را كه بزرگترین برادران او بود به مدینه فرستاد تا جنابش را به مكّه كوچ دهد وقتى رسید كه آن حضرت وداع جهان گفته بود و مدّت زندگانى آن جناب بیست و پنج سال بود و هنگام وفات او هنوز آمنه(علیها السلام) حمل خویش نگذاشته بود و به روایتى دو ماه و به قولى هفت ماه از عمر شریف آن حضرت گذشته بود.(37)
در روایات وارد شده است كه شبى حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) به نزد قبر عبداللَّه پدر خود آمد و دو ركعت نماز كرد و او را ندا كرد ناگاه قبر شكافته شد و عبداللَّه در قبر نشسته بود و مى گفت: «اَشْهَدُ اَنُ لا اِلهَ اِلاّ اللَّهُ وَاَنَّكَ نَبِىُّ اللَّهِ وَرَسولُهُ»
آن حضرت پرسید كه ولىّ تو كیست اى پدر؟ پرسید كه ولىّ تو كیست اى فرزند؟ گفت: اینك علىّ ولىّ توست. گفت: شهادت مى دهم كه علىّ ولىّ من است، پس فرمود كه برگرد به سوى باغستان خود كه در آن بودى پس به نزد قبر مادر خود آمد و همان نحو كه با قبر پدر فرمود در آنجا نیز به عمل آورد.
علامه مجلسى(رضى الله عنه) فرموده كه از این روایت ظاهر مى شود كه ایشان ایمان به شهادَتَیْن داشتند و برگردانیدن ایشان براى آن بود كه ایمانشان كاملتر گردد به اقرار به امامت علىّ بن ابى طالب(علیه السلام) .(38)