زیباییهای اخلاق

استاد حسین انصاریان

پند گرفتن حتی از راهزن

فضیل بن عیاض پیش از آن كه با شنیدن آیه ای از آیات قرآن توبه كند ، راهزن بود . وی در بیابان مرو خیمه زده بود و پلاسی پوشیده و كلاه پشمین بر سر و تسبیح در گردن افكنده و یاران بسیار داشت ، همه دزد و راهزن . هر مال و جنس دزدیده شده ای كه نزد او می بردند میان دوستان راهزن تقسیم می كرد و بخشی هم خود برمی داشت .
روزی كاروانی بزرگ می آمد ، در مسیر حركتش آواز دزد شنید . ثروتمندی در میان كاروان پولی قابل توجه داشت ، برگرفت و گفت : در جایی پنهان كنم تا اگر كاروان را بزنند این پول برایم بماند . به بیابان رفت ، خیمه ای دید در آن پلاس پوشی نشسته ، پول به او سپرد . فضیل گفت : در خیمه رو و در گوشه ای بگذار ، خواجه پول در آنجا نهاد و بازگشت . چون به كاروان رسید ، دزدان راه را بر كاروان بسته و همه ی اموال كاروان را به دزدی تصرف كرده بودند ، آن مرد قصد خیمه ی پلاس پوش كرد . چون آنجا رسید ، دزدان را دید كه مال تقسیم می كردند . گفت : آه من مال خود را به دزدان سپرده بودم ! خواست باز گردد ، فضیل او را بدید و آواز داد كه بیا . چون نزد فضیل آمد ، فضیل گفت : چه كار داری ؟ گفت : جهت امانت آمده ام . گفت : همانجا كه نهاده ای بردار ! برفت و برداشت .
یاران فضیل را گفتند : ما در این كاروان هیچ زر نیافتیم و تو چندین زر باز می دهی ! فضیل گفت : او به من گمان نیكو برد و من نیز به خدای تعالی گمان نیكو می برم ، من گمان او را به راستی تحقق دادم تا باشد كه خدای تعالی گمان من نیز به راستی تحقق دهد(371) .
﴿صفحه 267﴾

عبرت ها در اشعار حافظ

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم *** جرس فریاد می دارد كه بربندید محملها
* * *
برو از خانه ی گردون بِدَر و نان مطلب *** كان سیه كاسه در آخر بكشد مهمان را
* * *
هركه را خوابگه آخر به دو مشتی خاك است *** گو چه حاجت كه به افلاك كشی ایوان را
* * *
سنگ و گل را كند از یُمن نظر لعل و عقیق *** هر كه قدر نفس باد یمانی دانست
* * *
احوال گنج قارون كایّام داد بر باد *** در گوش دل فرو خوان تا زر نهان ندارد
* * *
بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین *** كاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
* * *
مزرع سبز فلك دیدم و داس مه نو *** یادم از كشته ی خویش آمد و هنگام درو
* * *

پند و عبرت در غزل سعد كافی

بیدار شو دلا كه جهان پر مزور است *** بر نخل روزگار نه برگ است و نه بر است
﴿صفحه 268﴾
جام بلاست آن كه تو می گویی اش دلی است *** دیگ هواست آنكه تومی خوانی اش سراست
سیم حرام اگر چه سپید است هم چو شیر *** چندین مخور تو نیز كه نی شیر مادر است
طاووس را بدیدم می كند پرّ خویش *** گفتم مكن كه پر تو با زیب و زیور است
بگریست زار زار و بگفتا كه ای حكیم *** آگه نه ای كه دشمن جان من این پر است
ای خواجه پر و بال تو می دان كه زرّ توست *** زیرا كه شخص پاك تو طاووس دیگر است
پرهیز كن ز صحبت نا اهل هان و هان *** ار چند روزی تازه و بارز چو عبهر است
دانی چرا خروشد ابریشم رباب *** از بهر آن كه دایم هم كاسه ی خر است
زنهار سعد كافی بر خلق دل مبند *** دل در خدای بند كه خلاق اكبر است(372)

قال علی (علیه السلام) : الناسُ أبناءُ ما یُحسِنونَ
هدایة العلم : 127