زیباییهای اخلاق

استاد حسین انصاریان

عبرت ها در رباعیات بابا طاهر

به گورستان گذر كردم كم و بیش *** بدیدم حال دولتمند و درویش
نه درویشی به گوری بی كفن ماند *** نه دولتمند برد از یك كفن بیش
* * *
به قبرستان گذر كردم صباحی *** شنیدم ناله و افغان آهی
شنیدم كله ای با خاك می گفت *** كه این دنیا نمی ارزد به كاهی
* * *
اگر شیری اگر ببری اگر گور *** سرانجامت بود جا در ته گور
تنت در خاك باشد سفره گستر *** به گردش موش ومار وعقرب ومور
* * *
اگر زرّین كلاهی عاقبت هیچ *** اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ
اگر ملك سلیمانت ببخشند *** در آخر خاك راهی عاقبت هیچ
* * *
مو از « قالو بلی » تشویش دیرم *** گنه از برگ و باران بیش دیرم
﴿صفحه 265﴾
اگر لا تقنطوا دستم نگیرد *** مو از یا ویلنا اندیش دیرم
* * *
مو از جور بتان دل ریش دیرم *** ز لاله داغ بر دل بیش دیرم
چو فردا نامه خوانان نامه خوانند *** من شرمنده سر در پیش دیرم
* * *
صدای چاوشان مردن آیو *** به گوش آوازه ی جان كندن آیو
رفیقان می روند نوبت به نوبت *** وای آن ساعت كه نوبت وا من آیو
* * *
درخت غم به جانم كرده ریشه *** به درگاه خدا نالم همیشه
رفیقان قدر یكدیگر بدانید *** اجل سنگ است و آدم مثل شیشه
* * *
دلا غافل ز سبحانی چه حاصل *** مطیع نفس و شیطانی چه حاصل
بود قدر تو افزون از ملایك *** تو قدر خود نمی دانی چه حاصل
* * *
دلا اصلا نترسی از ره دور *** دلا اصلا نترسی از ته گور
دلا اصلا نمی ترسی كه روزی *** شوی بنگاه مار و لانه ی مور
* * *
﴿صفحه 266﴾

پند گرفتن حتی از راهزن

فضیل بن عیاض پیش از آن كه با شنیدن آیه ای از آیات قرآن توبه كند ، راهزن بود . وی در بیابان مرو خیمه زده بود و پلاسی پوشیده و كلاه پشمین بر سر و تسبیح در گردن افكنده و یاران بسیار داشت ، همه دزد و راهزن . هر مال و جنس دزدیده شده ای كه نزد او می بردند میان دوستان راهزن تقسیم می كرد و بخشی هم خود برمی داشت .
روزی كاروانی بزرگ می آمد ، در مسیر حركتش آواز دزد شنید . ثروتمندی در میان كاروان پولی قابل توجه داشت ، برگرفت و گفت : در جایی پنهان كنم تا اگر كاروان را بزنند این پول برایم بماند . به بیابان رفت ، خیمه ای دید در آن پلاس پوشی نشسته ، پول به او سپرد . فضیل گفت : در خیمه رو و در گوشه ای بگذار ، خواجه پول در آنجا نهاد و بازگشت . چون به كاروان رسید ، دزدان راه را بر كاروان بسته و همه ی اموال كاروان را به دزدی تصرف كرده بودند ، آن مرد قصد خیمه ی پلاس پوش كرد . چون آنجا رسید ، دزدان را دید كه مال تقسیم می كردند . گفت : آه من مال خود را به دزدان سپرده بودم ! خواست باز گردد ، فضیل او را بدید و آواز داد كه بیا . چون نزد فضیل آمد ، فضیل گفت : چه كار داری ؟ گفت : جهت امانت آمده ام . گفت : همانجا كه نهاده ای بردار ! برفت و برداشت .
یاران فضیل را گفتند : ما در این كاروان هیچ زر نیافتیم و تو چندین زر باز می دهی ! فضیل گفت : او به من گمان نیكو برد و من نیز به خدای تعالی گمان نیكو می برم ، من گمان او را به راستی تحقق دادم تا باشد كه خدای تعالی گمان من نیز به راستی تحقق دهد(371) .
﴿صفحه 267﴾

عبرت ها در اشعار حافظ

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم *** جرس فریاد می دارد كه بربندید محملها
* * *
برو از خانه ی گردون بِدَر و نان مطلب *** كان سیه كاسه در آخر بكشد مهمان را
* * *
هركه را خوابگه آخر به دو مشتی خاك است *** گو چه حاجت كه به افلاك كشی ایوان را
* * *
سنگ و گل را كند از یُمن نظر لعل و عقیق *** هر كه قدر نفس باد یمانی دانست
* * *
احوال گنج قارون كایّام داد بر باد *** در گوش دل فرو خوان تا زر نهان ندارد
* * *
بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین *** كاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
* * *
مزرع سبز فلك دیدم و داس مه نو *** یادم از كشته ی خویش آمد و هنگام درو
* * *